منوچهر دین پرست
آکادمی مطالعات ایرانی لندن – LAIS
در دهه هاي اخير توجه ويژه اي به ملاصدرا در ميان ساير فلاسفه اسلامي شده است، در ابتدا مي خواستم نظر شما را در مورد جايگاه اين انديشمند اسلامي در ميان ساير فيلسوفان اسلامي بدانم.
درباره جايگاه و اهميت ملاصدرا در فلسفه مناسب است كه زمينه ظهور فلسفه او نيز روش شود. هنگامي كه ملاصدرا آراي خود را اظهار كرد، جامعه علمي و فلسفي آن زمان، آميخته از مكاتب مختلف بود و مراكز علمي گوناگوني بود كه هر يك متخصصين خود را داشتند. فلسفه مشاء از يونان آمده بود كه از طريق فارابي و ابن سينا در ميان مسلمانان رواج يافته بود و در عهد ملاصدرا نيز گسترش چشمگيري داشت. اين فلسفه با تمام نقص هايي كه در يونان داشت، توسط مسلمين چنان صورت موجهي يافته بود كه تقريبا ساير رشته هاي تفكر علمي فلسفي مثل كلام و عرفان آن را قبول كرده بودند و به آن تكيه كرده بودند. در كنار فلسفه مشاء، بعد از سهروردي و خواجه نصير، حدود دو قرن بود كه فلسفه اشراق نيز در شيراز و بعدا در اصفهان مورد تامل قرار گرفته بود و براي خود جايگاه مهمي داشت. لذا فلسفه اشراق كه مربوط به حكماي ايران باستان بود، بعد از شيخ اشراق در ايران و به ويژه در اصفهان رواج داشت. علم كلام شيعي كه در كنار علم كلام اشعري مشغول معرفي خود بود نيز در آن زمان بود. عرفان نظري و عملي نيز در عصر ملاصدرا بسيار شايع بود. در چنين فضايي بود كه صدرالمتالهين ظهور كرد. او به تمام اين رشته ها آشنا بود و بلكه تسلط داشت. او مزاياي اين چهار سيستم و مكتب و دستگاه فلسفي و فكري و عقلي را برگرفت و يك سيستم و دستگاه مستقل فكري ايجاد كرد كه در آن نقص هايي كه هر يك از آن دستگاه ها داشتند را برطرف مي نمود. لذا اهميت ملاصدرا اين است كه توانسته همه اين نظام ها را مادري كرده و در خود جمع آوري كند.
مي دانيم كه ملاصدرا در عصر درخشش اصفهان و شيراز ظهور كرده است. در زمان او در اصفهان انديشمنداني چون ميرفندرسكي و ميرداماد از اهميت بالايي برخوردار بودند، اما چرا در ميان اينها ملاصدرا چنين جايگاه رفيعي يافته است به گونه اي كه حتي امروز پس از چهارصد سال نيز انديشه هاي او مورد بحث قرار مي گيرد؟
ميرداماد استاد ملاصدرا است. او خود را استاد فلسفه مشاء ، معلم ثالث و همرديف فارابي و ابن سينا مي داند و در عين حال وارث و مبلغ فلسفه اشراق هم هست. او همچنين در كنار اين كه اديب و عارف است، فقيه و متكلم برجسته اي نيز هست. او آراي مخصوصي هم در فلسفه و هم در فقه دارد. مثلا وعاء دهري كه طرح مي كند، مطلبي است كه امروز بسيار در بحث هاي زمان مورد بحث قرار مي گيرد. اما به اين دليل كه مكتب نيست آنچنان كه ملاصدرا، مورد بحث قرار نمي گيرد. ميرفندرسكي نيز چندان به مرحله ميرداماد نمي رسد. البته قبل از او نيز حكمايي چون خواجه مثل ميرداماد است و به همه علوم عقلي و نقلي زمان خود آشناست، اما مكتب ندارد بلكه واسطه و راوي است. هنر ملاصدرا اين است كه از اين مكاتب با عنوان مواد خام سود مي جويد اما سخن خود را مي گويد. لذا اگرچه انديشه هايي كه طرح مي كند در ميان ساير انديشمندان هم هست، اما او اولا به آنها نظم و انسجام مي دهد و ثانيا آن ها را به استدلال عقلي مي آرايد. در فلسفه ملاصدرا نظمي شگفت وجود دارد. اصالت وجود را مي توان بنياد فلسفه او تلقي كرد كه به كمك آن بسياري از مسائل حل مي شود. همچنين است جايگاه نظريه حركت جوهري كه به كمك آن يك سلسله از مسائل حل مي شوند.
چطور مي شود كه نظام فلسفه صدرايي در آن برهه زماني اينچنين مورد توجه قرار مي گيرد؟
اين امر تا حدودي به قدرت شخص مربوط مي شود. فلاسفه بسياري بوده اند كه انديشه هاي بديع و بزرگي داشته اند، اما نتوانسته اند كه نظام فلسفي ايجاد كنند، زيرا قدرت جذب ساير مكاتب فكري زمان خود را نداشته اند و نتوانسته اند اينها را كنار هم بنشانند. ملاصدرا اما توانايي اين را داشت كه اصالت وجود را بنا بگذارد و با آن به پاسخ ساير مسائل فلسفي بپردازد. مي دانيم كه ابن سينا نابغه بزرگ فلسفه مشايي در ايران است، اما در بسياري از موارد مسئله را گرفته و مثل قفلي كه نتوانند آن را باز كنند، با آن بازي كرده و كنارش گذاشته است. يعني مسائل فلسفي حل نشده دارد. هنر ابن سينا و قدرتش اين است كه حرف نيمه درست ارسطويي را به صورت يك مسئله درست فلسفي طرح كرده است و برايش برهان آورده است. اما نتوانسته مسئله را حل كند. او در هرصورت نتوانست كه يك مكتب فلسفي ارائه كند.
البته از حق نگذريم كه ابن سينا تاثير شگرفي بر فلسفه غربي به ويژه در قرون وسطا داشت، در حالي كه هيچ يك از فيلسوفان ديگر مسلمان چنين تاثيري نگذاشتند. به نظر شما چرا ملاصدرا با مكتبي كه شما از آن سخن گفتيد، چنين تاثيري نگذاشت؟
علت اين امر واضح است. ملاصدرا به دوران اسكولاستيك نرسيد. او همدوره دكارت است و حدود بيست سال از او بزرگتر است. او در دوراني رسيد كه بساط فئوداليته و سلطنت و تفكر قرون وسطايي و فلسفه قرون وسطايي گذشته بود. دوراني رسيده بود كه هيچ كس حرف او را قبول نداشت. اگر ملاصدرا چهارصد سال قبل از اين موقعيت رسيده بود، مطمئنا مورد توجه متفكران مدرسي قرار مي گرفت و آثار ابن سينا و ابن رشد اين تاثير را نمي گذاشت، چون از آن ها قوي تر بود. همينطور بايد توجه كرد كه ما نبايد مثل غربي ها و نوتوماسي ها براي فلاسفه غربي قرون وسطا توجه بيش از حد نشان دهيم. بزرگان ايشان اندكند و محدود به چهره هايي چون آگوستين، توماس آكويناس، آلبرت كبير هستند. حتي اگر به اين متفكران فلسفه ملاصدرا را مي داديم، نمي توانستند عمق آن را درك كنند، زيرا مي خواستند كه معارف برگرفته از تورات و انجيل را هم حفظ كنند.
قصد من كوچك كردن اهميت فلسفه هاي اسلامي در مقايسه با فلسفه هاي غربي نبود، اما متاسفانه نتوانسته ايم خود را به جهان بشناسيم كه اين امر علاوه بر مسائل مرتبط به فلسفه به مسائل سياسي و اجتماعي و تاريخي نيز مرتبط است.
تفكر چون هواست و حد و مرز نمي شناسد. در قديم ممكن بود تاجري كتابي را از جايي به جاي ديگر منتقل كند كه اين امر سبب مي شود انديشه ها منتقل شود و متفكران علاقه مند جذب كتاب شوند. در دوره تاريخي ما يكي از عللي كه كمتر تفكر از ايران به غرب رفته است، مسائل سياسي و اجتماعي بوده است كه در ايران و ساير كشورها وجود داشته است. مثلا غربيان دائما با هم درگير بوده اند. زماني اروپاييان دور هم جمع شدند و به اين نتيجه رسيدند كه از ميراث مسلمين بهره مند شوند، هنگامي بود كه احساس خطر كردند و فكر كردند كه دشمني در مقابل ايشان ايستاده است. اين امر در زمان شارلماني يعني حدود 1200 سال پيش رخ داد. در آن زمان امپراطور ژرمن متوجه رقيب قدرتمندي شد و سعي كرد علم را از آنها بگيرد. اين جريان البته چندين بار تكرار شده است. نمونه ديگرش در فتح اندلس و اسپانياي امروزي است. اما بعد از دوران تجدد ديگر توجهي به فلسفه هاي شرقي نداشتند، زيرا اصلا آن را قبول هم نداشتند. هيچ يك از ايشان در مورد فلسفه اسلامي بحث نكرده اند مگر اين كه شايد برخي چيزهايي ديده بوده اند. لذا نقص از آن طرف هم بوده است. زيرا در همان زمان البته سياحيني بودند كه نقش انتقال فرهنگي را بازي مي كردند، اما توجه جدي به فلسفه اسلامي نشان ندادند.
در ميان اين سياحان چهره هايي چون كنت دو گوبينو نيز بودند كه به فلسفه اسلامي توجه هم كردند.
بله، اما توجه او به ملاصدرا خطا بود. او حتي اسفار را به معناي چهار سفر يعني كتاب درك كرده است، در حالي كه كتاب ملاصدرا در واقع چهار سفر است. لذا او عمق نداشته است و لفظ را هم اشتباه كرده است. در دوره اسكولاستيك آنها از ما استفاده مي كردند در حالي كه هيچ چيز جالب توجهي براي عرضه نداشتند. اما بعد از آن دوران هيچ كدام ديگري را قبول نداشتند. البته امور سياسي نيز تاثير گذار بودند. حكومت هاي ناپايدار در اين زمينه تاثير بسزايي داشتند. لذا گونه اي قهر ناخواسته ميان ايشان بود و در همان حد هم كه يكديگر را مي شناختند، آنها مي گفتند كه اينها همان سحر و جادوگري قديم است زيرا در دوره اي در غرب حتي از الفاظ مدرسي نيز پرهيز داشتند. از اين طرف مسلمانان نيز توجه چنداني به آنها نمي كردند. البته در اين ميان چهره هايي چون علامه طباطبايي بودند كه ضمن آن كه فيلسوف گرانمايه اي بود، توجه جدي به سخنان غربيان داشت.
در عين حال پاسخگوي مسائل زمان نيز بود. نگارش كتاب «اصول فلسفه و روش رئاليسم» را مي توان نشانه اين امر خواند.
بله، او حتي كوشيد خلاء هاي اين فلسفه ها را نيز نشان دهد. مثلا او در اين كتاب كوشيد مكتب فلسفي ماركسيسم را كه بسيار جنجالي نيز بود، نقد كند و خطاهاي آن را گوشزد كند.
چرا امروز پس از چهارصد سال چرا همچنان به ابن سينا توجه مي كنيم اما به ساير فيلسوفان اسلامي چون ابن سينا و فارابي و خواجه خير؟
اين امر به كمال مربوط مي شود. انسان وقتي چيز كاملتري را مي يابد خود به خود به آن توجه مي شود.
يعني شما اسفار ملاصدرا را كاملتر از شفاي ابن سينا مي بينيد؟
دو سنخ هستند. يك نفر از يك چيز حرف مي زند و ديگري از آن چيز به اضافه مباحثي ديگر حرف مي زند. امروز هم در حوزه ها الهيات شفا تدريس مي شود. بنابراين نه ابن سينا را كنار گذاشته اند و ملاصدرا كسي است كه بشود از او گذشت.
با اين نگاه كه فلسفه پاسخگوي مسائل زمانه است، آيا فلسفه ملاصدرا چنين نقشي را در عصر خودش مي توانست بازي كند؟
به يك معنا بله. طلبه ها معمولا مسائل را به واجب و مستحب تقسيم مي كنند. يعني مسائلي هستند كه حتما بايد طرح شوند تا پاسخي يابند، اما مسائلي نيز هستند كه البته اهميت دارند، اما آن ضرورت ندارد. در زمان ملاصدرا عده اي مردم را به اسم عرفان فريب مي دادند و ايشان را در منجلاب دروغ و فساد انداخته بودند. او دو كتاب نوشت و اين انديشه ها را رد كرد. اين عرفان دروغين ربط سازماني با حكومت داشت. حكومت مي گفت من صوفي هستم و اين ها نيز با ادعاي تصوف مي خواستند خود را به حكومت منتسب كنند. البته در اين ميان عده اي نيز پاكباز و پاكباخته بودند. مسئله مهم ديگر علم فروشي يا دين فروشي بود كه در هر زماني نيز اهميت دارد. روحاني، فقيه و فيلسوف در درجه اول با خدا معامله كرده است. در كتاب «سه اصل» ملاصدرا به علمايي كه حيثيت خود را در درباري بودن و جلب نظر مردم بودن مي دانند، تاخته است. به علاوه بايد در نظر داشت كه تقسيم حكمت به حكمت عملي و حكمت نظري معني دار است. حكمت عملي يعني ميوه درخت حكمت نظري. نظريه براي عمل است. كسي كه در الهيات موحد است، تاثير آن را در زندگي خود مي بيند. لذا مي بينيم كه حكمت عملي فرزند حكمت نظري است و هم به خودسازي مي پردازد و هم به در مورد خانواده و حكومت يعني شكل عمومي جامعه مي پردازد و برايش قانون و نظام مي آورد. عده اي به طور خاص در زمينه حكمت عملي و اخلاق كتاب نگاشته اند، اما ملاصدرا لابلاي آثارش به اين انديشه ها پرداخته است. او حدود شصت و پنج سال عمر كرده است و متاسفانه اين عمر كوتاه مانع از آن شد كه گذشته از نپرداختن جدي به حكمت عملي، مسائل حكمت نظري را نيز نتوانست و فرصت نكرد به طور كامل طرح كند. لذا ملاصدرا در زمينه حكمت عملي آثار كمي نگاشت. البته بحث هايي در زمينه حكمت عملي مثل نبوت و اخلاق دارد. اما اختصاصا كتابي در اين زمينه ها ننوشته است.
معمولا مي گويند كه روحيه ايراني عرفاني و احساساتي است. آيا فكر نمي كنيد كه اين روحيه عرفاني به ويژه در چهارصد سال اخير پس از ملاصدرا ما را از فلسفه حقيقي و استدلال دور كرده است؟
بستگي دارد كه طرفدار چه چيز باشيم و عقلانيت را چگونه تعريف كنيم. نمونه اين عقلانيت فلسفه ابن سيناست كه به غرب رفت و آن تغيير و تحول بزرگ را ايجاد كرد. از اين نمونه ها فراوان است. لذا اين ابتنا بر عقل در اينجا نيز هست، خود ملاصدرا اهل برهان است و حتي مي گويد كه من مشاهدات خودم را برهاني مي كنم. از اين رو فيلسوفان ما از نظر عقلاني كم نداشته اند. حتي ابن رشد هم قوي بوده است. اما اجازه بدهيد كمي به خود مفهوم عقل بپردازيم. شهود همواره گامي بالاتر از عقل است. ايراني ها چون سهروردي معتقدند كه فيلسوف كسي است كه بتواند روح خود را از بدن آزاد كند و بدون نياز به بدن حقايق را درك كند. لذا چيزي كه حقايق را درك مي كند روح و نفس است. بنابراين با شهود حقيقت شيء را درك مي كردند. يعني دريافت حضوري داشتند و به علم حضوري شناخت داشتند و آن را از علم حصولي بالاتر مي دانستند. عقل نيز درست است كه جزو حواس حسي نيست، اما مايه هايش را از مشهودات و محسوسات مي گيرد. مباني منطق از داده هايي كه حواس مي دهد شروع مي كند. بنابراين عقل آن قدر هم كه تاكيد مي كنند، مهم نيست. زيرا مقدمات را سرهم مي كند و از آنها نتيجه گيري مي كند. فكر را حركت به سمت مقدمات لازم و تركيب آنها به صورت صحيح و استنتاج از آنها مي خوانند. لذا همه مطلب به خارج از حس باز مي گردد. عقل مثل رياضيات اثبات خارجي مي كند. خاصيت عقل اين است. ارسطو قدرت درك اشراقي نداشته است و در واقع يك ماترياليست است. او يك فلسفه مكانيكي دارد و به حركت ظاهري و حسي قائل است. اما اشراقي ها از طريق اشراق به مسئله اي مي رسيدند كه دليل هم نداشت حتما مثل ملاصدرا با برهان آن را ثابت كنند. لذا امروز هم دو راه هست، راه اول معمول نيست، زيرا با روشهاي اشراقي رياضت مي خواست و فعلا روش محاسبه با دستگاه محاسبه طبيعي به نام عقل رايج است. ما بدون آن كه در توانايي هاي آن مبالغه كنيم، بايد از آن استفاده كنيم. امروز البته برخي معتقدند كه با عقل مي توان همه چيز را حل كرد. اين خطاست. فكر ايراني هم مثل ديگر فكرها به عقلانيت بي توجه نبوده است، اما به شهود و اشراق اهميت سزاوار آن را داده است. در غرب هم چنين افرادي هستند مثل مايستر اكهارت و سودربرگ كه ظرافت هايي دارند كه علاوه بر عقل به درك شهودي نائل مي شوند. اين افراد ذوق دارند، يعني به حقيقت كشش دارند و آن را به شهود در مي يابند. لذا اضافه كردن ذوق بر عقل مانع عقل نيست، بلكه آن را تا منتها درجه تقويت مي كند. البته اين كه ايراني ها به دليل مسائل سياسي و اجتماعي به عرفان توجه كرده اند، حقيقت دارد. اما گذشته از اين مسائل اساسا شرق جايگاه ذوق و شهود است. هنوز هم در هند و چين و تمدنهاي باستاني شرقي چنين است. اما جوامع غربي چنين نيستند و كمتر به عرفان و شهود توجه مي كنند. لذا توجه به شهود اولا كمال است و ثانيا به عقل ضربه نمي زند و هنوز هم در ايران بعد از اين همه سال عقلانيت حرف اول را مي زند. در حالي كه در غرب به خصوص در دويست سال اخير فلسفه حالت فتوا را يافته است و هر كس سخني مي گويد. لذا عقلانيت ندارند.
وضعيت فعلي فلسفه ملاصدرا را با توجه به اين كه آثار او كم و بيش به چاپ هاي انتقادي رسيده اند و البته هنوز نيز بسياري مورد بي مهري قرار گرفته اند، چگونه ارزيابي مي كنيد.
امروز فلسفه ملاصدرا حرف اول را مي زند. مخالفين آن البته حرفهايي زده اند كه پاسخ خود را نيز دريافت كرده اند. مردم ما نيز مثل ساير مردمان بهينه پسندند و به آن توجه فراواني كرده اند. در مورد آثار ملاصدرا نيز عرض كنم كه بنياد حكمت اسلامي صدرا تمام آثار اين فيلسوف را تصحيح كرده است و اكثر آنها را چاپ كرده است. «شرح اصول كافي» و «تفسير» و برخي رساله هاي او نيز آماده چاپند كه بايد از اين مرحله عبور كنند. لذا اين آثار به همت بنياد در معيارهاي بين المللي مورد توجه جهانيان قرار گرفته است. ولي اين كه امروز در جامعه ما چه تاثيري داشته باشد، بايد در نظر گرفت فلسفه ملاصدرا امروز در حوزه ها مورد توجه است. ما كشوري سياست زده يعني استعمارزده اي هستيم. خطوط نامرئي هست كه هميشه مي خواسته اخلال فكري ايجاد كند. يك مقدار هم هجوم افكار ناموجه كه ذهن جوان و دانشجو را مشوش مي كند و از فلسفه هاي سنتي دور مي كند، باعث شده است كه اين جوانان به فلسفه اسلامي كمتر توجه كنند كه اين هم مانع مصنوعي است و مانع طبيعي نيست. از طرفي نيز كوشش هاي از سوي بنياد حكمت اسلامي صدرا و جاهاي ديگر تلاش صورت مي گيرد كه اين انديشه ها را براي جوانان، كودكان و دانشجويان و در همه سطوح قابل فهم كنند. اين تلاش ها به تدريج ظاهر خواهد شد و اين فلسفه رواج خواهد يافت. در ساير كشورها نيز كساني هستند كه ملاصدرا را در دست گرفته اند و در مورد او كتاب و رساله مي نويسند. مثلا در روسيه و شبه قاره و اروپا و آفريقا و حتي آمريكا كساني هستند كه به انديشه هاي اين فيلسوف ايراني مي پردازند.
گويا نخستين ايراني كه به معرفي جدي او با غربيان پرداخت، دكتر سيد حسين نصر است.
بله، اما قبل از ايشان هانري كربن بود كه «المشاعر» را به فرانسه ترجمه كرد. كتاب ديگر «عرشيه»است كه پروفسور موريس آمريكايي به انگليسي ترجمه كرد. قبل از آن هم حدود صد سال پيش و همزمان با ادموند هوسرل، هورتن آلماني مقداري از كتابهاي ملاصدرا را به آلماني ترجمه كرده است و كربن آن ها را ديده است. وقتي كربن در ايران بود و هر دو هفته يك بار با علامه طباطبايي جلسه داشت و بنده نيز در آن جلسات شركت مي كردم، دكتر نصر هم به عنوان مترجم حاضر بود و هم به عنوان فردي فاضل تاثير بسزايي در اين ميان داشت. همين امر باعث شد كه علاوه بر تشويق كربن به نگارش كتاب هايي چون «اسلام ايراني» و «تاريخ فلسفه اسلامي» خودش هم كتابهايي نوشت از جمله كتابي با عنوان «ملاصدرا و فلسفه متعاليه» كه امروز در دسترس است. امروز در تمام دنيا فلسفه ملاصدرا مورد توجه است. در كشورهاي عربي نيز بعد از كنگره ملاصدرا توجه جدي به او شده است و متوجه شده اند كه در فلسفه ملاصدرا فقيرند. الان از غربي ترين منطقه اسلامي تا كشورهاي نزديك ما مثل سوريه به فلسفه ملاصدرا توجه مي كنند.
كشورهايي كه گرايش شيعي دارند، در اين مورد مشتاق تر هستند.
فقط يك كشور است كه سلفي است و اين امر را نخواسته است، اما ساير كشورها خواسته اند و به اين فلسفه نيز پرداخته اند. ما استادي از سودان در دومين كنگره جهاني ملاصدرا داشتيم كه به محض مراجعت مركز مطالعات ملاصدرا تاسيس كرد. در مراكش و تونس و مصر نيز چنين است. حتي ما كسي را داشتيم كه از يمن آمده بود.
آآيا فكر نمي كنيد كه ما امروز به يك نهضت ترجمه در مورد آثار ملاصدرا نياز داريم؟
بله، مسلما چنين است. بنياد اين كار كرده است. ما همچنين كوشيده ايم آثار ملاصدرا را به زبان انگليسي ترجمه كنيم. اسفار را تقسيم كرده ايم و دو جلد آن آماده چاپ است. برخي كتاب ها نيز مثل «مشاعر» و «عرشيه» ترجمه شده است. به ساير زبان ها نيز بايد ترجمه شود. اما قبل از اين ترجمه بايد زبان خاص فلسفه ملاصدرا را معرفي كنيم و اصطلاحات او را نيز براي غربيان آشنا سازيم. براي اين كار ترجمه صرف كافي نيست، بلكه بايد با نگارش آثاري درباره ملاصدرا آن را براي غربيان توضيح داد. لذا بايد درباره ملاصدرا آثاري نوشت. بنياد حكمت اسلامي صدرا به هدف آشناسازي دنيا با ملاصدرا به معرفي او به جهانيان پرداخته ايم. در كنگره هاي دنيا شركت مي كنيم و با ايجاد جايي با عنوان باشگاه فلاسفه به تقسيم مطالب پرداخته ايم و در اين زمينه تحقيق و كوشش مي كنيم. اينها آغاز آَشنايي دنيا با ملاصدرا است. خوشبختانه اين فلسفه آنچنان جذاب است كه اگر معرفي شود، فراگير و مورد توجه قرار مي گيرد و خدمت بزرگي به فلسفه رخ مي دهد. مخصوصا كه فلاسفه ايراني هيچ گاه در تحقيق را نبسته اند، هم استفاده مي كنند و هم معرفي. اين را ما پيشبرد فلسفه در جهان مي خوانيم. ما ادعا داريم كه فلسفه ملاصدرا مي تواند مشكلات فلسفه هاي جهان را حل كند. فلسفه امر بيگانه اي نيست، ما هر شغل و هر جنسيت و هر سني داشته باشيم به فلسفه نياز داريم و اساسا انسان فيلسوف متولد مي شود. هر كس در هر جايي مي تواند با فلسفه آَشنا شود و به فكر خودش آرايش و نظم دهد. لذا همه بايد به فلسفه و به خصوص ملاصدرا توجه كنند كه هم معلم روح است و هم معلم جسم.
