“خانه و باغ” در معماری اسلامی

اليور ليمن

ترجمه نازنين اردوبازارچي

 

همواره گفته مي شود دسته اي از باغ ها وجود دارند که مي بايست اسلامي قلمداد شوند. در واقع، ايده باغ هايي که بازنموني از بهشت هستند در اسلام باليده و چه نتيجه اي طبيعي تر از اين که باغ ها در تمدن اسلامي براي به تصوير کشيدن بهشت به وجود آمده اند؟ 

به گفته روگلز، رابطه زبان شناختي ميان فردوس/جنت و باغ نمي بايست ساده گرفته شود. قرآن بهشت را به شکل باغ توصيف مي کند اما اين بدان معنا نيست که باغ هاي جهان اسلام به منظور بازنمائي بهشت طراحي مي شده اند. اين موضوع مي تواند در چارچوب الهيات مورد شک قرار بگيرد چرا که گذشته از همه اينها خداوند خالق غايي تمامي باغ هاست و هيچ دليلي وجود ندارد که بخواهيم باغ هاي زميني را نماينده جهان پس از مرگ بدانيم. شاعراني چون سعدي و مولانا و برخي ديگر( صرفنظر از سابقه فرهنگي شان) همواره باغ را با مثالي برين مرتبط مي دانند. نيازي نيست ريشه در فرهنگي داشته باشيم که پايگاهش در صحراست تا قابليت هاي رهايي بخش يک باغ را بستائيم. حتي سنت هايي در زمينه باغ به مثابه فردوس برين در فرهنگهايي وجود دارند که کاملاً سکولار هستند. متون هيجان زده در باب باغ ها اغلب آنها را با بهشت مقايسه مي کنند و اهميت بيشتري براي منبع فرهنگي قائل اند تا ديني. مسئله اهميت آب در باغ هاي اسلامي به دليل اهميت آن در خاورميانه نيز کاملاً غيرواقعي است. نخست اينکه کمياب بودن آب در خاورميانه ذاتاً حقيقت ندارد. در گذشته نيز، مکان هاي کم آب وجود داشته اند و بيابان ها مکان هايي بوده اند که آب در آنها جايگاه نخست را دارد. اما مطمئناً مکان هاي پرآبي نيز در خاورميانه وجود داشته اند و تمام جهان اسلام پوشيده از بيابان هاي تفته نبوده است. يکي از مشکلات منطقه اي مکه خطر زير سيل رفتن شهر بوده چرا که اين شهر در دره اي قرار داشت که غالباً درپي باران هاي شديد زير آب مي رفته است. آنچه مسئله اهميت آب براي باغ هاي اسلامي را مورد ترديد قرار مي دهد اين است که هر کسي با هر سطحي از دانش، در باب باغ ها مي داند که آب در هر فرهنگ اينچنيني عملاً حائز اهميت است. اين تفکر در کشورهاي پرآب و کشورهاي کم آب تر نيز شايع است و گياهان نيز گستردگي يکساني دارند. به عنوان مثال، آندره لونوتر طراح باغ در قرن هفدهم فرانسه قصد نداشت تا ورساي را تنها با گياهان و بناها طراحي کند. او مي بايست تعداد زيادي آبنما نيز در نظر مي گرفت که شامل فواره ها و آبشارها بود. ورساي به هيچ رودخانه اي وصل نبود و حتي در منطقه خشکي از پاريس واقع بود و پمپ ها و مخازن گرانقيمت و پيچيده اي براي راه اندازي آبنماهاي آن در نظر گرفته شده بود. شايد لوئي چهاردهم به دليل بار معنايي مذهبي آب مي خواسته از آن در باغش استفاده شود، اما هيچ سندي مبني بر اين نيت وجود ندارد. در هر حال، مرجع باغ هايي با محورهاي متقاطع در جهان اسلام، تلويحاً همان اشارات قرآن به چهار نهر در بهشت است اما در واقع، اين نوع معماري ماخذي پيشااسلامي دارد و متناسب با شرايط محلي و تفکراتي است که هيچ ربطي به اسلام ندارد. بعدها روگلز اذعان کرد باغ ها مشترکاتي با بهشت دارند خاصه هنگامي که مقابري در آنها باشد و يا بخشي از يک مسجد باشند. در آندلس( اسپانياي مسلمان) باغ ها نشاني از قدرت فرمانروا بود و معناي سياسي آنها طنين گسترده تري از معناي مذهبي شان داشت. همانطور که در بسياري از نقاشي هاي پارسي ديده مي شود ممکن بود از باغ ها به منظورهايي غير از مذهب استفاده شود. نجيب اوغلو باغ هاي ترکيه را در خدمت هدفي مشابه مي‌داند يعني نشان دادن قدرت سياسي و ايجاد فضايي خصوصي و لذت بردن از طبيعت. اکبر شاه( امپراطور مغول) ناقد امکانات افراط کارانه باغ هاي اينچنيني بود. کساني که رويکرد زيبائي شناسانه شان بر پايه شک عمومي به لذت هاي جسماني است طبيعتاً مي بايستي نگران اينگونه از باغ ها باشند. باغ ها نماينده فضاي وسيعي براي رهايي از نفس در لذت از طبيعت هستند. در اينجا براي باوراندن مذهبي بودن اين نظريه تلاش نمي شود و حتي القاء نمي شود چيزي به نام ديدگاه اسلامي معيار وجود دارد و مسلمانان نمي پذيرند که شخص مي بايست از لذت ها برکنار باشد. اسلام غالباً گرايشي به رياضت ندارد و خود را ديني ميانه رو مي‌داند، چيزي ميان افراط يهوديت و خودانکاري مسيحيت. اما بدون شک گونه اي رياضت مهم و سخت در بسياري از تفسيرهاي اسلام وجود دارد که مي بايست خاصه به دليل تأثير آن بر ادراک زيبائي مورد توجه قرار بگيرد.

عبدالرحمن عقيده دارد” رابطه محکمي ميان زيبائي شناسي مغول، تصوف و باغ ها وجود دارد.” دليلش آن است که” باغ ها براي بازتوليد و تأکيد بر طبيعت به وجود آمده اند.حاکمان مغول و صوفيان هر دو، رنگ هاي فراوان و ترکيبات گل ها و برگ ها، صداي آب و پرندگان و ساير جلوه هاي شب و روز را تحسين مي کردند و با اين تحسين بود که به پرستش خالق مي پرداختند.” پس مي‌توان تفسيري خاصه مذهبي از باغ داشت و تعبيري عميق تر و پرمغزتر از اجزاي آن ارائه داد. تضاد ميان اين دو عقيده که لذات جسماني مي توانند راهي باشند براي رسيدن به تعالي معنوي و اينکه چنين لذتي مي تواند مانعي باشد بر سر راه فهم اساس حقيقي طبيعت، در جايجاي زيبائي شناسي اسلامي وجود دارد. جانب هر کدام از جنبه هاي اين تضاد را هم بگيريم آنها هر دو نماياننده مشکلات و امکان يک زيبائي شناسي ديني هستند. پذيرفتن مشتاقانه ماديت جهان، خطر محدود کردن ادراک ما از جهان به جنبه هاي بيروني آن را در بر دارد. در مقابل، رد اين ماديت مساوي با انکار نقشي است که خداوند براي نماياندن خود به ما در محيطي مادي اجرا مي کند. اين به مثابه نقد گونه اي از محيط مادي اي است که خداوند با دقت بسيار براي ما آفريده است.

 

معناي باغ هاي اسلامي چيست؟ 

روگلز در همان کتاب آورده است:

” در جوامع پيشامدرن اسلامي تمرکز بيشتر بر لباس و سربند پوشاندن بر بدن بوده است. ديوارها، پرده ها و درها نگاه را محدود مي کردند، و حتي در فضاي شهري کمتر پيش مي آمد که فضا به سبب يک کوچه و يا ميدان به روي شهر باز شود. در نتيجه، چنين پيش آمدهايي که در آن دورنمايي وجود داشت بسيار پراهميت بودند.”

بهتر است اين ادعا را در برخي جنبه ها بررسي کنيم چرا که آشکارا اشتباه است. نخست اينکه نمونه هاي بسياري از شهرهاي جهان اسلام وجود دارند که در آنها فضا گشوده شده است تا شهر را به نمايش بگذارد. فرمانروايان ذاتاً بر اين عقيده اند که چنين فضاهايي بر قدرت آنها تأکيد دارد. اين فضاها در سراسر جهان اسلام وجود داشته و دارند. جالب است بدانيم نگاه شخص نويسنده به اين موضوع چه بوده است اما او عقيده دارد اين استثنائي است که قاعده را اثبات مي کند. واضح است که استثنا قاعده را تکذيب نمي کند و اينکه مفهوم بنياديني در اسلام به نام انزوا و محدوده خصوصي وجود ندارد. در اينجا، استفاده از مقايسه ميان حجاب و موقعيت زنان مفيد خواهد بود چرا که مي گويد با زنان در تمامي اعصار و در تمامي جوامع اسلامي به طريقي مشابه رفتار شده است. مي دانيم اين موضوع در مورد گذشته صادق نيست و امروزه نيز در جوامع مسلمان زناني در کنار هم قدم برمي دارند که يکي با حجاب است و ديگري پوشيده نيست. برخي از مسلمانان امروزي احساس مي کنند حجاب براي زنان مناسب است و برخي نه. طي دوره هاي مختلف تاريخي و فرهنگي نيز رويکردهاي متفاوتي بدين مسئله اتخاذ شده است. فرمانروايان جهان اسلام تمايل نداشتند تا هر کسي قادر به ديدن درون باغ هايشان باشد و اين خصيصه ميان ملاکان تمام جهان مشترک است. آنها مي خواهند مردم بدانند املاک بسيار زيبائي دارند اما ملک آنها گردشگاه عمومي نيست و سطحي از محدوده خصوصي همراه مالکيت است. هيچ چيز اسلامي در اين مسئله وجود ندارد. مدارکي هست مبني بر اينکه در باغ هاي اسلامي عمارت هايي با منظورهاي عاشقانه ساخته مي شدند و بخش هايي از باغ به اينگونه از اعمال اختصاص داده مي‌شد که ساختن شان نيازمند برنامه ريزي هاي خاصي بود. چيستي وچرايي محدوده خصوصي يکي از سؤالات جالب است. در نقاشي هاي دوره مغول در هند و افغانستان باغ هاي فراخ و بازي وجود دارند که به منظور ارتباط با محيط دراماتيکي که غالباً در آن زندگي جريان دارد، ساخته شده اند. اين نقاشي ها منبعي هستند براي آشنائي ما با باغ هاي کشمير و سرينگر، جائي‌که پشت صحنه کوه ها، پل ها، رودخانه ها، جنگل ها، همه و همه در مقام قابي براي اين نقاشي ها به کار رفته اند. باغ ها نماينده گونه ديگري از زيبائي منبعث از تعالي طبيعت هستند. سلطان ظهيرالدين محمد بابر در قرن شانزدهم باغ بسيار زيبائي در کابل بنا کرد و تا آنجائي‌که مي دانيم مهمترين قصد و نيت او سياسي و عاشقانه بوده است. تا آنجائي‌که از ساختار و طرح اوليه آن برمي آيد مسلماً هيچ نکته مذهبي در آن وجود ندارد. اما اين نشانه غيرمذهبي بودن بنا نيست. اما پيش از تصميم گيري در مورد مذهبي بودن يک بنا مي بايست دقت فراوان کرد.

جيمز ديکي مي گويد:

” تفاوت روانشناختي ميان مسلمانان و اروپائيان به خوبي در باغ هاي سنتي آنان مشهود است. ديوارهاي بلند باغ هاي اسلامي مانع از ديده شدن درون باغ مي شوند، ديوارهاي باغ صاحبش را از ديده شدن درون باغ و خود را در مقابل مضرات و خوبي هاي زندگي در خيابان ها محافظت مي کند. آنجا و درون بهشت مصنوعي خود مي تواند از خلوت خود لذت ببرد، از فضايي عطرآگين، رنگ ها و اشکال گوناگون در ترکيبات بي پايان… باغ هاي اسلامي مسحورکننده اند… آرامش بخش… خردمند و طبيعي، در  حالتي که هر چيزي مکمل آن ديگري است.”

به نظر يونگ وراي جنبه هاي مختلف فرهنگي مثل باغ ها و ديگر جنبه هاي هنر اسلامي، اصول روانشناختي کلي اي وجود دارند که روشنگر معناي آنها هستند. اين نظريه جالب است و مي‌تواند راه حلي باشد براي تمامي مشکلات موجود اما هيچ مدرکي براي اثبات خود ندارد. و کاملاً غير قابل  قبول است. اين توصيفات در مورد هر باغي خارج از شهر که خود را در مقام محل امني مي بيند، در اين دنياي پرهياهو و آشوب، صدق مي کند.

 

باز هم تقابل طبيعي و مصنوع

زيبائي شناسي باغ ها چيزي ميان طبيعي و مصنوع است. آنها از مصالح اوليه طبيعي ساخته شده‌اند اما علي رغم تلاش براي بازتوليد طبيعت، ترکيبشان طبيعي نيست. باغ ها يا دست کم گياهان از فضاي بيرون به سازه هاي تزئيني کوچ داده شده اند اما اغلب واضح نيست که قرار بوده بازنمائي گياهان نمايشي از گياهان باشد و نه از اشکال. برخي از اين بازنمائي ها ساختار خارق العاده اي دارند و در مقابل تلاش براي بازتوليد يک چيز طبيعي، تلاش بيشتري برايشان انجام شده است. در مورد باغ ها نيز چنين چيزي وجود دارد، ترکيب بخش هاي مختلف در خدمت توليد تأثيري است که آنقدرها هم طبيعي نيست، اگرچه در طبيعت قرار دارد. نظريه باغ بهشت وار بودن باغ هاي اسلامي مي گويد که آنها به باغ هاي بهشتي ارجاع مي دهند يا خواهند رسيد، اما حتي چنين باغ هايي نيز قابل توصيف نيستند.  جان بروکز در کتاب ” باغ هاي بهشت: تاريخچه و طراحي باغ هاي اسلامي” شرحي بي نقص ارائه مي دهد، هيجان او به همراه خودش پا به فرار مي گذارد. او مصمم است تا منشأ تمامي باغ ها در جهان اسلام را در باغ هاي پارسي بيابد. علي رغم تمامي شواهدي که از گستره وسيعي از طراحي هاي باغ ها ارائه مي‌دهد. در اينجا مي‌توان همان وسواس شرق شناسانه در تعميم دادن را ديد، وسواسي که بي توجه به حجم زيادي از شواهد متناقضي که بر ضدش وجود دارند، مي بالد. برخي از مينياتورهاي دوره مغول مذهبي نيستند. شايد بتوان گفت يادآور لذتي هستند که در بهشت وجود خواهد داشت و طبيعتاً توصيف آن لذت مي بايستي جسم مند باشد. بسياري از اين تصويرسازي ها داستان هاي مشهور و يا اساطير پارسي يا حتي هندي هستند و هيچ وابستگي اي به اسلام ندارند. مسلماً مسلمانان در گذشته از بودن در باغ ها لذت مي برده اند و امروز هم اين لذت ادامه دارد اما تلاش براي کشف منشأ اسلامي براي چنين لذتي به شکست انجاميده است.

 

فضاي اسلامي

در تقابل با گرايش غربي و تمرکز آن بر ظاهر بيروني بنا، دغدغه کهن اسلامي بيشتر پايه در احساس حاصل از فضاي داخلي دارد. نتيجه معماري درونگراست که در فضا کمتر به بنا و بيشتر به خود فضا اهميت مي‌دهد. چنين مفهومي موقعيت ايده آل بشر را بازتاب مي دهد: فقدان نگراني از سمبل هاي بيروني، اما وجود فضا براي روح دروني براي تنفس و باليدن. مثال زدني ترين اين موقعيت ها زن مسلمان سنتي است در پس حجابش، فضايي محصور براي خلوتي ازلي. جان بروکز در مورد معناي فضاهاي واسطه در معماري کشورهاي گرمسير مي گويد” تالارها به مثابه مکاني هستند که روح از طريق آنها ميان باغ و عمارت رفت و آمد مي کند، باغ در مقام جان و عمارت در مقام جسم.” از طرف ديگر، آيا تالار فقط تالار نيست، بخشي از معماري در تمام کشورهاست و نه تنها کشورهاي اسلامي؟ پيروان تصوف اغلب مفهوم برزخ را شرح داده اند و اين مفهوم غالباً برابر با پندار انگاشته شده است. مرتبط دانستن بخش متداولي از معماري مثل تالار با مفهوم متافيزيکي بزرگي مثل برزخ به نظر بعيد مي‌رسد اما بر اساس برخي رويکردها مي‌توان اين کار را انجام داد چرا که جهاني که ساکنش هستيم عالم صغيري است در دل يک عالم کبير و هر چيزي در جهان ما بازتابي است از چيزي مهمتر در کيهان در مقام يک کليت.  متافيزيک انديشه  اسلامي و کاربرد آن در مفهوم اجزاي معماري سنتي در اصفهان، گرانادا و آگرا متبلور است و مشخصه شان اين است که به دست مسلمانان و براي مسلمانان ساخته شده اند، اين تک عاملِ تمامي اختلافات ساختاري ديگر را پوشش مي‌دهد و همين عامل اتحاد تمامي مناطق جهان اسلام است.

در حالت برون گرا اکثر بناها شکل چهارباغ به خود مي گيرند. در محل تقاطع اين چهار شاخه، عمارت يا مقبره اي قرار دارد. در مقابل، باغ هاي درون گرا هستند که بر خلوت و محدوده خصوصي تأکيد دارند. به نظر مي‌رسد بروکز هر دو نقاشي را مي شناخته و بنابراين گفته است هر دوي آنها اسلامي هستند. هر دو بازنمون ” فضايي خاص هستند که در خود بازتابي از کيهان و بهشت را داراست. و اين تفکر، در خود، نظم و هماهنگي را پرورش مي‌دهد.” درحقيقت، بسياري از باغ ها نظم و هماهنگي را مي پرورانند حتي باغ هاي خودرو و به ندرت عموميِ متداول در انگليس قرن هجدهم که کانت با آنها مخالف بود، نيز پايه در نظم و هماهنگي داشتند هرچند نه زياد واضح. بروکز نمي تواند بگويد باغ هاي اسلامي هم درونگرا هستند و هم برونگرا و هر دو نمونه يک باغ اسلامي اند چرا که اين دو گونه در تضاد با هم هستند. بجا نيست اگر بگوئيم، بيشتر از خود بنا، بر فضا تمرکز بوده، بنايي که آن فضا را محدود مي کند و توجه و دقت بيشتر بر بنا معطوف بوده است. به خصوص در مورد مساجد اين فضاي داخلي است که ساده و بي آرايه است و ساختار آن کاملاً نامربوط مي‌باشد. گذشته از اينها ضرورتي براي عبادت در مساجد وجود ندارد، نماز اغلب در خانه ها، خيابان ها و يا در هواپيما يا هر جائي که فرد در هنگام اذان حضور دارد خوانده مي‌شود. بروکز مانند بسياري از کتابهاي هنر اسلامي، اصولي دارد که از آنها دفاع مي کند و مثال هايش براي اين اصول آنقدر دقيق هستند که باورپذير باشند. نظريه به ادراک نمي انجامد بلکه به دنبال آن روانه مي شود.  سه گونه کتاب در اين موضوع وجود دارد. خوشبختانه ديگر نمونه هاي زيادي از اين گونه رويکردها وجود ندارد. گونه ديگر نوعي رويکرد متداولتري است که در آن نظريه و توصيفات هيچ ارتباطي با يکديگر ندارند. نويسنده نظريه اي را مطرح مي کند که قرار است توصيفي از هنر باشد اما موضوع بحث را به هر آنچه در درون نظريه اتفاق مي افتد محدود مي کند. تعاريف اعجاب آور فراواني وجود دارند که به وضوح مرزهاي نظريه را باطل مي کنند اما نويسنده متوجه اين موضوع نيست. اين دسته سوم کم حجم است چرا که مي گويد استفاده از اصطلاح “هنر اسلامي” چندان مسئله مهمي نيست چرا که چيز زيادي از موضوع به ما نمي رساند.

وقتي سخن از بناها در ميان باشد، اين گونه تخيل مبهم در باب باغ ها رواج بيشتري دارد و تمرکز بيشتر بر درون بناهاست. خانه هاي اسلامي درونگرا هستند و بر تزئينات بخش هاي داخلي تمرکز دارند در حالي‌که نماي رو به خيابان آنها عموماً ديواري عظيم است. دليلش آن است که فضاي محصور در ديوارها، طاق ها و گنبدها مهمترين بخش معماري اسلامي است. معماري اسلامي و غربي تفاوت هاي زيادي با هم دارند. در معماري مدرن غربي، يک خانه در فضايي قرار دارد که با اشکال و موادي که پيرامون آن‌را در بر مي‌گيرد مشخص مي شود. فضا در بسياري از معماري هاي اسلامي از اشکال مادي اطرافش کنده شده و با سطوح دروني اين اشکال تعريف مي شود. دليل عدم توجه مسلمانان به فضاي خارجي خانه هايشان مي تواند اين باشد که تفاوت گذاري ميان فقير و غني را مذموم مي‌دانند. اميني مي گويد” جامعه اسلامي به طبقات مختلف تقسيم نمي شد… نماي بيروني اغلب خانه ها يکسان بود، بي آرايه، بسته و بي تکلف، بدون تفاوت، چه فقير و چه غني… محله فقرا يا اغنيا وجود نداشت.” بدان سبب که تعليمات اسلام تمامي مظاهر خودنمايي و تفاخر را محکوم مي کرد اما تأثير چندان ملموسي بر شيوه زندگي ساکنان شهرهاي اسلامي نداشت.

 

معماري       

اولگ گرابر مي پرسد” آيا چيزي در اشکال اين بناها- در مقابل کاربردشان- وجود دارد که آنها را اسلامي مي کند؟” و مي گويد:

” رويکردي که مايلم آنرا سمبليک بنامم؛ فرض اش بر آن است که جنبه هايي ديداري هستند که بدون در نظر گرفتن منشأشان داراي گونه اي پيوستگي فرهنگي مقبول مي‌باشند. رويکرد دوم شمايل نگارانه است، در اين معنا که برخي اشکال در معماري اسلامي نشاني از تفکر يا مفهومي اسلامي دارند.”

در نتيجه به اثبات هستي تکامل نظم و معنا در معماري اسلامي مي رسيم که نه ذاتيِ فرم ها  و نه ذاتيِ کارکرد هاست، نه حتي ذاتيِ واژگاني  که براي فرم ها و کارکردها به کار مي رود، اما ذاتي رابطه ميان هر سه است. گرابر در اين مقاله شک خود را در رابطه با اين نظريه که رابطه روشني ميان معماري جهان اسلام و هرگونه معناي خاص منبعث از اشکال آن وجود دارد، اعلام مي کند. به عنوان مثال، به نظر مي رسد مناره ها که غالبا متصل به مساجد هستند و مؤمنين را به عبادت فرامي خوانند کارکرد ديگري نيز داشته باشند و با وجود بلندگوها ديگر نيازي بدان ها نيست. اغلب گفته مي شود مقرنس ها استعاره هاي ديداري اي هستند از ديدگاه اسلامي از حقيقت که مي گويد خلقت انسان امري غيرمادي بوده است و تنها بخش روحاني آن حقيقت دارد. اين بدان سبب است که مقرنس اين توهم را ايجاد مي کند که فرم معمارانه اي که مقرنس جزئي از آن است عموماً در اندازه اي بزرگتر از آني است که هست. گرابر به ادعاهايي اينچنيني مشکوک است، زيرا اگرچه ممكن است اين مفاهيم بخشي از کارکرد چنين فرم هايي را به وجود آورند اما دليلي وجود ندارد که جنبه هاي اصلي آنها باشند و مهمتر اينکه دليلي ندارد براي مهم جلوه دادن آنها از ديدگاهي ديني بدان ها نگاه كنيم.

اگرچه نيت طراحان و سازندگان اين بناها راه گشاي اين مطلب نيست، اما در اينجا حق با گرابر است. تعداد مساجد با نماي لخت و فاقد جزئيات اما با درون پر زينت جالب توجه است. ديوارهاي داخلي، کاشي کاري ها، فرش ها و غيره. اتينگهاوزن عقيده دارد اين مسئله با تمايلات  مهار شده ومقتصدانه در اسلام مرتبط باشد، اما اين مسئله نمي تواند صحت داشته باشد، چرا که اين تمايلات مهارشده تأثير چنداني بر ساير مسائل نداشته اند. به نظر مي رسد اين تمايلات زيبائي شناختي مقتصدانه به طور آگاهانه در تمام باغ هاي فاخر و پرزرق و برقي که نشاني از بهشت اند غايب هستند و همينطور از دکوراسيون هايي که خود اتينگهاوزن از آنها ياد مي کند. لازم است برخي جنبه هاي زيبائي شناسانه اين مسئله را بررسي کنيم تا بدان چه در پس اين جنبه هاي متداول معماري اسلامي نهان است برسيم. ساختارمندي، نماي لخت و داخل پيراسته بسيار چشمگير است. از نماي دنيوي و فاقد پيرايه به داخل مذهبي و غناي آن در تزئينات مي‌رسيم. اين تنها يک پديده مذهبي نيست چرا که در مورد خانه هاي عادي نيز صادق است. شخص از جو عمومي جامعه که داراي خيابان هايي با ديوارهاي لخت است و عموماً کثيف و گرم، خارج مي شود و به داخل راحت پا مي گذارد، خنک و آرامش بخش، با ديوارهاي چوبي و فرش هاي زيبا. نمي بايست بر اين تضاد پافشاري کرد چرا که مساجد و خانه هايي با نماي بسيار پيراسته نيز وجود دارند، خاصه در هند و بخش هايي از جهان اسلام وجود دارند که تظاهر به ثروت و قدرت در آنها به طور علني صورت مي گيرد. در بخش هايي از جهان، معماري محلي خانه هاي  اقليت هاي مسلمان معمولاً فرقي با ساير مردم ندارد. مساجد عموماً در بناهاي محلي قرار دارند، بناهايي که سابقاً کليسا يا کنيسه بوده اند و يا کاربردي کاملاً غيرمذهبي داشته اند. برخي از مساجد جديد ارجاعاتي به برخي از عمارت هاي مشهور دارند و با اشاراتي به منشأ اسلام يا مکان هايي که اسلام در آن دين نخست است، به عبادت کنندگان اين امکان را مي دهند تا خود را در جامعه جهاني اسلام تصور کنند. صوفيان تضاد ميان دنياي دروني و بيروني را داراي معناي عميقي مي‌دانند. دنياي بيرون اهميت ندارد و مناسب نيست زمان و توجه زيادي بدان صرف شود اما دنياي دروني جائي است که تمامي توجه ما بايد بدان معطوف باشد. نتيجه زيبائي شناختي اين امر چيست؟ بناها چيزهايي هستند در فضا و چنين چيزهايي غالباً دستکم گرفته مي شوند. سفيدي حاکم بر فضاهاي بيروني بنا بيانگر آن چيزي است كه در درون آن است. توجه ما بيشتر به سمت درون بناهاست، کنجکاوي مان برانگيخته شده است و ناپيدائي درون بنا به يک مسئله مهم تبديل شده است. نتيجه فقدان جزئيات در بخش خارجي بنا تجسم فضا در يک کليت است، نگاه را به درون مي کشاند و  در عين حال از آن محروم مي کند.

برخي مواقع بخش خارجي بنا مي تواند در حکم يک قاب باشد بدين معنا که کارکرد بنا و هر آنچه در باب بنا اهميت دارد توسط بخش خارجي آن تعيين مي شود، اما خود آن نيست. بخش خارجي حکم جعبه يا بالاپوش را دارد و علت وجودي اش اينست كه درون بنا را براي ما روايت کند. اين فني است که در اکثر بناهاي جهان اسلام به چشم مي‌خورد. بسته بندي يک هديه اهميت زيادي دارد و چه بسا در برخي مواقع از خود هديه گران بهاتر باشد. اصولاً چرا چيزها را بسته بندي مي کنيم؟ براي بالا بردن سطح لذتي که از محتواي آن مي بريم، يا براي  به تأخير انداختن کشف محتوا. براي حفاظت از محتوا و نگهداري از آن تا زمان دلخواه يا مناسب. بناها دقيقاً اينطور نيستند چرا که آنها مي بايست بسته بندي شوند اما فقط به اين خاطر که بايد بخش خارجي وجود داشته باشد، صرفنظر از اين تفاوت باقي چيزها مشترکند. ورود به بنايي با ظاهري ساده و رسيدن به درون مجلل آن، تجربه اي لذت بخش است و متناسب با تضاد ميان درون و برون بنا عميق تر مي شود. گاهي بسته بندي اشاره اي به محتوا نيز دارد، تحريک آميز و  شوخ است، درست مثل ظاهر بنا. اغلب اشاراتي در آنها وجود دارد که مي‌تواند نشانگر آنچه نهفته است، آن چيز مي‌تواند يک حاشيه زينتي باشد، نرده اي بازيگوش يا يک آجرکاري زيبا. عظمت بسياري از بناها دست کم نشاني از اندازه آنچه در درون است، دارد. بيرون بنا چيزي شبيه قاب يک نقاشي است. قاب ها براي تکميل نقاشي طراحي شده اند و هوشمندانه طراحي شده اند تا نگاه را به خود نقاشي بکشانند. قابي که استادانه طراحي شده باشد مي‌تواند حواس بيننده را پرت کند، اما از ديگر سو مي تواند در انتقال احساسي که خود نقاشي به تنهايي قادر به انتقالش نيست، مؤثر باشد. نبايد بر تضاد ميان فرم و آرايه بندي در هنر و معماري اسلامي پافشاري کرد. اگرچه تمايل بناها بيشتر به ظاهري ساده است اما به هيچ وجه ساده نيستند و ميزان کمي از آرايه ها نيز تأثيري بر بيننده دارند که نگاه را حتي پيش از ورود به سمت داخل مي کشانند. اين موارد مشابه نسخه هاي پارسي است که در آنها نقاشي توسط متن قاب بندي شده اند اما گاهي تصاوير به داخل متن هجوم مي آورند چنان که گويي آنقدر پرقدرت اند که ديگر تاب آنچه محصورشان کرده است را نمي آورند. همينطور است در مورد برخي از سفالينه ها که در آنها نقوشِ روي ظرف حاشيه را شکافته و رو به بيرون دارند و ظاهرا قوانين اينگونه از سفالينه ها  را زير پا مي گذارند. حاشيه مي بايست چيزها را در يک منطقه خاص نگاه دارد و لزومي بر وجود حاشيه نيست مگر اينکه بر آن احترام گذاشته شود. اما اين تمهيد زيباشناختي مؤثري است براي  نقض و زيرپاگذاشتن حاشيه؛ شورو نشاط تصوير ديگر در رعايت رسم و رسومات طراحي نيست. اين همان نقض و زيرپاگذاشتن حاشيه هاست که در آرايه بندي بيروني برخي از بناها ديده مي شود. اين آرايه ها اغلب به بخش هاي اصلي بنا مثل ديوارها الحاق نمي شوند بلکه به مناره ها، درها و دروازه ها افزوده مي شوند- نشانه هاي اندکي از تنوع در فضاي وسيعي از يکنواختي ها. اما گاهي مثلاً در ايران، ساختمان هايي وجود دارند که نماي آنها با کاشي هاي رنگين به طرز شگفت آوري آذين شده اند، آنهم در شهرهايي که به طرز حيرت انگيزي ساده‌اند، چنانکه گويي اين چند بنا خود به تنهايي وظيفه القاي هر آنچه را که در تمام شهر وجود دارد به عهده گرفته اند و نه آنچه در خود نهفته دارند. آنها در تقابل با باقي شهرند، تجردي مجلل که  ظاهرش نماينده آنچه را كه درون تمامي فضاي شهري نهفته است، مي نماياند.

لازم است تا اشاره اي به کارکرد رنگ داشته باشيم. بيشتر بخش خاورميانه اي جهان اسلام ضعف رنگ دارد اگرچه درست نيست آن‌را تحت سلطه بيابان بدانيم. کوه و رود وجود دارد اما درخت نه زياد و بيشتر بناها از مصالحي مثل گل، آجر، شن و ماسه سنگ ساخته شده اند. اکثر ديوارها سفيدند و ظاهر غالب آنها يکسان و خسته کننده است. حال ما آگاهيم که درون و بيرن اين بناها با هم در تضادند، رنگ هاي پرشور در داخل و کم مايه در نما. اما اغلب، همين رنگ هاي اندکِ نماي ساختمان ها در امتداد فضاي داخلي بناهاست. شکي نيست جمال و جلال آرايه ها و خوشنويسي هاي روي ديوارها همه زمينه اي هستند براي بيان مذهبي و سياسي و نه تبليغ قدرت و نفوذ صاحب خانه. به عنوان مثال، هر قدر ساختن يک بنا گران تمام شود بيشتر بيانگر مکنت و قدرت صاحب آن است. اما مي بايست به جنبه هاي زيبائي شناسانه بنا و چگونگي رابطه آنها با ساير بناهاي موجود در منطقه، شهر و البته با داخل خود بنا نيز توجه داشته باشيم.

اصول زيبائي شناسانه آنها چيست؟ اين اصول براي بسياري از بناهاي سنتي در جهان اسلام، توازن و هماهنگي است. استفاده از رنگ در بخش هايي از بنا با بخش هايي که هيچ رنگي در آنها به کار نرفته است در توازن است. آرايه ها در بخشي از بنا با فقدان آنها در بخش هاي ديگر در تقابل است. خصايصي از  معماري هست که اين تقابل ها را درهم مي شکند و در يک هارموني به هم مي رساند. تعامل اين خصيصه هاست که بسياري از بناهاي جهان اسلام را از لحاظ زيبائي شناختي راضي کننده جلوه مي دهد. اينکه چگونه اين اصول طراحي مي‌بايست نگريسته شوند تا حامل بار عظيم مذهبي نيز باشند هنوز جاي بحث دارد. آنها مي توانند اينگونه باشند اما مي توانند ضرورتاً اينطور نباشند.

ملکه سبا و حضرت سليمان

يکي از اشاراتي که در قرآن به بناها شده است در سوره نمل مي باشد. در اين سوره آمده است که بلقيس( اگرچه از او با اين نام در قرآن ياد نشده است)، ملکه سبا، به ديدار حضرت سليمان مي رود، ديداري که مملو از نماد است. اين دنياي کفر است که به ديدار جهان يک پيامبر هوشمند و قدرتي والامقام مي‌رود. ملکه وارد کاخ مي‌شود و با زميني مواجه مي‌شود که با لايه اي از يک ماده بازتاب دهنده پوشيده شده است که به سان آب است. او كاملا متقاعد شده است که آنچه زير پاي اوست آب است و بنابراين برخلاف عرف، دامن خود را در ميان عموم بالا مي زند و آنگاه است که پيامبر به او مي گويد که اين سطح آب نيست بلکه آبگينه صاف( صرح) است. ملکه در دم به اشتباه خود پي مي برد و به دين سليمان درمي آيد. داستان هاي بسياري از اين اتفاق ساخته شده است که مضمون  اصلي آنها پيروزي قدرت و فرزانگي اسلام و ايمان به خداوند در برابر جاهليت است.

از ديگر سو، شگفت آور است که يک پديده معماري چگونه ملکه را به سمت پذيرفتن دين جديد سوق داده است. معروف بوده سليمان بر جن مسلط است و مي تواند او را به ساختن آبگينه گماشته باشد و اين چيز خارق العاده اي براي کاخ سليمان به حساب نمي آيد. اين آبگينه آخرين حلقه از تمهيداتي است که براي ملکه انديشيده شده است وگرنه خود آبگينه چيز خارق العاده اي در خود ندارد. اما به نظر مي رسد آبگينه وسيله متداولي در بسياري از کاخ هاي جهان اسلام و تصويري متداول در بسياري از نقاشي ها بوده باشد. بعدها پادشاهان بسياري در جهان اسلام به رقابت با سليمان پرداختند و با ساختن آبگينه هايي مشابه نشان دادند که اينکار شدني است. در اين داستان ملکه آبگينه را با آب اشتباه ميگيرد و از آنجائي که اين دو بسيار به هم شبيه اند و يا دست کم آبگينه به واسطه مهارت جن ها بسيار هوشمندانه ساخته شده است پس چرا نبايد اينگونه باشد؟ اين نخستين باري نيست که ملکه درمي يابد آنچه سابق بر اين واقعي مي پنداشته در واقع حقيقت نداشته است. منطق او در گرويدن به دين سليمان مي تواند اين باشد؛ از آنجائي که تا به حال هر آنچه حقيقت مي پنداشته است، اينك ديگرحقيقت ندارد، نداشته پس عقايد مذهبي وي نيز مي توانند به جاي تطبيق با حقيقت به آنچه به نظر حقيقي مي رسد مرتبط بوده باشند. از ديدگاهي يکتاپرستانه، اين توصيفي  مناسب از بت پرستي است. اشياء مادي در مقايسه با موجودات نامرئي در مقام خدايان باورپذيرترند، چرا که دست کم قابل رؤيت اند. مشکل اينجاست که آنچه به نظر مي رسند يعني قوي، قادر و نتاثيرگذار، تنها ظاهري است که پسِ آن حقيقتي وجود ندارد. به سان آبگينه اي که آب مي نمايد اين صرفاً يک شباهت است. در حقيقت زمين خشک است و در حقيقت بت ها فاقد قدرت اند. بد نيست کمي به جنبه هاي مختلف اين داستان بپردازيم. قرآن اشارات فراواني به معجزه دارد و همان طور که مي دانيم خود قرآن نيز يک معجزه است. اما آنچه در اين داستان وجود دارد معجزه نيست بلکه يک حيله است. آيا بلقيس در گرويدن به دين سليمان اشتباهي مرتکب شده است؟

آنچه فن و حقه اش مي ناميم، چيزي است که فهم ما از واقعيت را به چالش نمي کشد اما بواسطه دانش کنوني مان نيز قادر به فهم آن نيستيم بلكه آنچه بدان اطمينان داريم آن است که رمز اين حقه را مي‌دانيم. وقتي که بلقيس آگاه مي شود آنچه آب مي پنداشته در حقيقت آب نبوده، درمي يابد كه در تعبيرش از آنچه پيش روي وي بوده به خطا رفته است، همين و بس. او مجبور نبوده به اين نتيجه برسد که فهم اش از ذات حقيقت به معناي عميق غلط بوده است. وي تنها قضاوتي بد انجام داده است. آنچه اين ويژگي معماري را خيلي تأثيرگذار کرده اين بوده است که اين آبگينه ساخته شده تا به بيننده بگويد که جهان دروغين در چه نقطه اي به پايان مي رسد. هيچ قابي بر گرد بنا وجود ندارد تا بگويد آنچه در آن است اثري هنري است. داستان هاي عجيبي وجود دارند مبني بر دلايل مختلف گرويدن انسان ها به اديان مختلف. بيشتر اين دلايل زيبائي شناختي بوده اند. اينجا مي خواهيم به مفهوم تغيير دين بلقيس بپردازيم. آبگينه تنها رخدادي نبوده که باعث شده تا بلقيس در مورد دين خود تجديد نظر کند و به خداوند يکتا ايمان آورد. تعدادي اتفاقات ديگر روي داده است و سفر او به قصد ديدن سليمان خود داراي بار معنوي است. سبا همواره يکي از حکومت هاي بلند پايه و رفيع جهان اسلام بوده است و سهروردي در “حکمت اشراق” به آيه هاي قرآني داستان سبا اشاره کرده است. اين جا همان مسئله اي است که سهروردي معتقد است ابن سينا بيان کرده اما بدون تفسير رها کرده است؛ چگونه از اين جهان زايش و فساد به بالاترين درجه دانش الوهي دست يابيم. ابن سينا در کتاب “حي بن يقظان” به اين مسئله اشاره مي کند اما تفسيري ارائه نمي کند. سهروردي مي گويد دليل خاموشي ابن سينا مي تواند اين باشد که او به قدرت سازنده تخيل- در معناي قلمرو خيالي- اعتقادي ندارد. ابن سينا به عقل فعال و عقل اكتسابي اعتقاد دارد که والاترين درجه عقلانيت است که موجود انسان مي تواند بدان دست يابد. تخيل قابليتي است که در درجات پائين دانش عمل مي کند، اگرچه مي تواند در درجات قياسي و منطقي دانش حضور داشته باشد اما در کل، بيشتر با حس انسان در ارتباط است و مي بايست با درجه اي از شک بدان نگريست.

پس تخيل اهميتي فراتر از اين براي سهروردي داشته است اما نه در رابطه با عالم مثل افلاطوني، بلکه وقتي كه توسط  مثل معلقه توصيف مي شود. اين ايده آل ها نقش مهمي در رهنموني ما به مراحل بالائي از دانش دارند. اينجا جاي آن نيست تا به اختلافات ميان اشراقيون و مشائيون در باب ذات دانش بپردازيم، اما اگر حق با ابن سينا باشد پس زيبائي شناسي مي بايست نقشي محدود در زندگي معنوي ما داشته باشد. اگر حق با سهروردي باشد پس زيبائي شناسي اهميت بسزائي دارد و چيزي فراتر از جنبه اي از آرايه بندي ها واجد است. در مقابل، زيبائي شناسي طريقي قاطع به سمت حقيقت است و بدون آن حوزه رشد معنوي در خطر است. حال درمي يابيم چرا توهمي که توسط سليمان براي بلقيس تدارک ديده شده چنان نقش مهمي در تغيير دين ملکه داشته است. بجاست اگر ديدگاه اشراقي در باب اينکه تخيل دنباله رو تفکر است را اتخاذ کنيم. گاه وقتي درمي يابيم افکارمان  اشتباه هستند، تخيل ما با تعميم اين مسئله ما را به اينجا مي رساند که از خود بپرسيم،آيا  افکار ما به طور كلي اشتباه  هستند؟ بلقيس در مي يابد در مورد کف کاخ سليمان به اشتباه رفته است و اين اشتباه را به گستره وسيع تري از تجاربش از جمله باورهاي ديني اش تعميم مي‌دهد. آيا اين روش عاقلانه است؟ پاسخ به اين سؤال ساده نيست چرا که باورهاي کلي ما در باب جهان تنها پايه در خود اين باورها دارند. کاملاً پذيرفته شده است که انسان هاي مختلف عقايد مختلفي داشته باشند و اين تجربه اي آشنا براي ماست. چرا بلقيس نبايد از اشتباهش براي تجديدنظر در باب تمامي عقايدش استفاده كند؟ در باب اين موضوع مي توان گفت که اشتباهش او را وادار به تغيير تمامي عقايدش نکرده است، بلكه تصميم اش را قابل فهم نموده است.

ما به سمت فهم نقش معماري در بازنمائي رويکرد ديني نزديک مي شويم. گونه اي از معماري که توسط مسلمانان طراحي شده اغلب تمايل به تغيير ناگهاني اي دارد که بلقيس انجام داده است. نکته اي که در مورد آبگينه مي‌توان بدان اشاره کرد اين است که مي بايستي بسيار زيبا بوده باشد، ماهرانه کنارهم چيدن قطعات شيشه يا چيزي شبيه اين مي‌بايست منظره زيبايي به وجود آورده باشد. اين چيزي است که در داستان بايد بدان توجه کنيم نه اينکه آيا بلقيس گول خورده يا به سبب زيبائي آن آبگينه به خطا رفته است. او طبيعتاً احساس کرده هر آنکسي که خالق اين زيبائي است مستحق توجه اوست. ممکن است تصور شود بيشتر معماري اسلامي همين قصد را دارد؛يعني براي اين به وجود آمده است كه تحت تأثير قرار دهد، جذب کند و شيفته سازد. گذشته از اينها اين خصيصه هنر مقدس است. ممکن است بلقيس هم رويکرد زيبائي شناسانه مناسبي نداشته باشد. بيشتر اينطور به نظر مي رسد با آمادگي قبلي براي تحت تأثير قرار گرفتن به سمت کاخ پيش ميرفته و بنابراين منظوري عملي براي اين ديدار در نظر داشته است چنانكه نوعي از بي طرفي زيباشناختي را كه براي پاسخي زيباشناختي در برابر يك موقعيت، ضروري استف به عهده مي گيرد.  آنچه در انتهاي اين قصه قرآني به ذهن مي آيد اين است که هنر نقش زيادي در اين داستان دارد. اگرچه گفته مي شود اسلام چندان روي خوشي به هنر نشان نمي دهد، اما در اينجا حضرت سليمان را داريم ، مردي بسيار حکيم که با استفاده از نفوذش بر جن و سايرين چيزهاي زيبائي مي‌سازد. اگر چيزي غيراسلامي درباب هنر وجود داشته باشد پس چرا سليمان بر ساختن آن اصرار دارد؟ همينطور در اين داستان مشرکي هست که به سبب رويارويي اش با پديده اي به غايت زيبائي شناسانه، به اسلام روي مي آورد. هيچ اشاره اي نشده که خلاقيت پادشاه و يا خود آبگينه مورد اعتراض قرار گرفته باشند، برعکس قابل ستايش نيز هستند و اگر اينچنين نبود، سليمان از آنها استفاده نمي کرد.

 

باز هم فضاي اسلامي

يکي از دلايل عدم اساسي بودن  حقه اي که براي ملکه استفاده شد اين است که تمامي مصالح معماري مي توانند خود به نوعي حقه باشند. ما نيازمنديم ساختمان ها پناهگاهي باشند براي محافظت از ما، اما شکل دقيق آنها به اين تمايل ما نزديک نيست. اين امر زماني آشکار مي شود که از آرايه هاي مجلل و شکل بندي هاي هندسي متداول در بسياري از معماري ها و طراحي هاي اسلامي تمجيد مي کنيم. مي‌دانيم بسياري از منتقدين اين جنبه ها را با توجه به منابع متافيزيکي و واقعيت هاي رياضياتي شان توضيح داده اند، مثل رابطه ميان سيارات و گردش آنها و نسبت هاي عددي بيانگر هارموني. والري گونزالس در کتاب ” اسلام و زيبائي” مي گويد دو ويژگي اصلي  در معماري کاخ الحمرا وجود دارد: يکي مبتني بر تضاد ميان رنگ ها و اشکال خوشنويسي ها و آرايه هاي گياهي است و ديگري هندسه ساختارِ بنا. گونزالس و گرابر عقيده دارند اين کاخ از وراي هارموني و نظم اش و پيوندي که ميان لايتناهي و متناهي برقرار مي کند مي بايستي بازنموني از امر ايده آل باشد.

اين رويکرد به معماري تا چه حد ميتواند قابل قبول باشد؟ او طراحي داخل بنا را بازنموني از طاق هاي بهشتي مي داند و تماميت بنا را کنايه اي از پيدايش عالم وجود. ساختار بنا طوري طراحي شده تا ذهن بيننده را از اين جهان به جهان بالا ببرد، از اين فضاي محدود به زمان و مکان، از تجربه ما از اين جهان زايش و فساد به قلمروي ايده آل که در آن نظم و هارموني حاكم اند. در قبال حرکت از ديدن اشکال به سمت اتخاذ رويکردي فلسفي در قبال ساختار چه چيز ضروري اي وجود دارد؟ لزوماً يک نوع رويکرد فلسفي خاص وجود ندارد. گونزالس مي گويد رياضيات فضا و زمان را دگرگون مي کند اما ساير متفکرين مي گويند رياضيات و خاصه هندسه با طرز عمل ما در فضا در ارتباط اند. مفاهيمي وجود دارند حاکي از اينکه ما خارج از تجربه زيست شده مان در فضا و مکان ساخته مي شويم و اين بدان معنا نيست که زمان و مکان تغيير مي يابند. آنها نمي توانند زمان و مکان را تغيير دهند چرا که تنها در محيطي معنا مي يابند که با اين گونه از مفاهيم شناخته مي شود. بسياري از بازديدکنندگان امروزي الحمرا حتي از معناي اين نظريات چيزي برداشت نخواهند کرد و سخت است اگر بخواهيم تنها با فهم اين نظريه ها به ستايش بنا بپردازند. نمي‌توان قضاوت زيبائي شناسانه را صرفاً بر مبناي ديدن بنا کرد. در گير و دار اين بحث، موضوع ديگري پيش مي آيد که گونزالس به ويژه بدان پرداخته و ما از طريق اخوان الصفا با آن آشنائيم. بر اين اساس، نظمي رياضي بر جهان حکمفرماست و ما از آن آگاهيم چرا که جزئي از جهانيم و به هنگام قضاوت هاي زيبائي شناسانه از آن در مقام معيار زيبائي سود مي جوئيم، معياري که لزوماً همواره بدان آگاه نيستيم. اين معيار حقيقتاً وجود دارد چرا که بازنمون عينيت، هارموني، نظم و اصول زيبائي است. حتي اگر تئوري هايي که زيبائي بنا بر آنها استوار است را درک نکنيم، از آنها آگاه نباشيم يا با آنها مخالف باشيم نيز از آنهادر بيان ستايش مان از زيبائيِ بنا سود مي بريم. پيشتر ناقد نظريه فيثاغورث بوديم چرا که دليلي براي صحت آن نداشتيم. قطعاً ميدانيم که برخي مي پندارند اصول اساسي رياضي پايه اي هستند براي ساختار جهان و شايد چنين اصولي وجود داشته باشند، اما مشخص نيست اين دانش نتايج زيبائي شناختي داشته باشد. در اينجا، مسئله چيستي هنر دغدغه ما نيست بلکه سؤال اين است که آيا مي بايستي همه بر اصول يکساني در هنر پايبند باشند. آيا همه مي بايستي بپذيرند اصولي عيني وجود دارند که ساختار جهان و همينطور قضاوت زيبائي شناسانه بر آنها استوار است؟ اين مسئله، قضاوت زيبائي شناسانه را بيش از پيش مسئله درست يا غلط بودن مي نماياند در حالي‌که نمي بايست اينطور باشد. مي توانيم در قبال معماري رويکردهاي بسياري اتخاذ کنيم. بسياري از مردم به هيچ رو با معماري اسلامي احساس راحتي نمي کنند. به عنوان مثال، امروزه بسياري از مردم طرح هاي مينيمال با کاشي کاري اندک را مي پسندند و مقرنس را با آن تکرارها و پيچيدگي هاي خيره کننده مقبول نمي يابند. اشاره به بنيان هندسي مقرنس راهگشا نيست و آن را با حقايق عميق تر رياضي اي که  نگاهدارنده جهان در مقام يک کليت هستند، نيز مرتبط نمي سازد. تصور کنيم بيننده بگويد تا آنجائي که به وي مربوط است جلوه هاي معماريِ بنا افتضاح است، زائد است و مانع ديدن طاق ها مي شود. شايد حتي پايه فلسفي مقرنس را نيز رد کند. ممکن است آن را باور نکند يا حتي باور کند اما بگويد نظم و هارموني براي او اهميتي ندارند. او شيفته آثار هنري بي نظم و نظام است چرا که به نظر او بازنمون بهتري هستند از آنچه حقيقتاً وجود دارد. ما از تعامل ميان لايتناهي و متناهي در استفاده از طرح هاي هندسي حرف مي زنيم و او مي گويد هر شکلي و نه لزوماً شکلي خاص نيز قادر به انجام اين کار است. گذشته از اينها، خطوط در نقاشي يک انسان از هر خط ديگري هندسي تر است حتي اگر غيرعادي باشد. در نتيجه نقاشي يک انسان مي تواند ما را به تفکر در باب متناهي و يا عکس آن و يا شايد ساختار طبيعي او که تا ابد ادامه خواهد داشت بکشاند. مي توانيم به اين فکر کنيم که تکه هاي آن تا ابد ادامه خواهند داشت.

بازنمائي زمان، جزئي از بسياري از نقاشي هاي پارسي است که يک صحنه را که در زمان هاي مختلف در حال وقوع است  همزمان و يکجا به تصوير مي کشد و ما مي بينيم چگونه دسته اي از اتفاقات مرتبط و نامرتبط مي توانند يک تابلو را تشکيل دهند. مي‌دانيم که اين صرفاً يک لحظه است و هرآنچه در تصوير مي بينيم در حال عزيمت است. يکي از جنبه هاي سرگرم کننده اين نقاشي ها آن است که اغلب داستاني در حال وقوع است و اتفاقاتي نامربوط نيز حضور دارند و اين حس را القا مي کنند که چطور زندگي عادي جريان دارد علي رغم معنايي که ما به هر کدام از حوادث مي دهيم. تنها به اين دليل که موضوعي به نام معماري” اسلامي” وجود دارد ضرورتاً نمي بايست اصرار داشته باشيم معماري اي که ما بدين نام مي شناسيم چيزي مشترک با آن داشته باشد و آن چيز موضوعي مذهبي باشد. شکي نيست نشانه شناسيِ بنا مايه هاي مذهبي آن را آشکار مي کند اما نمي بايست فکر کرد که آنها معناي بنا نيز هستند. ديگران مي توانند با ديدن بنا به قضاوت زيبائي شناسانه صحيحي برسند، اما به هيچ يک از اعتقادات معمار آن بنا باور نداشته باشند. هر کسي که به ديدن مسجد و يا ساير بناهاي عمومي مسلمانان مي‌رود درمي يابد که چيزي در رابطه با احترام به يک فرهنگ و سنت در آن مکان جاريست حتي اگر چيزي از آن نداند اما از آنچه مي بيند درمي يابد که اين کيفيت زيبائي شناسانه، زيبا و قابل احترام است.

منبع:

Leaman, Oliver. Islamic Aesthetics, Edinburgh University Press (2004).

 

کلید واژگان: الیور لیمن، هنراسلامی، زیبایی شناسی، حکمت، فلسفه، باغ.