نقدو بررسی آرای دکتر سيد جواد طباطبايي

آکادمی مطالعات ایرانی لندن(LAIS)

نشست نقد و بررسي انديشه هاي سيد جواد طباطبايي در عصر روز پنجشنبه چهارم ارديبهشت ماه با استقبال مدافعان و منتقدان طباطبايي كتابخانه ملي برگزار شد. در اين نشست حسين آباديان، قباد منصور بخت و احمد بستاني در مقام مدافع و حاتم قادري، هاشم آقاجري و داود فيرحي در جايگاه منتقد به بررسي آثار و انديشه هاي طباطبايي پرداختند.

 

***

همچنان بر آستانه تجدد ايستاده ايم

حسين آباديان، استاد تاريخ دانشگاه بين المللي امام خميني قزوين كه در روزهاي آخر نامش به جاي يوسف اباذري در پوسترهاي همايش آمد، در ابتداي پانل مدافعان سخنراني كرد و ضمن اشاره به سابقه دوستي و شاگرد و استادي با طباطبايي گفت: ايده هاي ايشان ماهيت فلسفي دارد و از مقوله بحران آگاهي است. ضمن آن كه بايد توجه داشت كه در خلاء‌ انديشه فلسفي وقوف بر خود ميسر نمي شود.

او در بخش ديگري از سخنانش با اشاره به نقد طباطبايي از روشنفكري ايراني گفت: طباطبايي عمدتا در مورد دوران اسلامي است و از تداوم گسست سخن مي گويد در چنين شرايطي گفت و گو بين قديم و جديد صورت نمي گيرد، دليل فقدان تامل و عدم گفتگو نيز فقدان انديشه فلسفي است. تاريخ روشنفكري ما تاريخ تقليد از مكاتبي است كه ربطي به ما ندارد،‌ در ميان روشنفكران ما عده اي مثل آل احمد به دنبال يافتن خدمت و خيانت روشنفكران هستند و گروهي نيز به مكاتبي مي پردازند كه سلبا يا ايجابا ربطي به ما ندارند، انديشه قديم نيز نمي تواند راه حلي ارائه كند، زيرا متصلب شده است. ضمن آن كه اين انديشه را نمي شود كنار گذاشت و بايد آن را پايه اي براي تفكر جديد قرار داد. به اين نكته نيز بايد توجه كرد كه از تلفيق موزائيك وار جديد و قديم و آميزش افق هاي متعارض تنها شيزوفرني و دوگانگي فرهنگي ايجاد مي شود. از سنت گرايي و گرايش به صوفي گري نيز چيزي جز فاتاليسم به دست نمي آيد.

آباديان در بخش پاياني سخنش با اشاره به تاملات طباطبايي در انديشه سياسي گفت: از نظر طباطبايي تاسيس انديشه سياسي با اتكا بر انديشه اي صوفي غيرممکن است و تلفيق ظاهر شريعت با سلطنت نيز جز به توليد حكومت هاي متقلب يا مبتني بر زور شمشير نيست. طباطبايي در زوال انديشه سياسي سه آفت فكر سياسي در ايران را سيطره اخلاق فردي، رجوع به انديشه هاي ظاهري و هجوم تركان مي داند و آن را دليل انحطاط ايران مي خواند. در آثار جديدشان نيز نظريه حكومت قانون را ارائه كرده اند و نشان داده اند كه ما همچنان بر آستانه تجدد ايستاده ايم.

كانون نظريه پردازي طباطبايي ايران است

دكتر احمد بستاني،‌ عضو هيات علمي دانشگاه خوارزمي ديگر مدافع طباطبايي بود كه سخن خود درباره مباني روش شناختي سيد جواد طباطبايي در بررسي تاريخ انديشه سياسي ايران را با اشاره به دشواري هاي بررسي آثار او آغاز كرد و گفت: دكتر طباطبايي درباره مباني روشي كارشان معمولا توضيح مستوفايي ارائه نمي كند. در آثار ايشان ميان روش و مضمون پيوستگي وجود دارد. آثارشان گستره متنوعي را در بر مي گيرد و تقريبا كل تاريخ ايران را شامل مي شود. ويژگي هاي مهم تاريخ نگاري انديشه ايشان عبارتند از:‌نخست نگرش فلسفي،‌ منضبط و روشمند،‌ دوم توجه به تاريخ نگاري انديشه سياسي به مثابه فرمي از انديشه ورزي متاثر از هگل، سوم مبنا قرار دادن تجدد در بحث از انديشه ها به جاي جستجوي رگه هايي از تجدد در آثار سنتي تا وقتي كه تجددي در ايران تاسيس نشده باشد، چهارم توجه به ايران به عنوان كانون و ابژه نظريه پردازي و در نهايت تاكيد بر پيوند نظر و عمل در فلسفه سياسي.

بستاني در ادامه آثار طباطبايي در دهه هاي شصت و هفتاد و دهه هشتاد را به دو دوره تقسيم كرد و دو سه گانه را نماينده هر يك از اين دوره ها خواند و گفت:‌سه اثر «تاريخ انديشه سياسي»، «زوال انديشه سياسي»، «خواجه نظام الملك» را سه گانه اول در دو دهه نخست انديشه ورزي ايشان مي دانم و سه اثر «ديباچه اي بر نظريه انحطاط»، «مكتب تبريز» و «حكومت قانون» را سه گانه دوم.

وي در ادامه به مقايسه ميان ويژگي هاي اين دو دوره پرداخت و گفت: در سه گانه اول عمدتا به تاريخ سده هاي ميانه تاريخ ايران پرداخته شده در حالي كه در سه گانه دوم به عصر صفوي به بعد، يعني جايي كه سه گانه نخست به پايان رسيده اختصاص دارد، سه گانه اول توزيعي عرضي در آثار انديشه سياسي وضع مي كند و طبقه بندي مشهور سياستنامه نويسي، شريعت نامه نويسي و فلسفه سياسي را صورت مي دهد و معتقد است كه در تاريخ انديشه سياسي، شريعت نامه نويسي برجسته شده است، در زوال انديشه سياسي به شريعت نامه ها پرداختند و در خواجه نظام به فلسفه سياسي توجه شده است. در سه گانه دوم توزيع طولي و ترتيب تاريخي دنبال شده است. در سه گانه اول بر انديشه سياسي به معناي دقيق كلمه تمركز شده است و به حوزه هاي ديگر توجه ندارد، در حالي كه در سه گانه دوم متاثر از مكتب آنال به تاريخ هاي اجتماعي نيز توجه مي شود و مقولاتي چون جامعه شناسي تاريخي و مولفه هاي تمدني برجسته مي شود. طباطبايي در سه گانه اول رويكردي هرموتيكي و مبتني بر خوانش متون است و بر خودبسندگي متن تاكيد مي شود در حالي كه در سه گانه دوم زمينه گراست و به فهم متون در بستر تاريخي توجه مي شود(تاثير اسكينر مشهود است). به طور كلي در سه گانه اول بر مقوله زوال كه متعلق به انديشه است توجه مي شود و در سه گانه دوم بر مقوله انحطاط كه امري تمدني است. در سه گانه اول عمدتا مسائل به تمدن اسلامي تعميم داده مي شود در حالي كه در سه گانه دوم مساله ايران در مركز بحث است. ضمن آن كه در سه گانه اول انديشمندان مطالعه مي شوند و در سه گانه دوم ذهنيت ايراني ست كه مورد بحث قرار مي گيرد.

بستاني در پايان با اشاره به موقعيت مياني كتاب ابن خلدون در اين دوره بندي، ابهام در نسبت يافتن اين دو دوره را پرسشي اساسي خواند و گفت: در ويراست هاي اخير نيز ناهماهنگي و عدم انسجام ميان آثار اين دو دوره مشهود است و يكپارچگي ضرورت در روش شناسي ضرورت دارد.

 

مواجهه با تمدن غرب است كه مهم ترين مساله تاريخ ماست

دكتر قباد منصور بخت استاد تاريخ دانشگاه شهيد بهشتي ديگر هم فكر طباطبايي نيز با اشاره به اهميت مساله محور بودن پژوهش او گفت: در هر بحث چهار ركن اهميت مي يابد:‌ نخست مساله، ‌دوم سوال،‌ سوم روش حل مساله و چهارم پاسخ به سوال. دو ركن اول اهميتي اساسي دارد. به خصوص مسائلي كه با طرح شان در يك جامعه اركان آن جامعه را تغيير مي دهند. همين نوع مساله است كه محور پژوهش هاي سيد جواد طباطبايي است و آن مواجهه با تمدن غرب است كه مهم ترين مساله تاريخ ماست. زيرا اولا ارتباط ما را با گذشته قطع مي كند، ثانيا پيچيده است، ثالثا مساله اي مساله ساز است و به بحران منجر شده است.

دكتر منصور بخت با اشاره به تاريخي و فلسفي بودن تفكر طباطبايي گفت: امروز همه علوم انساني تاريخي هستند و اساس علوم انساني جديد تاريخ است، تا جايي كه علوم انساني جديد حاصل ازدواج تاريخ و فلسفه هستند.

 

گفتمان طباطبايي،‌ گفتمان طرد است

پانل منتقدان سيد جواد طباطبايي با سخنراني حاتم قادري آغاز شد،‌ استاد دانشگاه تربيت مدرس ابتدا به محذوريت خود در نقد استاد قديمش كه پايان نامه كارشناسي ارشد را با او گذرانده اشاره كرد و گفت:‌ دكتر طباطبايي سه دهه است كه در عرصه فكري دانشگاهي ايران در اوج به سر مي برد و از توانمندي خاصي برخوردار است. اما من در اين جا نمي خواهم به اهميت آثار ايشان بپردازم و زاويه اي انتقادي با آراي او دارم.

دكتر قادري در ادامه به تاكيد طباطبايي بر خرد جديد در خوانش تاريخ ايران اشاره كرد و گفت:‌ تصور من اين است كه وقتي دكتر طباطبايي با خرد جديد به خوانش تاريخ ايران مي پردازند،‌ برخوردهايي ايدئولوژيك در خوانش شان مشهود است و نوعي خشونت در عرضه و بسط انديشه شان دارند كه اين بعد ايدئولوژيك را پر رنگ تر مي كند. در ابتدا بايد اشاره شود كه خود خرد جديد در بسط و گسترشش خالي از وجه خشوننت نسبت به تفكر، طبيعت و انسان نبود. يعني خرد جديد از دكارت به بعد نوعي اعمال خشونت نسبت به ديگر سويه هاي بشر اعمال كرد. وقتي طباطبايي مي كوشد تاريخ سه سده اخير را كه تاريخ گذار مي خواند، مورد نقد قرار دهد، نيز اين اعمال خشونت خرد جديد را دارد. اما نگراني من از اين جهت است كه خرد جديد در سلوك و بيان و زبان آقاي طباطبايي به يك خشونت مضاعف نيز بدل شده است. در حالي كه خرد جديد در غرب سعي كرد به هزينه ديگران خود را تثبيت كند، در آراي دكتر طباطبايي نه تنها هزينه ديگر سويه هاي تاملاتي و تفكري مشهود است بلكه رگه غليظ و شدتمندي از تحقير و تخفيف ديگر انديشمندان و افراد نيز ديده مي شود. يعني در آثار دكتر طباطبايي هم خشونت خرد جديد را صرف نظر از انتقاداتي كه به آن وارد است دارد و هم در زبان دكتر طباطبايي تبديل به نوعي گفتمان نه گفت و گويي و پرسشگري كه به گفتمان طرد شد. اين گفتمان طرد نوعي خشونت مضاعف را در صدا و صحبت دكتر طباطبايي مستقر كرده كه حتي در ميميك و حركات دست ايشان هم به چشم مي آيد. الفاظي كه ايشان براي تحقير مخاطبانشان به كار مي برند، سودمند و مفيد براي فهم اين كه در كجاي تاريخ ايستاده ايم نيست. در حالي كه اگر سويه هاي خشونت گرايي را كه چه در ذات آرا ايشان است و از جاي ديگري بيان شده و چه در نوع تعامل ايشان با اين ديدگاه ها مهار مي شد، چه بسا خود آرا با چالش بيشتري در جامعه مواجه مي شد. در حالي كه اين خشونت حاكمانه باعث شده كه آراي ايشان به شكل گيري دو گروه با خط كشي سفت و سخت بدل شود. بخشي از استقبال از اين نهفته نوعي رگه هاي بيمارگونه در جامعه روشنفكري و دانشگاهي ما را متبلور مي كند.

دكتر قادري در ادامه به سه دهه نظريه پردازي طباطبايي اشاره كرد و گفت:‌ وقتي ايشان سه دهه پيش آثاري در زمينه انديشه سياسي در اسلام را منتشر كرد، ديده شد كه بسياري از دانشجويان تقسيم بندي هاي ايشان مثل تقسيم به شريعت نامه نويسي و سياست نامه نويسي و فلسفه سياسي را به كار مي بردند. خود اين تقسيم بندي در يك فضاي ايدئولوژيكي صورت گرفت. يعني جامعه تب و تاب ايدئولوژيك داشت و آماده بود كه برخي طرح واره ها را به عنوان احكام جزمي ارائه كند. هيچ گاه روشن نشد كه وقتي صحبت از سياستنامه نويسي مي شود، آيا تحقيق جامعي روي آثار و نوشته ها صورت گرفته يا تحقيق روي انديشمندان انجام شده است. با اين تقسيم بندي سفت و سخت چگونه مي شد افراد يا آثار چند پهلو را در دسته بندي ايشان جاي داد. اين خردي كه بعدا در آراي متاخر ايشان بود،‌ همان احكام جزمي را نشان مي دهد كه راه گفت و گو را مي بست. در حالي كه ما نيازمند تك نگاري هاي برجسته و درخشان چه درباره افراد، چه رساله ها و چه درباره دوره ها هستيم تا نشان دهد كه ما كجا ايستاده ايم.

قادري در ادامه به دوره دوم آثار طباطبايي چنان كه دكتر بستاني تقسيم كرده بود اشاره كرد و گفت: ايشان در بررسي منابع اين دوره وقتي به افراد مي پردازند،‌ برخي را به تنگ نظري، برخي را بيگانه با خرد و برخي را ناآگاه معرفي مي كنند و به مذمت ديگران مي پردازند. اين دوره اي است كه ما هنوز وارد خرد جديد نشديم و طبيعي است كه كساني كه در اين دوره تاريخ نگاري مي كنند،‌ متاثر از مشكلات زمانه شان هستند. بنابراين بايد روشن شود كه مذمت ما برخاسته از افراد است يا به دوره اشاره داريم. آثار ايشان لب ريز از احكام جزمي و پيامبرگونه است. احكامي كه منشا و پايه و استدلال آن ها روشن نيست. مثلا نسبت دادن آگاهي ملي به ابن سينا و فارابي و مسكويه يكي از اين احكام جزمي ايشان است.

قادري در پايان به خشونت طباطبايي در رويكرد به منابع اشاره كرد و گفت:‌ من اين كارها را به پاي اين مي گذارم كه قرار است نوعي آراي جزمي توام با ايدئولوژي به خوانندگان و شنوندگان ايراني كه فعلا از فقر منابع و فقر تحقيق و فقر مطالعه رنج مي برند، ارائه شود. در حالي كه حرف من اين است كه وقتي به آراي ايشان مي پردازيم، بايد مشخص شود كه نظريات ايشان آيا توليد خود ماست، يا از جاي ديگر مي آيد. اگر از جاي ديگري مي آيد بايد مبادي و مباني اين نظريه در قالب كتاب و مقاله منتشر شود و سپس بحث شود كه آيا اين نظريه درباره ايران كاربست مي پذيرد يا خير. مصلحتي كه فكر كردم در اينجا اين نكات را بيان كنم اين است كه معتقدم ما هنوز در آستانه طرح اندازي كلي چه راجع به انديشه فلسفي و چه انديشه سياسي و چه ادوار تاريخي خودمان هستيم و نبايد آن ها را تبديل به احكام جزمي و خشونت بار براي اعمال به ديگران نكنيم. شايد برخي دانشجويان يا مخاطبان ترجيح دهند كه در وضعيت فعلي اين خشونت را ديگري از جانب ما اعمال كند، اما اين نشانه خوبي نيست. ما بايد بنيادها بازگرديم و آن ها را بسنجيم تا يك فلسفه پرسشگري و گفت و گويي و تعاملي باشد. اخلاق حاكمان در ايران طرد ماست و ما نبايد فضا را براي خودمان سخت تر كنيم. من مخالف نقد نيستم و مخالف اين كه دكتر طباطبايي تاريخ انديشه سياسي ايران را بنويسد،‌ نيستم، اما مي گويم نبايد از ابعاد پنهان ايدئولوژيك آن غافل بود.

 

دكتر طباطبايي منابع تحقيقش را روشن نمي كند، دال اعظم سخن او غرب است

هاشم آقاجري استاد تاريخ تربيت مدرس ديگر منتقد آراي طباطبايي بود كه در سخنانش به انتقادهاي تند و تيزي از طباطبایی پرداخت. آقاجري در آغاز نقد را گونه اي حرمت گذاري خواند و گفت كه به چهار آيتم يا مورد در آثار طباطبايي انتقاد دارد يعني نقد صورت،‌ نقد ماده،‌ نقد تكنيكي و نقد اخلاقي را مد نظر دارد. وي سپس به صورت شماتيك پروژه ايشان را در ژانر تاريخ انديشه تعريف كرد و گفت:‌ در آثار دكتر طباطبايي به تاريخ انديشه پرداخته مي شود و به تاريخ فكري يا تاريخ مفهومي مي رسد. پروژه طباطبايي با طرح نظريه انحطاط و نظريه زوال شروع مي شود و به نظريه تجدد و نوآورانه كردن سنت و فعال كردن آن در عصر جديد ختم مي شود. ايشان در
آثار اوليه اسلامي به انديشه هاي فيلسوفان و متفكران قرون سوم و چهارم و پنجم و در آثار متاخر به دوره هاي صفويه و قاجاريه و مشروطه پرداخته اند. ايشان هيچ جا نمي گويد معيار و سنجه او براي بررسي زوال انديشه سياسي يا انحطاط چيست. منطق ايشان مبتني بر يك دال اعظم است كه غرب است. غرب قديم براي قرون اوليه و غرب جديد براي قرون معاصر ما.

دكتر آقاجري در ادامه گفت: طباطبايي در چارچوب اين پروژه داعيه دارد كه مي خواهد تاريخ ايران را مطالعه كند، اما چارچوب تئوريكش را روشن نمي كند و نمي گويد سرچشمه و ماخذ مفهوم سازي هايش كجاست. حتي جايي بر پنهان سازي منابعش تاكيد مي كند و مي گويد بسياري به غلط فكر مي كنند انديشه ايشان هگلي است، در حالي كه ايشان نه تنها هگلي نيست، بلكه از انديشمندي استفاده مي كنم كه نامش را به عمد نمي آورم. البته اين انتحال خاص ايشان نيست. ايشان نه تنها مفاهيم را مشخصا نمي گويند،‌ بلكه به رغم برخورد خشونت آميز نسبت به اصحاب ايدئولوژي، هسته اصلي و سخت كارشان كاملا ايدئولوژيك است. ايشان بايد به لحاظ روش شناختي روشن كند كه منابع كارش چيست تا با آشفتگي و سردرگمي و نقيض گويي مواجه نشود.

دكتر آقاجري راينهارد كوزلك مورخ آلماني را انديشمندي خواند كه طباطبايي در آثارش بدون آن كه اسمي از او ببرد، سخت از او متاثر است و گفت:‌ دكتر طباطبايي مي داند كه تاريخ انديشه ها اصولي دارد، يعني وقتي لاو جو واحدهاي انديشه را در دهه هاي 1930 و 1940 بررسي مي كند، چارچوبي دارد. به همين دليل است كه برخي فكر كردند دكتر طباطبايي هگلي است. اما وقتي جلوتر مي آييم در مكتب كمبريج جان دان و كوئنتين اسكينر يك چارچوب فكر مي بينيم. اما منبع اصلي دكتر طباطبايي در آثار متاخرش راينهارد كوزلك است. اگر آثار كوزلك را ببينيد، شاهديم كه مفاهيم كوزلك مثل قلمرو تجربه، ‌افق انتظارات، شكاف، تاريخيت، منطق دوره بندي،‌ همزماني ناهمزمان ها،‌ دوره آستانه،‌ زمان هاي چند لايه و … به كار مي رود. ايشان در يكي از آثار اخيرشان به برودل اشاره مي كند، در حالي كه بحث ايشان درباره زمان هاي سه گانه، با بحث برودل متفاوت است و با لايه هاي زماني كوزلك شبيه تر است.

دكتر آقاجري در بخش ديگري از صحبتش به برخي مفاهيمي اشاره كرد كه طباطبايي به سوژه هاي تاريخي تحميل مي كند و براي مثال از مفهوم تاريخ پايه اي در آثار بيهقي اشاره كرد و گفت: حتي دكتر فياض مصحح تاريخ بيهقي معتقد است كه اين در اصل تاريخ نامه بوده در حالي كه دكتر طباطبايي اين مفهوم(تاريخ پايه اي) را مبناي كار قرار مي دهد. همچنين است خوانش ايشان از اصطلاح بساط كهنه و طرح نو در آثار قائم مقام كه دكتر طباطبايي آن را مبناي جعل مكتب تبريز مي كند. يعني يكي از اشتباهات اساسي دكتر طباطبايي مغالطه خروج از زمينه(out of context) است،‌ هم مغالطه بر سر مفاهيم و هم مغالطه در خوانش متون.

دكتر آقاجري در نهايت به نقد ناسيوناليسم طباطبايي پرداخت و گفت: نگاه ناسيوناليستي ايشان حذف كننده است. براي ايشان ايران سياسي بيش از ايران فرهنگي يا ايران طبيعي اهميت دارد و به همين خاطر گفتمان ايشان علي رغم برخورد طردآميز با دگرانديشان و روشنكفران، نسبت به عامل قدرت رويكردي كاملا محافظه كارانه دارد. ناسيوناليسم ايشان با محوريت نهاد سلطنت يك نوع ايران گرايي است. ايران گرايي با تكيه بر فرهنگ ايران است كه موجب تداوم بوده است. ناسيوناليسم ايشان همچنين رمانتيك است. اين ناسيوناليسم رمانتيك نيز ميرزا آقاخان كرماني شايد مذموم نباشد،‌ اما از ايشان پذيرفته نيست.

آقاجري در پايان به نقد ناهمزماني در خوانش تاريخي طباطبايي پرداخت و به نقد نگاه تاريخي او اشاره كرد و گفت: معتقدم ايشان دچار مغالطات آناكرونيك شده است و مفاهيمي را به گذشته نسبت مي دهد كه امروز به كار مي روند. همچنين ايشان از آثار فريدون آدميت بسيار استفاده مي كند و كارش مشابه كار اوست، با اين تفاوت كه آدميت آشكارا ايدئولوژي اش را بيان مي كند، در حالي كه دكتر طباطبايي اين كار را نمي كند و با نثر متفلسفانه و پيچيده به بحث مي پردازد. ايشان در نقد تاريخ ايران بسياري كم اطلاع هستند و دوره بندي هايشان با اشكالات اساسي مواجه است.

 

دكتر طباطبايي پيش از ادامه بحث با اشاره به معناي لغوي انتحال يعني سرقت ادبي اين سخن آقاجري را داراي بار حقوقي خواند. البته دكتر آقاجري نيز با اشاره به اين كه اين منظورش اين نبوده، گفت كه تنها خواسته به اقتباس هاي ايشان بدون ذكر منبع اشاره داشته است.

 

انديشه ايرانشهري وجود ندارد

در ميان منتقدان طباطبايي در نشست پنجشنبه، داود فيرحي استاد علوم سياسي دانشگاه تهران بيش از بقيه به او نزديك بوده است،‌ او كه در آغاز سخن به سال هاي طولاني شاگردي اش نزد طباطبايي اشاره كرد گفت كه از نقدهاي تند سايرين كه به زعم او دكانستره كردن راديكال انديشه بود،‌ متاثر شده است و به جاي آن مي خواهد به نقد محتواي انديشه به جاي نقد مولف بپردازد.

دكتر فيرحي طباطبايي گفت كه انديشه هاي سید جواد طباطبایی اولا بسيار جدي است، ثانيا مساله محور است،‌ ثالثا روش مند است و رابعا يك مسير تحولي روشن دارد. وي گفت:‌علم از نقل قول هاي ساده توليد نمي شود، بلكه حاصل خلاقيت است و ناشي از سنتز عقلاني داده هايي است كه از گذشته و تاريخ به دست مي آيد. اين كه مي گويم تئوري دكتر طباطبايي منسجم است، به اين دليل است كه من در مقام شاگرد وقتي به بررسي فرضيات ايشان پرداختم، متوجه شدم كه با برخي مفروضات مخالفم و اين مخالفت باعث مي شد كه با ساير بخش هاي انديشه ايشان نيز مخالف باشم.

دكتر فيرحي سپس در بيان خلاصه نظريه طباطبايي گفت:‌ايشان مي گويند كه هگلي نيست، اما ما ايشان را هگلي مي فهميديم، منتها هگل را وارونه مي كرد و نزديك به چيزي بود كه آرنت و اشتراوس مي گفتند. يعني به جاي بيان تاريخ پيشرفت، از تاريخ انحطاط سخن مي راند. اين تئوري سكوهاي سه گانه داشت: ‌نخست آغازگاه انديشه را ايران قديم و يونان باستان(به خصوص) مي خواند،‌ دوم دوره مياني كه انحطاط را در خود داشت و سوم تجددي كه ايشان به آن اميد داشتند. بين اين سه مرحله گذار انحطاطي از يونان به دوره مياني است و گذار به تجدد متصور از دوره ميانه در عصر حاضر. همه كتاب هاي ايشان بر اين چارچوب متكي است، البته بعدها روش شناسي ايشان تلفيقي شد و از آرنت و هگل به متفكران جديدتري چون فوكو تغيير پيدا كرد و مثلا از اصطلاحي چون شرايط امتناع كه در بيان فوكو شرايط امكان است، استفاده كردند.

دكتر فيرحي بعد از شرح مختصر نظر طباطبايي به انتقاد از آن پرداخت و گفت:‌وقتي با عينك هاي مفروضات ايشان به بررسي سنت خودمان پرداختم، به تدريج اين عينك ها فرو مي ريخت. ويژگي انسجام انديشه ايشان آن است كه وقتي در يك قسمت با تئوري هاي ايشان به مشكل بر مي خوريم، در ساير جاها نيز دچار اشكال مي شويم. مثلا وقتي به تقسيم بندي سه گانه مشهور ايشان از منابع انديشه سياسي به صورت فقهي،‌ فلسفي و سياست نامه نويسي پرداختم، متوجه شدم كه جريان مستقلي به نام سياست نامه نويسي كه نماينده انديشه ايران باستان در آثار انديشه سياسي ما باشد، وجود ندارد و چيزي كه كساني چون روزنتال و فيلولوژيست هاي غربي مي گويند ناشي از آشنا نبودن با سنت ما و مقايسه ظاهر كلمات و تقسيم بندي هاي غلط است. مثلا در بررسي خواجه نظام الملك متوجه شدم كه نه تنها كار او ربطي به انديشه ايرانشهري ندارد بلكه اساسا انديشه ايرانشهري وجود ندارد. ضمن آن كه خود خواجه نظام يك مومن متعصب و معتقد به كلام اشعري و فقه شافعي است و هيچ نسبتي با انديشه باستاني ندارد و تنها اشاراتي مختصر در فصل هشتم سياستنامه به فره ايزدي دارد. ضمنا سلطنت دوره اسلامي جنس متفاوتي با سلطنت ايران باستان دارد و قابل تقليل به انديشه ايرانشهري ندارد. بنابراين جز مستشرقان كسي به تقسيم بندي سه گانه ايشان باور ندارد و عمده آثار يا فلسفي يا فقهي هستند و عمدتا هم فقهي هستند.

دكتر فيرحي ابهام در مفهوم سنت در تئوري دكتر طباطبايي به مثابه جدي تئوري معاصر ما را ديگر نقد وارد بر انديشه او خواند و گفت:‌ احساس مي كنم البته دكتر طباطبايي قبلا از سنت فرار مي كرد و با آن تهافت مي كرد،‌اما در بحث هاي اخير به اهميت سنت پي برده اند. به همين خاطر من علقه بيشتري به بحث هاي اخير ايشان دارم. توجه اخير ايشان به دانش فقه به عنوان مهم ترين دانش سنتي ما بسيار مهم است،‌ زيرا به اعتقاد من بازانديشي در جهان اسلام جز با بازانديشي در فقه راه به جايي نمي برد.

 

برخورد طباطبايي با مصلحان ديني غير منصفانه است

داريوش رحمانيان،‌ استاد تاريخ دانشگاه تهران نيز در اين نشست ضمن اشاره به شركت در كلاس انديشه هاي سياسي در تاريخ در دانشگاه شهيد بهشتي نزد دكتر طباطبايي، كوشيد به نحو مختصر به نقد استاد بپردازد و به انحطاط در انحطاط شناسي ايراني اشاره كرد و گفت: از زمان عباس ميرزا و حرف هاي مشهورش به ژوبر و نوشته هاي سيد جمال و ملكم خان و ديگران تا به امروز روند انحطاط شناسي ايرانيان خود با انحطاط مواجه بوده است. در اين ميان دكتر طباطبايي يكي از معدود انديشمنداني است كه توانسته سطح اين مباحث را ارتقا دهد ودر زمينه آن ها نظريه پردازي فلسفي كند.

وي همچنين عدم توجه دكتر طباطبايي به انديشمنداني چون سيد جمال را از مهم ترين انتقادهاي خود به او خواند و گفت:‌ به نظر من فردي چون سيد جمال يك حادثه است و علي رغم اين كه معتقدم دكتر طباطبايي نظريه پردازي درباره ايران را ارتقا داده اما بر اين باورم كه يكي از نقاط ضعف جدي نظريه ايشان عدم توجه به اصلاح طلبان و متجددان مسلمان است. براي مثال ايشان پروتستانتيسم اسلامي را يك شير بي يال و دم اشكم مي داند و به جاي بحث درباره آن ها به مباحث حاشيه اي مثل معناي لغوي پروتستانتيسم مي پردازد. من از سال 1374 كه كتاب ابن خلدون منتشر شد، منتظر بودم كه نظريه ايشان راجع به اصلاح ديني بخوانم. تا رسيديم به كتاب حكومت قانون كه ديدم در فصل نظريه اصلاح ديني، بسيار ضعيف است و يك خوانش بد از تاريخ است. ايشان در اين فصل كساني را كه مدافع اصلاح ديني هستند چندين بار به اين متهم مي كند كه ايشان انحطاط خودشان را صرفا به عامل هاي بيروني نسبت مي دهند. در حالي كه به نظر من اين يك خوانش بسيار بد از اين افراد است. اگر ايشان اثر من را كه در سال 1382 برايشان فرستادم مي ديدند، شايد متوجه غيرمنصفانه بودن نظر خودشان مي شدند.

جواد طباطبايي

جواد طباطبايي در نشست روز پنجشنبه در آغاز گفت كه مي خواهد در پانل منتقدان سخن بگويد،‌ زيرا در سال هاي اخير به منتقد آثار پيشين خود بدل شده است. او در اين نشست دو بار صحبت كرد. ابتدا بعد از موافقان و سپس بعد از منتقدان.

 

قصدم نوشتن تاريخ مفهوم ايران يا ايران به مثابه يك ساخت مفهومي است

او در بخش نخستين در پاسخ به پرسش هاي برخي منتقدين درباره تفسير برخي روايت هاي تاريخي و اشاره به ايران گفت:‌ بحث من نمي گويم جديد است،‌ بلكه متفاوت است. به همين خاطر اگر منتقدان تنها به تاريخ توجه كنند، به مشكلاتي از اين دست كه مي گويند بحث من با داده هاي تاريخي متفاوت است،‌ مواجه مي شوند. وقتي مي گويم جنگ ادامه سياست است،‌ يك بحث طولاني است كه حداقل از ماكياوللي شروع شده تا كلازويتس ادامه داشته است. غير از اين مساله اصلي ربط اين موضوع به تاريخ ايران است. اعم از اين كه بخواهيم ايران را امري صلب بدانيم يا خير، معتقدم كه از مقدمات علوم اجتماعي امري است كه در ايران با آن آشنايي ندارند. يك كانتسراكشن هاي مفهومي داريم كه علوم اجتماعي جديد با آن كار مي كنند. ايران يك كانتسراكشن است. اين كانستراكشن چيزي است كه به اعتقاد من دو هزار سال سابقه تاريخي دارد. ايران از معدود كشورهاي دنياست كه مفهومش دو هزار سال در سنت نوشته و گفته اش وجود دارد. ممكن است فاكت هاي من مشكل داشته باشد،‌ اما به كانستراكشن من نمي توان ايراد گرفت،‌زيرا اگر بخواهد با آن مخالفت شود،‌بايد يك كانستراكشن دربرابرش ساخت. تاريخ در روايت كساني چون زرين كوب، كانتسراكشن نيست، اين يك حوزه جديد است و ما چون نظام دانشگاهي نداريم،‌ اين مباحث را اين جا مي كنيم، زيرا نظام علمي كشور تعطيل است. من وقتي به طرح مساله ايران پرداختم،‌ متوجه شدم كه يك طرح مساله ديگري هم وجود دارد كه نمي توانيم آن را طرح نكنيم و ايران را از اين مجموعه جدا كنيم. مساله من نوشتن تاريخ مردم ايران يا شاهان ايران نيست، بلكه قصدم نوشتن تاريخ ايران به عنوان يك كانتسراكشن در علوم اجتماعي جديد در وعاء‌ذهن به عنوان يك معقول بالذات است و ربط دادن آن به يك دنياي ديگري است. ايران بخش مهمي از دنيا بوده و جايي پيوندهايش با جهان گسسته است. توضيح من به پيوندگاه ها و گسست ها از اين تاريخ جهاني ربط دارد. برقراري اين نسبت اهميتي اساسي دارد زيرا بسياري از مفاهيم مثل قانون اساسي و مشروطه و … از دنياي جديد مي آيد و به همين خاطر است كه نسبت ما با آن ها اهميت مي يابد. تاريخ نگاري ما نسبت ما با اتفاقات جهان را نمي داند و به همين خاطر نمي تواند روي آن نظريه بدهد. اگر ما بخواهيم روزي تاريخ خودمان را به تاريخ و تاريخ نويسي جديد ربط دهيم، بايد اين مسائل را ياد بگيريم. ما اين مسائل را نمي دانيم و دراين مسائل جايي در دانشگاه ما وجود ندارد.

 

ايران مساله من است

طباطبايي اما در بخش دوم سخنانش كوشيد عمدتا به نقدهاي منتقدان پاسخ دهد. او در پاسخ به نقد دكتر قادري گفت كه من شخصيت افراد را تحقيرنكردم. بلكه امر واقع را نشان داده ام. در آثارم وقتي نشان داده ام فردي غلط ترجمه كرده، او را تحقير نكرده ام،‌ افشا كرده ام. زيرا فرد چيزي را به جامعه عرضه كرده و پولش را گرفته كه سرتاسر غلط است.

او سپس به آثارش در مورد ماوردي اشاره كرد و در توضيح انديشه هاي خواجه نظام گفت:‌ من با تحليل آثار او متوجه شدم كه ما در ايران نه تنها شريعت نامه نويس نداريم، بلكه حتي عرب هايي كه در منطقه فرهنگ ايراني بودند(ماوردي اهل بصره است) اين ها هم حتي جايي كه در خدمت خليفه القادر بودند، نمي تواند ايراني فكر نكند. او در تسهيل النظر درباره وزارت كه بحثي ايراني است، بحث مي كند. خواجه هم درست است كه اشعري سفت و سخت است، اما همين اشعري سفت و سخت كه درخدمت تركان سلجوقي است،‌هيچ جا راجع به خليفه حرف نمي زند. او در رد نظريه خلافت حرف مي زند و از نظريه اي حرف مي زند كه از اصول فرهنگ ايراني است.

دكتر طباطبايي در ادامه خود را از مخالفان بحث خود خواند و گفت: بحث من نه ايدئولوژي است و نه براي قدرت است و نه من جايي در ميان مخالفان و موافقان كنوني دارم. البته به عنوان شهروند نظري دارم، اما به عنوان بحث علمي در بحث هاي خودم تخصيص هايي مي زنم تا دقت آن ها را بيشتر كند. اين كه آخوند را وارد بحث خود كردم براي افزايش دقت بحث است،‌ اگر چه در آغاز با بحث اوليه ام همراه نبود. اين وارد كردن به اين خاطر بود كه يك نظريه را بايد بتوان به محك هاي متفاوت زد. به همين خاطر كه بحث عام به درد من نمي خورد. كتاب دكتر رحمانيان به همين دليل به درد من نمي خورد كه بحث عامي بود كه آن تخصيص ها به آن وارد نشده بود.

طباطبايي ضمن اشاره به آشنايي خود انديشمندان دشوارنويسي چون بلومنبرگ و كوزلك گفت: پرسش از اين كه ايران چيست، مساله مهم نظريه من است. اين كه از كجا پيدا شد،‌ اهميتي ندارد. راهي طولاني در اين زمينه آمدم و در اين زمينه خوشه چيني هاي زيادي كردم و بحث خود را به محك هاي گوناگوني زدم. به تعبير شاملو سفر سخت و جانكاه بود اما يگانه بود و به تعبير من خصوصا از ناجوانمردي هيچ كم نداشت. اين تنها بحث من نيست. هر ملتي بايد جايي بايستد و ببيند از كجا آمده است و افق پيش رويش را بنگرد. بحث ما از نگريستن به نقطه اي است كه در آن ايستاده ايم. مشكل تئوري هاي انحطاطي كه دكتر رحمانيان به آن ها اشاره مي كند، آن است كه آن ها به دليل شرايط شان نمي توانستند تئوري هاي جديدي را كه 2500 سال در غرب روي آن ها كار شده است، كار كنند. اما امروز ما مي توانيم مضامين آن ها را دريابيم.

دكتر طباطبايي در ادامه توضيحاتي درباره انسجام نظريه اش و روش كارش ارائه داد و گفت:‌بحث علمي اين است كه يك مفهوم اساسي را بگيريد و روي آن يك نظريه بتنيد. تدوين مفاهيم يك بحث اساسي درباره يك موضوع يا يك مساله كار علمي است. اين مباحث به تدريج در ذهن من روشن شده است.

وي استفاده اش از برخي نوشته هاي كهن مثل تاريخ مثل تاريخ بيهقي يا مولانا يا تاريخ جهانگشاي جويني را شبيه كار يك جواهرساز خواند و گفت: موضوع علم به تدريج بر من روشن شده است. يعني برخي اين مفاهيم ابتدا به تعبير آلتوسر مفاهيم در عمل بودند، اما به تدريج آن ها را مثل يك جواهر ساز تراشيده ام. ضمن آن كه به اين نتيجه رسيده ام كه مجموعه اشكالات در حد نتايجي كه من به آن ها رسيده ام نيست. يعني به مفاهيم دقيق تري رسيده بودم كه بايد آن ها را وارد مي كردم. به همين خاطر است كه برخي كارهايم را بازنويسي كردم. در آثار بعدي هم كوشش اصلي من اين بود كه نشان دهم كه انسجام دوره دوم كارها با كارهاي اولي در چيست و ربط اين ها به هم چيست.

دكتر طباطبايي بعد از اشاره به برخي مثال ها درباره تعارض نظر و عمل در خواجه نصير و شاه عباس به استفاده هاي خود از آثار قدما اشاره كرد و گفت:‌ بحث من در استفاده ام از مفاهيم ديگران مثل هگل اقتباس مجتهدانه است. در خواجه نظام گفته ام كه بحث من ناظر بر چيزي است كه بايد روزي بشود آن را پديدارشناسي وجدان نگون بخت ايراني خواند. اين را نبايد با بحث هگل يكي كرد. تمام ظرافت بحث اين است كه هگل بحث را درباره انسان قرون وسطاي مسيحي مطرح مي كند كه روي زمين زندگي مي كرد و موطنش را جاي ديگري مي دانست. من با اين مفهوم هگل مثل گوهري كار كردم و با آن حرف جديدي زدم. استفاده من از جويني و مولانا ها خوانش نيست، بلكه استفاده از رگه هايي از آگاهي كه در جايي در ظلمات تاريخ ما پيدا شده است، همان طور كه رگه هاي طلا و جواهر پيدا مي شود،‌ و من كوشيده ام آن ها را استخراج كرده ام.

وي در پايان گفت:‌ نقدهاي دقيق مورد قبول است. اما بحث به صورت فله اي راه به جايي نمي برد. بجث ما بحث از كلمات و بحث علمي است و نياز به مفاهيم دقيق دارد. هيچ جمله اي نگفته ام كه سندش را ارائه نكرده باشم. من در مقدمه ها از صيغه متكلم مفرد استفاده مي كنم اما در خود كتاب از صيغه جمع استفاده مي كنم،‌زيرا معتقدم در آن جا به همراه متفكران و انديشمنداني كه به آثارشان ارجاع داده ام،‌ صحبت مي كنم.

 

بعد از سخنان دكتر طباطبايي،‌ قادري بار ديگر نقد خود را به طباطبايي تكرار كرد و آقاجري نيز بعد از بسط برخي نقدهاي خود گفت كه دكتر طباطبايي،‌ شريعتي را به نقد ايدئولوژيك متهم مي كند، اما خودش همين كار را مي كند،‌ با اين تفاوت كه ايدئولوژي خودش را كه يك ايران گرايي متجدد است، بيان نمي كند.