نسبت موسيقي و عرفان در گفتگو با دكتر سيد سلمان صفوي و دكتر ايرج نعيمايي

منوچهر دين پرست

آکادمی مطالعات ایرانی لندن (LAIS)

 

 

 

درآمد: تلقي معنوي و عرفاني از موسيقي در طول تاريخ در تمدنها و فرهنگهاي گوناگون، تجلي هاي مختلفي نيز داشته است. به گونه اي كه يكي از اين نحوه از تجلي ها را مي توان رسيدن به مقام ربوبي و واصل شدن به درگاه حق دانست. اگرچه اديان مختلف نيز اين نحوه از نگرش را با تاويلها و تفسيرهاي مختلفي همراه كرده اند. در گفتگوي ذيل كه با دكتر سيد سلمان صفوي، رئيس آكادمي مطالعات ايراني لندن، و دكتر ايرج نعيمايي، دبير دوسالانه موسيقي جهان اسلام، انجام داده ايم سعي بر اين بوده تا نسبت ميان عرفان و موسيقي را به بحث و بررسي بگذاريم.

 

کلید واژگان: موسیقی، معنویت، اسلام،عرفان، دین، هنر ایرانی – اسلامی.

 

***

 

 

سوال: به عنوان سوال نخست،‌ مايلم به اصل بحث اشاره كنم و نظر اساتيد را در اين مورد جويا شوم كه آيا اساسا مي‌توانيم مقوله‌اي با عنوان موسيقي عرفاني را بپذيريم؟

صفوي: موسيقي عرفاني از دو جهت قابل بررسي است. جهت اول ميان دو نگاه پيشيني و پسيني تمايز مي‌گذارد. جهت دوم ميان نگاه انتولوژيك و نگاه اپيستمولوژيك تمايز قائل مي‌شود. در وهله نخست اگر بخواهيم به نوع پيشيني به قضيه نگاه كنيم، نتيجه مي‌گيريم كه هم امكان موسيقي عرفاني وجود دارد و هم اين كه اگر موسيقي بالذاته هست،‌ در يك تناظر جدي و واقعي با عرفان است. هم از نظر وجودشناسي و هم از حيث تولرانس و هارموني. از جهت پسيني نيز مي‌توانيم به تاريخ هنر بنگريم. بي‌شك يكي از انواع موسيقي‌هايي كه در فرهنگ و تمدن جهاني و بالاخص ايراني خود را بروز داده است،‌ موسيقي عرفاني است. به ويژه در طريقت‌هاي عرفاني چون صفويه، مولويه، خاكساريه، نقشبندیه و قادریه در ايران، ترکیه، بالکان، آسیای میانه و قفقاز و همچنين در شمال آفريقا اين موسيقي به نحوي پسيني در تاريخ هنر مشاهده شده و تكامل يافته است و نوعي ارتباط متقابل ميان موسيقي و عرفان وجود داشته است. مثلا در سماع اين ارتباط متقابل به صورت تاثير موسيقي در ايجاد وجد بيشتر مشهود است.

 

نعيمايي:‌ ما به نحو مصداقي از ابتداي تاريخ بشر موسيقي را به عنوان بخشي از ارتباط با حق و عبادت در همه اديان داريم،‌ چه اديان توحيدي و چه ادياني چون شينتو و دائو و بودايي و ادياني كه به نحوي در طبقه‌بندي ديگري قرار مي‌گيرند. در هر صورت ما جامعه‌اي را نمي‌بينيم كه به نحوي از انحاء در آن موسيقي وجود نداشته باشد. عبادت هم كه معمولا با معرفت و عرفان همراه است، لذا تعبير موسيقي عرفاني اشتباه نيست. حتي كساني چون غزالي احكام عبادي براي سماع وضع كرده است. همه مذاهب اعم از شيعه و سني و اهل تصوف مثل نقشبنديه،‌ قادريه،‌ محموديه و … سماع را به عنوان بخشي از سير و سلوك ديني و موسيقي عرفاني جزء عبادات خود دانسته‌اند و يكي از راه‌هاي وصول به حق را به واسطه آن تعيين كرده‌اند. از اين جهت مي‌توان به صراحت اعلام كرد كه ديني نيست كه در طريقت خودش نوعي از موسيقي را نداشته باشد. حتي مذاهبي كه خيلي خشك و رسمي با موسيقي برخورد مي‌كنند،‌ به نحوي اين را دارند. 

 

سوال: پس از منظر تاريخي هر دوي اساتيد معتقدند كه موسيقي عرفاني وجود داشته و دارد. اما اگر بخواهيم به تعريفي جامع دست يابيم، جايگاه موسيقي عرفاني از اين حيث نيز مورد پرسش است؟

صفوي: براي پاسخ به اين پرسش از حيث انتولوژيك نخست بايد بپرسيم عرفان چيست؟ در حوزه عرفان نظري تجلي حضرت حق در وجود سالك فرد را عارف مي‌سازد و عرفان چگونگي اين تجلي حضرت حق در وجود آدمي است و اين كه چگونه اين فنا و بقا صورت مي‌گيرد. موسيقي چيست؟‌ موسيقي تجلي اصوات الهي است كه در عالم ناسوت مجال ظهور مي‌‌يابد. اين بحث از حيث انتولوژيك بود. اما از نظر اپيستمولوژيك هم اين دو هم خود نوعي از هستي به معناي عرفاني هستند(يعني جنبه ظلي دارند) و هم اين كه هر دو به عنوان روش‌هايي هستند براي وصول به مبداء اعلي. يعني موسيقي خودش هم يك تجلي هستي الهي است و هم اين كه از طريق موسيقي عرفاني امكان دستيابي به لاهوت براي آدمي فراهم مي‌شود. اين جنبه تركيبي و نزديكي موسيقي و عرفان است. لذا جايي اين دو با هم همراه مي‌شوند كه در آن بيداري است. در موسيقي عرفاني بيداري و آرامش دو جزء‌ تفكيك‌ناپذير موسيقي عرفاني هستند. بنابراين موسيقي كه اين بيداري و آرامش و وجد را فراهم مي‌كند، موسيقي عرفاني در چارچوب چگونگي تجلي‌يافتن لاهوت در ناسوت و چگونگي لاهوتي شدن ناسوت است.

 

سوال:‌ با اين تعبير آيا مي‌توان گفت كه موسيقي پديده‌اي عرفاني است؟

صفوي:‌ موسيقي عرفاني در واقع به اين شكل است كه مثلا نسبت طبيعت و كلام الهي را بسنجيم. يا نسبت طبيعت و مراتب وجود بسنجيم. در نگاه عرفاني ما در واقع ما با تجليات مختلف حضرت محبوب مواجهيم كه گاهي در قالب كلمات است،‌ گاهي در قالب اصوات و گاه نيز در قالب حركات است. بنابراين موسيقي في‌حدذاته،‌ خودش امري الهي است. در ضمن گونه‌اي موسيقي داريم كه به طور خاص موسيقي عرفاني است و اينجاست كه هم از حيث هستي‌شناختي و هم از حيث معرفت‌شناختي موسيقي و عرفان با يكديگر تلاقي مي‌كنند. يعني هم تجلي حضرت محبوب هستند و هم موسيقي عرفاني كمك مي‌كند تا ارتباط و وصول با حضرت حق را ممكن سازند. البته من با نگاه صرفا ابزاري به موسيقي عرفاني كاملا مخالفم و معتقدم كه موسيقي عرفاني خودش في‌حدنفسه ارزشمند است.

نعيمايي: به نظر من اين سخنان بسيار حائز اهميت است و بايد بيشتر به آن‌ها پرداخته شود. حقيقت يكي است،‌ اما تجلياتش متفاوت است. يك حقيقت وقتي در قالب لفظ بيان مي‌شود، شعر و ادبيات ايجاد مي‌شود و وقتي در قالب حركت ظهور مي‌يابد، سماع نام مي‌گيرد. گاهي نيز آن حقيقت در قالب تجسم يا تعينات ظهور مي‌يابد كه گونه‌هاي هنرهاي تجسمي را به وجود مي‌آورد. همان حقيقت هم وقتي در قالب صوت تجلي مي‌يابد، موسيقي نام مي‌گيرد. يا به تعبير ديگر موسيقي يكي از راه‌هايي است كه توسط آن انسان مي‌توان به حق برسد. لذا اين جلوه‌ها يا تعينات راه‌هاي وصول به حقيقت هستند. اتفاقا موسيقي و صوت يكي از اصيل‌ترين راه‌هاي وصول به خداست. به ديگر سخن ما اين طريق را ايجاد و ابداع نكرده‌ايم، بلكه آن را كشف مي‌كنيم. البته گاهي اين تجليات به طور آشكار پيدا نيستند و مثلا نگاهي چون نگاه باباطاهر لازم است كه از نگريستن به طبيعت به حقيقت دست يابد،‌ گاهي نيز مستقيم اين تجليات آشكار هستند. در هنري كه جوهره آن با اين وصول نسبت دارد، اين مسئله آشكار است. البته در مراحل عالي عرفان انسان هيچ چيز را جز حق نمي‌بيند. اما موسيقي يكي از بهترين شاخصه‌هاي رسيدن انسان به حقيقت است. بخش مهمي از آن هم كشف است. البته سير تشكيكي دارد. از يك طرف چنان است كه جز با طهارت در آن نمي‌توان وارد شد و از سوي ديگر چنان است كه انسان را به اسفل‌السافلين مي‌رساند.

 

سوال:‌ آيا موسيقي عرفاني صرف تقليدي از آن اصل حقيقت كيهاني است، يا عين همان است؟

نعيمايي: منظور از حقيقت به تعبير اينجا، حقيقت وجودي است،‌ يعني اشياء وقتي تحقق مي‌يابند، از ايشان تعبير به حقيقت مي‌شود. حقيقت در انديشه ديني ما ظلي است‌،‌ يعني حقيقتش تابع وجود حق است و به همين جهت غني نيست، بلكه ممكن و فقير است و واجب نيست. به اين تعبير البته خود حقيقت نيست، اما اگر اين‌ها را تجلي‌هاي حضرت حق تلقي كنيم، به اين معنا البته چنين است. با ذكر اين نكته كه اين حقايق تشكيكي هستند.

صفوي: بنده در پاسخ به سوال قبلي شما مي‌توانم ميان دو نگاه پاسخ بگذارم. نخست نگاه صدرايي است. در نگاه صدرايي به موسيقي،‌ مي‌توان آن را به عنوان مرتبه‌اي از مراتب هستي بر شمرد. اما تجلي ديدن موسيقي در نگاه عرفاني معنا مي‌يابد. يعني آيا موسيقي حكايت از چيزي مي‌كند يا خودش اصيل است؟ اين بحث مهمي در فلسفه هنر است. يعني اين كه آيا هنر حاكي از چيزي است يا خودش اصيل است. موضع صدرايي در قبال اين پرسش آن است كه هنرها و بالتبع موسيقي خودشان نوعي از هستي و مرتبه‌اي از مراتب آن هستند. اما در حوزه تفكر عرفاني كه وجود را ظلي و تجلي مي‌بيند و سخني از انواع مراتب وجود نيست، موسيقي نيز ظلي و در حكم جلوه است. در همين جا دو بحث داريم:‌ يكي بحث مكاشفه و ديگري بحث تجلي داريم. در موسيقي هم مكاشفه داريم كه در آن چگونگي پيدايش موسيقي و نسبت موسيقي و موسيقي‌دان و مراتب حس مورد بحث قرار مي‌گيرند. مثلا مراتب حس بستگي به نسبت قلبي و وجودي موسيقي‌دان دارد. هر چه قلب موسيقي‌دان شفاف‌تر باشد، موسيقي‌اي هم كه از اين قلب صادر مي‌شود، نورانيت بيشتري دارد و هر چه وجودش پايين‌تر باشد، موسيقي پايين‌تري نيز دارد. موسیقی ملکوتی یامادی و شهوانی جلوه نفس هنرمند است.

 

سوال:‌ در دوره‌هاي تاريخ بشري،‌ موسيقي كاربردهاي مختلفي براي هر قوم و قبيله‌اي و براي هر جامعه بشري داشته است. موسيقي عرفاني در جهان اسلام نيز از زمان ظهور و رشد تصوف گسترش يافته است. آيا مي‌توان پذيرفت كه اصلا تصوف به رشد و گسترش موسيقي عرفاني كمك كرد؟ يعني با ظهور تصوف موسيقي كاركرد عرفاني يافت.

صفوي: بايد بر اين موضوع تاكيد نمود كه موسيقي و عرفاني شدن آن مربوط به ظهور اسلام نمي‌شود. از آدم تا خاتم و تا قيامت كبرا،‌ نسبت موسيقي و عرفان وجود داشته‌اند و همواره با يكديگر ارتباط تنگاتنگ داشته‌اند و در تمام اديان از شرق گرفته تا اديان ابراهيمي ما چيزي به نام موسيقي عرفاني يا به نحو عام‌تر موسيقي معنوي يا موسيقي نيايشي داريم. اما در چارچوب فرهنگ اسلامي، اولا بايد اذعان كرد كه از ابتدا اين موسيقي بوده است. مثلا در ماثورات ما آمده كه در عروسي حضرت فاطمه(س) دف مي‌زده‌اند و از نوعی موسيقي استفاده مي‌كرده‌اند. بعدا هم با تشكيل انواع صنف‌هاي علمي و اجتماعي در فرهنگ و تمدن اسلامي،‌ مثل صنف فقها، محدثين، فلاسفه، متكلمين،‌ مفسرين و مورخين، صنفي اجتماعي نيز تشكيل مي‌شود با عنوان نهادهاي معنويت‌گرايان محض كه از ايشان با عنوان عرفا يا اهل تصوف ياد مي‌شود. در اينجا به اين خاطر كه اولويت اصلي اهل عرفان معنويت محض و عرفان است و جنبه حقيقت و طريقت دين برايشان اولويت مي‌يابد و شريعت را در اين راستا مي‌نگرند، براي اين عده موسيقي اهميت افزون‌تري مي‌يابد و اهل متصوفه با موسيقي ارتباط وثيق‌تري مي‌يابند. يعني هم جنبه‌هاي زيباشناختي موسيقي برايشان اهميت مي‌يابد،‌ هم جنبه تجلياتش و هم نحوه گفتماني كه ميان اصوات و رفتار و قلب اين‌ها ايجاد مي‌شد، كمك مي‌كرد كه سلوك به نحو آسان‌تري صورت گيرد. برخي ايراد مي‌گيرند كه ادعيه بهترين موسيقي است. البته ما در اين موضوع شكي نداريم. اما بايد خاطرنشان كرد كه موسيقي با اين امور، در تضاد و تناقض نيست. البته ادعيه يا سوره‌هاي قرآن بهترين نوع موسيقي هستند. اما اين امور شریف و قدسی همه موسيقي نيستند. ما انواع و اقسام اين موسيقي‌ها را داريم. جزء‌ سي‌ام قرآن موسيقي الهي است،‌ ما همچنين موسيقي كيهاني را داريم و موسيقي ادعيه بر آمده از قلب مبارك معصوم را داريم. اما غير از اين‌ها موسيقي‌هاي ديگري نيز داريم كه بر آمده از دل هنرمندان است. بنابراين با تشكيل تصوف به دليل اولويتي كه دارند و جنبه جمال‌شناسي و جنبه كمكي كه به وجد ايشان مي‌شده است، به تدريج موسيقي عرفاني قوت و قدرت بيشتري گرفت و بنابراين عرفان نقش مهمي در حفظ و ارتقا موسيقي داشته است. يعني موسيقي نيايشي در تعالي سالكان نقش موثري داشته است،‌ اما در حوزه اجتماعي عرفان نقش مهم‌تري در استمرار حيات موسيقي در يك جامعه ديني داشته است. بنابراين عرفا و طرایق معتبر عرفانی حق بزرگي بر گردن موسيقي‌دانان در زنده نگه‌داشتن آن داشته‌اند و آن را ارتقا بخشيده‌اند.

 

نعيمايي:‌ بنده هم در پاسخ به اين پرسش بايد عرض كنم اسلام در پيدايش خود در زمان و مكان خاص ظهور كرده است. يعني در شرايط خشك و لم‌يزرع مادي و فرهنگي ظهور كرده است. طبيعي است كه در تجلي اوليه‌ اسلام به دليل اين شرايط كم‌تر مجال بروز تجليات هنري است. اما در دوره‌هاي درخشان تمدن اسلامي آشكار است كه هنر براي اين تمدن اهميت فراواني دارد. در آثار معماري اسلامي تجليات هنري فراوان به چشم مي‌خورد. خود آيات قرآن كريم، مملو از نغمه‌هاي موسيقايي است. در قرن چهارم كه اوج تمدن و فرهنگ اسلامي است، همه طبقه‌هاي علوم اسلامي به طور مشخص و متمايز مدون مي‌شوند. علومي مثل ادبيات عرب، عرفان، فقه و كلام در اين دوره است كه به طور دقيق گردآوري مي‌شوند. برخي از علماي اسلام سعي كردند براي موسيقي نيز وضع مشخصي تصويب كنند و اين قطع نظر از گرايش عرفاني بود. زيرا گرايش‌هاي عرفاني از قبل وجود داشت. لذا در اين دوره موسيقي اسلامي مدون مي‌شود. حائز اهميت است كه ايران در اين برنامه نقش موثرتري داشته است و اصلا قابل مقايسه با ساير ممالك اسلامي نيست. دليل آن هم وجود افرادي چون ابراهيم شيرازي و اسحاق اهل ري است كه از تركيب اين دو نابغه موسيقي، شخصي به نام اسحاق به وجود مي‌آيد كه جز محدثين،‌ فقها و علماي طراز اول دوره عباسي است كه بنيان موسيقي و انديشه‌هاي علمي پيرامون آن را پي مي‌ريزد. لذا اگرچه او ترجيح مي‌داد، جزء‌ روات حديث خوانده شود، اما در موسيقي نيز نبوغ داشت و توانست مباني موسيقي را به صورت علمي با انديشه‌هاي اسلامي منطبق كند كه اين در تمام فواصل موسيقايي ما نيز هست. اين بنيان در سير حركتي خودش به سمت سلوك رفت. به اين جهت كه بنده خدا براي رسيدن به حضرت حق، راه سلوك را بهترين طريق قرار داده است و اين كه عرفان موفق بوده به اين دليل بوده است كه زودتر مي‌تواند انسان را به حق نزديك كند. به همين جهت عارفان از همه هنرها استفاده كرده‌اند و تنها در موسيقي چنين نيست. در ادبيات و نگارگري و ساير هنرها نيز عجين شدن عرفان و هنر را مي‌بينيم. يعني عرفان همواره از تجليات هنري استفاده كرده است،‌ زيرا اين‌ هنرها خيلي زودتر سالك را از فضاي مادي به فضاي معنوي سوق مي‌دهند. به همين اندازه،‌ ميزان مصرف عرفاي ما از هنر نيز بيشتر مي‌شود. اين در مورد همه گرايش‌هاي عرفاني ما صادق است. البته اين طي طريق با عبادت هم صورت گرفته است، اما از طريق پرداختن به هنر نيز بوده است. اين استفاده عرفا از هنر به حدي بوده است كه حتي ورود مباحث فلسفي به مباحث الهيات و عرفان نتوانسته چنين جايگاهي كسب كند. تا به امروز هم نگاه بسياري از علما نسبت به فلسفه حرمت است،‌ اما چنين نگاهي به هنر نبوده است. به همين دليل موسيقي به دليل قابليت ذاتي‌اش مورد استفاده قرار گرفته است. كساني مثل مولوي هم توانستند نسبت موسيقي را با وجود بيان كنند. منتهااليه خلقت هم همين موسيقي است كه اسرافيل در صور خود مي‌دمد. يقين بدانيد كه دميدن اسرافيل صدايي نخراشيده نيست. اين دميدن بايد خيلي زيبا باشد كه همه موجودات را در روز حشر به شكلي عاشقانه زنده مي‌كند. در آغاز نيز چنين بوده است. در اساطير آمده است كه خداوند به وسيله موسيقي روح را غافل كرده است و در بدن متجسد كرده است. تاثير اين باورها در عرفا نيز بوده است.

 

صفوي:‌ آقاي دكتر رويكردي ذوقي به قيامت كبرا دارند. در قيامت كبرا دو اتفاق رخ مي‌دهد. از سويي متلاشي شدن است و از جانبي ديگر احيا و زنده شدن است. از نگاه ذوقي از يك جهت مستي كامل و فناي كامل هستي ظلي است و از سوي ديگر احياي مجدد. مثل تجلي خدا در كوه طور، كه كوه متلاشي مي‌شود. اين تجلي در قيامت كبرا از طريق صور صورت مي‌گيرد،‌ يعني از طريق موسيقي. يعني موسيقي يك بار در قيامت كبرا اسباب اين مي‌شود كه از شدت عظمت آن جهان به كل از خود بي‌خود مي‌شود و از سوي ديگر مجددا اين هويت ظلي‌اش احيا مي‌شود تا نسبتش را با مبداء اعلي و وجود اعلي بيان كند و جايگاهش را در هستي لاهوتي و آخرتي معين كند. در اينجا موسيقي نقش كليدي در مسئله قيامت كبرا دارد.

 

سوال:‌ ما در موسيقي عرفاني بيشتر متاثر از كلام هستيم يا آوا؟ مثلا همانطور كه برخي از عرفا در رقص سماعشان اشعاري را به زبان مي‌آورند، در اين نوع موسيقي عرفاني آيا مي‌توان به ارجحيت يكي از اين دو، كلام يا آوا، حكم داد؟

نعيمايي: به نسبت قالب و محتوا معتقدم،‌ يعني به عقيده من هر طرح و رنگي محتواي خاص خودش را دارد. بر اين اساس است كه در علم باستان‌شناسي مي‌توان آثار باستاني را از يكديگر تميز داد و بر اساس آن به انديشه‌ها و باورهاي مردمان آن سرزمين پي برد. يعني از ساخته‌ها به انديشه‌هاي سازنده آن‌ها پي مي‌برده است. من شك ندارم كه كسي كه در قديم به اصفهان وارد مي‌شده، متوجه اعتقادات ديني مردم آن سرزمين مي‌شده است. الان هم چنين است، يعني سخن از تاثيرات و مضامين خاص اشكال و نسبت‌ها مي‌شود. اين نسبت‌ها در هنر از جهت حكمي قابل بيان هستند و يا در مواردي كه بيان نشده‌اند،‌ به نحو سلوكي مكاشفه براي آن شخص حاصل شده است كه فرد به آن دست يافته است. همه آنچه كه در دوره‌هاي تاريخي در اقوام و تمدن‌ها در هنر بيان شده است، به گمان من بيان انديشه‌هاي آن قوم و ملت است. در موسيقي هم همين است. اگر ميان موسيقي كلامي و آوايي تمايز جدي و خشك قائل شويم، گونه‌اي ناهمگوني ايجاد كرده‌ايم. امري كه در دوران جديد به دليل تفوق كميت چنين امري مشهود است. اما در گذشته كه اين اتفاق از طريق سلوك بوده است، ديگر اين انطباق نيست. نسبت ميان كلام و آوا در موسيقي عرفاني حتي از جهت فواصل بايد رعايت شود. فواصل يك نسبت است و نسبت هم به دليل تجلي و مراتب وجودي‌، تاثيرات خاص خودش را دارد. يعني اگر به چهارگاه،‌ سه‌گاه، پنج‌گاه يا ماهور تعبير مي‌كنيم، صرفا يك لفظ نيست،‌ بلكه نسبت‌هايي است كه از نظر وجودي تعريف خاص خودش را دارد و هر معني و هر مفهوم تابع آن هست و اثرات آن را خواهد داشت. يعني موسيقي بايد در نسبت با حقيقت قرار گيرد‌ و اين نسبت اگر عالمانه و وجودي باشد، بر اساس مراتب تاثيرات خودش را دارد. خواه عرفاني باشد يا نباشد. عرفان موسيقي را تنزيه مي‌كند. نه در موسيقي كه در ساير هنرها نيز چنين است. يعني در مجسمه‌سازي، نگارگري، نقاشي،‌ طراحي اسليمي و … چنين است. انگار آن مفاهيمي را كه در عالم مجردات مورد مكاشفه قرار گرفته‌اند، به تصوير مي‌آيند. در موسيقي نيز چنين است. در موسيقي از فواصل طبيعي ماهور، به سمت شور حركت مي‌كنيم و از آن‌جا به نوا و راست‌پنجگاه مي‌رويم و در نهايت آن‌قدر مجرد مي‌شود كه مابه‌ازاي خارجي براي آن نمي‌يابيم. انگار وقتي مي‌شنويم، ابتداي خلقت را تصور مي‌كنيم. يعني موسيقي انسان را به وراي واقعيت مادي و زماني و مكاني منتقل مي‌كند و به سمت حقيقت ازلي‌اش هدايت مي‌كند. اين تجريد و تنزيه است كه براي ما در طبقه‌بندي موسيقي به موسيقي عرفاني و ساير انواع موسيقي‌ها اصالت دارد. وگرنه طبقه‌بندي‌ها ارزشي نخواهد داشت و صرفا لفظي خواهد بود بلكه بايد همان‌طور كه موسيقي را مراتب وجود مي‌دانيم، مراتب طبقه‌بندي‌هاي موسيقي را هم بايد در آن مراتب پيدا كرد كه در نسبت با حق چه جايگاهي دارند. مثل قرآن كه حقيقتش مراتبي دارد و پايين‌ترين مرتبه‌اش همان لفظ آيات است كه در مصحف مي‌خوانيم. تجليات عرفاني موسيقي يا هر هنر ديني نيز بايد منزه‌تر شود و حتي‌الامكان ماده را از آن بگيريم و به تعبير افلاطوني آن را به قالب مثالي‌اش نزديك كنيم تا به عالم ملكوت نزديك شود. زماني كه جرميتش حذف شد و رنگ‌هاي مختلف از آن گرفته شد، آن زمان است كه خودبخود قابليت تاثير دارد.

 

سوال:‌ حكما و فيلسوفان اسلامي موسيقي را جزء رياضيات دسته‌بندي كرده‌اند. از سوي ديگر عرفان امر متافيزيكي است. چگونه مي‌توان پلي ميان اين دو قلمروي به ظاهر متمايز يافت؟‌ حلقه رابط ميان آن دو كجاست؟

صفوي: اين تا حدودي به جنبه‌هاي هستي‌شناختي و شناخت‌شناختي موسيقي باز مي‌گردد. قرار گرفتن موسيقي ذيل علوم رياضي به دليل نظم و هارموني و هماهنگي و نسبت دقيق ميان اجزاء ریتمهای موسيقايي است. اما تفاوت ميان عرفان و فلسفه در اين است كه در عرفان جنبه زيباشناختي اهميت بيشتري دارد. يعني در عرفان هم جنبه جمالي مطرح است و هم جنبه جلالي. كه در اين ميان جنبه جمالي اهميت والايي دارد. به علاوه جنبه‌هاي نظم و نسبت و هماهنگي و هارموني در عرفان در كنار جنبه محاكاتي آثار هنري، اهميت بالايي دارد. همچنين جنبه تجلي‌يافتن نيز هست. بنابراين در عرفان موسيقي نيايشي يا موسيقي معنوي جنبه‌هاي قدسي عرفان را برجسته مي‌سازد. بنابراين موسيقي در عرفان جنبه قدسي،‌ تجلي و ديداري پيدا مي‌كند و بنابراين از اين حيث در فلسفه استعلايي قرار مي‌گيرد.

 

نعيمايي: در طبقه‌بندي علوم ميان علوم ادني،‌ متوسط و اعلي تمايزهايي قايل مي‌شوند. علوم اعلي علومي هستند كه پرسش از امور عام صورت مي‌گيرد و موضوع آن‌ها عام است. هر علم به هر ميزان كه موضوعش عام‌تر باشد،‌ عاملي‌تر است و هر علمي به هر ميزان كه موضوعش جزيي‌تر باشد، پايين‌تر است. مثلا پزشكي در اين طبقه‌بندي علوم در پايين قرار مي‌گيرد. علومي مثل رياضيات و فيزيك را علوم متوسط مي‌خوانند. در اين بخش اختلاف شديدي ميان عرفا و فلاسفه است كه موسيقي در كجاي علوم قرار بگيرد. البته به دلايل خاصي فلاسفه اصرار دارند كه موسيقي را جزء رياضيات قرار دهند. مثلا موسيقي را به تعداد نغمه‌ها تقسيم مي‌كنند. وقتي عدد شد تبديل به رياضيات مي‌شود. برخي از محققين معاصر نيز به اين دليل كه موسيقي با فركانس سنجيده مي‌شود، آن را در ميان علوم رياضي تقسيم‌بندي مي‌كنند. اما عرفا با اين تقسيم‌بندي مخالف‌اند. مثلا ابن‌طرقه در كتابش به عنوان يك اشكال اين مسئله را طرح مي‌كند كه اگر موسيقي عدد است،‌ پس چرا تاثيرگذار است. چرا كيفيت آدم را تغيير مي‌دهد و اين اختلاف تا كنون رفع نشده است. زيرا عرفا معتقدند كه موسيقي به دليل تاثير‌گذاري‌اش انقباض و انبساط در انسان ايجاد مي‌كند،‌ نمي‌تواند كمي باشد،‌ بلكه كيفي است و بايد در عرفان از آن بحث شود و موافق اين كه عرفان در ميان رياضيات مورد بحث قرار بگيرد نيستند. اما استدلال دو طرف به نوعي هست كه من نتوانستم حرف واحدي را پيدا كنم. يعني از يكسو موسيقي كميت است و از سوي ديگر كيفيت. بنابراين اين بحث البته ميان عرفا و فلاسفه هست، كساني چون بوعلي سينا،‌ فارابي بيشتر از موسيقي به مثابه شاخه‌اي از رياضيات صحبت كردند، در حالي كه عرفا اين تقسيم‌بندي را قبول نداشتند.

 

صفوي: بنده اينجا مجبورم اجتهاد كرده و دست به تاويل بزنم. تاويل‌گرايي بهترين روش فهم حقيقت و معرفت است. آن فلاسفه‌اي كه به درستي موسيقي را مرتبط به عدد مي‌كنند، ريشه‌اش به نظريه فيثاغوريان باز مي‌گردد. اما مشكلي كه به وجود آمد اين است كه دو روايت از نظريه فيثاغوريان موجود است. يك نظريه‌اي كه مدرنيست‌ها يا به قول هايدگر فيلسوفان پس از سقراط به آن گرايش پيدا كردند، آن است كه هستي را تقسيم به فوزيس/ طبیعت و متافوزيس/ماوراءطبیعت كردند. بر اين اساس سقراط در زمانه بحران فلسفه ظهور پيدا مي‌كند. اما پيش از آن نظريه ديگري حاكم است. ما با چيزي به نام طبيعت و فوزيس و متافوزيس مواجه نيستيم. هستي يكپارچه است و هستي ملكوت است و همه جا اوست. اين “او”،”هو” تجلي‌ها و صورت‌هاي متفاوتي دارد. بر اين اساس عدد در نظريه فيثاغورث به مثابه انديشمندي پيشاسقراطي را بايد به گونه‌اي ديگر تعبير كرد،‌ يعني به گونه‌اي كه تاويل‌گرايان مي‌فهمند. در اين نظريه عدد، رمزي و مقدس است. عدد در نظريه فيثاغوري كه سنت‌گرايان و تاويل‌گرايان مي‌فهمند، وجود كمي ندارد، بلكه كيفيت است. اما با تحريفي كه بعد از آن صورت مي‌گيرد و جنبه عقل جزيي حاكم مي‌شود و عقل رباني ضعيف مي‌شود و در نتيجه اين حالت ايجاد مي‌شود. بر اين اساس بايد ابن‌سينا را هم با همان فلسفه الهي فهميد،‌ زيرا اصل تفكرش آن است كه در نمط نهم اشارات آمده است. اما حتي در او نيز تحريف مي‌شود و در دانشگاه‌ها به اشتباه ابن‌سينا را در مقابل اشراقيون و سهروردي قرار مي‌دهند. از سوي ديگر عرفان به دليل نوع نگاه زيبايي‌شناسانه‌ و جمال‌نگرانه‌ به جنبه جمالي حضرت حق توجه دارد. بعد زيباشناختي جهان براي عارفان بسيار اهميت دارد. موسيقي نيز از همين حيث در عرفان جايگاه بالايي يافته است. بنابراين مي‌توان ميان نظريه عرفا و نظريه تاويلي فيثاغوريان كه عدد را مقدس مي‌دانند، جمع كرد. اما اگر بخواهيم تفكيكي حرف بزنيم و مشائين را چنان كه معرفي شده‌اند در نظر آوريم،‌ به نظر من موسيقي بر اساس تفكر مولوي نغمه و آواي الهي است. اين نغمه و آواي الهي جنبه كيهاني دارد. نغمه و آوا در سراسر هستي از لاهوت تا ناسوت وجود دارد و در ناسوت هم فقط در كره ارض نيست بلكه در تمام عوالم عالم ناسوت هست و موسيقي در تمام اين عالم سريان و جريان دارد. سبح لله ما في‌السموات و ما في‌ الارض. اين تسبيح خدا بر اساس تفكر صدرايي يعني عشق كه در تمام عالم سريان دارد و اين عشق با نواي قدوسٌ قدوس يارب است. مثل مرغ كوكو كه همواره “هوهو” مي‌گويد و با نواي موسيقايي در پي حضرت هو و ارتباط با حق جل و جلاله است.

 

سوال: به بحث وجد و شهود در موسيقي عرفاني پرداختيم. به نظر مي‌رسد كه كسي كه در موسيقي عرفاني وارد مي‌شود، به گونه‌اي وارد عالم خلسه مي‌شود كه اين عالم خلسه معنا و فحواي خاصي هم دارد. در اينجا ضرباهنگ شما را به سمت خلسه مي‌برد. ما با گروه‌هاي مختلف موسيقايي كه مدعي نغمه‌هاي عرفاني هستند، مواجهيم،‌ مثل گروه ارا كه دست به تلفيق ميان ادوات موسيقي تمام دنيا زده‌اند و بر اين اساس فضايي متوهم ايجاد كرده‌اند. اما اين فضاي خلسه تا چه اندازه با شهود و وجدي كه از آن نام برديد،‌ ارتباط دارد؟

صفوي: مطالبي كه طرح شد، به صورت جهان‌شمول قابل اطلاق است و بنابراين موسيقي عرفاني امري جهاني است كه البته موسيقي عرفاني اسلامي نيز يكي از جنبه‌هاي آن موسيقي معنوي و عرفاني است. در اين موسيقي معنوي چند گروه داريم. نخست موسيقي‌داني كه اين موسيقي را خلق كرده است،‌ كساني كه آن را مي‌نوازند و در نهايت كساني كه آن را گوش مي‌كنند و در فضاي اين نغمه قرار مي‌گيرند و ممكن است با حركات موزون همراه باشد يا نباشد. آن موسيقي‌دان كه موسيقي‌اش حاصل كشف و شهود است، يعني اصولا هنر امري كشفي و مكاشفه‌اي است. با خلق و ابتكار مواجهه است، يعني اول تمرين و يادگيري مهارت است، اما آن هنر اصيل نتيجه كشف و مكاشفه كه وجود شكوفا مي‌شود. اما موزيسين‌هايي كه موسيقي را اجرا مي‌كنند، به خصوص موسيقي عرفاني را تا آنجا كه تجربه كرده‌ام، معمولا با اعتقاد خاصي دست به نوازندگي مي‌زنند و ساز برايشان امري مقدس است و اين آدم‌ها در موقع هنر نمایی از امور غفلت‌زا جدا هستند. اين كار هم مقدماتي دارد كه بعد از اين كه حاصل شد، فرد وارد خلسه مي‌شود و دچار مستي مي‌شود، يعني هر لحظه كه موسيقي اجرا مي‌شود، با دفعات ديگر متفاوت است. گروه سوم كساني هستند كه موسيقي را گوش مي‌كنند. البته ما هم موسيقي انقباضي داريم و هم انبساطي. يعني هم انسان از شنيدن اين موسيقي‌ها دچار شادي و وجد مي‌شوند و هم دچار انقباض و گريه. اين حالت‌ها نيز با تمركز و تامل صورت مي‌گيرد و اين حالت وجد و انقباض صورت مي‌گيرد.

نعيمايي: همانطور كه اشاره كردند،‌ موسيقي تاثيرات متفاوت دارد،‌ حتي در زمان اجرا. ما به دليل اين كه انديشه و تفكر پشت سر اين موسيقي است،‌ مخاطب را در شان هنر و خلاقه قرار مي‌دهد. شاني كه از شان علم برتر است. لذا وقتي موسيقي را مي‌شنويم،‌ خودمان مي‌توانيم خلاقيت داشته باشيم. اين تفكر دو گونه است،‌ گاهي به تمركز ختم مي‌شود و گاهي به حالت‌هاي وجد و سماع. در حالت اول البته بيشتر كساني را كه اهل تفكر هستند را جذب مي‌كند و حالت دوم كساني را كه بيشتر اهل عبادت و ستايش هستند. البته حالت دوم بيشتر رايج است. زيرا در اين حالت زودتر مخاطب را به معنا منتقل مي‌كند. به جهت زيبايي اين موسيقي و قدرت انتقالش در معاني است هم هست كه بسيار مخاطبان را جذب مي‌كند.

منبع: مجله آئینه خیال، فرهنگستان هنر، تهران.