گفت­وگو با دکتر محمود سریع القلم: کوتاه مدتی جامعه علت فقدان تداوم تاریخی ما است

 

محسن آزموده

آکادمی مطالعات ایرانی لندن – LAIS

 

درآمد: انتشار کتاب «اقتدارگرایی در عصر قاجار» بهانه ای شد برای گفت­وگو با محمود سریع القلم، استاد نام آشنای علوم سیاسی و روابط بین الملل که در واپسین روزهای سالی که گذشت، در کلاسی خالی در دانشکده اقتصاد و علوم سیاسی دانشگاه شهید بهشتی صورت گرفت. نقد فرهنگ سیاسی، توسعه و عقلانیت سه درون مایه اساسی و به هم پیوسته دکتر سریع القلم در طول سال های تدریس و تالیف است. اینک او  قصد دارد نگاهی تاریخی به فرهنگ سیاسی-اجتماعی ایرانیان بیاندازد و از نقطه عطف مهمی چون قاجاریه آغاز کرده است، گفت و گو با پرداختن به انگیزه او در اتخاذ رویکردی تاریخی شروع می شود:

 

 

 

 

با بحث توسعه به عنوان محوری‌ترین دغدغه دکتر سریع‌القلم از کتاب «عقلانیت و آینده توسعه‌یافتگی» آشنایی داشتیم و در آثار و گفتار شما اهمیت موضوع فرهنگ اجتماعی و سیاسی و نسبتش با موضوع توسعه را دیده بودیم، آنچه در کتاب اخیر شما یعنی اقتدارگرایی ایرانی در عصر قاجار حائز اهمیت بود، رویکرد شما به تاریخ بود، سوال نخست در همین مورد بود، ضرورت و اهمیت تاریخ در پروژه شما چه بود؟ چرا به تاریخ پرداختید؟

موضوع اول کشور ما، ناکارآمدی است. اگر درجاتی از کارآمدی به صورت تدریجی تحقق یابد مسائل بعدی ما در یک پروسه‌ای بهبود می‌یابد. چون جامعه ایرانی تشکل ندارد و افراد به خصوص تحصیلکرده‌ها و مدرک‌گرفته‌ها به طور اصولی با هم ناسازگاری دارند و مهارت اجماع‌سازی ندارند، وظیفه اصلی کار آمدی به عهده دستگاه اجرایی و حکومتی می‌افتد. از مردم عادی که انتظاری نیست. آنها توقع دارند مدیران کشور، کارآمدی را به ارمغان آورند. برخلاف آلمانی‌ها، کره‌ای‌ها، ژاپنی‌ها، چینی‌ها که خیلی سریع به توافق می رسند. اما در بين ایرانی‌ها چه در داخل چه در خارج، چه الان، چه گذشته، چه از مرام X و چه از مرام Y و چه اقتصاددانان چه غیراقتصاددانان، چنانچه صدها کتاب تاریخی و مشاهدات کنونی خیلی شفاف نشان می‌دهد، تعامل و اجماع‌سازی تقریبا امری محال است.

چون توافق نمی‌کنیم، سیستم و سیستم‌ها را هم نمی توانیم بسازیم. به عنوان نمونه مقررات ارزی کشور طی چند دهه 137 بار تغییر پیدا کرده است. منطق آموزش در دوره راهنمایی و دبیرستان طی دو دهه چند بار متحول شده و آخرین بار، قرار شده به سیستم سال 1350 یعنی 6 سال ابتدایی و 6 سال دبیرستان تغییر یابد. واژه «ثبات» به میزانی که در آلمان اهمیت دارد که وقتی نرخ تورم یک دهم درصد افزایش می‌یابد هم دستگاه اجرایی و هم مردم به شدت نگران می‌شوند و تمام آژیرها به صدا درمی‌آید و آنقدر تلاش می‌کنند تا دیگر تکرار نشود. ارزش پول ایران از نوروز 90 به نوروز 91 ، ظاهرا نصف شده اما عموم ما در پیتزافروشی‌ها، رستوران‌ها، پارک‌ها و مهمانی‌ها وقت می‌گذرانیم گو اینکه پدیده‌ای به نام کشور، به نام جامعه، به نام اقتصاد ملی و به نام ایران وجود ندارد. خوشی‌ها و سمت‌هاي ما برقرار باشد، بقیه مسایل خیلی هم اهمیت ندارند. هر کسی و جریانی در جزیره خودش راضی است و کلیتی به نام کشور و آینده کشور به نظر می‌رسد از اولویت برخوردار نیست. ساعت 23:10 روز بیستم  بهمن‌ماه 1390 در برنامه دیروز، امروز و فردای تلویزیون، وزیر امور خارجه، تعداد همسایگان ایران را 13 ( به جای 15) برشمرد. مدیر دیگری در همایشی گفت: قرارداد گلستان چای (به جای گلستان). از این موارد، صد ها مصداق در روز قابل ثبت است. اگر جامه ایرانی ضعیف است و تشکل تخصصی ندارد، مدیران ضعیفی نیز دارد. ترکیه، برزیل، کره جنوبی، مالزی و چین از طریق مدیران کارآمد به اینجا رسیده‌اند. دانستن جغرافیای ایران در حد دوره راهنمایی برای یک مدیر ارشد ضروری است. قدری آشنا بودن با تاریخ ایران برای مدیران ایرانی لازم است. شناخت مسایل عمیق بین‌المللی را فعلا مطرح نمی‌کنیم.  این وضعیت را مقایسه کنید با شخص و شخصیتی مثل احمد داوداغلو، وزیر خارجه ترکیه که پس از 29 سال تدریس و تحقیق در علم روابط بین‌الملل و داشتن متون قابل طرح در علم سیاست در سطح جهانی، هم‌اکنون سکان‌دار سیاست خارجی ترکیه شده و از شیلی تا چین، احترام فکری، استراتژیک و شخصی همه را برانگیخته است. این فقط یک نمونه در کشور همسایه و مسلمان است. این موضوع مرا یاد وزیر اسبقی در کشور انداخت که در ملاقات با سفیر چین، حال آقای مائو را پرسید (در حالی که مائو بیست سال قبل از این ملاقات فوت کرده بود.) در هر صورت، کلیه مسائل در کارآمدی و تحقق کارآمدی توسط مدیران سیر، عالم و شایسته امکان پذیر است که به کشور و آینده آن تعلق خاطر داشته باشند. آشفتگی ما نتیجه فکر و شیوه تصمیم‌گیری است. سوالی که من از خودم کردم این بود که تا چه میزان، این مسایل ریشه های تاریخی دارند؟ و سپس به سراغ تاریخ رفتم و امیدوارم پس از قاجار، نابسامانی‌های دوره پهلوی را نیز مطالعه و تحقیق کنم.

من خواستم در پاسخ به پرسش خوب شما، چارچوب نظری خود را تبیین کنم که در کشورهای در حال توسعه، ماهیت نظام سیاسی خیلی اهمیتی ندارد. مگر کشورهای آسیایی که برای غرب دستور کار مشخص می‌کنند دموکراتیک هستند؟ آنها با تولید کالا و خدمات، ثروت مالی و فکری و سیاسی تولید کرده‌اند وحالا می‌توانند فکر کنند و حاکمیت ملی، استقلال و احترام خود را در سطح منطقه‌ای و بین‌المللی حفظ کنند. تا یک جامعه از طریق مدیران و سیاستمداران شایسته، ثروت و وفور تولید نکند نمی‌تواند به حاکمیت ملی دست یابد. ثروت ضرورتا به معنای پول نیست. بلکه فکر، فناوری، کارآمدی، مدیران توانمند و ثبات اقتصادی هم از مشتقات ثروت هستند. منطق منظومه جهانی، تولید کالا، خدمات، ثروت و وفور است تا حاکمیت و امنیت کشورها را تامین کند. این از بعد فکری است. بعد، عامل مجریان این فکر مطرح است که در دستگاه اجرایی هستند. توانایی و تسلط مجریان به مسائل کشور،شایستگی شخصیتی و اخلاقی و شاید از همه مهم‌تر تعلق خاطر آنها به خاک و وطن و آینده کشور است. هر سخنی که مطرح می‌شود، هر سیاستی که اتخاذ می‌گردد و هر راهبردی که پیگیری می‌شود باید در چارچوب مصالح مردم و آینده کشور باشد که در ثبات اقتصادی، اخلاق اجتماعی، تولید ثروت، احترام گذرنامه و امید به آینده خلاصه می‌شود. در صفحه 130 کتاب اقتدارگرایی ایرانی آمده که از تفریح شاهان قاجار، تماشای خرسواری زنان بود. درست در همان زمان، ادیسون مشغول آزمایش‌هایی بود که منجر به اختراع برق شد. در کشورهای جهان سوم و در حال توسعه، کانون فهم مسائل  شایستگی، شخصیت و توانمندی‌های نخبگان سیاسی است. آقای اردوغان قبل از اینکه نخست وزیر شود، خوب زندگی کرده، جهان را دیده، بسیار مطالعه کرده، مسائل کشورش را شناخته و هم‌اکنون که به قدرت رسیده، حس مسوولیت نسبت به آینده ترکیه دارد. آقای اردوغان برای خوش گذرانی و اختلاس نیامده است. ما ایرانی‌ها عموما میدانیم که ترکیه در دوران نخست وزیری او، تا چه میزان صاحب احترام،ثروت و عزت شده است. آقای دوسیلوا در برزیل هم مصداق زنده دیگری است. از یک مدیر یه یک مدیر دیگر، تفاوت فراوان است. از یک رییس دانشگاه به یک رئیس دانشگاه دیگر تفاوت است. از یک مدیر کارخانه به دیگری فرق  می‌کند. بسیاری از ما در آپارتمان زندگی می‌کنیم و ما متوجه هستیم از یک مدیر ساختمان به دیگری چقدر می‌تواند مديريت متمایز باشد. این مساله انسانی و بین‌المللی است. بسیار کلیدی است که چه کسی با چه خصوصیاتی در مصدر چه کاری است. چون بین ما ایرانی‌ها، مسائل شخصی فراوانی است و عموما چشم نداریم بهتر از خودمان را ببینیم، نتیجه تاریخی این می‌شود که انبوهی از افراد ضعیف، چاپلوس، پول‌دوست، گرسنه، حسود و بخیل در دستگاه حکومتی قاجار جمع شوند. البته این نتیجه تعجبی هم ندارد. آن ورودی‌ها، این خروجی‌ها را هم دارد. وضع ما بر اساس قواعد خلقت و قواعد تاریخی، عموما طبیعی بوده است. وقتی فکر غیرمنطقی باشد و افراد غیرمتخصص، نتیجه همان می‌شود که در دوره قاجار می‌بینیم. قواعد پیشرفت بسیار روشن، شفاف و ساده هستند و ضرورتی ندارد الگوی پیشرفت را اینقدر در ده‌ها و صدها همایش، کلاف سردرگم کنیم. باید وقت جدی بگذاریم و از تجربه کشورهای دیگر از طریق اقتصاددانان، حقوقدانان و جامعه‌شناسان برجسته کشور، بیاموزیم. اگر بخواهیم از منظر کلان نگاه کنیم، پول تنخواه نفت را قدری توزیع می‌کنیم و همه زندگي مي‌کنند. اما پيشرفت قواعد ديگري دارد.

-شما قواعد پيشرفت را در تحقيق اخير خود بر چه مبنايي بحث کرده‌ايد؟

در جهان فعلي، ارزش هر تحقيقي در علم سياست ناظر به سه موضوع است. يکي به نحوي به افزايش قدرت ملي بيانجامد، دوم به افزايش ثروت ملي و سوم افزايش پرستيژ ملي. اين سه عنصر ارزش يک تحقيق را مشخص مي‌کنند، زيرا ما در جامعه بين‌المللي زندگي مي کنيم و مقياس فهم و درک هر پديده و موضوعي بين‌المللي است. چون ما هم از منظر تاريخي، هم از نظر جغرافيايي و هم از منظر سياسي و اجتماعي عضو مهمي از جامعه بين‌المللي هستيم، تحقيقاتمان بايد کمک کند که ايران به تدريج سطح بهتري از قدرت، ثروت و پرستيژ را در سطح جهاني پيدا کند. از آنجايي که موضوع جهان بحث توسعه و رشد و پيشرفت است، پس اين امر اجتناب ناپذير است که ما نيز به عنوان عضوي از جامعه بين‌المللي در پي مباحث رشد و پيشرفت و توسعه ملي باشيم. اين دغدغه من طي بيش از دو دهه کار علمي، تحقيق و تدريس در دانشگاه شهيد بهشتي بوده است. در تجزيه آنچه در پاسخ به سوال اول شما مطرح کردم، به نظرم رسيده که ما در فرايند توسعه و پيشرفت، مشکلات مان حول و حوش شش کانون است که برخي از آن ها فکري است و برخي نيز اجتماعي است. اولين کانون اين است که به دلايلي، ما ايراني ها از قبول واقعيت‌ها پرهيز مي کنيم. ذهن ايراني ايده‌آليستي است. ما در صنعت انکار بسيار تبحر داريم، چه در رابطه با شخص خودمان و چه در رابطه با مسائل پيراموني. من به عنوان دانشجويي که فرصت کرده‌ام در مجامع ، کنفرانس‌ها، دانشگاه‌ها و موسسات تحقيقاتي کشورهاي مختلف دنيا حضور داشته باشم و بين مسائل ايران و کشورهاي مشابه در جهان کار مقايسه‌اي ‌کنم، مي بينم که ما به مراتب ايده‌آليست تر از کشورهاي مشابه خودمان هستيم و با پروسه پيچيده رواني و فکري، آنچه را که در محيط زندگي‌مان وجود دارد، به شکل ماهرانه‌اي نفي مي‌کنيم. اين يک مشکل اساسي فکري است که بخشي از آن جنبه روحي و رواني دارد. اگر قصد آسيب‌شناسي اين قضيه را داشته باشم و بخواهم به آن مثبت نگاه کنم، مي‌توانم چنين بگويم که چون ما ايراني‌ها چه به لحاظ فردي و چه از نظر جمعي کمال‌دوست هستيم- و اين امر بسيار مثبتي است- بهترين‌‌ها را مي‌خواهيم. اگر به هندي‌ها يا حتي چيني‌ها نگاه کنيم، مي‌بينيم که اين طور نيستند. ما از اين جنبه جزو بهترين کشورهاي جهان هستيم. يعني در ناخودآگاه ايراني کمال دوستي هست. من بعضا ديده‌ام که در خانواده‌هايي که به شدت ايدئولوژيک هستند و با نظم موجود جهاني مخالفند و با بسياري از شعائر موجود موافقند، در منزل‌شان بهترين کالاهاي غربي موجود را استفاده مي‌کنند. اين امري منفي نيست و نشان‌دهنده کمال دوستي است. اما اين کمال‌دوستي متاسفانه صرفا در حوزه ماديات هست، در حوزه مسائل فکري و فلسفي و اجتماعي، ما واقعيت ها را به شدت نفي مي‌کنيم. به طور کلي فرهنگ ما نقد و انتقاد را کمتر مي‌پذيرد. چه به صورت فردي و چه به صورت عمومي، نقد و انتقاد خيلي پيامد دارد. موضوع قبل از آنکه سياسي باشد، فرهنگي است. نقدناپذيري به يک معنا يعني قبول نکردن واقعيت. بنابراين، در ادامه و از مشتقات مسئله فرهنگي واقعيت‌ناپذيري است. نويسنده ای لهستاني به نام چسلاو ميلاش در کتاب «ذهن محصور» به مساله «کتمان» در فرهنگ ايراني اشاره کرده است. او اين مساله ناديده گرفتن، انکار کردن، وارونه جلوه دادن در فرهنگ  کشورهاي کمونيستي را در تقارن با فرهنگ کتمان ايراني بررسي کرده و مقايسه نموده است. سيستم شوروي، شهروندي تابع، خنثي و ترسو تربيت مي‌کرد. ديپلمات‌ها و مسئولين اجرايي عموما افرادي بودند که از خود هيچ رنگ و بويي نداشتند و طوطي‌وار، موانع رسمي سيستم را تکرار مي‌کردند. بعد سيستم مردم را در چارچوب قرار مي‌داد. در دهه 1950 شوروي، يک برنامه راديويي بود به نام20:30 (بيست و سي) که منتقدان و افراد متفاوت يک طرفه محکوم مي‌شدند. از قديم گفته‌اند هر وقت مي‌خواهيد يک جامعه را بفهميد دانشگاه‌هاي آن را مطالعه کنيد. در دانشگاه‌هاي ما نقد و انتقاد فكر و برنامه، فوق‌العاده ضعيف است. من كاري به مسائل سياسي روز ندارم ولي به عنوان يك مثال، در كشور انگلستان  نزديك به چند قرن است كه هر موضوع قابل تصوري، قابل نقد است. بدون ترديد، يكي از ستون‌هاي مستحكم هر تمدني، نقد و انتقاد است، چالشي كه امروزه چيني‌ها با آن روبه‌رو هستند. من با دوستان دانشگاهي مصري خودم اين مساله را بسيار بحث كرده‌ام كه از نهادينه شدن نقد در سطح اجتماعي در تحولات نوين مصر غفلت نكنند. به نظرم اين امر يكي از استوانه‌هاي مهم تغيير در كشور ما است. رسانه‌هاي ما به خصوص تلويزيون بايد نقد و انتقاد را مبناي كار خود قرار دهند.

 دومين كانون موضوع فردمحوري و خودخواهي در فرهنگ فردي و اجتماعي ماست. اين امر از نحوه رانندگي تا شكل مديريت و رقابت سياسي ايرانيان مشهود است. ما نه در خانواده، نه در مدرسه و يا دانشگاه‌ها و نه حتي از طريق تلويزيون، آموزش نمي‌بينيم كه وقتي از خانه بيرون مي‌آييم و در عرصه عمومي قرار مي‌گيريم، وظايف عمومي داريم. اين درست برخلاف ژاپني‌ها، چيني‌ها و آلماني‌ها كه به شدت عمومي و اجتماعي هستند. اين مشكل كانوني در زندگي و مديريت ما ايراني‌ها هست. مشاهده كنيد دوبله و حتي سوبله (اگر اين اصطلاح صحيحي باشد) پارك كردن در ايران تا چه حد مرسوم است. بعضي كه كم نيستند حاضر نيستند 20 يا 30 متر دورتر پارك كنند و باعث ايجاد ترافيك پشت سر خود نشوند. به نظر مي‌رسد به خصوص در تهران،  رانندگان  تقريبا هر كاري كه دوست دارند بدون توجه به حقوق ديگران انجام مي دهند. اي كاش موسسه‌اي يا دانشكده‌اي در كشور مطالعه كند و ميزان زباله‌اي كه در كل ايران، رانندگان و سرنشينان خودروها به بيرون پرتاب مي‌كنند را مورد سنجش قرار دهد. فقط فاصله حاشيه درياي خزر براي اين مطالعه شايد كافي باشد. به نظر مي رسد مسائل محيط زيست در منظومه حس گرهاي مسوولان خيلي جايگاه ندارد. عموما در دستگاه‌هاي اجرايي كشور، اعتبار و شاقول ارزيابي افراد با درست بودن مواضع سياسي آنها آزمون مي شود. خيلي در سنجش افراد، تك‌عنصري قضاوت مي‌كنيم و اين از فضاي سياست‌زده ما است. بعضا يك بعد از شخصيت يا فكر فردي را مبنا قرار مي دهيم و تمامي ويژگي‌هاي ديگر را صفر مي شماريم. ما آموزش نديده‌ايم تا ده‌ها و بلكه صدها خصلت فردي را يك جا ببينيم. «شخص مقبول» كسي است كه مواضع و افكار سياسي او با آنچه كه در دستگاه‌هاي اجرايي كشور جاري است، تطابق كامل داشته باشد. طبعا اين شايسته جامعه ما نيست. بي دليل نيست كه تلويزيون كشور اين وضعيت را دارد و مملو از افراد زير متوسط شده است. حتما مي‌توان به هر فردي، ايرادها گرفت و با داشتن زاويه، او حذف مي‌شود. حضرت علي عليه السلام در پاسخ شخصي به نام هُمّام پيرامون صفات مومن، 223 خصلت برمي‌شمارد. (اصول كافي جلد 3) تلقي ما از انسان ها عمدتا سياسي است و ابعاد غيرسياسي كمتر مورد توجه هستند و زبردستي ايرانيان هم در اين است كه مي‌دانند كدام مواضع سياسي را هر چند وقت يكبار تكرار كنند تا هم سمت بگيرند و هم در سمت‌ها بمانند. در حالي كه حتي در حوزه‌هاي ديني، عوامل ديگري هم مطرح است. به عنوان مثال «برداليقين» عرفا را در نظر بگيريد كه فرد معتقد، به درجه‌اي از اطمينان مي‌رسد كه مي‌لرزد؛ نه لرزش ناشي از سرما بلكه به موجب عظمت يقين. مولانا مي‌گويد:

آنك زين جرعه كشد، جمله جهانش نكشد

مگر او را به گليم از بر ما برگيرند

هر كه او گرم شد اين جا نشود غره كس

اگرش سرد مزاجان همه در زر گيرند

به اين اندازه، صفات انسان وسيع و گسترده است. مراعات جامعه را كردن نيز به همين صورت است. نظام خانوادگي و سيستم آموزشي ما، افراد را با تعهدات اجتماعي بار نمي آورد كه طيف اين نوع آموزش از زباله نيانداختن تا احترام ديدگاههاي متفاوت شهروندان را در بر مي گيرد. بنظر مي رسد اين كار بايد از دبستان و خانواده شروع شود.

 كانون سوم كه فكري است، اين  است كه ما به دلايل تاريخي و سياسي، افراد درازمدتي نيستيم. بسياري از كارهاي ما كوتاه‌مدت است. خارج از نهاد خانواده، ارتباطات و برنامه‌ريزي‌هاي ما ايراني‌ها كوتاه‌مدت است. در همين چند روز اخير شاهد ارسال پيامك‌هايي به برخي از شهروندان بوديم كه از ايشان مي‌خواست در صورت تمكن مالي از دريافت يارانه انصراف دهند. آيا سه يا چهار سال پيش كه اين طرح ارائه شد، شرايط كشور، مسائل بين‌المللي و ظرفيت‌ها و امكانات جامعه و اقتصاد ما به عنوان متغيرهايي كه در اين تصميم حائز اهميت‌اند، در نظر گرفته شد؟ الان حدود 55 سال است كه به قانون صادرات و واردات در آلمان حتي يك تبصره اضافه نشده است. انديشه آلماني در اقتصاد و جامعه به دنبال ثبات و پايگاه‌هاي عمومي است تا بتواند ميان نهاد دولت و نهاد جامعه ارتباط مثبت و باثبات برقرار كند. اين كوتاه‌مدت رفتار كردن و انديشيدن ما پيامدهاي بسيار منفي براي زندگي و مديريت ما دارد. كوتاه بودن فكر و عمل ما خود يك معمول است. شايد علت فقدان تداوم تاريخي ما است. تاريخ ما مملو از روش‌ها، افكار  و سياست‌هايي است كه متوجه پيامدهاي طولاني‌مدت آنها نبوده است. به عنوان مثال، پهلوي اول با شعائر مذهبي مبارزه مي‌كند و يا پهلوي دوم در كشوري كه به حاكميت ملي خود حساسيت دارد، به يك قطب سياسي جهان وابسته مي شود. هر دو فكر و سياست فقط در كوتاه مدت دوام آوردند. فكر و سياست درازمدت فرق نمي‌كند چه در نهاد خانواده، چه در جامعه، چه در سياست نيازمند بنيان‌هاي قوي‌تري است و ناظر به طبع بشر و روحيات اوست. آشفتگي و هرج و مرج تاريخي ما حكايت از مسلط بودن احساس، هيجان و فكرهاي نادرست است. دمدمي‌مزاج و بي‌قاعدگي ما محتاج درمان است. در و پنجره‌هاي آلماني را با ايراني مقايسه كنيد گويي در آلمان قرار است دو قرن از در و پنجره استفاده شود. منطق سيستم اجرايي و روح مردم در آلمان هر دو از ثبات قابل توجهي بر خوردار است و بي‌دليل آلمان به اين موقعيت نرسيده است به طوري كه توليد نا خالص ملي آن بيشتر از مجموعه توليد ناخالص ملي 55 كشور مسلمان است.  

كانون چهارم كه هم سياسي و هم فكري است، آن است كه ما ايرانيان علي‌رغم توانايي‌هاي فراواني كه داريم، هنوز در ايران هيات حاكمه تشكيل نداده‌ايم. منظور از هيات حاكمه جمع‌بندي مشترك و باثبات نسبت به جهت‌گيري و آينده كشور ميان حدود پنج هزار نفر از مديران، نويسندگان، سياستمداران، هنرمندان، نخبگان فكري، روحانيون، دانشمندان، نخبگان ابزاري و بخش خصوصي است. اين اتفاق در هند، تركيه، چين، كره جنوبي افتاده است. اين اتفاق حدود يك قرن پيش در ژاپن افتاد. اين امر حدود سه قرن پيش در انگلستان تحقق پيدا كرد، و در عموم كشورهاي اروپايي حدود دو قرن پيش رخ داد. وقتي هيات حاكمه داشته باشيم، تضادهاي فلسفي باهم نداريم، بلكه اختلاف ما به حوزه سياستگذاري‌ها تقليل مي‌يابد. بنا به شرايط روز در داخل و در عرصه بين‌المللي سياستگذاري‌ها را تعديل مي‌كنيم، و ديگر باهم بحث فلسفي نمي‌كنيم چون در تعاريف كليدي به اشتراك رسيده‌ايم. آيا حدود و ثغور فكري و فلسفي نظام اقتصادي ما مشخص است؟ آيا ما در رابطه با سياستگذاري خارجي به يك جمع‌بندي با ثباتي رسيده‌ايم؟ مباني سياست خارجي چين حدود 25 سال است كه تغيير نكرده و هر دولتي كه به قدرت رسيده اين سياست و مديريت را ادامه داده است و آن را نقض نكرده است. بسياري از سياستمداران ما، مسيري به شدت سينوسي را طي كرده‌اند و بعضا 10 يا 15 بار جهان‌بيني خود را در حوزه سياسي، اقتصادي و اجتماعي عوض كرده‌اند. اين درجه از نوسان نه‌تنها در انديشه بلكه در عمل هم خود را نشان مي دهد. كما اين كه در يك سال گذشته، چنانچه قبلا هم اشاره شد از نوروز سال 90 تا نوروز سال 91، ارزش پول ايران يك دوم تقليل پيدا كرده است. اين قبل از آن كه امري اقتصادي باشد، امري فلسفي و فكري است. چطور مي‌شود يك دولت، بازار سهام بورس را مبنا قرار مي‌دهد و دولتي ديگر، آن را كاملا نفي مي‌كند. اگر هيات حاكمه بود، مانند ورزش دو و ميداني كه در بخش امدادي آن، دولتي جديد، چوب را از دولت قبلي مي‌گرفت و به طرف هدف مي‌دويد. مملكت‌داري در حوزه اجتماعي، اقتصادي، سياسي چه داخلي و خارجي و نظامي بايد از اصول ثابت فلسفي پيروي كند كه در هيات حاكمه استقرار مي‌يابد.

– اين هيات حاكمه در ساير ممالك چطور تشكيل شده است؟ آيا نخبگان فكري و سياسي در جلسه يا لويه جرگه‌اي گرد هم نشسته‌اند و يك ماگناكارتا را امضا كرده‌اند؟ يا در اثر تضارب آرا درعرصه عمومي به آن شكل كه كساني چون هابرماس تاكيد مي كنند، شكل گرفته است؟

اولين نكته در اين رابطه اين است كه ملاك حل و فصل تضادهاي فلسفي بين گروه‌هاي فكري و نخبگان يك كشور بايد خود مصالح كشور باشد. يعني مصالح كشور در هر صورت بايد ملاك اصلي باشد. عامه مردم يك كشور مي‌خواهند خوب زندگي كنند، معقول زندگي كنند، در امنيت باشند، احترام و پرستيژ داشته باشند، منزلت بين‌المللي داشته باشند و ارزش‌هايشان حفظ شود. تمام انديشه‌ها و سياستگذاري‌ها در خدمت اين مباني است. اگر انديشه‌اي، كارآمدي نداشته باشد، طبعا ارزشي هم ندارد. كارآمدي در اين بحث صرفا بحث اقتصادي نيست. اعتبار گذرنامه يك كشور هم در دايره كارآمدي است. اخلاق عمومي هم كارآمدي است. در عرصه كارآمدي است كه مي‌گوييم انديشه‌اي به درد جامعه‌اي مي‌خورد يا خير. آنچه در ساير كشورها رخ داده، اولويت پيدا كردن مصالح ملي است. چوئن لاي، معاون مائو و نخست وزير چين در اواخر دهه 1960 ميلادي متوجه شد كه بدون علم نمي شود كشور را اداره كرد. مائو به عنوان رهبر چين به شدت مخالف تخصص بود و از افراد متخصص اجتناب مي‌كرد. او فرد پوپوليستي بود و به فعاليت‌هاي پوپوليستي اولويت مي‌داد. اما چوئن لاي چون جهان را بهتر مي فهميد و به آينده فكر مي كرد كانون ها و آكادمي هاي علمي ايجاد كرد. او متوجه شد كه مي‌توان از جهان آموخت، بنابراين اين تعامل را به وجود آورد، زيرا دغدغه قدرت، ثروت و پرستيژ چين را داشت. حالا هم نتيجه اين اقدامات را شاهديم. سال 2000 ذخائر ارزي چين 350 ميليارد دلار بوده و در سال 2012 ذخاير ارزي چين 3700 ميليارد دلار است: يعني بيش از سه و نيم برابر كل درآمد نفت ايران در صد و چهار سال گذشته. بر اين اساس مصالح عمومي است كه هيات حاكمه بايد بر اساس آن به توافق و تعامل برسند. اگر حوزه قدرت در آلمان را مطالعه كنيم، شاهد هشت طيف فكري متفاوت هستيم كه اختلاف شان در سياستگذاري است. همه در چارچوب قانون اساسي آلمان با هم فعاليت مي‌كنند. وقتي آمريكا به عراق حمله كرد، مردم آلمان با اين حمله مخالفت كردند. دولت آلمان به همين دليل اعلام كرد كه نقشي در حمله آمريكا به عراق نخواهد داشت. همين اقدام را شيراك رئيس جمهور وقت فرانسه كرد، چون عامه مردم فرانسه، مخالف دخالت نظامي اين كشور در عراق بودند. اين فرآيندي تاريخي است كه دولت در سياستگذاري‌ها، نماد مردم و خواسته‌هاي آنها مي‌شود.

– كانون‌هاي پنجم و ششم بحث شما به چه مسايلي مي پردازند؟

 اما كانون پنجم در مشكلات ما اين است كه ما ايراني‌ها به دلايل فرهنگي و انباشته شده سياسي تاريخي، مهارت و توانايي را ارزش و منزلت نمي‌گذاريم. اگر تاريخ مديريت در ايران را منهاي مديريت بخش خصوصي در نظر بگيريم، درمي‌يابيم كه معمولا افراد ضعيف و مطيع جذب مي‌شوند. ما چند مدير دولتي در ايران را مي‌شناسيم كه افراد زيردست‌شان از آنها توانمندتر هستند؟ در كشوري مثل تركيه يا كره جنوبي زيرمجموعه‌ها به مراتب متخصص‌تر و توانمندتر از مدير يك مجموعه هستند. اين مساله در ايرانيان خارج از كشور هم هست. چيني‌هاي خارج از كشور خودشان، روح جمعي دارند، اما ايراني ها در صحنه بين‌المللي عميقا با هم متفاوتند و به جريان‌هاي مختلف فكري تقسيم شده‌اند و با هم نمي‌توانند اشتراك فكري و كاري و جمعي داشته باشند. توانمندي‌هاي يكديگر را قبول ندارند. هر كس دوست دارد رئيس باشد. اين امر سبب مي‌شود كه ايرانيان ظرفيت‌هاي كار جمعي را از دست بدهند. حسن رياست در ميان ايراني‌ها خيلي قوي‌تر از مديريت است. كمتر كسي، همكار خود را توامند تر از خود مي‌داند. اين خصلت به رسميت نشناختن ديگران باعث شده تا ما ايراني‌ها نتوانيم جامعه‌اي تخصصي ايجاد كنيم. تقريبا هر كسي با هر سوابق كاري ممكن است به هر سمت قابل تصوري منصوب شود. بعد فرد غيرمتخصص منصوب شده، زيرمجموعه ضعيف‌تر از خود را منصوب مي كند و سطح شناخت و مديريت به شدت تقليل مي‌يابد. معمولا هم، افراد هر سمتي را كه قبول مي‌كنند، با الفاظ و مفاهيمي، قبول كردن خود را توجيه مي‌كنند. اگر ما كشور هند را مطالعه كنيم متوجه خواهيم شد كه وقتي به شخصي سمتي داده مي‌شود چه مراحل سختي را پشت سر گذاشته است. خود افراد به اصطلاح تحصيلكرده و در واقع مدرك دارها خيلي مقصراند. در هر سمت و جايگاهي حاضرند «انجام وظيفه» كنند. اينكه به اين درجه در جامعه ما سياست ها تغيير مي كند و اين ميزان از فراز و نشيب را در مسائل داريم به اين خاطر است كه عموما مديريت ها، تخصصي نيستند. اگر گروهي از جامعه‌شناسان و روانشناسان، طرحي را تعريف كنند و تحقيق كنند كه چرا عموم ايراني‌ها تا اين سطح، شيفته سمت و رياست هستند، خدمتي به فرهنگ و سياست ايراني كرده‌اند. چون ما در استفاده از تعاريف و الفاظ ظاهر مآبانه اخلاقي بسيار زبردستيم، همه سمت‌هاي غيرتخصصي و سياست‌هاي خود را توجيه مي‌كنيم و چون درآمد مجاني نفت هم است، خيلي كار آمدي و مسائل تخصصي اهميت ندارد. ارقام خيلي مهم هستند. درآمد 104 سال نفت ايران ( يعني تاريخ صنعت نفت) مساوي با يك‌پنجم توليد ناخالص ملي ژاپن در یک سال است: يعني1000 ميليارد دلار در 104 سال در برابر 5200 ميليارد دلار توليد ناخالص ملي سالانه ژاپن. طبعا اگر تخصص نبود، ژاپن به اين درجه از اعتماد به نفس، ثروت ملي و احترام بين‌المللي نمي رسيد. يك متغير مربوط به اين بحث، موضوع اخلاق است. به خصوص در دو كشور، آلمان و ژاپن، افراد به نوعي تربيت شده‌اند كه در مورد مساله‌اي كه اطلاع ندارند اظهار نظر نمي‌كنند و كاري كه ندانند در آن دخالت نمي‌كنند. آيا مي‌توان يك مهندس ژاپني را پيدا كرد  كه در مورد اقتصاد بين‌المللي در تلويزيون ژاپن اظهارنظر كند؟ آيا مي‌توان يك پزشك آلماني را پيدا كرد كه در تلويزيون آلمان در مورد روسيه، اظهارنظر كند؟ البته تلويزيون هاي اين كشورها توسط افرادي حرفه‌اي مديريت مي‌شود. خود تلويزيون‌ها سراغ افراد غيرمتخصص نمي‌روند. نكته در اين است كه اخلاقي بودن در يك معنا يعني قائل بودن به اصول، وجدان و مسووليت اجتماعي. اشخاصي كه تخصص ندارند ولي مسووليتي را قبول مي‌كنند، كار غيراخلاقي انجام مي‌دهند. درآمد نفت و گردش پول نفت در جامعه به صورت كالا و خدمات، عموم ضعف‌هاي ما را پوشانده است.

نكته ششم اين است كه در ميان ايرانيان درك مصالح كلان كشور بسيار ضعيف است. اين امر را مي‌توان در قالب متون علم سياست به ناسيوناليسم و حس وطن‌دوستي تعبير كرد. تمام مطالب پنج كانون قبلي در اين كانون جمع مي‌شوند. اگر اين كانون صحيح عمل كند، بقيه هم اصلاح مي شوند. در آلمان سراغ نداريم كسي دو ميليارد دلار اختلاس كرده باشد. حدس علمي من آن است كه قبل از آن كه يك آلماني نگران مجازات و قانون باشد، نگران احترام كشورش است. براي او، كشور خيلي اهميت دارد. اخيرا هم ديديم كه رئيس جمهور آلمان وامي دريافت كرده بود كه به خاطر سمتش به راحتي اخذ كرده بود، يعني كار تسهيل شده بود. وقتي اين موضوع آشكار شد، او گفت چون اين امر ممكن است به پرستيژ آلمان لطمه بزند، از سمتش استعفا داد. يعني تا اين اندازه آلمان براي ايشان اهميت دارد. ما ديده‌ايم در ژاپن وقتي مديري اشتباه مي كند، بلافاصله از ملت عذرخواهي كرده، تعظيم مي كند و استعفا مي‌دهد. اما براي ما ايراني‌ها، خانواده خودمان و گروه سياسي و مالي كه در آن هستيم بيشترين اهميت را دارد و وفاداري ما صرفا شامل اين گروه‌ها مي‌شود. كشور براي ما تقريبا تعطيل است. اگر ما به كشورمان علاقه داشتيم تا اين حد، سواحل درياي خزر، ‌جاده‌ها و پارك‌ها را‌ آ‌لوده نمي‌‌كرديم؟ اگر هموطن براي ما احترام داشت، خودروي خود را دوبله پارك نمي‌كرديم. اگر كشور مهم بود طي 10 سال، پنج سمت مختلف را قبول نمي‌كرديم چون با قبول كاري كه با آن آشنايي نداريم ناكارآمدي ايجاد كرده و از منابع استفاده بهينه را نمي‌كنيم. حس تعلق به خاك و كشور پيامدهاي بسيار مثبتي دارد و مشروط به اينكه يك سيستم در كليت جامعه وجود داشته باشد. البته اين كانون‌هايي كه مطرح شد به هم تنيده هستند. در چه شرايطي كشور و حيثيت آن و گذرنامه آن مهم است وقتي زمان و درازمدت هم مطرح باشد. وقتي مهم‌ترين مدير در عرصه سياست خارجي تعداد همسايگان ايران را نمي‌داند،‌ فكر و برنامه و استراتژي و آينده‌نگري و حيثيت ملي و اعتبار گذرنامه موضوعات دست بيستم و سي‌ام هم به حساب نمي‌آيند.  در نتيجه، اين شش كانون خيلي اهميت دارند و به نظر مي رسد كه اين امور جديد نيستند، بلكه ريشه در تاريخ دارند. به تاريخ مراجعه كردم ببينم تا كدام مقطع  مي‌توان ردّ كانون‌هاي ضعف را در سياست و فرهنگ ايراني مشاهده كرد. تاريخ ما در هر صورت تاريخ امپراتوري است. ما هيچ گاه كشور- ملت يا دولت- ملت نبوده و نيستيم. ما سوابق امپراتوري داريم. يك مركزيتي بوده با سرزميني بسيار وسيع و كانون‌هاي مختلف قدرت در كشور. بنابراين، آن انسجام سياسي، فرهنگي و ساختاري را در مديريت و مملكت‌داري پيدا نكرده‌ايم و اميدواريم به تدريج دست يابيم.

 -اما چرا شما به قاجاريه رجوع كرديد؟ آيا اين انتخاب به اين دليل است كه در قاجاريه تعامل با غرب به عنوان فرهنگ مدرن و جديد و غالب به اوج خود رسيده بود؟ آيا اين انتخاب به دليل رخدادهاي مهم اين دوره از جمله نهضت مشروطيت است كه نقطه اوج شكل‌گيري و طرح مفاهيم نوين مثل پارلمان، قانون و دولت-ملت است؟

ما از اواخر صفويه با پديده‌اي به نام غرب مواجه مي‌شويم. اواسط صفويه ظهور اروپا و غرب و انقلاب صنعتي رخ مي‌دهد كه به تدريج جريان سياسي، اقتصادي و فكري اروپا بر جهان مسلط مي‌شود. ما نيز چون در جغرافياي مهمي قرار داشتيم، مورد توجه غرب قرار گرفتيم. از اواخر صفويه و اوايل قاجار، متد غربي در ايران نظم سنتي جامعه ما را مخدوش مي‌كند. ما يك نظم تاريخي در ايران داشتيم مبتني بر امپراتوري، شاهنشاهي، سيستم ارباب-رعيتي و جامعه سنتي مذهبي كه در اثر ورود انديشه‌هاي جديد غربي، تعادل فكري و سنتي خود را از دست مي‌دهد. قبل از ورود غرب به ايران، ايران شناسي ما به شناخت نظم سنتي ايران محدود مي‌شود. بعد از ورود غرب است كه شاقول‌هاي فهم جامعه ايراني متحول مي‌شوند. مفاهيمي مثل پارلمانتاريسم، حكومت قانون، اهميت مردم، حقوق شهروندي، تعامل ميان دولت و مردم و مصالح ملي، وارد فضاي فكري و فرهنگي مردم ايران مي شوند. زيرا قبل از آن، مصالح شخص شاه را داشتيم. تلقيات شخص شاه بود كه ملاك بود و فراتر از شخص شاه و دربار، ملاك ديگري براي سنجش نداشتيم. اين مفاهيم از غرب آمدند و انديشه و موج جديدي در جامعه ما ايجاد كردند و تقابلي ميان نظم سنتي ما و نظم غربي ايجاد نمودند و هر طرف، حاميان خود را به وجود آورد. به همين دليل بود كه به نظرم رسيد تضاد فلسفي، اجتماعي و سياسي ما از  دوره قاجار شروع مي شود. قبل از آن، ميان دولت و جامعه، نوعي هارموني سنتي وجود دارد. در ايران عصر صفويه، ميان آنچه در حكومت وجود دارد و آنچه مردم مي‌خواهند، هارموني وجود دارد. در اثر ورود ارزش‌هاي غربي است كه تضادهاي هويت به وجود مي‌آيد. البته مباني اين تقابل، تفاوت‌هاي جدي ميان ميان انديشه ديني و انديشه ليبراليستي هست. چون مي‌توان بين ايراني بودن و مسلمان بودن هارموني ايجاد كرد. اما ميان انديشه ديني و انديشه غربي نمي‌توان هماهنگي ايجاد كرد و اين دو با يكديگر متضاد هستند. اين شش كانوني هم كه مطرح شد، كانون‌هايي هستند كه در جامعه ايراني متاخرند و در اثر نظم جديد جهاني براي ما مشكل ايجاد كرده‌اند. مثل بحث هيات حاكمه كه در گذشته اصلا ضرورتي نداشته است، چون شخص شاه و دربار و ارتباط شاه با برخي از اقشار جامعه مثل اشراف، روحانيون و تجار كفايت مي كرده است. سياست در جامعه به ارتباطات حدود 200 نفر محدود مي شده است. اما محور مديريت امروز، فردي نيست، بلكه مسائل به اشتراك ذهني ميان چند هزار نفر كه كشور را مديريت مي‌كنند، ربط پيدا مي‌كند. مساله فقط فرد نيست، بلكه ذهنيت و اصولي هست كه در گذشته وجود نداشته است. اين نه فقط مشكل ما كه مشكل بسياري از كشورهاي جديد در خاورميانه از جمله مصر در شرايط جديد است. برزيل در بيست سال اخير توانسته اين هيات حاكمه را به وجود آورد. دليل اين كه تونس توانست سريع تر در جهان عرب به نظم و ثبات برسد، به دليل توانايي‌اش در تشكيل آن هيات حاكمه است. بنابراين، دليل انتخاب تاريخ قاجار اين بود كه علاقه مند بودم مطالعه كنم از چه مقطعي با اين مسائل مواجه شديم. البته قبل از آن در زمينه فرهنگ ايران به صورت ميداني تحقيق كردم كه اسكلت كار بود، بعد خواستم به صورت كرونولوژيك به تاريخ بپردازم كه ابتدا قاجار را انتخاب كردم و بعد به پهلوي مي رسم و سپس به بعد از انقلاب خواهم پرداخت. به اين نكته مي پردازم كه چرا مشكلات ما اين اندازه تداوم داشته است و ما با اينكه با سه سيستم فكري و سياسي متفاوت يعني قاجار، پهلوي و بعد از انقلاب اسلامي مواجه هستيم، اما به لحاظ خلقي و شخصيتي مسائل مان تداوم تاريخي دارد.

– شما هميشه از الگوهاي مقايسه‌اي در بحث توسعه استفاده مي‌كنيد و مثلا ايران را با كشورهاي ديگر دنيا مثل ژاپن، چين، كره جنوبي و مالزي و اندونزي مقايسه مي‌كنيد. مي خواستم بدانم مبناي نظري اين مقايسه‌ها چيست؟ آيا ما به لحاظ نظري قادر به مقايسه هستيم؟ آيا در اين مقايسه‌ها تفاوت‌هايي را كه به عقيده بسياري غيرقابل رفع و بنيادي هستند را در نظر مي‌گيريم؟

من معتقدم كه ما بايد ميان اصول توسعه و الگوهاي توسعه تفكيك قايل شويم. ما در كشورمان چه در حوزه نظري و چه در حوزه اجرايي اين دو مبحث را با يكديگر خلط مي كنيم. اصول توسعه‌يافتگي جهان شمول هستند و ارتباطي به نژاد و زبان و فرهنگ و جغرافيا و دين ندارند. كسي در دنيا نمي‌تواند ادعا كند كه مي خواهد توسعه يافته شود، اما با علم، نظم و سامان اجتماعي، ثبات سياسي و فرهنگ كارآمد اقتصادي كاري نداشته باشد. نمي‌توان بدون استفاده از نخبگان، علم‌گرايي، صنعتي شدن، نظم گرايي، انسجام عمومي، استفاده از فناوري، فرهنگ كارآمدي، نظام دانشگاهي، تحقيق و مطالعه، داشتن هيات حاكمه منسجم رشد كرد. اينها اصول توسعه هستند. مثل اين كه بگوييم كه سلامتي و بهداشت تابع جغرافيا و رنگ و نژاد است. هر كس در دنيا كه اصول بهداشتي را رعايت نكند، مربوط به هر قوم و دين و زبان و كشوري باشد، بيمار مي‌شود. اصول بهداشت بر منطق فيزيكي انسان حاكم است و ربطي به نژاد و فرهنگ و دين ندارد. اما هر كشوري مي‌تواند بنا به مقتضيات جغرافيايي و فرهنگي خودش از اين اصول، الگويي استخراج كند. مثلا كشور برزيل، سرزمين بزرگ و منابع طبيعي زيادي دارد و مي‌تواند بخش وسيعي از توسعه‌يافتگي اش را مصروف كشاورزي كند. كره جنوبي چنين نيست، جمعيت محدودي دارد و منابع طبيعي اش هم تقريبا صفر است. بنابراين، بايد الگوي ديگري انتخاب كند كما اينكه كره جنوبي 50 سال پيش، مبناي توسعه‌يافتگي خود را در چهار صنعت خلاصه كرد: كشتي‌سازي، نساجي، فولاد و صنايع پلاستيك. اين چهار صنعت، انباشت سرمايه بسيار قابل توجهي را به وجود آوردند. بنابراين، در اصول توسعه نمي‌توان مناقشه كرد، اما هر كشوري مي‌تواند الگوي خاص خودش را داشته باشد. از سوي ديگر ما ايرانيان نمي‌توانيم ادعا كنيم كه خاص هستيم. ما نمي‌توانيم ادعا كنيم كه از تجربيات ديگران استفاده نمي‌كنيم. ما حتما مي‌توانيم از تجربيات هند، كره، چين، برزيل و تركيه، استفاده‌هاي جدي كنيم. مطالعات بين‌المللي مجموعه دستگاه‌هاي اجرايي و دانشگاهي ما، بسيار ضعيف است. چون در كل، ما تعلقات بين‌المللي نداريم و خيلي علاقه به تعامل با جهان نداريم. ظاهرا اين مساله مباني فكري دارد. بنابراين، بايد از جهان استفاده كنيم، ما مي‌توانيم از اين طريق در منابع و زمان صرفه جويي كنيم. به خصوص اگر از آسيايي‌ها بياموزيم كه تا چه ميزان با انسجام و پركاري، رشد و احترام پيدا كرده‌اند. تمامي كشورهاي هم رديف ما در جهان از طريق رشد اقتصادي، امنيت و احترام خود را كسب كرده‌اند. تركيه و مالزي، احترام فزاينده‌اي در جهان به دست آورده‌اند و فرهنگ و ارزش‌هاي خود را نيز به خوبي حفظ كرده‌اند. نرخ مهاجرت در مالزي صفر است چون براي هر سبك و سياق و فكري جايگاه وجود دارد در حدي كه هم‌اكنون بيش از صد هزار ايراني را در خود جاي داده است. ما از اين نوع كشورها، مي‌توانيم بسيار بياموزيم از نحوه مديريت اجتماعي، فرهنگي و اقتصادي گرفته تا تخصص‌گرايي و بهره‌برداري از امكانات محيط بين‌المللي.

-شما معتقديد كه بين ليبراليسم و انديشه سنتي ديني نقاط مشترك بسيار كمي وجود دارد. براي تعامل و گفت‌وگو ميان اين دو ساحتي كه ناگزير با هم رويارو شده‌اند، چه بايد كرد؟

من در حدي كه مطالعه كرده‌ام، دريافته‌ام كه فضاي مشترك ميان اسلام و ليبراليسم كمتر از پنج درصد است. اين پنج درصد را هم با تسامح عرض مي‌كنم، زيرا اسلام و ليبراليسم دو تعريف بسيار متفاوت از انسان دارند و دو جهان‌بيني مختلف هستند. از آنجايي كه اين دو در تعاريف فلسفي و اعتقادي متفاوت هستند، خروجي‌هايشان نيز طبعا متفاوت است. دليل اين كه از مشروطه تا حالا نتوانسته‌ايم ميان اين دو جهان‌بيني حلقه‌هاي مشترك ايجاد كنيم، به اين دليل است كه اين دو مرام و مكتب به طور ذاتي قابليت جمع شدن ندارند. جهان با ليبراليسم مديريت مي‌شود و از اين حيث چين، تركيه، مالزي، آمريكا، فرانسه، كانادا و ژاپن با يكديگر تفاوتي ندارند. مباني مديريت اقتصادي و سياسي جهان نشات گرفته از ليبراليسم است، اما ما يك مرام ديگري داريم، سرچشمه انديشه‌اي كه در كشور ما در حوزه سياست و فلسفه وجود دارد، كاملا با ليبراليسم متفاوت است و اينها با يكديگر قابل جمع نيستند. البته ما در عمل ناگريزيم كارهايي انجام مي‌دهيم كه به ليبراليسم خيلي نزديك است، اما در سخنراني‌ها و بسياري از بيانيه‌ها، لعاب ديني و اسلامي قوي‌تر است. به عنوان مثال، در اقتصاد جاري ليبرال جهاني، نزديك به 15 هزار كتاب پايه در سطح جهاني وجود دارد و چند قرن پشتوانه عملي دارد در حالي كه ما در شرايط سعي و خطا هستيم. ما نياز به مطالعه و فهم عميق هر دو طرف داريم تا متوجه تفاوت‌ها شويم. به عنوان مثال، دموكراسي يك پديده قرن بيستمي است كه براي ايجاد ثبات براي تداوم فعاليت نظام سرمايه‌داري، به وجود آمده است. آيا  مي‌توان نتيجه گرفت كه مفهومي تحت عنوان اسلام دموكراتيك وجود دارد؟ دموكراسي بر اساس راي اكثريت است و طرح هر موضوعي براي بحث و راي‌گيري مجاز است. آيا در چارچوب‌هاي ديني، چنين امري ميسر است كه بر اساس راي اكثريت، حكم ديني صادر شود؟ در ايران، شوراي نگهبان، تمامي مصوبات مجلس را با اصولي، قياس مي‌كند و سپس صحت آن را تاييد مي نمايد در حالي كه در سيستم‌هاي پارلماني ليبرال، ملاك راي اكثريت است. در سيستم اقتصاد ليبرال، توليد، توزيع، بازاريابي و تبليغات هر كالايي مجاز است.در متون ديني، اينگونه نيست. حداقل به لحاظ نظري، تعاريفي كه از انسان، جامعه، زندگي، اقتصاد، سياست و كار در دو مكتب وجود دارد بسيار با هم متفاوتند. چرا سوسياليست‌ها و ليبرال‌ها مي‌توانند با هم كار مي كنند چون در تعاريف كليدي اشتراك دارند.

اختلاف آنها در نوع توليد ارزش افزوده، نظام مالياتي و توزيع امكانات است. چرا چيني‌ها، روس‌ها و ترك‌ها به راحتي با جهان ليبرال كار مي‌كنند چون اختلاف فلسفي با هم ندارند در توزيع ثروت و قدرت با يكديگر رقابت مي‌كنند. حداقل اگر اسلام نظري را، معيار سنجش قرار دهيم، در تضاد با نظام ارزشي غرب و ليپراليسم است. هر چند در عمل، بخش قابل توجهي از زندگي ما با آنچه كه آنها توليد مي‌كنند، فكر مي‌كنند، الگوسازي مي‌كنند و دستور كار مشخص مي‌كنند، درهم تنيده است. چين و روسيه با غرب مبارزه نمي‌كنند بلكه در قالب منطق توليد ثروت ليبرال، سطح قدرت خود را ارتقاء مي‌بخشند. بحران فعلي ليبراليسم هم فلسفي نيست. در مباني تشكيك نكرده‌اند. مشكلات در سياستگذاري‌هاي اقتصادي، توليدي، سرمايه‌گذاري، مالياتي و توزيع در آمد است كه با ظهور آسيا، تعادل‌ها آشفته شده است. اينكه ما مي خواهيم با چه مبارزه كنيم حداقل به لحاظ نظري بسيار روشن نيست چون از يك طرف ارائه الگو، بسيار پيچيده و زمانبر است و از طرفي ديگر بر اساس آنچه كه من كانون اول مشكلات ناميدم ما حاضر نيستيم بپذيريم كه اعظم منظومه زندگي ما برگرفته از وضعيت جهاني است. از تغذيه و پوشش و نظام آموزشي گرفته تا هوانوردي و صنعت و حمل و نقل و ساختمان‌سازي و خودروسازي، مجموعه‌اي از دستاوردهاي بشري هستند.

ما چهار پنجم درآمد نفت را به واردات كالا و خدمات اختصاص مي‌دهيم. دقت بفرماييد من نمي‌گويم خوب و بد چيست بلكه به دنبال تبيين حدود و ثغور نظري مفاهيمي مانند بومي‌سازي، استقلال، تقابل با جهان و ليبراليسم هستم. اين تقابل ها ذهني هستند يا عيني؟ افق چيست؟ جهان به كجا مي‌رود؟ 20 سال ديگر چه وضعيتي اين مفاهيم خواهند داشت؟ جبران تاريخ است يا استراتژي است؟ صورت نهايي و خالص اين مفاهيم براي جامعه ايراني طي نيم قرن آينده چيست؟ چرا ايرانيان بالاترين نرخ مهاجرت در دنيا را دارند؟  هم‌اكنون جزييات فراواني حالت جهاني به خود گرفته است. مدتي است راهنمايي و رانندگي، جريمه و تخلفات افراد را به نشاني  منزل آنها مي‌فرستد، رويه‌اي كه حدود 35 سال پيش در فرانسه آغاز شد. البته بعضي از ايده‌هاي رايج جهاني را، ما با فرهنگ بومي خود تغيير مي‌دهيم. هم اكنون در كشور، موجِ گرفتن دكترا مد روز شده، و مجريان در لابه‌لاي صدها كار اجرايي و جلسه، دكتري هم مي‌گيرند و به قدري آسان شده كه توليد انبوه دكتري به راه افتاده است. اين در حالي است كه در دانشگاه هاي معتبر دنيا، هر چند سال، دو يا سه نفر شايد دكترا بگيرند. همان‌طور كه رانندگي از بيرون آمده و ما آن را بومي كرديم، دكترا گرفتن كه يك تعهد حداقل پنج ساله شبانه‌روزي است تبديل به كار اداري و ثبت نام دوستانه شده است. معمولا دكتري گرفتن براي تحقيق است اما در كشور ما به قدري آسان و با چند تلفن و جلسه مي‌توان دكترا گرفت كه مي‌توان پيش‌بيني كرد حدود 1400 شمسي، سطح دانش و تخصص چند ميليون دكتري در كشور از حدود 500 دكتري دهه 1360 كمتر باشد. منظور از اين بحث اينست كه ما آنچه را كه در سطح جهاني رايج است را درست به كار نمي‌گيريم.

از سويي ديگر، انديشه ديني در كشور ما به ويژه در حوزه‌هاي اجرايي نيازمند مدل‌سازي است و از حد اصول و فكر به مرحله مدل و الگو تبديل نشده است و اگر قرار باشد اين اتفاق بيفتد هم به زمان نياز است و مهم‌تر به حجمي قابل اعتنا در ميان كشورهاي مسلمان احتياج دارد كه اصول ديني را به صورت يك بلوك در مقياس‌هاي جهاني به اجرا بگذارند. اگر ما توليد ناخالص ملي كشور را در حدود 500 ميليارد دلار بگيريم، از 70000 ميليارد دلار توليد ناخالص جهاني مي‌شود كمتر از يك دهم درصد. اثرگذار بودن در سطح منطقه اي و بين المللي محتاج ارقام و الگوست. قصد من، كم‌‌بها دادن به خودمان نيست. مي خواهم عرض كنم قدرتمند شدن و الگو شدن، اصول دارد. البته هر كشوري بدون توجه به ارقام مي‌تواند سر و صدا كند. طبعا تبليغات مهم است. اما نظم منطقه‌اي و از آن پرچالش‌تر، نظم جهاني ايجاد كردن، قواعد و اصول خود را دارد. حتي چين با اين قدرت عظيم مالي و اقتصادي و به طور فزاينده‌اي نظامي، محدوديت هاي خود را مي‌داند.

ايجاد يك الگوي ديني، غول‌هاي فكري و فلسفي مي خواهد. ما مسائل شناختي را دست‌كم گرفته ايم. چه ما بخواهيم در داخل الگو بسازيم، چه جهان را بفهميم و چه تركيبي منطقي از داخل و خارج به كار گيريم، به پشتوانه عظيم نظري نيازمنديم. متاسفانه عده‌اي كه كم هم نيستند در ميدان هاي دانشگاهي وارد شده‌اند و با چاپلوسي، كار سفارشي انجام مي دهند. نظريه پرداز كه با تملق نمي‌تواند كار تحقيقي كند. نظريه پرداز انساني است شريف و مستقل كه براي رشد و تعالي كشور تحقيق مي‌كند. فرق نمي‌كند چه در كشور ما چه هر كشوري، محققي كه براي خودشيريني نزد وزير يا مديري، چارچوب بنويسد، محقق با وجداني نيست. يكي از مسائلي كه بسيار با اهميت است و خوب است در اينجا مطرح شود، آشنا نبودن بسياري از مجريان كشور با متون نظري و تئوريك سياست، اقتصاد و جامعه است. تا آنجا كه من شناخت پيدا كرده‌ام، بسياري از مجريان، اخبار روز را با دقت دنبال مي‌كنند و در كنار آن بولتن ها را مي‌خوانند. اين با كسب دانش و مجهز بودن به چارچوب بسيار متمايز است. شايد دليل عمده روز مرگي ما هم به موجب كتاب نخواندن و آشنايي بسيار ضعيف با متون نظري است. بسياري در رشته‌هاي علوم انساني در دانشگاه‌هاي ضعيف كشور دكتري گرفته‌اند ولي خيلي براي اين مدرك زحمت نكشيده‌اند و يا تلقي ناصحيحي از مدرك دكتري دارند. كسي كه دكتري مي‌خواند بايد به زبان هاي مختلف حداقل پنج هزار كتاب را با دقت و با كمك استاد كلاس فهميده باشد. دستگاه‌هاي عريض و طويل سياست خارجي شايد يك نفر هم كه بشود نام او را تئوريسين گذاشت براي عرضه به جامعه ارائه نكرده‌اند. تركيه به احمد داوداغلوي خود در سطح جهاني افتخار مي‌كند. چين ،هند و برزيل، انديشمندان متعددي در رده‌هاي اجرايي خود دارند. ما كار عميق فكري و نظري چه در حوزه‌هاي ديني و چه بين‌المللي را با تبليغات و كارچاق‌كني اشتباه گرفته‌ايم. اكثريتي كه در اين صنعت وارد شده‌اند، نه اين طرف را خوب مي‌شناسند و نه صحنه جهاني را. شناخت تفاوت عملكرد سياستمداران ايراني با غيرايراني، اهميت آگاهي‌هاي نظري را نشان مي‌دهد. از اين رو، ضروري است كه مديران كشور، شروع به كتابخواني كنند و بعد از ساعت پنج هم به خود و زندگي خود بپردازند تا در شرايط متعادلي قرار گيرند. كتاب خواندن با بولتن خواندن فرق مي‌كند. كتاب خوب به ويژه به زبان‌هاي اصلي به انسان، قالب فكري مي‌دهد، افق باز مي‌كند و به دانش، حالت انباشتي مي‌دهد. ضرب‌المثلي مي‌گويد در جامعه‌اي كه افق ديده نشود، مردم آن پرپر مي‌شوند.