دکتر سید سلمان صفوی
آکادمی مطالعات ایرانی لندن (LAIS)
«به کوی عشق مَنِشین بیدلیل راه، ای دل! / که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد»
(حافظ شیرازی، غزل 168)
چکیده
این مقاله به تبیین سنت تربیتی، مبانی، اصول و آداب متقابل رابطهٔ «سالک» (مرید) و «شیخ» (مرشد) در عرفان اسلامی و بهویژه طریقت صفویه میپردازد. نوشتار حاضر با رویکردی تحلیلی-انتقادی و تکیه بر متون کلاسیک عرفانی (مانند مرصادالعباد و مصباح الهدایة) و همچنین گزارشهای روایی و متنی صفوة الصفا (در احوال و اقوال شیخ صفیالدین اردبیلی و شیخ زاهد گیلانی)، ماهیت این پیوند معنوی را نه به عنوان قراردادی یکسویه برای سلب اختیار سالک، بلکه به مثابه یک نظام تربیتی دوطرفه متکی بر «حق ارادت» و «حق تربیت» تبیین میکند.
در این مقاله، ضمن بررسی ضرورت عقلانی و نقلی (قرآنی و روایی) نیاز به راهنمای الهی، ویژگیها و شرائط شیخ کامل و مرید صادق استخراج گردیده و آداب ۱۵ گانهٔ مرید نسبت به شیخ و آداب ۱۵ گانهٔ شیخ نسبت به مرید بر اساس سنت عرفانی بازخوانی شده است. همچنین ابعاد عینی آزمونهای سلوکی، نفی خودبینی، خدمتگزاری و اتحاد روحی بین سالک و مرشد در الگوی تاریخی طریقت صفوی تحلیل شده است. در نهایت، پژوهش حاضر با آسیبشناسی انحرافات احتمالی در این رابطه، بر لزوم ارزیابی و انطباق مستمر اقتدار معنوی شیخ با معارف اهل البیت(علیهم السلام) و عقلانیت، تأکید ورزیده و غایت نهایی این رابطه را تزکیهٔ نفس، رسیدن به توحید الهی، عشق حق تعالی، عبودیت آگاهانه حضرت «هوالحی القیوم» و خدمت به خلق میداند. شیخ کامل مرجع معنوی سالک است. پیرِ آگاه، مرجعِ جانِ طالب است و قبلهنمایِ دلِ راغب؛ در میدانِ مجاهده، آموزگارِ ادب است و در شبِ تاریکِ حیرت، افروزندهٔ شهابِ معرفت و عشق الهی.
کلیدواژگان: ادب و آداب، عرفان اسلامی، سالک و شیخ، مرید و مراد، طریقت صفویه، شیخ صفیالدین اردبیلی، شیخ زاهد گیلانی، صفوة الصفا، تربیت معنوی، حق ارادت و حق تربیت.
۱. مقدمه
عرفانِ عملی، نه قیل و قالِ دفتر است و نه شرحِ خبر؛ که دانشِ راه بردن است و هنرِ حال کردن، و برکشیدنِ «معرفت» به «حال»، و ثباتِ «حال» در «مقام».سالک در این بادیه، نه با ورق و دفتر، که با نفسِ بدخواه در نبرد است و با حجابهایِ جلی و خَفی در نبردگاه؛ گاه در چنگالِ قبض فرو مانده و گاه درشهبال بسط پرّان، زمانی همآغوشِ خوف و دمسازِ رجاء، و گاه با احوالی روبرو که تمییزِ حق از باطل در آن کارِ داناست و تشخیصِ صدق از کذب ناپیدا.از اینرو، سنّتِ طریقت—به گواهیِ کتاب و سنّت، و برهانِ عقل و مجاهدت—حضورِ رهبری آزموده را شرطِ راه دانیست. شیخ در این منزل، مقصدِ مقصود نیست؛ بلکه نشانِ راهِ معبود است. جایِ حضرتِ عزّت نگيرد، و جایپایِ پیامبر و شریعت و وجدانِ پاک نپوشد؛ که او ادامهدهندهٔ راهِ انبیاست و پیروِ قدمِ اوصیا و اولیا. شیخ، دستگیرِ سالک است و هادیِ راه؛ تا او را از خود بازستاند و به حضرتِ دوست رساند.
حدیثِ سالک و پیر، از نازکترین اشاراتِ طریق است و باریکترین عباراتِ حقیقت.اگر این پیوند بر قاعدهٔ حق استوار گردد، گلشنی است از تزکیه و ادب، و نزهتگاهی از مراقبت و عشق و طلب؛ و اگر قدم از حدّ خویش بیرون نهد و حریمِ شرع و عقل بشکند، به صنمپرستیِ نفس کشد، دیدهٔ عقل را نابینا سازد، بندِ تعلّقِ ناپاک بر پای نهد، و جاهِ دین را مایهٔ تمکینِ خویش گرداند.پس دفاع از اصلِ تربیت، بیبیانِ شرایط و حدودِ مسئولیت، سخنی ناتمام است و حجتی بیانجام. هرچند از مرید رسمِ صدق و آیینِ ادب جویند، از شیخ شرطِ اهلیّت و خلقِ امانت، و سوزِ شفقت و مقامِ پاسخگویی افزونتر خواهند.
این مبحث مهم با تکیه بر میراث کلاسیک عرفان اسلامی، بهویژه قوت القلوب، الرسالة القشیریة، کشفالمحجوب، إحیاء علوم الدین، آداب المریدین، اسرارالتوحید، تذکرةالاولیاء، عوارف المعارف، مرصادالعباد، مثنوی معنوی مولوی، مصباح الهدایة و مفتاح الکفایة، و بهویژه صفوة الصفا (در احوال، اقوال و کرامات شیخ صفیالدین اردبیلی و رابطهٔ او با شیخ زاهد گیلانی و مریدانش)، ساختار معنایی و الگوی تاریخیِ عینی این رابطه را تبیین میکند. هدف، گردآوری فهرستی از رسوم خانقاهی نیست؛ بلکه تبیین یک نظام تربیتی دوطرفه است که یک سوی آن «حق ارادت» و سوی دیگر آن «حق تربیت» است و هر دو در خدمت عشق و عبودیت حضرت حق تعالی قرار دارند. شیخِ کامل، مرجعِ معنویِ سالک است و پناهِ جانِ او در فراز و نشیبِ سلوک الی الله تعالی؛ در ظلماتِ حیرت، مشعلِ هدایت است و در عقبههای سلوک، مایهٔ سکینت و ثبات.
مولانا در «مثنویِ معنوی»، با نوایِ شعر ، ضرورتِ همراهیِ پیر و نیاز به دستگیریِ مرشد را به زیبایی تصویر کرده است:
«پیر را بگزین که بیپیر این سفر / هست بس پر آفت و خوف و خطر
آن رهی کآن بارها تو رفتهای / بیقلووز (راهنما) اندر آن آشفتهای
پس رهی را که ندیدستی تو هیچ / هین مرو تنها، ز رهبر سر مپیچ»
(مولوی، مثنوی، دفتر ۱، ابیات ۲۴۹۳-۲۴۹۵)
کلید واژگان: ادب سلوکی؛ آداب سلوک؛ سالک؛ شیخ؛ مرید و مراد؛ تربیت عرفانی؛ صحبت؛ خدمت؛ ارادت؛ عرفان اسلامی؛پیر؛ مرصاد العباد؛ شیخ صفیالدین اردبیلی؛ شیخ زاهد گیلانی.
۲. مفاهیم بنیادین
سالک: سالک آن است که به هوش آمده و در طریق تزکیه و قربِ الهی قدم نهاده؛ سیرِ او از توبهٔ راستین آغاز گردد و به تصحیحِ نیت بانجام رسد. سالک نامی است ناظر بر پویایی و حرکت؛ از این رو هر مریدِ صادق سالک است، اما هر جویندهٔ طالب، هنوز مریدِ مرشدی مشخص نگشته است.
مرید: مرید سالکی است که خواستِ پراکندهٔ خویش را در طلبِ الحق مجتمع ساخته و برای تربیتِ جان، با راهنمایی شایسته پیمان بسته است. ارادت، پالایشِ اراده از هوسِ نفسانی است و قرار دادنِ آن در مدارِ بندگی و عبودیتِ یزدانی.
شیخ و پیر: در این مقام، پیر به مربیِ آزمودهای گویند که دارای دانشِ دین، تجربهٔ یقین، سلامتِ جبین و اجازتِ تربیتِ مکلّفین است؛ و وجودش به نورِ حضرت «نورالانوار» منوَّر گشته است. پیری به سال و ماه نیست، بلکه به پختگیِ راه و توانِ دستگیریِ گمراه است. نورِ الهیِ شیخِ کامل، در گفتار و کردارش پیداست و در وجه و دیدارش هویدا؛ شیخ، تجلیگاهِ «نورالله» است.
مراد: مراد، پیری است که مرید او را برای سلوک و تربیت برگزیده است. این تعبیر هرگز بدان معنا نیست که ذاتِ پیر غایتِ نهاییِ ارادت باشد؛ که مرادِ حقیقی خداست و شیخ، واسطهٔ تعلیم و تزکیهکنندهٔ نفوس و قواست.
صحبت: صحبت، همنشینیِ تربیتی و حضورِ آگاهانه در محضرِ اهلِ معناست. صحبت نه صرفاً هممکانی و همنشینی، بلکه مکتبی است برای آموختن از گفتار و رفتار، و درسگرفتن از سکوت، نظم و سیرهٔ پیرِ بیدار.
تلقین و اجازه: تلقین، آموزشِ ذکر و راهنماییِ سلوکی است، و اجازه، مجوّزِ عمل، متناسب با گنجایش و ظرفیتِ سالکِ آگاه. اعتبارِ این دو، به موافقت با شریعتِ استوار، سلامتِ سلسلهٔ پیرانِ باوقار و تشخیصِ حکیمانهٔ شیخِ عالیتبار وابسته است..
تصرفِ تربیتی: تصرف، نفوذِ اخلاقی و معنویِ پیر در جهتِ اصلاحِ سالک است، نه سلطه و مالکیت بر اراده، مال، بدن یا زندگیِ خصوصیِ او. هر تعبیری از تصرف که اختیارِ اخلاقی و مسئولیتِ شرعیِ سالک را تباه سازد، از حدودِ مشروعِ تربیت بیرون است و با حقیقتِ سلوک ناهمگون.
۳. سیر تاریخی تدوین آداب سالک و شیخ
بحث تربیت معنوی در منابع عرفانی یکباره بهصورت نظامی کامل پدید نیامد، بلکه در طول چند قرن از توصیههای اخلاقی و احوال قلبی به دستگاهی نسبتاً منظم از شرایط، حقوق و آداب تبدیل شد. قوت القلوب ابوطالب مکی بر اعمال قلب، مراقبه و صدق معامله با خدا تمرکز کرد. رسالهٔ قشیریه و کشفالمحجوب اصطلاحات، طبقات اهل سلوک و ادب صحبت را صورتبندی کردند. إحیاء علوم الدین پیوند اخلاق، شریعت و تزکیه نفس را گسترش داد. مثنوی مولوی به زبان شعر ضرورت پیروی از «پیر» را بیان کرد. آداب المریدین به تدوین تخصصیتر وظایف مرید پرداخت و اسرارالتوحید، تذکرةالاولیاء و صفوة الصفا (در احوال و اقوال و کرامات شیخ صفیالدین اردبیلی)، صورت عینی و روایی تربیت را در حکایات مشایخ نشان دادند.
در مرحلهٔ بعد، عوارف المعارف روابط تربیتی و آداب خانقاهی را نظاممندتر ساخت. مرصادالعباد با زبان تمثیلی و روانشناختی، نیاز سالک به راهنما، خطرهای نفس و شیطان، قبض و فترت، مکاشفه و غرور معنوی را تحلیل کرد. سرانجام مصباح الهدایة و مفتاح الکفایة بسیاری از مباحث پیشین را در هیئتی دانشنامهای گرد آورد و آداب مرید و شیخ را بهطور متقابل تنظیم نمود. این تحول تاریخی نشان میدهد که نظریهٔ مرید و مراد در سنت اسلامی صرفاً فرمان به اطاعت نیست، بلکه کوششی تدریجی برای تعریف تربیت باطنی، اخلاق صحبت و مسئولیت استاد و شیخ معنوی است.
۴. مبانی قرآنی و روایی هدایت معنوی
اصل هدایت از خداوند است: «إِنَّكَ لَا تَهْدِي مَنْ أَحْبَبْتَ وَلَكِنَّ اللَّهَ يَهْدِي مَنْ يَشَاءُ» (قصص: ۵۶). در عین حال، قرآن برای پیامبر و اولیاءالله نقش ولایت و راهنمایی قائل است: «إِنَّمَا وَلِيُّكُمُ اللّهُ وَرَسُولُهُ وَالَّذِينَ آمَنُواْ الَّذِينَ يُقِيمُونَ الصَّلاَةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَهُمْ رَاكِعُونَ» (مائده: ۵۵)؛ «سرپرست و دوست شما فقط خدا و رسول اوست و مؤمنانی [مانند علی بن ابیطالباند] که همواره نماز را برپا میدارند و در حالی که در رکوعند [به تهیدستان] زکات میدهند.»
از جمع این دو سطح روشن میشود که هدایت استقلالی از آنِ خدا و هدایت تعلیمی و تربیتی از طریق پیامبران، امامان و اولیای الهی است. شیخ راستین نیز تنها به اندازهٔ پیروی از این سرچشمهها میتواند راهنما باشد.
داستان موسی و بندهٔ برخوردار از علم الهی، نمونهای قرآنی از ادب تعلم است: «قَالَ لَهُ مُوسَى هَلْ أَتَّبِعُكَ عَلَى أَنْ تُعَلِّمَنِ مِمَّا عُلِّمْتَ رُشْدًا» (کهف: ۶۶). موسی با مقام نبوت، برای آموختن ساحتی که از آن آگاهی ندارد، با فروتنی اجازهٔ همراهی میخواهد. این داستان بر نیاز انسان به معلم، صبر در فرایند آموزش و پرهیز از داوری شتابزده دلالت دارد؛ اما نمیتوان از آن عصمت همهٔ مشایخ یا تعطیل همیشگی پرسش و سنجش را نتیجه گرفت. خضر شخصیتی برخوردار از تأیید خاص الهی در متن قرآن است و هر مدعی ارشاد را نمیتوان بیدلیل در جایگاه او نشاند.
آیات ادب حضور نزد پیامبر، مانند نهی از پیشیگرفتن بر خدا و رسول و فرمان به فرود آوردن صدا در سورهٔ حجرات، سرچشمهای برای صورتبندی ادب تعلیم بودهاند. بااینحال، حرمت پیامبر و حجیت وحیانی او منحصر به مقام نبوت است. کاربرد تربیتی این آیات دربارهٔ شیخ، کاربردی اخلاقی و تمثیلی است، نه انتقال مقام عصمت و اطاعت مطلق پیامبر به یک مربی غیرمعصوم.
مولی الموحدین (ع) در وصیت تاریخی خود به کمیل میفرماید:
«اللَّهُمَّ بَلَی لَا تَخْلُو الْأَرْضُ مِنْ قَائِمٍ لِلَّهِ بِحُجَّۀ إِمَّا ظَاهِراً مَشْهُوراً وَ إِمَّا خَائِفاً مَغْمُوراً لِئَلَّا تَبْطُلَ حُجَجُ اللَّهِ وَ بَینَاتُهُ وَ كَمْ ذَا وَ أَینَ أُولَئِكَ وَ اللَّهِ الْأَقَلُّونَ عَدَداً وَ الْأَعْظَمُونَ عِنْدَ اللَّهِ قَدْراً یحْفَظُ اللَّهُ بِهِمْ حُجَجَهُ وَ بَینَاتِهِ حَتَّی یودِعُوهَا نُظَرَاءَهُمْ وَ یزْرَعُوهَا فِی قُلُوبِ أَشْبَاهِهِمْ هَجَمَ بِهِمُ الْعِلْمُ عَلَی حَقِیقَۀ الْبَصِیرَۀ وَ بَاشَرُوا رُوحَ الْیقِینِ وَ اسْتَلَانُوا مَا اسْتَوْعَرَهُ الْمُتْرَفُونَ وَ أَنِسُوا بِمَا اسْتَوْحَشَ مِنْهُ الْجَاهِلُونَ وَ صَحِبُوا الدُّنْیا بِأَبْدَانٍ أَرْوَاحُهَا مُعَلَّقَۀ بِالْمَحَلِّ الْأَعْلَی أُولَئِكَ خُلَفَاءُ اللَّهِ فِی أَرْضِهِ وَ الدُّعَاۀ إِلَی دِینِهِ آهِ آهِ شَوْقاً إِلَی رُؤْیتِهِم» (نهجالبلاغه، حکمت ۱۴۷)؛
«زمین هرگز از قیامکنندهای با حجت الهی خالی نمیماند؛ خواه آشکار و شناختهشده باشد، و خواه بیمناک و ناشناخته؛ تا دلایل روشن و نشانههای الهی باطل نگردند. اما اینان چند تن و کجایند؟ به خدا سوگند که شمارشان بسیار اندک، ولی منزلتشان نزد خداوند بس والا است. خدا به وسیله آنان حجّتها و بینات خود را پاس میدارد تا آنها را به نظایر خود بسپارند و در دلهای همتایان خویش بکارند. دانش بر پایه حقیقتِ بصیرت بر آنان یورش آورده و جانِ یقین را لمس کردهاند؛ آنچه را خوشگذرانانِ نازپرورده سخت و ناهموار میانگاشتند، رام و نرم یافتهاند و به آنچه نادانان از آن گریزان و هراسان بودند، خوی گرفته و انس یافتهاند. با بدنهایی در این دنیا زندگی میکنند که روحهایشان به ملکوتِ اعلی آویخته است. اینان جانشینان خدا بر روی زمین و دعوتکنندگان به دین اویند؛ آه، آه! چه مشتاق دیدارشان هستم!»
شواهد گوناگونی در این کلام وجود دارد که دلالت میکند مراد از اینگونه انسانها، منحصراً ائمه اطهار (علیهمالسلام) نیستند؛ از جمله: ۱. از صدر حدیث برمیآید که این انسانها مصادیق «عالم ربّانی» هستند و روشن است که این عنوان، نه در لغت و نه در عرف دین، منحصر در امامان معصوم نیست؛ انصراف آن به معصومان نیز محتاج دلیل است و با عدم وجود دلیل، اطلاق کلام محکم و بهجای خود باقی است. ۲. حضرت میفرماید: این انسانها حقایق دریافتی خود را در دلهای اشباه و نظایر خود میکارند؛ در حالی که میدانیم برای ائمه اطهار (علیهمالسلام) شبیه و نظیری وجود ندارد. ۳. اوصافی که برای اینگونه انسانها برشمرده شده، از صفاتِ اختصاصی و خصایص انحصاری معصومان نیست؛ اگرچه آن بزرگان در تمام این صفات و فضائل، پیشگام و اسوه دیگراناند.
همچنین علی (علیهالسلام) در نهجالبلاغه، در تفسیر آیه شریفه: «…یُسَبِّحُ لَهُ فیها بِالْغُدُوِّ وَ الْآصالِ * رِجالٌ لا تُلْهیهِمْ تِجارَۀ وَ لا بَیعٌ عَنْ ذِكْرِ اللَّه» (نور: ۳۶ و ۳۷)
میفرماید:
«… وَ مَا بَرِحَ لِلَّهِ عَزَّتْ آلَاؤُهُ فِی الْبُرْهَۀ بَعْدَ الْبُرْهَۀ وَ فِی أَزْمَانِ الْفَتَرَاتِ عِبَادٌ نَاجَاهُمْ فِی فِكْرِهِمْ وَ كَلَّمَهُمْ فِی ذَاتِ عُقُولِهِمْ فَاسْتَصْبَحُوا بِنُورِ یقَظَۀ فِی الْأَبْصَارِ وَ الْأَسْمَاعِ وَ الْأَفْئِدَۀ یذَكِّرُونَ بِأَیامِ اللَّهِ وَ یخَوِّفُونَ مَقَامَهُ بِمَنْزِلَۀ الْأَدِلَّۀ فِی الْفَلَوَاتِ مَنْ أَخَذَ القَصْدَ حَمِدُوا إِلَیهِ طَرِیقَهُ وَ بَشَّرُوهُ بِالنَّجَاۀ وَ مَنْ أَخَذَ یمِیناً وَ شِمَالًا ذَمُّوا إِلَیهِ الطَّرِیقَ وَ حَذَّرُوهُ مِنَ الْهَلَكَۀ وَ كَانُوا كَذَلِكَ مَصَابِیحَ تِلْكَ الظُّلُمَاتِ وَ أَدِلَّۀ تِلْكَ الشُّبُهَات» (نهجالبلاغه، خطبه ۲۲۲)
«… و همواره برای خداوند ـ که نعمتهایش بس ارجمند باد ـ در مقاطع گوناگون زمان و در دورانهای فترت، بندگانی بوده و هستند که خداوند در نهانِ اندیشهشان با آنان راز میگوید و در عقلهایشان با آنان سخن میافزاید. از این رو، به فروغ بیداری در دیدگان و شنواپذیری در گوشها و روشنی در دلها چراغ افروختهاند؛ ایامالله را یادآور میشوند و مردم را از مقام با عظمت پروردگار میترسانند. آنان بهمنزله راهنمایان بیابانهای خشک و بینشاناند؛ هر کس راهِ میانه و مستقیم پیش گیرد، مسیرش را میستایند و او را به رستگاری مژده میدهند، و هر کس به چپ یا راست منحرف شود، راهش را نکوهش کرده، او را از هلاکت بیم میدهند. بدینسان، آنان چراغهای آن تیرگیها و راهنمایان آن شبههها بودند.»
ظهور این کلام در عدم انحصارِ این قبیل انسانها در جانشینان معصوم (علیهمالسلام)، روشن است.
۵. ضرورت شیخ در سلوک
«ترک این مرحله بیهمرهی خضر مکن / ظلمات است بترس از خطر گمراهی»
(حافظ شیرازی)
«عرفا از مرشد معنوی که ضرورتاً باید همراه “نوسفران” باشد گاهی به “طایر قدس” و گاهی به “خضر” تعبیر میکنند: همتم بدرقه راه کن ای “طایر قدس” که دراز است ره مقصد و من نوسفرم.» (مطهری، علوم اسلامی، ج ۱، ص ۸۵)
برای بیان روشن و روانِ «وجه استدلال منطقیِ نیاز سالک به استاد الهی»، میتوان این برهان عقلانی را در قالب یک قیاس ساده، گامبهگام و روان صورتبندی کرد تا عمق استدلال برای مخاطب بهراحتی قابل دریافت باشد: نیاز انسانِ سالک به استاد و راهنمای الهی، بر پایه یک منطقِ ساده و بدیهیِ عقلی استوار است که در سه گام خلاصه میشود:
- مقدمه اول (شناختِ حالِ سالک): سالک مبتدی در آغازِ مسیرِ معنویت و سیر و سلوک بهسوی خدا، نسبت به ظرایف، شیبها، آفات و منازلِ این راهِ باطنی «جاهل و ناآگاه» است؛ زیرا این راه، مسیرِ ناشناختهای است که آزمون و خطایِ شخصی در آن موجب هلاکت میشود.
- مقدمه دوم (شناختِ مقامِ استاد): انسانِ کامل و عارفِ واصل، این مسیر را طی کرده، بر حقیقتِ راه آگاه است و به تمامیِ آفات و منازل آن «عالم و بینا»ست.
- نتیجهگیری عقلی و فطری: حکمِ قطعیِ عقل و فطرتِ بشر این است که «ناآگاه (جاهل) باید در اموری که نمیداند به آگاه (عالم) رجوع کند».
بنابراین، رجوعِ سالک به پیر و استاد الهی، یک ضرورتِ عقلانی و فطری است؛ نه یک دستورِ تعبّدیِ محض. به همین دلیل، تمام اوامر و سفارشهای دینی که در این زمینه آمدهاند، «ارشادی» هستند؛ یعنی عرفان نخواسته حکمی جدید و عجیب تأسیس کند، بلکه حکمِ بدیهیِ عقل و فطرتِ انسان را تأیید کرده است.
ادله نقلی (آیات و روایات)
در تأیید و تأکیدِ این حکمِ عقلانی، به آیات و روایاتِ زیر استناد میشود:
الف) آیات قرآنی: ۱. وجوب رجوع ناآگاه به آگاه: «فَاسْأَلُوا أَهْلَ الذِّكْرِ إِنْ كُنْتُمْ لا تَعْلَمُونَ» (سوره نحل، آیه ۴۳ / سوره انبیاء، آیه ۷)؛ «پس اگر نمیدانید، از دانایان و اهلِ یادآوری بپرسید.» ۲. تبعیت از «انابهکنندگان» (پیروی از سالکانِ راهیافته): خداوند متعال در سوره لقمان، لقمان حکیم (که طبق نظر مشهور علمای اسلام پیامبر و معصوم نبوده، بلکه عبدی صالح و حکیم بود) را مخاطب قرار داده و ضابطه پیروی را چنین بیان میفرماید: «وَ اتَّبِعْ سَبِيلَ مَنْ أَنَابَ إِلَيَّ» (سوره لقمان، آیه ۱۵)؛ «و از راه کسانی پیروی کن که به سوی من بازگشته و روی آوردهاند (انابه کردهاند).»
وجه استدلال: آیه صریحاً دستور میدهد که از راه و روش «مُنیب» (کسی که به سوی خدا بازگشته و سیر الیالله داشته است) پیروی شود. عنوان «مَنْ أَنَابَ إِلَيَّ» عام است و تمامی اولیاء، مؤمنان راستین و عارفانِ واصلی را که حقیقت بازگشت به حق را یافتهاند شمول میبخشد و منحصر در معصومان نیست. ۳. «همراهی با صادقان» (معیت با راستگویان در ایمان و عمل): خداوند در سوره توبه مؤمنان را به تقوا و معیت با صادقین امر میفرماید: «يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اتَّقُوا اللَّهَ وَ كُونُوا مَعَ الصَّادِقِينَ» (سوره توبه، آیه ۱۱۹)؛ «ای کسانی که ایمان آوردهاید! از خدا پروا دارید و با صادقان (راستگویان و درستپیمانان) باشید.»
وجه استدلال: اگرچه مصداقِ اتمّ و اکمل «صادقین» ائمه اطهار (علیهمالسلام) هستند، اما عنوان «صادقین» در عرف قرآن و لغت، مفهوم مشکک و دارای مراتبی است که شامل مؤمنان صادقی که در سیر و سلوک و عهد خود با خدا راستین بودهاند نیز میشود: «مِنَ الْمُؤْمِنِينَ رِجَالٌ صَدَقُوا مَا عَاهَدُوا اللَّهَ عَلَيْهِ»؛ (احزاب: ۲۳). معیت و همراهی با آنان در طریقت، مصداق امتثال این امر الهی است.
ب) روایت معصوم (پیامد بیبهره بودن از استاد حکیم): روایت امام سجاد (علیهالسلام): «هَلَكَ مَنْ لَیْسَ لَهُ حَكِیمٌ یُرْشِدُهُ» (الاربلی، کشفالغمّة، ج ۲، ص ۶۵۵)؛ «هر کس استادِ حکیمی نداشته باشد تا پیوسته او را ارشاد و راهنمایی کند، به هلاکت میافتد.»
محورهای نه گانهٔ نیاز به راهنما
«مرصادالعباد» نجمالدین رازی (درگذشته ۶۵۴ ق) نیاز سالک به راهبر واصل را با مجموعهای از تمثیلهای زنده توضیح میدهد. این دلایل را میتوان در نه محور تنظیم کرد: ۱. نیازمندی به راهنما در بیابان بینشان: راه ظاهریِ کعبه صورتی را با وجود داشتن چشمِ بینا و پای توانمند، نمیتوان بدون راهنمای بلد راه طی کرد؛ در حالی که آن راه، ظاهری است و مسافتش مشخص! اما در راه حقیقت، که بیش از صد و بیست هزار پیامبر و رسول در آن گام نهادهاند، حتی اثرِ یک قدمِ ظاهری بر جای نمانده است. سالک تازهکار در آغاز این راه، نه چشم بینا دارد و نه پای رفتن. در چنین بیابان بیکرانی، یقیناً بدون راهنمایی که به انسان بینش و نور عطا کند، نمیتوان قدم برداشت. ۲. نیاز به بدرقه در برابر راهزنانِ نفس و شیطان: همانطور که در سفر ظاهری به دلیل حضور دزدان و راهزنان نمیتوان بدون بدرقه و نگهبان سفر کرد، در راه حقیقت نیز جلوههای فریبنده دنیا—«زُيِّنَ لِلنَّاسِ حُبُّ الشَّهَوَاتِ مِنَ النِّسَاءِ وَالْبَنِينَ وَالْقَنَاطِيرِ الْمُقَنطَرَةِ مِنَ الذَّهَبِ وَالْفِضَّةِ وَالْخَيْلِ الْمُسَوَّمَةِ وَالْأَنْعَامِ وَالْحَرْثِ» (دوست داشتن خواستنیها از زنان و فرزندان و اموال هنگفت از طلا و نقره و اسبان ممتاز و دامها و زراعت برای مردم آراسته شده)—همراه با نفسپرستی، هوای نفس، دوستان بد و شیاطین، همگی راهزنِ انسان هستند. بدون همراهیِ صاحب ولایت و پیر، نمیتوان از دست این راهزنان رست. ۳. رهایی از لغزشگاهها، لغزشها و شبهات: در این راه، لغزشگاهها، آسیبها و شبهاتِ فراوانی وجود دارد و درههای سهمگینی بر سر راه است. فلاسفه به دلیل آنکه تنهایی در این راه گام نهادند، در ورطههای هولناکِ شبهات افتادند و دین و ایمان خود را بر باد دادند. همچنین اهل عرفان کیهانی، عرفان بدون دیانت، عرفان بدون شریعت، اباحتیان و اهل هوا و بدعت، همگی کسانی بودند که بدون پیر و مقتدا وارد سلوک شدند و نتوانستند از گردابها بگذارند؛ در نتیجه هر کدام در وادیِ فتنه و شبههای سقوط کرده و هلاکت یافتند. ۴. درمانِ توقفها، دلسردیها و حالاتِ قبض: رهروان در طول این راه دچار آزمونهای گوناگونی میشوند که سرتاسر مسیر را فراگرفته است؛ از این رو دچار توقفها و دلسردیهای (فترت) فراوان میشوند. در این میان، شیخی صاحب تصرف لازم است تا با ولایتِ خویش، مرید را از ایستایی نجات دهد، گرمای طلب و صدق ارادت را دوباره در او زنده کند و با تدابیر لطیف، انقباض، ملالت و افسردگی را از روحش بزداید و با گفتار و اشاراتِ زیبا، اشتیاق را در باطنش بیدار سازد؛ «وَذَكِّرْ فَإِنَّ الذِّكْرَىٰ تَنفَعُ الْمُؤْمِنِينَ» (و تذکر ده، زیرا تذکر به مؤمنان سود میبخشد). ۵. طبیبِ بیماریهای روحی و انحرافات مزاجِ طلب: در طول راه، بیماریها و علتهای روحی در درون سالک پدیدار میشود، برخی مواد فاسد بر او غلبه میکند و مزاجِ «طلب و ارادت» او دچار انحراف میگردد؛ تعادل بین دنیا و آخرت مختل میشود. در این هنگام، نیاز به طبیبی حاذق است تا با درمانِ درست، به زوال بیماری و آرام کردن ناآرامیهای درونی بپردازد؛ وگرنه سالک از راه بازمیماند. ۶. نجات از غرورِ تجلیات، و خطرِ ادعای «انا الحق» و حلول: سالک در سیر خود به برخی مقامات روحانی میرسد که روحش از جامه بشریت و تعلّقات مادی مجرد میشود؛ پرتویی از صفات حق به او میپیوندد و ناشی از تجلی انوار نامتناهی روحانی، آثارِ باطل بشری محو میگردد و آیه «جَاءَ الْحَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ» (حق آمد و باطل نابود شد) در او تحقق مییابد. در این مقام، چون آینه دل پاک شده، انعکاس تجلی روح را میپذیرد و سالک ذوق و حلاوت کلماتی چون «انا الحق» (حلاج) و «سبحانی» (بایزید) را در خود مییابد. در این هنگام غرورِ رسیدن به مقصد و کمال در او شکل میگیرد؛ در حالی که عقل و وهم او توان ادراک حقیقت این مقام را ندارد و نمیداند که پیامبران و اولیاء از این مرحله بسیار فراتر رفتهاند! در چنین ورطه هولناکی، اگر تصرفِ ولاییِ شیخ—که جلوه نور حق است—دست او را نگیرد، بیمِ زوال ایمان و افتادن در آفتِ ادعای «حلول و اتحاد» وجود دارد. پس شیخی کامل و واقعهشناس لازم است تا با ولایتِ خود او را از این پندار بیرون آورد، حقیقتِ مقامش را برایش بازگو کند، آنچه را که فراتر از این مقام است به او بنمایاند و اشتیاق رفتن را در او ایجاد کند تا سالک از این لغزشگاه رهایی یافته و دوباره به راه افتد؛ وگرنه در این گردنه چنان گرفتار میشود که به هیچ روی راه خلاص نخواهد یافت (والله اعلم). ۷. تعبیر و کشفِ زبانِ غیب و رؤیاها (وقایع): در طول سلوک، کشفها و نمایشهایی از عالم غیب بر سالک آشکار میشود و وقایعی بر او گشوده میگردد. هر یک از این وقایع، اشارهای غیبی است به کم و زیاد شدنِ طلب مرید، نشانهای از سرعت یا سستیِ سیر او، میزان صفا یا تیرگی دل، شناخت صفات ناپسند یا پسندیده نفس، و علامتی از حجابهای دنیوی، اخروی، شیطانی، نفسانی یا رحمانی. سالکِ مبتدی هیچ آگاهی از این رموز ندارد و آنها را نمیشناسد؛ چرا که اینها «زبان غیب» هستند و زبان غیب را تنها اهالی غیب میدانند. بنابراین، به شیخی نیاز است که منور به نور حق تعالی، و آموزشدیده به علمِ تأویلهای غیبی باشد—چنانکه حضرت یوسف (ع) گفت: «رَبِّ قَدْ آتَيْتَنِي مِنَ الْمُلْكِ وَعَلَّمْتَنِي مِن تَأْوِيلِ الْأَحَادِيثِ» (پروردگارا، تو به من حکومت دادی و از تعبیر خوابها/احادیث آموزشم دادی)—تا وقایع را برای مرید روشن کند، احوالش را بگوید و بهتدریج زبان غیب را به او بیاموزد. اگر چنین مترجم و معلمی نباشد، مرید از آن اشارات محروم مانده، رشد نمیکند و به شناخت مقامات نمیرسد. ۸. طی کردنِ منازل طولانی با پرِ همت و ولایتِ شیخ: اگر سالک بخواهد تنها به اندازه توان و پای خود حرکت کند، سالها طول میکشد تا مسافتِ یک مقام از منازل این راه را طی کند؛ چرا که حرکتِ مبتدی، از حرکت مورچگان ضعیف نیز کندتر است. برخی از مقاماتِ این راه بهگونهای است که عبور از آنها تنها با «پرواز» ممکن است؛ اما مبتدی توان پرواز ندارد و مانند تخممرغی است که هنوز به مرتبه پرندگی نرسیده است. و به مقام پرندگان نمیتوان رسید مگر با همراهی و تصرفِ یک پرنده! شیخ، مانند آن پرنده است؛ وقتی مرید خود را به پر و بالِ ولایتِ پیر میبندد، مسافتهای دور و درازی را که یک عمر طول میکشید تا به تنهایی طی کند، به برکتِ همّت و نور شیخ در اندک زمانی میپیماید و در عالمی که توان پرواز در آن را نداشت، به تبعیت از شیخ به پرواز درمیآید. ۹. تأثیرگذاریِ واقعیِ ذکر از طریقِ تلقینِ پیر: سلوک در این راه به واسطه «ذکر» میسر میشود؛ اما ذکری که انسان خودش بگوید و پیش خود بر زبان آورد، بهره و تاثیر کامل را ندارد، مگر آنکه آن را با «تلقین» و اجازه از شیخی کامل دریافت کرده باشد.
این نه دلیل را میتوان در چهار کارکرد اصلی خلاصه کرد: راهشناسی، حفاظت از آفات، درمان احوال و انتقال سنت تربیتی. با وجود این، نیاز به شیخ الهی نباید به نفی مسئولیت شخصی سالک تعبیر شود. شیخ نقشه و تجربه میدهد، اما قدم را سالک برمیدارد؛ خطر را مینمایاند، اما توبه، مجاهده و انتخاب اخلاقی به عهدهٔ خود اوست.
۶. الگوی تاریخی: جستوجو و پیوند معنوی شیخ صفیالدین اردبیلی و شیخ زاهد گیلانی
رابطهٔ شیخ صفیالدین اردبیلی با شیخ زاهد گیلانی و سپس رابطهٔ شیخ صفیالدین با مریدان خود، از برجستهترین نمونههای تاریخی برای مطالعهٔ «ادب و آداب رابطهٔ سالک و شیخ» در عرفان اسلامی است. اهمیت این نمونه در آن است که کتاب صفوةالصفا اثر ابن بزاز اردبیلی (قرن هشتم ق)، تنها مجموعهای از تعالیم نظری نیست، بلکه از خلال حکایتهای فراوان، دو مرحلهٔ مکمل از حیات معنوی شیخ صفیالدین را بازمینماید: نخست، صفیالدین در مقام سالکی جوینده، خدمتگزار و تربیتپذیر؛ و سپس، صفیالدین در مقام شیخی راهنما، ناظر و مسئول تربیت معنوی مریدان.
در این کتاب، گزارشهای تاریخی، خاطرات شفاهی، کرامات، رؤیاها و تفسیرهای قدسیِ راویان درهم تنیدهاند. بنابراین، حکایتهای آن را باید افزون بر ارزش تاریخی، بهمنزلهٔ «بیان نمادین فرهنگ تربیتی طریقت» خواند. در این خوانش، مسئله صرفاً اثبات یا نفی خوارق عادات نیست؛ مهمتر آن است که ببینیم این روایتها چه تصویری از سالک، شیخ، خدمت، اطاعت، محبت، مراقبت و مسئولیت معنوی عرضه میکنند.
۶.۱. جستوجوی آگاهانهٔ شیخ کامل
نقطهٔ آغاز رابطهٔ شیخ صفی با شیخ زاهد، نیاز درونی سالک به راهنمایی است. صفیالدین پیش از دیدار شیخ زاهد، جوانی اهل عبادت، ریاضت و خلوت بود؛ اما تجربههای معنوی و احوال باطنی، بهتنهایی برای او کافی نبود. وی در پی شیخی بود که بتواند میان الهام و وهم، حال رحمانی و القای نفسانی، کشف صادق و خیال ناپایدار تمایز نهد. او چندین سال به شهرهای مختلف سفر کرد تا شیخ خود را پیدا کند:
اردبیل ← سبلان ← ابهر ← قزوین ← گلپایگان ← شیراز ← اردبیل ← خانبلیِ گیلان ← هلیهکران لاهیجان.
این نکته یکی از بنیادیترین اصول رابطهٔ سالک و شیخ است: سالک، شیخ را برای تعطیلکردن عقل و مسئولیت خود نمیجوید؛ بلکه برای تشخیص، تعدیل و جهتبخشی به تجربههای باطنی به او روی میآورد. هر تجربهٔ درونی، هر اندازه شورانگیز، حجت نیست. حال معنوی باید در میزان شریعت، عقل، اخلاق و تجربهٔ پیرِ آزموده سنجیده شود.
در روایت نخستین دیدار، شیخ زاهد صفیالدین را به خلوت خاص خود فرا میخواند. صفی احوال و وقایع باطنی خویش را عرضه میکند؛ زیرا خود در اینباره مردد است که آن حالات «رحمانی است یا شیطانی». شیخ زاهد نیز به حل مشکلات و تفسیر احوال او میپردازد (صفوةالصفا، صص ۱۱۳–۱۱۵). بدینسان، یکی از وظایف اصلی شیخ، «تأویل تجربهٔ سالک» است: شیخ بهجای تولید وابستگی، به سالک قدرت تشخیص میآموزد.
۶.۲. محبت و شناخت متقابل
رابطهٔ صفی و زاهد صرفاً یک رابطهٔ رسمی میان آموزگار و شاگرد نیست؛ بر پایهٔ شناخت باطنی، محبت و اعتماد متقابل شکل میگیرد. در روایت دیدار نخست، شیخ زاهد پیش از معرفی رسمی صفی، حضور و نیاز او را درمییابد و برای رفع رنج جسمانیاش فرمان میدهد در زاویه آتش بیفروزند. سپس او را به خلوت خاص فرا میخواند و به خادم خود سفارش میکند که شرط خدمت را دربارهٔ این جوان نمدپوش بهنیکویی به جای آورد (صفوةالصفا، صص ۱۱۳–۱۱۵)
در این واقعه، توجه شیخ تنها به «روح» سالک محدود نیست؛ بدن، خستگی، بیماری و شرایط زیستی او نیز موضوع عنایت قرار میگیرد. این ویژگی برای فهم رابطهٔ سالم میان سالک و شیخ مهم است. تربیت عرفانی، تحقیر جسم یا بیاعتنایی به نیازهای انسانی نیست. شیخ حقیقی، حال باطن را میبیند، اما از رنج ظاهر نیز غافل نمیماند.
این محبت از سوی سالک نیز با شوق دیدار، اعتماد و آمادگی برای گشودن درون خود پاسخ مییابد. بنابراین، بنای رابطه بر ترس یکجانبه نیست؛ بلکه بر محبت آگاهانهای استوار است که بهتدریج به اعتماد تربیتی تبدیل میشود.
۷. شرایط و نشانههای شیخ کامل
پیش از سخن گفتن از آداب مرید، باید اهلیت کسی که در جایگاه شیخ مینشیند احراز شود. مهمترین نشانهها چنیناند: ۱. التزام آشکار و پایدار به احکام شریعت، قرآن و سنت پیامبر اسلام (ص)؛ ۲. دانش کافی اسلامی (تفسیر قرآن، حدیث، فلسفه، کلام، فقه، اخلاق، عرفان ثقلین) در اعتقادات، اخلاق و احکام مورد نیاز تربیت؛ ۳. تجربهٔ عملی سلوک و عبور نسبی از آفات نفس، نه صرف آگاهی نظری؛ ۴. اجازه یا تأیید معتبر در سنت تربیتی و روشن بودن پیشینهٔ تعلیم او؛ ۵. خلوص نیت و پاکی از حب ریاست، شهرتطلبی و تکثیر مرید؛ ۶. بیطمعی نسبت به مال، خدمت و نفوذ اجتماعی مریدان؛ ۷. توان تشخیص تفاوت استعدادها و پرهیز از یک نسخه برای همگان؛ ۸. رازداری، امانت، انصاف و حفظ کرامت سالک؛ ۹. هماهنگی قول و فعل و پیشگامی در عبادت و اخلاق؛ ۱۰. پذیرش غیرمعصوم بودن خود و پرهیز از ادعای علم مطلق یا اطاعت بیقید؛ ۱۱. توان ارجاع مسائل تخصصی جسمی، روانشناختی یا حقوقی به اهل آن؛ ۱۲. پاسخگویی اخلاقی؛ ۱۳. منور بودن به نور الهی.
کرامت، جذبهٔ شخصی، کثرت پیروان، رؤیاهای مریدان یا انتساب خانوادگی هیچیک بهتنهایی دلیل صلاحیت تربیتی نیست. معیار، در وهله اول منور بودن به نور الهی است، سپس جمع میان علم الهی، عمل، اخلاق، تجربه و امانت است. هرچه اختیار بیشتری به شیخ الهی سپرده میشود، میزان مسئولیت و امکان پاسخخواهی از او نیز باید بیشتر باشد.
۸. شرایط مرید صادق
مرید صادق پیش از انتخاب شیخ باید طالب حق باشد، نه طالب تجربههای شگفت، کرامت، منزلت اجتماعی. آغاز راه او توبه، ادای حقوق مردم، اصلاح واجبات و ترک محرمات است. کسی که هنوز بنای اطاعت از خدا ندارد، با وابستگی عاطفی به یک شخصیت معنوی، سالک نمیشود. ۱. صدق طلب و تصحیح پیوستهٔ نیت؛ ۲. التزام به شریعت و حقوق مردم؛ ۳. صبر و پرهیز از نتیجهخواهی شتابزده؛ ۴. اجرای دستورات معنوی شیخ کامل طریقت؛ ۵. استعداد شنیدن نقد بدون فروپاشی یا دشمنی با شیخ یا قهر از شیخ؛ ۶. راستگویی دربارهٔ احوال معنوی و مرتبط با تربیت؛ ۷. حفظ مسئولیت شخصی و پرهیز از فرافکنی تصمیمها بر شیخ؛ ۸. ثبات در استمرار عمل به برنامهٔ معنوی طریقت و پرهیز از پیروی شیخهای متنوع؛ ۹. احترام به خانواده، کار و تعهدات اجتماعی؛ ۱۰. تشخیص تفاوت ادب با خودتحقیری؛ ۱۱. حفظ احترام شیخ در حضور و غیاب شیخ.
۹. آداب مرید با شیخ
«مصباح الهدایه و مفتاح الکفایه» شیخ عزالدین محمود کاشانی (درگذشته ۷۳۵ ق) آداب مرید را در پانزده اصل بیان نموده است. برای استفادهٔ امروز میتوان آنها را در چهار خوشه بازخوانی کرد: ادب اعتماد و ثبات؛ ادب پذیرش تربیت؛ ادب حضور و گفتوگو؛ و ادب رازداری و انتقال سخن. اصل بنیادین آن است که ادب، صورت ظاهری محبت و نشانهٔ آمادگی برای تربیت است، اما هیچ ادبی مجوز تحقیر انسان یا نقض حکم خدا نیست.
- ادب اول: اعتقاد به یگانگی و بیبدیل بودن شیخ در ارشاد: مرید باید باور داشته باشد که شیخ او در تربیت، ارشاد، مؤدب ساختن و پاکسازیِ نفوسِ مریدان، یگانه و بیمانند است. اگر مرید کسی دیگر را همطراز یا کاملتر از شیخ خود ببیند، پیوند محبت و الفتش ضعیف میشود و در نتیجه، سخنان و رفتارهای شیخ تأثیر و نفوذ زیادی در او نخواهد داشت؛ زیرا واسطۀ نفوذ سخن و انتقال احوال شیخ به مرید، «محبت» است. هرچه محبت کاملتر باشد، استعداد مرید برای پذیرش تربیتِ شیخ بیشتر خواهد بود.
- ادب دوم: پایداری بر همراهی و ملازمت با شیخ: مرید باید استوار باشد و در ذهن و دل خود به این باور قطعی برسد که گشایشِ درهای آرزو و رسیدن به مقصود، تنها از راه همراهی و خدمت به شیخ میسر است؛ تا جایی که با خود بگوید: «یا بر آستانه او جان میدهم یا به مقصود میرسم». نشانۀ این ثبات قدم آن است که مرید با رانده شدن و دور شدن از سوی شیخ نرنجد؛ زیرا مشایخ برای سنجش احوال مریدان، آزمونهای گوناگون و سختی میگیرند.
- ادب سوم تا پنجم (تسلیم تربیتی، خدمت و ترک خودرأیی): مراد از تسلیم، گشودن جان به تربیت و ترک لجاجت و خودرأیی است. مرید در برنامههای مشروع سلوکی، پس از انتخاب آگاهانهٔ شیخ، باید ثبات و اعتماد داشته باشد و هر روز نسخهٔ خود را با ذوق و هوس تغییر ندهد. بااینحال، تصرف شیخ در جان و مال تعبیر مالکانه ندارد. امور مالی، پزشکی، خانوادگی و حقوقی تابع رضایت آگاهانه، شریعت و تخصص مربوطاند و هیچ شیخی حق ندارد به نام سلوک، مرید را از حقوق مسلم یا مسئولیت اخلاقی خویش محروم کند.
جلوهٔ تاریخی خدمت؛ صورت بیرونی محبت در سیرهٔ شیخ صفیالدین
برجستهترین ویژگی صفیالدین در محضر شیخ زاهد «خدمت» است. در صفوةالصفا، خدمت صرفاً به معنای انجام دادن کارهای شخصی شیخ نیست، بلکه سه گستره دارد: ۱) خدمت به شخص شیخ؛ ۲) خدمت به خانواده، خادمان و وابستگان او؛ ۳) خدمت به طالبان، درویشان و جامعهٔ طریقت. سالک تنها با سخن و ادعا ارادت نمیورزد؛ رنج راه را بر دوش میگیرد و آسایش مراد و جماعت را بر راحت خود مقدم میدارد.
«حكايت: شيخ صدر الدّين، ادام اللّه بركته، گفت نوبتى در حمّام دست به دوش مبارك شيخ، قدّس سرّه، فرومىكردم. بر دوش مباركش گرهى سخت شگرف يافتم. پرسيدم: «بابا اين چيست؟» فرمود: «اين گره از هيمهكشى جهت زاويۀ مطبخ شيخ زاهد بر دوش من افتاده است.» (صفوة الصفا، ص ۱۲۱)
ابنبزاز همچنین گزارش میکند که صفی از محصول زراعت خود برای شیخ زاهد، خاندان او، خادمان، خادمهها و طالبان لباس و آذوقه فراهم میکرد. گسترهٔ این خدمت چنان بود که دیگران میپنداشتند او گنجی نهان در اختیار دارد (همان، ص ۱۲۶) شیخ زاهد نیز در وصف او میگوید:
«هرچه خادمان از برای مخدومان و غلامان از برای خواجگان و محرم از برای محرم خدمت به جای آرد، صفی از برای من کرده است» (همان، ص ۱۲۵)
این سخن نشان میدهد که خدمت به شیخ، خدمت شخصپرستانه به یک فرد نیست. خدمت حقیقی هنگامی کامل میشود که همهٔ کسانی را که در پیرامون شیخ و در متن جامعهٔ معنویاند، دربرگیرد. ادب با شیخ، اگر با بیادبی نسبت به همسر، خانواده، خادم، فقیر و دیگر مریدان همراه باشد، از حقیقت عرفانی تهی است.
- ادب ششم: رعایت و توجه به خاطرات و رضایتِ دلِ شیخ: مرید باید از هر کاری که دلِ شیخ از آن ناخشنود است پرهیز کند و نباید به اعتمادِ اخلاقِ خوب، حلم، مدارا و گذشتِ شیخ، آن کار را کوچک و بیاهمیت بشمارد؛ زیرا خشنودی یا ناخشنودیِ پنهان در دلِ مشایخ، تأثیری بسیار عمیق بر جان و روحِ مریدان میگذارد.
- ادب هفتم: عرضه دادنِ وقایع و خوابها به دانشِ شیخ: مرید باید در تعبیر و تحلیلِ وقایعی که در خواب یا بیداری بر او کشف میشود، به دانشِ شیخ رجوع کند و خودسرانه بر درستیِ فهمِ خود حکم نکند؛ زیرا ممکن است منشأ آن واقعه، خواستهای پنهان در نفسِ مرید باشد که خودش از آن بیخبر است و اگر آن را درست بپندارد، دچار آسیب شود. اما وقتی آن را به شیخ عرضه میکند، شیخ با دانشِ گسترده خود حقیقتِ آن را میشناسد؛ اگر درست باشد با تأیید شیخ با اطمینان در پی آن میرود، و اگر انحراف باشد، شک و شبهه از بین میرود.
- ادب هشتم: گوش سپردنِ کامل به سخنانِ شیخ: مرید باید همواره منتظر و گوشبهزنگِ سخنانِ شیخ باشد؛ زبانِ او را واسطۀ کلامِ خدا بداند و یقین داشته باشد که او بر اساس هوای نفس سخن نمیگوید، بلکه به مرتبه «عن الهویٰ نطق نمیکند» رسیده است.
مرید باید دلِ شیخ را مانند دریایی خروشان ببیند پر از گوهرها و جواهرِ معارف، که هر زمان با بادهای عنایتِ ازلی به موج درمیآید و بخشی از آن گوهرها را به ساحلِ زبان میافکند. پس مرید باید همواره آماده باشد تا از بهرههای سخنِ پیر محروم نماند و میان آن سخنان و احوالِ خود پیوند برقرار کند.
مرید باید در گفتوگو با شیخ، مراقب نفس خود باشد تا به خودنمایی، تظاهر به دانش و زیبا جلوه دادنِ کلامِ خود نیفتد؛ زیرا چشمداشتِ مرید به سخن گفتنِ خود و منتظرِ فرصت ماندن برای صحبت، او را از مقامِ ارادت دور میسازد و مانند سنگینی و کری بر گوشِ دلش مینشیند که مانع از شنیدنِ سخن شیخ میشود.
برخی مفسران درباره سبب نزول آیه «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لا تُقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیِ اللّهِ وَ رَسُولِهِ» (ای کسانی که ایمان آوردهاید، بر خدا و پیامبرش پیشی نگیرید) گفتهاند: گروهی در مجلس پیامبر (ص) بودند که هرگاه پرسشکنندهای چیزی میپرسید، پیش از پیامبر شتابزده پاسخ و فتوا میدادند؛ تا اینکه این آیه برای تأدیب و بازداشتنِ آنان نازل شد.
- ادب نهم: آهسته ساختن و فرود آوردنِ صدا (غضّ صوت): مرید نباید در حضور شیخ صدای خود را بلند کند؛ زیرا بلند کردن صدا نزد بزرگان، نوعی بیادبی و از بین بردنِ وقار و احترامِ مجلس است. زمانی میان ابوبکر و عمر در حضور پیامبر (ص) درباره موضوعی اختلاف افتاد و صدایشان بلند شد. برای تأدیب آنان این آیه نازل شد: «یا اَیُّهَا الَّذینَ آمَنُوا لاتَرفَعُوا اَصْواتَکُمْ فَوْقَ صَوتِ النَّبیِّ» (ای کسانی که ایمان آوردهاید، صدای خود را از صدای پیامبر بلندتر نکنید).
- ادب دهم: پرهیز از صمیمیت و بیپرواییِ نابجا (تبسّط): مرید نباید با شیخ رفتاری بیپروا و بیحفظِ حریم (چه در گفتار و چه در رفتار) داشته باشد؛ زیرا گستاخی و توقعات بیجا، پردۀ احترام و وقار را برمیدارد و مسیر دریافت فیض را میبندد. مرید باید در خطاب به شیخ، احترام را حفظ کند و او را «سرورم» (یا سیّدی) یا «مولایم» (یا مولائی) یا «شیخنا» بگوید.
- ادب یازدهم: شناختِ زمانِ مناسب برای سخن گفتن: هرگاه مرید بخواهد درباره موضوعی مهم (دینی یا دنیوی) با شیخ سخن بگوید، باید نخست بررسی کند که آیا شیخ آمادگی و فراغت برای شنیدن دارد یا خیر؛ و هرگز نباید شتابزده و ناگهانی وارد گفتوگو شود. پیش از سخن گفتن نیز باید به درگاه خدا زاری کند و برای رعایت ادب در گفتوگو، از خدا توفیق بخواهد؛ تا این کار مانند آن صدقهای باشد که یاران پیامبر (ص) پیش از گفتوگوی خصوصی با ایشان موظف به پرداخت آن بودند: «یا اَیُّهَاالَّذینَ آمَنُوا اِذا ناجَیْتُمُ الرَّسُولَ فَقَدِّمُوا بَیْنَ یَدَیْ نَجْویٰکُمْ صَدَقَةً» (ای کسانی که ایمان آوردهاید، هرگاه خواستید با پیامبر نجوا و گفتوگوی خصوصی کنید، پیش از آن صدقهای بدهید).
- ادب دوازدهم: حفظِ اندازۀ مرتبه و مقامِ خود: مرید باید در پرسش از شیخ، اندازه و مرتبه خود را نگه دارد؛ تنها درباره احوالِ فعلیِ خود که بر او پوشیده است بپرسد و در مواردی که مربوط به مقام و حالِ عالیتر از اوست سخن نگوید؛ زیرا چنین پرسشهایی نهتنها سودی ندارد، بلکه ممکن است زیانبار باشد. قرآن کریم از پرسشهای بیهوده و زیاده از حد نهی کرده و میفرماید: «لاتَسْأَلُوا عَنْ اَشیاءَ اِنْ تُبْدَلَکُمْ تَسُؤکُمْ» (از چیزهایی نپرسید که اگر برایتان آشکار شود، شما را اندوهگین میسازد). همانگونه که سخنِ سودمند آن است که به اندازه فهمِ شنونده باشد، پرسشِ سودمند نیز آن است که به اندازه مرتبه پرسشکننده باشد.
- ادب سیزدهم: رازنگهداری و کتمانِ اسرارِ شیخ: هرگاه مرید از احوال و کراماتِ پنهانیِ شیخ باخبر شد، نباید بدون اجازه آنها را افشا کند؛ زیرا ممکن است شیخ در پنهان داشتنِ آن راز، مصلحتی دینی یا دنیوی دیده باشد که مرید از آن بیخبر است و افشای آن موجب فساد شود. کتمان راز شیخ ناظر به اسرار مشروع و شخصی است، نه پوشاندن جرم، ظلم، فساد یا آسیب به دیگران.
- ادب چهاردهم: آشکار ساختنِ اسرارِ خود پیشِ شیخ: مرید نباید اسرارِ خود را از شیخ بپوشاند. هر کرامت، عنایت و موهبتی را که خداوند به او ارزانی داشته، باید به صراحت یا به اشاره به اطلاع شیخ برساند؛ زیرا اگر مرید رازی را از شیخ پنهان دارد، آن راز عقده و گرهی در باطنش میشود که مسیر دریافت فیض از شیخ را میبندد. اما وقتی آن را با شیخ در میان میگذارد، آن گره بلافاصله گشوده میشود. عرضهٔ احوال مرید باید به امور مرتبط با تربیت محدود باشد و حریم خصوصی او تنها با ضرورت روشن و رضایت آگاهانه گشوده شود.
- ادب پانزدهم: رعایتِ ظرفیت و فهمِ شنوندگان هنگام نقل سخنانِ شیخ: مرید هرچه از شیخ نقل میکند، باید به اندازه فهم و ظرفیتِ شنونده باشد. نباید سخنان پیچیده و باریکی را که شنونده توانِ درکِ آن را ندارد بازگو کند؛ زیرا سخنی که شنونده مرادِ گوینده را از آن نفهمد، نهتنها سودی ندارد بلکه ممکن است زیانآور باشد و حتی عقیده شنونده را نسبت به شیخ خراب کند.
۱۰. آداب شیخ در تربیت مرید
در سنت عرفانی، مقام تربیت ادامهٔ دعوت نبوی و دعوت به پیروی راه پیامبر اسلام (ص) دانسته شده است، نه همرتبه با نبوت و امامت معصومین علیه السلام. ارزش این مقام به میزان بندگی خدای یگانه، امانت و خدمت آن وابسته است.
هدفِ شیخ از تصرف در مرید آن است که آینۀ دلِ او را از زنگارِ هوای نفس و طبیعت پاک کند تا در برابرِ نورِ الهی قرار گیرد و پرتوهای جمال و جلال خدا بر آن بتابد. در نتیجه، چشمِ دلِ مرید مجذوبِ این روشنی شده و محبت الهی در عمقِ دلش جای میگیرد. محبوب ساختنِ خدا در دل بندگان کارِ مشایخ است؛ و همچنین محبوب ساختنِ بندگان نزد خدا؛ زیرا شیخ، مرید را بر اساس پیروی از پیامبر (ص) تربیت میکند و این پیروی، محبت الهی را به بار میآورد: «قُلْ اِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللّهَ فَاتَّبِعُونی یُحِبْبکُمُ اللّهُ» (بگو اگر خدا را دوست دارید از من پیروی کنید تا خدا شما را دوست بدارد).
همانگونه که مرید با شیخ آدابی دارد که حقِّ ارادت است، شیخ نیز با مرید آدابی دارد که حقِّ تربیت است؛ و این آداب نیز پانزده ادب است:
- ادب اول: پاکسازیِ نیت و بررسیِ انگیزهها: شیخ باید هرگاه دید طالبان و مریدانی از روی صداقت و حسن ظن به او رو آوردهاند و راهنمایی میخواهند، نباید شتابزده دست به تربیتِ آنان بزند، بلکه باید درنگ کند؛ با زاری، دعا و صدقه از درگاه الهی بخواهد تا حقیقتِ حال برایش روشن شود. اگر دریافت که خواستِ خدا بر آن است که به دستِ او طالبان تربیت شوند، با بینش و خلوصِ نیت به فرمان الهی تن دهد.
- ادب دوم: شناختِ استعدادِ مریدان: شیخ باید پیش از هر تصرفی، استعدادِ مرید را بسنجد:
- اگر در او استعدادِ پیمودنِ راه «مقربان» را دید، او را با حکمت و اشاره به احوالِ خاصان دعوت کند؛ پس از سفارش به عبادات ظاهری، او را به ذکر، فکر، عمل و مراقبه هدایت کند.
- اگر دید استعدادِ او تنها در حدّ راه «ابرار» (نیکوکارانِ عمومی) است، او را با پندِ نیکو، تشویق، بیم دادن از دوزخ و شوقِ بهشت دعوت کند و بر عباداتِ محض و کارهای ظاهری ترغیب نماید.
- ادب سوم: هدایت متناسب با ظرفیت سالک: اگر شیخ صلاحِ مرید را در رها کردنِ تعلقات، یا نگه داشتنِ مال، یا کسبوکار میبیند، او را به همان فرمان دهد که متناسب با ظرفیت اوست. تعادل بین دنیا و آخرت را ترویج کند.
- ادب چهارم: ایثار و بخشندگی در عمل: شیخ باید در بخششِ بهرههای دنیوی و بریدنِ تعلقاتِ ظاهری پیشگام باشد، تا مرید با دیدنِ رفتارِ او، صدق و یقینش افزوده شود، بریدن از دنیا برایش آسان گردد. اگر مال یا هدیهای (فتوح) به شیخ رسید، باید مازاد بر نیازِ ضروری را میان فقرا و بینوایان تقسیم کند.
- ادب پنجم: هماهنگیِ گفتار و رفتار (عمل به گفتهها): هرگاه شیخ بخواهد مرید را به کاری دعوت کند یا از کاری بازدارد، نخست باید آن رفتار در خودِ شیخ ظاهر شده باشد تا مرید آن دعوت را از زبانِ عمل بپذیرد؛ زیرا گفتارِ تنها تأثیر چندانی در جانها ندارد: «مَنْ لَمْ یَنْفَعْکَ لَحْظُهُ لَمْ یَنْفَعْکَ لَفْظُهُ» (کسی که نگاهش به تو سود نرساند، سخنش نیز سودی نخواهد داشت). بنابراین، شیخ باید فقر را بر ثروت ترجیح دهد تا ترجیحِ فقر بر مرید آسان شود؛ هرچند برای خودِ شیخ، فقر و ثروت یکسان باشد.
- ادب ششم: مدارا و نرمی با مریدانِ ضعیف: هرگاه شیخ در مریدی ضعفِ ارادت ببیند و بداند که او توانِ مخالفتِ شدید با نفس را ندارد، باید با او مدارا کند و به اندازۀ رخصتها و توانش از او انتظار داشته باشد، تا مرید گریزان نشود. به مرور زمان و با همنشینی با فقرا، کمکم آمادگی مییابد و از سطحِ رخصت به اوجِ ارادت میرسد.
- ادب هفتم: گفتار نیک: شیخ سخنان گزیده و نورانی از قرآن، احادیث معتبر، عارفان بزرگ و معارف نوری قلبی خود فرماید. شیخ باید از خود سخن نوری داشته باشد.
- ادب هشتم: توجهِ دل به خدا هنگام سخن گفتن: شیخ باید هنگام سخن گفتن با مرید، ابتدا دلش را به درگاه الهی بردارد و از او معانی و سخنانی بخواهد که به صلاحِ حالِ شنونده باشد؛ تا زبانش ناطق به حق گردد. چنین گویندهای در شنیدنِ سخنِ خود با دیگر شنوندگان برابر است.
- ادب نهم: پند دادن به کنایه و اشاره (نه صریح): هرگاه شیخ در مریدی کارِ ناپسندی دید و خواست او را سرزنش یا آگاه کند، نباید آن را صریحاً و با نام بردن از او بگوید؛ بلکه باید به کنایه و اشاره در میان جمع سخنی بگوید تا منظور حاصل شود (مثلاً درباره زیانهای خودپسندی یا انحراف، حدیث یا حکایتی نقل کند). با این روش، هم همه حاضران بهرهمند میشوند و هم مرید بدون شرمساری متوجه خطای خود میگردد. این روش به مدارا و حکمت نزدیکتر است.
- ادب دهم: پاسداری از رازهای مرید: شیخ باید رازهای مرید را پنهان دارد. آنچه از مکاشفات و کراماتِ مرید میفهمد، نباید آشکار کند. در خلوت نیز باید آن کرامات را در نظرِ مرید کوچک جلوه دهد و بگوید: «این احوال اگرچه نعمت الهی است، اما ایستادن و دلخوش کردن به آنها راهت را میبندد. حقِّ این نعمتها آن است که شکر کنی و چشم از آنها بپوشی و به خودِ خدای نعمتبخش توجه کنی، نه به نعمت».
- ادب یازدهم: گذشت از لغزشهای مرید: اگر شیخ در مریدی کوتاهی در خدمت یا بیادبی دید، باید از او بگذرد و با نرمی، مهربانی و لطف، او را دوباره به خدمت و رعایتِ ادب تشویق کند.
- ادب دوازدهم: آموزش ادب و آداب طریقت: اگر مرید ادب و آداب و احترام لازم به شیخ را رعایت نکرد؛ شیخ باید او را آموزش دهد.
- ادب سیزدهم: ادای حقوقِ مریدان: شیخ نباید در تندرستی یا بیماری، در ادای حقوقِ یاران کوتاهی کند و نباید به اعتمادِ ارادتِ صادقانه آنان، حقشان را نادیده بگیرد.
- ادب چهاردهم: تقسیمِ زمان میان خلوت و جلوت (تنهایی و همنشینی): تمامِ زمانِ شیخ نباید صرفِ همنشینی با مردم شود. پیامبر (ص) نیز با وجود کمالِ روحی، همواره در میان مردم نبود؛ بلکه گاهی برای دریافت فیضِ الهی خلوت میگزید و گاهی برای افاضه فیض به مردم، در میانشان میآمد. پس شیخ باید خلوتی خاص برای عبادات و زاری به درگاه خدا داشته باشد تا جلوت (حضورش در جمع) از آسیبهای اشتغال به خلق در امان بماند. همچنین در زمانهای خستگی و سستیِ طبیعی، با یاران همنشین شود تا خستگیاش برطرف شده و دوباره با شوق به خلوت و عبادت بازگردد.
- ادب پانزدهم: انجامِ زیادِ مستحبات و نوافل: بزرگیِ مقام نباید شیخ را از انجامِ کارهای شایسته و عباداتِ مستحبی بازدارد و نباید بپندارد که نیازی به آنها ندارد؛ زیرا پیامبر (ص) با وجود کمالِ مقام، همواره بر مستحبات (نماز شب، تهجد، انفاق، روزههای مستحبی و…) مواظبت میکرد.
- بیطمعی مالی: هدیه، نذورات، انفاق یا کمک مالی سالک به شیخ یا زاویه شیخ فقط هنگامی پذیرفتنی است که آزادانه، شفاف، بدون فشار معنوی و بدون ایجاد امتیاز تربیتی باشد.
۱۱. ابعاد عینی آزمون، نفی خودبینی و اتحاد روحی در طریقت صفوی
برای تجسّم بخشیدن به آداب فوق، میتوان شواهد عینیِ دیگری از تاریخ طریقت صفویه را بررسی کرد که نشان میدهند چگونه این آداب در متن طریقت تحقق یافتهاند:
۱۱.۱. اطاعت همراه با عمل، آزمون و مهار وجد
در صفوةالصفا، شیخ زاهد گاه صفی را به کاری مأمور میکند و صفی بیدرنگ فرمان را اجرا میکند. برای نمونه، هنگامی که زنی از گرفتاری فرزند خود شکایت میکند، شیخ زاهد به صفی فرمان میدهد که برود، فاتحه و آیةالکرسی بخواند و برای رهایی جوان دعا کند. صفی نیز فرمان را به نام و با اجازهٔ شیخ اجرا میکند (صفوةالصفا، ص ۱۳۵)
در این الگو، اطاعت، تنآسایی و انفعال نیست؛ شیخ سالک را به کنش میفرستد و توان نهفتهٔ او را در میدان خدمت آشکار میکند. فرمان شیخ، سالک را از جهان و مردم جدا نمیسازد، بلکه او را برای درمان درد، یاری درمانده و پذیرش مسئولیت آماده میکند.
از سوی دیگر، شیخ زاهد حالات نیرومند صفی را نیز مهار و تنظیم میکند. در مجلس سماع، هنگامی که شور صفی شدت میگیرد، شیخ فرمان میدهد او را به درختی ببندند (همان، ص ۸۷). صرفنظر از صورت مناقبی روایت، دلالت تربیتی آن روشن است: تجربهٔ جذبه و وجد نیز باید تحت میزان و نظارت باشد. سالک نباید شور باطنی را مجوز بینظمی، خودنمایی یا ترک حدود بداند. حال باید در خدمت کمال اخلاقی قرار گیرد، نه آنکه خود به موضوع فخر و نمایش تبدیل شود.
۱۱.۲. نفی انتساب کمال به خود (شکستن انانیت)
یکی از زیباترین نمونههای ادب صفی در برابر زاهد، خودداری او از نسبت دادن کرامت و توان معنوی به خویش است. در حکایتی، پس از انجام مأموریتی باطنی، شیخ زاهد از صفی میپرسد: «هنر کردهای؟» صفی پاسخ میدهد:
«خداوند، هنر هنرِ توست و هنر تو کردی» (صفوةالصفا، ص 154-155)
این پاسخ، فشردهٔ یکی از مهمترین آداب سالک است: دیدن توفیق از خدا و تربیت از شیخ، و ندیدن استقلال برای نفس. مقصود، نفی مسئولیت یا شخصیت سالک نیست؛ بلکه شکستن «خودبینی معنوی» است. خطر سالک تنها شهوت و دنیاطلبی نیست؛ چهبسا خطر بزرگتر آن باشد که به عبادت، کشف، ریاضت یا تأثیر معنوی خود مغرور شود.
در این مرحله، شیخ آینهای است که سالک در آن، هم استعداد خود را میبیند و هم فقر وجودی خویش را. سالک عمل میکند، اما عمل را ملک مطلق خود نمیداند؛ رشد میکند، اما رشد را دستاویز برتریجویی نمیسازد.
۱۱.۳. گذار از ارادت به محرمیت
رابطهٔ صفی و زاهد ایستا نیست، بلکه سیری تدریجی دارد:
[طلب و جستوجو] ← [دیدار و عرضهٔ احوال] ← [خلوت و تشخیص احوال] ← [خدمت و مجاهدت] ← [آزمون و تربیت] ← [اعتماد و محرمیت] ← [اجازه و مسئولیت هدایت]
شیخ صفیالدین در آغازِ این سیر، جویندهای ناشناخته بود؛ اما بهتدریج به خلوتِ پیر راه یافت، احوال و موازید باطنی خویش را بر استاد عرضه داشت، و در کوره خدمت، مجاهدت و آزمونهای سختِ سلوکی گداخته و آزموده شد. سرانجام او به مرتبهای عالی از کمال دست یافت که شیخ زاهد وی را «محرمِ حرمِ خَلاء و مَلاء» گردانید )صفوهالصفا، ص ۱۲۰(
از این رو، قرب و نزدیکی به پیر هرگز با ادعای خام، شور و وجدِ موقت یا تمسک به خویشاوندی و روابط ظاهری حاصل نمیشود؛ بلکه ثمره و محصولِ سالها صدقِ ارادت، صبر، خدمتگزاری بیدریغ و ظهور قابلیتهای باطنی است. در این مقام، «محرمیت» نه یک امتیاز تشریفاتی و اعتباری، بلکه افزوده شدنِ بارِ مسئولیت و باریافتن به حریم ولایت است. هرچه سالک به شیخ نزدیکتر و مقربتر میشود، باید از خودبینی و انانیت دورتر، در خدمتگزاری و ایثار استوارتر، و در حفظِ اسرار باطنی و مصالحِ طریقت، امینتر و پاسدارتر باشد.
۱۱.۴. اتحاد روحی میان سالک و شیخ
«غايت اتحاد روحى ميان شيخ صفىّ الدّين و شيخ زاهد در نهايت كمال بود. حال به مثابتى بود كه هر وقت كه شيخ را از حضرت شيخ زاهد به صورت دورى بودى و مسافت در ميان، هر وقت كه شيخ زاهد را عارضۀ مرضى طارى شدى شيخ صفىّ الدّين را نيز همان مرض طارى شدى. اگر شيخ زاهد را تب بودى او را نيز تب بودى و اگر صداع، صداع، و على هذا هر عارضهاى كه او را واقع شدى اين را نيز واقع شدى و اگر به حضور بودى و شيخ صفىّ الدّين به تمريض شيخ زاهد مشغول بودى، چنان نبودى.» (صفوة الصفا، ص ۱۴۴(
این حکایت، یکی از عالیترین جلوههای اتحاد روحی (سنخیت و همافقی باطنی) میان مراد و مرید در طریقت صفویه را تصویر میکند. تحلیل این حکایت در سه محور ارائه میشود:
۱. حقیقت «اتحاد روحی» و همافقی باطنی: در عرفان عملی و طریقت صفویه، رابطه پیر و سالک صرفاً یک رابطه تعلیمی، ظاهری یا استادی-شاگردی نیست؛ بلکه یک پیوند وجودی و اتحاد ارواح است. وقتی سالک در پیرِ واصل «فنا» میشود و «عینیت روحی» میان آن دو شکل میگیرد، بدن سالک به مظهر و بازتابی از احوال و عوارض جسمانی و روحی پیر بدل میشود. در این مرتبه، فاصله جغرافیایی و مکان، مانعی برای جریانات و تصرفات باطنی ایجاد نمیکند؛ چنانکه تب یا دردمندی شیخ زاهد، بدون هیچ ارتباط ظاهری، عیناً در پیکر شیخ صفیالدین ظاهر میشود. ۲. مسئله «حضور» و «غیبت» مکانی: نکته ظریف حکایت در عبارت پایانی آن نهفته است: «و اگر به حضور بودی و شیخ صفیالدین به تمريض شیخ زاهد مشغول بودی، چنان نبودی». این امر نشان میدهد که در حالت «حضور ظاهری»، سالک به صورت اختیاری مشغول «ادب خدمت و تمریض» (پرستاری و خدمتگزاری) است و تمرکز بر ظاهر و خدمتگزاری دارد؛ اما در حالت «غیبت و دوری مکانی»، تجرد روحی به اوج میرسد و واسطههای مادّی کنار میروند، در نتیجه حقیقت پیوندِ باطنی و اتحاد روحی بدون هیچ مانعی در قالب عوارض جسمانی بازتاب مییابد. ۳. اثبات شایستگی و جانشینی معنوی در طریقت صفویه: از منظر تاریخنگاری عرفانی، ذکر این واقعه در صفوةالصفا کارکردی بس حیاتی دارد؛ چراکه «ابن بزاز اردبیلی» درصدد اثبات این حقیقت است که شیخ صفیالدین اردبیلی تنها یک شاگرد و مرید ظاهری برای شیخ زاهد گیلانی نبوده، بلکه «وارث باطنی» و «امتداد وجودی و روحی» او بوده است. این همافقی و همدردی شگفتانگیز، حجّت و برهانی شهودی بر اهلیت، کمال ارادت و شایستگی مطلق شیخ صفیالدین برای خرقه پوشیدن و رهبری طریقت صفویه پس از شیخ زاهد به شمار میرفته است.
۱۲. بازتاب الگوی تربیتی در رابطهٔ شیخ صفیالدین با مریدان
هنگامی که صفیالدین خود به مقام ارشاد میرسد، اصولی را که در محضر شیخ زاهد آموخته است، در رابطه با مریدان بازتولید میکند. از این جهت، میان دو رابطه تقارن وجود دارد:
| شیخ زاهد و صفیالدین | شیخ صفی و مریدان |
| تشخیص استعداد صفی | تشخیص قابلیت مریدان |
| تفسیر احوال و وقایع | نظارت بر حالات، ذکر و سماع |
| سپردن مسئولیت عملی | فرستادن مریدان به خدمت |
| مراقبت از جسم و روان سالک | دعا، حمایت و دستگیری مریدان |
| آزمودن صدق و استقامت | هشدار در برابر دعوی و غرور |
| اعطای اعتماد پس از مجاهدت | اعطای خلافت پس از احراز شایستگی |
| مهار وجد و شور | جلوگیری از افراط و خودنمایی |
| آمادهسازی جانشین | تربیت شبکهای از مریدان و خلفا |
در این مرحله، شیخ صفی تنها آموزگار اذکار یا صاحب مجلس سماع نیست؛ او مسئول نظم اخلاقی یک جامعهٔ معنوی گسترده است. گزارش ابنبزاز از حضور صاحبان حرفههای گوناگون ــ مانند بافندگان، آهنگران، خیاطان، کفشدوزان، نانواها، نجاران، دباغان و کشاورزان ــ نشان میدهد که مریدان شیخ از طبقات مختلف اجتماعی بودند (صفوةالصفا، ص ۱۴). پس طریقت صفوی صرفاً حلقهای نخبهگرایانه نبود؛ شبکهای اجتماعی بود که باید میان سلوک درونی، کار، معاش، خدمت و اخلاق عمومی پیوند برقرار میکرد.
مسئولیت متقابل شیخ در سنت صفوی
صفوةالصفا فقط از وظایف مرید سخن نمیگوید؛ برای شیخ نیز مسئولیتهای سنگینی قائل است. شیخ باید سالک را فرزند طریقت بداند، در رنج او حاضر باشد، از ایمان و سلامت معنویاش پاسداری کند و او را در منزلهای دشوار تنها نگذارد. در بخشی از کتاب، در تعریف مقام شیخی، مریدان «فرزندان طریقت» خوانده شدهاند و شیخ حقیقی کسی دانسته شده است که نسبت به سرنوشت معنوی آنان بیاعتنا نباشد )همان، ص ۸۸(
این بیان، رابطه را از ساختار یکسویهٔ قدرت خارج میکند. همانگونه که مرید وظیفهٔ صدق، خدمت، حفظ حرمت و عمل به دستور دارد، شیخ نیز وظیفهٔ محبت، تعلیم، مراقبت، رازداری، اعتدال و پاسخگویی دارد. هر اندازه مرید خود را به راهنمایی شیخ میسپارد، مسئولیت اخلاقی شیخ نیز بیشتر میشود.
۱۳. حقوق و مسئولیتهای متقابل
رابطهٔ سالم از دو حق متقابل ساخته میشود: «حق ارادت» و «حق تربیت». حق ارادت یعنی مرید پس از تحقیق و انتخاب، با صدق، نظم، ادب و اعتماد وارد فرایند تربیت شود. حق تربیت یعنی شیخ این اعتماد را امانتی الهی بداند و مرید را به نور الهی هدایت کند.
این تقابل به معنای برابری نقشها نیست؛ شیخ و مرید کارکرد یکسان ندارند، اما هر دو در برابر خدا مسئولاند.
۱۴. حدود اطاعت و حق پرسش
اطاعت از شیخ فرع بر اطاعت خدا و رسول است و هیچ امر فرعی نمیتواند اصل خود را نقض کند. فرمان مخالف قرآن، سنت قطعی، حکم مسلم شریعت، عقل روشن، اخلاق یا کرامت انسان مشروعیت ندارد. شیخ غیرمعصوم است؛ ممکن است خطا کند یا از موضوعی بیخبر باشد.
ترک اعتراض نفسانی با ترک پرسش عقلانی یکی نیست. اعتراض نفسانی آن است که مرید پیش از فهم، از سر خودبینی، رقابت یا فرار از مجاهده حکم به بطلان دهد. پرسش تربیتی برای فهم تکلیف، روشن شدن حکمت، پیشگیری از آسیب و تشخیص حدود لازم است. پرسش باید مؤدبانه، در زمان مناسب و متناسب با مقام سالک باشد؛ و پاسخگویی روشن و صبورانه نیز از وظایف شیخ الهی است.
سالک در برابر تصمیمهای خویش مسئول باقی میماند. عبارتهایی چون «شیخ گفت» یا «من مأمور بودم» عذر ارتکاب حرام، ظلم یا تضییع حق دیگری نیست. در موضوعات پزشکی، روانشناختی، حقوقی و مالی، نظر متخصص معتبر باید رعایت شود و راهنمای معنوی نباید جانشین تخصصهای دیگر گردد.
اگر شیخ آشکارا از شریعت تخلف کند، یا به سوءاستفادهٔ مالی یا جنسی دست زند، ادامهٔ اطاعت جایز نیست. فاصله گرفتن از چنین رابطهای بیادبی نیست؛ پاسداری از دیانت، عقل و کرامت است.
۱۵. آسیبشناسی رابطهٔ سالک و شیخ
- بیپیری و خودسری: سالکِ بیراهنما ممکن است حالات نفسانی را الهام رحمانی بپندارد یا در نخستین مکاشفه گرفتار غرور شود.
- شیخنمایی: فصاحت، لباس، نسب، شهرت یا نمایش کرامت میتواند جای اهلیت واقعی را بگیرد.
- سوءاستفادهٔ مالی: هدیه، نذر، خدمت یا بخشش مال به معیار ارادت تبدیل میشود.
- نقض حریم و رازداری: اطلاعات خصوصی مرید برای کنترل، شرمسارسازی یا تبلیغ مقام شیخ استفاده شود.
- اباحهگری: شخص یا گروه، وصول به حقیقت را بهانهٔ ترک شریعت و حقوق مردم قرار دهد.
- کرامتزدگی: خواب، مکاشفه و امر خارق عادت بر صدق، عبادت و اخلاق مقدم شود.
- انزوای فرقهای: پیوند با خانواده، دانش، جامعه و دیگر عالمان قطع و گروه به جهانی بسته تبدیل میشود.
آسیبشناسی تنها برای بدگمانی نیست؛ برای صیانت از امر قدسی است. رابطهای که در آن پرسش محترمانه ممکن، امور مالی شفاف، حریمها روشن، شریعت حاکم و خروج از رابطه بدون تهدید و تحقیر میسر باشد، به الگوی تربیت اسلامی نزدیکتر است.
۱۶. الگوی تربیتی رابطهٔ سالک و شیخ
ساختار این رابطه را میتوان در هفت منزل دید: طلب، تحقیق و انتخاب، صحبت، مجاهده، مراقبه، تزکیه و بلوغ در عبودیت. در مرحلهٔ طلب، انگیزه پالایش میشود؛ در تحقیق، اهلیت شیخ سنجیده میگردد؛ در صحبت، اعتماد و شناخت متقابل شکل میگیرد؛ در مجاهده، برنامهٔ متناسب اجرا میشود؛ در مراقبه، سالک خواطر و رفتار خود را میبیند؛ در تزکیه، صفات رذیله رو به ضعف میروند؛ و در بلوغ، سالک نه از شیخ بینیاز به معنای خودسر، بلکه در بندگی خدا استوار و مسئول میشود.
هدف شیخ طریقت ساختن نسخهای از خود نیست. شیخ حقیقی مرید را به تقلید از عادات شخصی خویش وادار نمیکند، بلکه استعداد ویژهٔ او را میشناسد و آن را در مسیر توحید میپرورد. نشانهٔ کامیابی تربیت، افزایش وابستگی به شخصیت شیخ نیست؛ افزایش صدق با خدا، سلامت اخلاق، خدمت به خلق، تعادل روانی، مسئولیتپذیری و توان تشخیص است.
چهار تمثیل کلاسیک این الگو را روشن میکنند: شیخ راهنماست، زیرا مسیر را میشناسد؛ طبیب است، زیرا بیماری را تشخیص میدهد؛ آینه است، زیرا سالک خویش را در حضور او میبیند؛ و باغبان است، زیرا استعداد را میپرورد. هیچیک از این تمثیلها مالکیت بر انسان را نمیرساند. راهنما به جای مسافر راه نمیرود، طبیب بدون رضایت بیمار درمان نمیکند، آینه چیزی از خود بر چهره نمیافزاید و باغبان طبیعت هر گیاه را رعایت میکند.
۱۷. دستورات عملی
۱. پیش از انتخاب شیخ، دربارهٔ تشرع اسلامی، علم، سیره، استادان، و رفتار مالی و اخلاقی او تحقیق کنید. ۲. وجود نور الهی شرط لازم برای صلاحیت شیخوخیت معنوی است. ۳. هدف، حدود رابطه، شیوهٔ ارتباط و نوع برنامهٔ سلوکی را از آغاز روشن کنید. ۴. سالک باید ارتباط مستمر حضوری و غیرحضوری با شیخ طریقت داشته باشد و نگذارد تنبلی، سختی راه، خواطر شیطانی یا وسوسههای شیطانی، رابطه او را با شیخ سست یا منقطع کند. ۵. ذکر و ریاضت را متناسب با توان جسمی و روانی و در چارچوب دیانت اسلام انجام دهید. ۶. احوال مرتبط با سلوک را صادقانه بگویید، اما حریم خصوصی نامرتبط را بیدلیل واگذار نکنید. ۷. پرسش را با ادب و بدون آزمودن یا تحقیر شیخ مطرح کنید؛ در برابر، پاسخ روشن بخواهید. ۸. برای تصمیمهای پزشکی، روانشناختی، حقوقی و مالی به متخصصان همان حوزه مراجعه کنید. ۹. هدایا و کمکهای مالی باید داوطلبانه، شفاف و بدون اثر بر منزلت معنوی افراد باشد. ۱۰. راز دیگر سالکان را حفظ کنید و مکاشفه و کرامت را وسیلهٔ تفاخر نسازید. ۱۱. پیشرفت خود را با افزایش تواضع، صدق، انجام واجبات، آرامش، خدمت و حسن خلق بسنجید، نه با شمار مکاشفات. ۱۲. دستورات سلوکی شیخ را عمل کنید. ۱۳. اگر رابطه پایان یافت، حرمت اشخاص را نگه دارید. ۱۴. شیخ نیز بهطور منظم رفتار، امور مالی و اثر تربیت خود را محاسبه نماید. ۱۵. ارتباط حضوری با شیخ مرجح است بر ارتباط مجازی دیجیتالی. ۱۶. محبت فیمابین مرید و مراد در راستای محبت حضرت حق تعالی است؛ «تولی و تبری» از دستورات مذهب تشیع است.
۱۸. نتیجهگیری
رابطهٔ سالک و شیخ در عرفان اسلامی، اگر بر بنیاد قرآن و سنت اهلالبیت (ع) فهم شود، پیمانی برای تربیت است، نه قراردادی برای واگذاری انسان به انسان. مرید با صدق و ادب، خودرأیی را مهار میکند؛ شیخ با نور الهی سالک را هدایت میکند. یکی حق ارادت را ادا میکند و دیگری حق تربیت را. سلامت این پیوند به حضور همزمان هر دو حق وابسته است.
پیرِ آگاه، سالک را از خویشتنِ خویش برکشد و به حضرتِ نورالانوار رساند. او مرآتِ صفات و مشکاتِ آيات حق تعالی است. و مریدِ پاکنهاد چون در متابعتِ فرمانِ الهیِ پیر استقامت ورزد، دم به دم پرتوِ انوارِ حق بر جانش تابد و وجودش تجلیگاهِ نورِ مطلق گردد.
تجربهٔ تاریخی صفیالدین و شیخ زاهد نشان میدهد که رابطهٔ اصیل سالک و شیخ، رابطهای دوسویه و غایتمند است: سالک با صدق و خدمت پیش میآید؛ شیخ با بصیرت و شفقت دست او را میگیرد؛ و ثمرهٔ این پیوند، نه شخصیتپرستی، بلکه تهذیب نفس، بلوغ معنوی و خدمت به خلق است.
برآیند این مبحث آن است که مشروعیت اقتدار معنوی، مطلق و شخصی نیست؛ بلکه شریعتمحور، اخلاقی، معنوی و پاسخگوست. غایت آن تزکیهٔ نفس، محبت الهی، پیروی از پیامبر اسلام (ص) و اهلبیت (ع)، خدمت به خلق و رسیدن به عبودیت آگاهانه حق تعالی و عشق الهی است. هرجا این غایتها تقویت شود، رابطه در مسیر تربیت است؛ و هرجا شخصپرستی، طمع، ترس، تحقیر و گریز از مسئولیت رشد کند، باید در اصالت آن تردید کرد.
والسلام والعشق
5 مهر 1405
27 سپتامبر 2026
لندن
کتابشناسی
- قرآن کریم.
- نهج البلاغه.
- ابن بزاز اردبیلی(1376). صفوة الصفا(در احوال و اقوال و کرامات شیخ صفی الدین اردبیلی). نشر زریاب.
- ابوطالب مکی، محمد بن علی. (۱۳۸۵). قوت القلوب فی معاملة المحبوب (تحقیق عاصم ابراهیم الکیالی). بیروت: دار الکتب العلمیة.
- الاربلی، ابوالحسن علی بن عیسی (بیتا). کشف الغمّة فی معرفة الأئمة. بیروت: دار الاضواء.
- رازی، نجمالدین. (۱۳۸۷). مرصاد العباد من المبدأ الی المعاد (به اهتمام محمدامین ریاحی). تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.
- سرّاج، ابونصر (1914). اللُّمع فی التصوف. لیدن. چاپ رینولد آلن نیکلسون.
- سهروردی، عبدالقاهر بن عبدالله(1363ش). آداب المریدین. به کوشش نجیب مایل هروی تهران: مولی.
- سهروردی، شهابالدین عمر. (۱۳۷۵). عوارف المعارف (ترجمهٔ ابومنصور عبدالمؤمن اصفهانی؛ به کوشش قاسم انصاری). تهران: شرکت انتشارات علمی و فرهنگی.
- صفوی، سید سلمان. (۱۳۹۵). عرفان ثقلین. تهران: انتشارات سلمان آزاده.
- عطار نیشابوری، فریدالدین محمد.(۱۳۸۸). تذکره الاولیا (تصحیح رینولد نیکلسون). تهران: نشر هرمس.
- غزالی، م. (۱۹۹۲/۱۴۱۲ ق). احیاء علوم الدین. بیروت: دارالکتب العلمیة.
- قشیری، عبدالکریم (۱۳۷۴ش). ترجمه رساله قشیریه، مترجم: عثمانی، حسن بن احمد،، مصحح: فروزانفر، بدیع الزمان، تهران: علمی فرهنگی،. چاپ چهارم.
- کاشانی، عزالدین محمود. (۱۳۸۹). مصباح الهدایة و مفتاح الکفایة (تصحیح جلالالدین همایی). تهران: زوار.
- هجویری، علی بن عثمان. (۱۳۸۹). کشفالمحجوب (تصحیح محمود عابدی). تهران: انتشارات سروش.

