دکتر مهدی محقق: تأثير حكمت ايراني بر متفكران آسياي جنوب شرقي‏ چشمگیر بوده است

 پس از بازگشت از مونترال به ايران، جايى كه حدود سه سال به تدريس تفكر اسلامى در آن مشغول بودم، مؤسسة مطالعات اسلام مك گيل شاخة تهران را با كمك اساتيدى همچون: تى. ايزوتسو و راچ لندالت بنا نهادم. از آن  زمان تاكنون 80 عنوان كتاب تحت عنوان «حكمت فارسى» در موضوعات فلسفة اسلامى، خداشناسى، عرفان و تاريخ علم انتشار يافته‏اند.
 از مهمترين آثار انتشار يافته توسط اين مؤسسه دربارة عرفان ايرانى هستند كه دامنة آن نه تنها در شهرهاى ايران همچون: اصفهان، شيراز، تبريز، كاشان و بخشهاى مهمى از خراسان گسترده است بلكه در شبه قارة هند و آسياى جنوب شرقى نيز اثرات آن ديده مى‏شود. آنانى كه با عرفان ايرانى آشنا شدند آن را به مناطق خود بردند و اين عرفان مورد توجه محققان آن ديار قرار گرفت.
 در اينجا سعى دارم علاقة ايرانيان را به تفكر عقلانى و عرفانى نشان دهم. در ضمن نشان خواهم داد كه ايرانيان چگونه اين دو را تحت عبارتى جديد به نام حكمت متعالى با مذهب آشتى داده‏اند. اين نوع تفكر مورد قبول متفكران شبه قاره و آسياى جنوب شرقى همچون: سارهندى، فنصورى، رانيرى، اقبال و ديگران واقع شده است.
 وقتى نوشته‏هاى فلاسفة يونان به زبان عربى ترجمه شد، ايرانيان جزو اولين كسانى بودند كه به نظام فلسفى يونان توجه نشان دادند. آنها نه تنها اعتقاد داشتند كه فلسفه از يك نظام مستقل بهره مى‏برد بلكه مى‏توان از آن در ساختار نظامهاى ديگر استفاده كرد. مثلاً استادان فن دستور زبان در بصره از منطق يونانى در مباحثاتشان استفاده مى‏كردند. يا مفسران معتزلى در تفاسيرى كه از قرآن مى‏دادند از دلايل فلسفى بهره مى‏بردند و در جايى ديگر، از منطق فلسفى دقيق براى مشخص كردن چارچوب اصول و حقوق اسلامى استفاده مى‏كردند.
 عموماً اين طور برداشت مى‏شود كه فلسفة اسلامى با مرگ ابن رشد پايان مى‏پذيرد. ولى آنچه با ابن رشد از بين رفت نظام ارسطويى در تفكر اسلامى بود و در ايران آنچه به حيات خود ادامه داد فلسفه‏اى به شكل جديد بود كه از آن به نام فلسفه حكمت نام مى‏برند.
 حكمت را مى‏توان تركيبى از تفكر عقلانى و درك عرفانى دانست و يا به عبارت ديگر فلسفة عقلانى و تجربة عرفانى در حكمت گردهم مى‏آيند. حكمت نوعى خاص از فلسفه استادانه است كه بناى آن براساس درك وجودى حقيقت به حساب مى‏آيد. اين نوع گرايش براى روحانى كردن فلسفه از عقايد مابعدالطبيعه ابن عربى و سهروردى استفاده مى‏كند. البته در بيان اين موضوع نبايد اين نكته را فراموش كرد كه حكمت حداقل در تركيب رسمى خود يك نوع فلسفة عقلانى است كه داراى ساختارى كاملاً منطقى است و همين مؤلفه است كه باعث مى‏شود قدمت حكمت را تا زمان ابن سينا يعنى اولين دورة تاريخ فلسفة اسلامى به عقب برگردانند. مهمترين شخصيتهاى اين مكتب البته ميرداماد، صدرالدين شيرازى و سبزوارى هستند. هر چند اين فيلسوفان به جهت علاقه‏هايشان به جنبه‏هاى خاصى از حكمت معروف شده‏اند (مانند حركت جوهرى، بقاى ابدى، وجود ذهنى) ولى هريك از اين فيلسوفان تمام جنبه‏هاى فلسفه را مدنظر قرار داده‎اند. آخرين فيلسوف بزرگ اين مكتب ملاهادى سبزوارى است كه در قرن 19 مى‏زيسته است و پيروان سبك وى هنوز در ايران به تدريس فلسفه مشغولند.
 در اينجا مايلم نظرات متفكران اين نوع حكمت درباره انديشة وجود و رانيرى به عنوان يكى از فيلسوفان آسياى جنوب شرقى را به مقايسه بنشينم.
 1 – وجود دليلش در خودش است و تمام چيزهايى كه در تعريف و يا شرح وجود به ميان آمده نه تشريح آن است و نه معنى آن. زيرا وجود بسيط است و نه تنوع و نه طبقه‏اى را واجد نيست.
  علاوه بر آن لغت كه تعريف بايد بيش از آنچه كه معرّف است شناخته شده باشد ولى هيچ چيز به روشنى خود وجود نيست. سبزوارى مى‏گويد: هر چند وجود يكى از شناخته‏ترين چيزهاست ولى عمق حقيقت اين واژه بر ما روشن نيست. بنابراين او سعى مى‏كند بين عقايد آنانى كه مى‏گويند وجود دليلش همراهش است با آنانى كه عقيده دارند حقيقت بنيادى وجود غير قابل درك است هماهنگى ايجاد كند. او به اين نتيجه مى‏رسد كه تعاريفى همچون: «قائم بالذات» تعريف لغت وجود است.
 2 – وجود به طريق قياسى پيش‏بينى شده است و انديشه وجود قادر است منبع انشعاب باشد. به عبارت ديگر وجود قادر است به وجود اشياى مختلف تقسيم شود. سبزوارى از نظرية خداشناسى خود دربارة درك خدا با استفاده از همين اصل دفاع مى‏كند. او مى‏گويد: وقتى مى‏گوييم خدا وجود دارد وجود را به همان معنا مى‏گيريم كه در مورد اشيا و امور ديگر در نظر مى‏گيريم. اين چنين چيزى در مورد صفات بارى تعالى نيز صدق مى‏كند. مثلاً وقتى مى‏گوييم او دانا است، منظور همان است كه دربارة يك انسان نيز استفاده مى‏شود. بنابراين كلمه از لحاظ قياسى به دست آمده است.
 3 – وجود حقيقتى واحد است كه در ماهيت مختلف قرار دارد: غنى و فقير، نيرومندى و ضعف، تقدم و تأخر. اين موضوع با مثالى درباره نور قابل قياس است زيرا مشخصة نور اين است كه خود روشن است و به چيزهاى ديگر نيز نور مي‎دهد. نور امري ذوجوانب است كه مراتب متعدد دارد. زيرا نور از لحاظ نوع متفاوت نيست. آنچه نور را از هم متفاوت مى‏كند قوت و ضعف نور است. سبزوارى وجود را نور حقيقى مى‏داند، قوت درخشش تام است كه نورالنوار است و ضعيفترين حالتش تاريكى است. او اين ايده را به فيلسوفان قديم ايران كه او آنها را فهلويان معرفى مى‏كند نسبت مى‏دهد.
 4 – در مورد رابطة بين ماهيت و وجود سبزوارى مى‏گويد: آنچه كه در اين دنيا به وجود آمده است ثنويت است كه از ماهيت و وجود تشكيل شده است. اولى اشيا را از هم متمايز مى‏كند و ديگرى مؤيد اين حقيقت است كه اشيا همگى با هم برابرند. سبزوارى وجود را اساس وحدت مى‏نامد و ماهيت را عامل تعدد.
 اگر آثار حمزه فنصورى و نورالدين رانيرى را مورد مطالعه قرار دهيم، متوجه مى‏شويم كه آنها تحت تأثير متفكران دورة حكمت بوده‏اند. مخصوصاً انديشه وجود، در تفكر آنها پررنگ است .
 پس از يك مطالعة كلى متوجه شدم كه آنچه رانيرى در آثارش از آن استفاده كرده مشابه آن چيزى است كه من دربارة انديشة وجود در اين مقاله ارائه كردم. براى آنكه تصوير بهترى از آنچه گفتم ارائه دهم به چند مثال در اين رابطه اكتفا مى‏كنم:
 ـ وجود حقيقت مطلق است كه آن حقيقت واجب‎الوجود است: يعنى خداى واحد.
 ـ واجب‏الوجود هستى مطلق است. نه ثانويتى دارد و نه تعدد.
 ـ غير از وجود مطلق هيچ چيز نيست.
 ـ واجب‏الوجود قائم به ذات است.
جوهر يكى است ولى از طريق صفات است كه به منصة ظهور مى‏رسد.
 اميدوارم تحقيقات بيشترى در زمينة مقايسه تفكر محققان آسياى جنوب شرقى با منابع اصلى متفكران دورة حكمت و عرفان ايران انجام پذيرد.

* متن سخنراني دكتر مهدي محقق در همايش بررسي تأثير عرفان ايراني در شرق آسيا،  بانكوك