جهانگير پاك نيا
درآمد: مصطفي ملكيان در نقد و بررسي كتاب «روانشناسي دين بر اساس رويكرد تجربي» ميهمان نشست موسسه «رخداد تازه» بود. این کتاب اثر مهم برنارد اسپيلكا است. رويكرد اسپيلكا به دين از منظر ايدئولوژيكي نیست اما سعی نموده از زوایای مختلف دین را مورد بحث و بررسی قرار دهد.
کلید واژگان: ملکیان، دین، روانشناسی، فلسفه، روشنفکر، تعهد.
***
ملكيان با اشاره به سابقه آشنايي اش با كتاب سخن را آغاز كرد و گفت:چند سال پيش كه كتاب روانشناسي دين ديويد وولف با ترجمه دكتر محمد دهقاني ترجمه شد در مراسم رونمايي آن درباره جغرافياي روانشناسي دين صحبت كردم. در آن جا ابتدا تعريف كردم كه روانشناسي دين نام چه علم و حوزه معرفتياي است و بعد سامانه پيشنهادي خود را به مخاطبان عرضه كردم.
وي سپس به موضوع سخنراني خود اشاره كرد و گفت: در اين جلسه مطالبي را كه اسپيلكا و همكارانش در اين كتاب آوردهاند و مطالبي را كه در اين كتاب در حوزه روانشناسي دين آمده، نظم جديدي خواهم داد؛ و اين امر خود نشان دهنده آن است كه من نظم اين كتاب را نميپسندم. اين كتاب سرشار از دانش، سرشار از اطلاعات و سرشار از مباحث تأملبرانگيز است. هم در ويراسته جديدش و هم در ويراستهاي كه به فارسي ترجمه شده است، درسآموزيهاي فراوان وجود دارد و با حجم انبوهي از معلومات مواجه ميشويم. اما در عين حال به نظر ميرسد كه اين حجم انبوه معلومات سامانبندي خوبي ندارد و خوب بود كه سامانبندي ديگري میداشت. غير از سه فصل كتاب كه مربوط ميشود به ايام كودكي و نوجواني و روانشناسي رشد و روان شناسي دين از منظر رشد كه يك فصل آن مربوط به كودكي و نوجواني، يك فصل مربوط به جواني، فصل ديگر آن مربوط است به بزرگسالي، و يك فصلش هم مربوط ميشود به پيري. غير از اينها، باقي فصلها منطق ندارند كه چرا اين فصل، قبل از آن فصل آمده در حالي كه ميتوانست بعد از آن فصل بيايد و يا بالعكس. از اين حيث من طرحي در نظر گرفتهام براي كساني كه ميخواهند اين كتاب را بهتر فهم كنند، كه طرح سودمندي است يا لااقل به گمان من سودمند است و ممكن است شما نپسنديد و حتي ممكن است كساني طرح خود اسپيلكا و همكارانش را به مراتب بهتر بدانند.
مصطفي ملكيان در ادامه به رويكرد مولفان كتاب اشاره كرد و گفت: رويكرد اسپيلكا و همكارانش در اين كتاب كاملاً تجربي است و اين امر حسن اين كتاب است. يعني در اين كتاب هر سخني گفته شده، درباره آن يك تحقيق آماري، با پرسشنامه، با مصاحبه، با تحقيقات ميداني و خلاصه با آن چيزي كه ستون اصلي علوم تجربي است-يعني آمار- بيان شده است. اين رويكرد تجربي در كتاب اسپيلكا و همكارانش رجحاني به اين اثر نسبت به كتاب روانشناسي دين وولف میدهد. البته كتاب وولف نيز از جهات ديگر برتري هايي به كتاب اسپيلكا دارد اما از اين لحاظ كه كتاب اسپيلكا واقعاً تنها رويكرد تجربي دارد و فقط با زبان آمار و اعداد و ارقام سخن ميگويد و جا براي نظريهپردازيها و گمانهزنيها و احياناً ياوهگوييها را بازنميگذارد، به نظر من امتياز بسيار جدي نسبت به كتاب ديويد وولف دارد. در واقع حتي اگر نگوييم كه عدد زبان علم است -كه كساني از زمان گاليله به اين سو فراوان ميگفتند كه تا علم به زبان عدد تعبير نشود رشد نميكند، ولي لااقل شكي نداريم كه زبان علوم تجربي نبايد از زبان اعداد و ارقام يا به تعبير بهتر از زبان آمار فاصله بگيرد. كتاب اسپيلكا از اين نظر اثر بسيار سودمندي است و ميتوان به يافته هاي آن تا حد بالايي اعتماد كنيم.
وي در ادامه به محتواي كتاب پرداخت و گفت: همه مباحث كتاب روانشناسي نيستند، بعضي از آنها زيستشناسيهستند از يك سو و بعضي از آنها جامعهشناسياند ز سوي ديگر. بنابراين ممكن است بگوييد نام اين كتاب نبايد روانشناسي دين باشد چرا كه در آن صورت همه مباحث آن بايد روانشناختي باشد و نه زيستشناختي يا روانشناختي. به نظرم اين ايراد پاسخي روشن دارد. اولاً چرا مباحث زيستشناختي هم دراين كتاب عرضه شده؟ به جهت اينكه يا يكي از مهمترين شاخههاي روانشناسي، روانشناسي فيزيولوژيك است، و يا يكي از مهمترين مكاتب روانشناختي، روانشناسي فيزيولويك است. من نميخواهم وارد اين بحث شوم كه روانشناسي فيزيولوژيك، -يعني روانشناسياي كه در آن ردپاي هر پديده ذهني يا رواني را در كاركرد بدن، جسم، پيكر و تن ما دنبال ميكند- را بايد يك شاخه از روانشناسي به حساب آورد يا يك مكتب در علم روانشناسي. ممكن است كسي بگويد كه روانشناسي چند بخش دارد و يك بخش آن هم روانشناسي فيزيولوژيك است. در اين صورت روانشناسي فيزيولوژيك را يكي از شاخه هاي روانشناسي دانسته است. مثل اينكه كسي بگويد ما مكانيك سيالات، مكانيك جامدات و مكانيك گازها داريم كه اين سه، سه مكتب در مكانيك نيستند بلكه سه شاخه از علم مكانيك هستند. آن وقت ممكن است كسي بگويد ما از بين شاخه هاي مختلفي كه در روانشناسي داريم، يك شاخه كه البته شاخه پراهميتي هم هست شاخه روانشناسي فيزيولوژيك است كه همباحث آن بسيار به مباحث زيست شناسي پهلو ميزند. اما ممكن است كسي نظر ديگري را اظهار بكند و بگويد نه، من قبول نميكنم كه يك شاخه از روانشناسي، روانشناسي فيزيولوژيك است، من ميگويم در عالم روانشناسي چند مكتب در عالم ظهور كردهاند كه هر مكتبي از منظر خود به كل حوزه معرفتي روان شناسي نگاه ميكند و نه تنها به يك تكه از روانشناسي؛ و يكي از اين مكاتب، روانشناسي فيزيولوژيك است. روانشناسان فيزيولوژيك فقط از منظر فيزيولويك به روانشناسي نگاه ميكنند؛ يعني به هر پديده رواني فقط از منظر فيزيولوژيك نگاه ميكنند. اين نگاه با نگاه قبلي تفاوت بسيار دارد. وقتي روانشناسي فيزيولوژيك را يك مكتب روانشناسي بدانيد آنگاه اين مكتب با مكاتب ديگر نزاع دارد كه تا چه ميزان حق با اين مكتب است يا با اين مكتب نيست. برخلاف اينكه ما روانشناسي فيزيولوژيك را شاخهاي از روانشناسي به حساب آوريم. به هر حال در اينجا ما با روانشناسي فيزيولوژيك به عنوان يكي از مهمترين مكاتب روانشناختي، يا شاخههاي روانشناختي سروكار داريم، و از اين جهت است كه شما مسائل زيستشناختي را نيز در اين كتاب ميبينيد.
ملكيان درباره وجود مباحث جامعه شناختي در كتاب گفت: روانشناسي به نظر متقدمان روانشناس دو شاخه عمده داشت: روانشناسي فردي و روانشناسي اجتماعي. ولي امروزه كه بيشتر روانشناسان يا به تعبير دقيقتر بيشتر فيلسوفان روانشناسي معتقدند كه اصلاً نبايد گفت روانشناسي دو شاخه فردي و اجتماعي دارد ؛ بلكه اساساً كل روانشناسي، روانشناسي اجتماعي است و ما روانشناسي فردي نداريم. يعني هيچ پديده رواني نيست كه اگر انسان در جامعه نميزيست آن پديده رواني را واجد بود و ميتوانستيم درباره آن پديده رواني درباره انسان كاملاً منعزل از جامعه بحث كنيم. امروزه خيلي از فيلسوفان روانشناسي معتقدند و به نظر من حق با آنهاست كه همه شاخههاي روانشناسي، شاخههاي روانشناسي اجتماعياند و روانشناسي فردي نداريم. در آن روزگاري كه روانشناسي فردي از روانشناسي اجتماعي جدا ميشدند مباحثي همچون بهره هوشي يا حافظه را دربرميگرفتند. گويي بهره هوشي و حافظه به ساحت فردي روان آدمي مربوط ميشوند. برخلاف تقليد كه به روانشناسي اجتماعي مربوط ميشد. ولي امروزه فيلسوفان روانشناسي معتقدند كه حافظه و هوش هم شأن اجتماعي دارد. باز هم نه من به اين بحث ورود ميكنم و نه اسپيلكا به اين بحث وارد شده است كه آيا روانشناسي اجتماعي را بايد كل روان شناسي دانست يا يكي از دو شاخه بزرگ روان شناسي. ولي به هرحال روانشناسي اجتماعي، شأن مهمي در روانشناسي داراست و وقتي ميبينيم مباحث روانشناسي اجتماعي در كتابي ميآيد ممكن است شخصي بيانديشد كه اينها مباحث جامعهشناختي است اما در عين حال جامعهشناختي نيست، مباحث جامعهشناختي در عين حال كه نوعي تداخل با مباحث دارند روانشناسي دارند اما جامعهشناسي يك دانش است و روانشناسي اجتماعي يك دانش ديگر و در اين كتاب الحق كه آنچه آمده است روانشناسي اجتماعي است و جامعهشناسي نيست و به نظر من اين اشكال وارد نيست.
ملكيان سپس به رويكرد اسپيلكا و همكارانش به دين گفت: ايشان هيچ موضع ايدئولوژيكي نسبت به دين ندارند. و اگر في نفسه دارند، دراين كتاب نشان نميدهند. مثلاً موضع منفي، مثبت يا لاادري نسبت به دين. ولي اگر ما به عنوان خواننده اولاً منصف و ثانياً دقيق باشيم بايد در هريك از اين مباحث نتيجهگيري بكنيم كه در اين مبحث مبحث بايد موضع، موضع موافقت باشد و در آن مبحث مخالفت. يعني اگر نويسندگان كتاب در اين رابطه چيزي نگفته اند ما هم نميتوانيم به طور خنثي برخورد كنيم و بايد به حقيقت تسليم شويم و واقعاً اگر در يكي از مباحث اين كتاب چيزي درباره دين گفته شده كه ارزش گذاري مثبتي نسبت به دين را به ما القا ميكند تبعاً اگر نتيجه تحقيق است بايد اين ارزشگذاري مثبت را پذيرفت و اگر در فصل ديگري از كتاب هم چيزي درباره دين گفته شده كه با توجه به مطالعات و تحقيقات تجربي و آماري مسلم است و باعث ميشود كه ما يك ارزش گذاري منفي درباره دين بكنيم بايد به آن تن دهيم. ما به عنوان كساني كه ناظر اين مطالعات و تحقيقات هستيم و اين مطالعات و تحقيقات به آستانه آگاهي ما رسيده شكي ندارد كه بايد به آن توجه كنيم. اين نكته را از آن رو ميگويم كه گويي امروزه يكي از مولفههاي روشنفكري اعلام بي طرفي است كه من خيلي با آن مخالفم و معتقدم «بيطرف بودن»، هيچ نشان دهنده روشنفكري نيست. انسان روشنفكر اصلا و ابدا بيطرف نيست بلكه نسبت به حقيقت طرفدار است و نسبت به اكاذيب، اوهام، اباطيل، خرافات و امثال ذلك هم بايد موضع مخالفت داشته باشد. اينكه كساني علامت يك انسان فرهيخته را بي طرفانه نگريستن بدانند را نميپسندم؛ البته كه قبل از تحقيق، به پديده مورد تحقيق بايد بي طرفانه نگاه كرد اما بعد از اتمام تحقيق، بايد به هرآنچه حاصل شد التزام بورزيم و بگوييم در اينجا موافق يا مخالفيم. البته اقتضاي مشرب علمي آن بوده است كه نويسندگان كتاب چيزي از آنچه در ذهن و ضميرشان ميگذرد بروز ندهند، ولي خوانندگان و مخاطباني كه به نتايج تحقيقات آگاهي مييابند لازم است كه براي خود نتيجه گيريهايي داشته باشند.
ملكيان سپس به بحث از ساختار پيشنهادي خود پرداخت و گفت: اساساً دين تاريخي، هميشه با تجربه ديني، يا تجربه عرفاني يا به عبير دقيق تر با تجربه ماورايي بنيانگذار آن دين آغاز ميشود. هر دين تاريخي و نهادينه اي همين طور است. يعني دين تاريخي بودا با تجربه ماورايي شخص بودا آغاز شده. دين اسلام هم با تجربه ماورايي محمدبنعبدالله[ص] آغاز شده. هر ديني اگر مراد ما دين تاريخي، نهادينه، تثبيت شده و استقراريافته باشد، روز تولدش روزي است كه براي بنيانگذار آن دين، تجربه ماورايي- يا تجربه ديني يا تجربه عرفاني- حاصل آمده است. از اين نظر در روانشناسي دين خوبست كه اولين بحثي كه درباره آن سخن گفته ميشود اين باشد كه «ماهيت روانشناختي» آنچه تجربه ديني، تجربه عرفاني، تجربه وحي، تجربه انكشاف الهي يا تجربه ماورايي خوانده ميشود، چيست؟ چراكه دين از اينجا آغاز ميشود. بنابراين اولين نكتهاي كه بايد گفته شود اين است كه چه در دلِ عيسي(ع)، محمد(ع) و بودا گذشت و ايشان را چه شد وقتي صاحب تجربه ماورايي شدند؟ آيا يك تغيير آني و دفعيِ باور در ايشان رخ داد؟ آيا احساسات و عواطف و هيجاناتشان يا «بعضي» از احساسات و عواطف و هيجاناتشان يا يكي از آنها در يك لحظه چيز ديگري شد؟ نكند خواسته آنها در يك لحظه عوض شد؟ كه تا آن زمان با يك سلسله از خواستهها زندگي ميكردند و در يك لحظه خواسته هاي ايشان تغيير يافت؟ اينكه چه مي گذرد در ذهن و ضمير صاحب تجربه ماورايي به لحاظ روانشناختي، اين يعني تعيين ماهيت روانشناختي تجربه ماورايي، و مراد ما در اينجا تجربه ماورايي بنيانگذاران اديان است. اسپيلكا به اين موارد پرداخته و همه ديدگاهها را ذكر كرده است. از آن دسته ديدگاههايي كه نميگويم بدبينانه و افراطي، ولي بالاخره پذيرش آن از سوي متدينين خوشايند نيست گرفته تا ديدگاههايي كه خوشايند آنهاست. اينكه گفته شود تجربهديني، نوعي «از خود فراتر رفتن» ما هست. همه در قيد «خود» هستيم و تنها زماني كه «از خود فراتر رفتن» پيش آيد تجربهديني رخ ميدهد. فراتر رفتن از همين خودي كه آدميان دارند و ما انسانهاي عادي هرگز تا آخر عمر از خود فراتر نميرويم. اين بحث در فصلهاي مختلف اين كتاب پراكنده شده است. لااقل در سه فصل از اين كتاب شاهد اين بحث هستيم كه ماهيت روانشناختي تجربهماورايي چيست؟ به گمان من فصل اول بايد اين مباحث را در خود جاي ميداد. چنان كه گفتيم در كتاب اسپيلكا اين بحث در فصول مختلف به تفاوت و تفاريق آمده است.
وي سپس به بحث از علل پيروي مومنان از يك دين اشاره كرد و گفت: بحث دوم ماهيت روانشناختيِ تجربهاي است كه از آن به «ايمان» تعبير ميشود؛ تجربه گِرَوِش به شخصِ بنيانگذار دين، تجربهديني اين شخص و ماحصل تجارب و آموزههاي او. سلسله نظراتي كه در اين ارتباط بيان شده است به نظر من بايد در فصل دوم گنجانده ميشد. در اينجا، بنده فقط نظرياتي را ميگويم كه در كتاب اسپيلكا آمده وگرنه نظريات ديگري هم هست كه در اين كتاب بيان نشده.
نظريه اول اينكه، يكي از نيازهاي روانشناسي ژرفاي انسانها، نياز به دينورزي است. به عنوان يكي از نظريهها در روانشناسي ژرفا، رأي افلاطون را به ياد داريم كه معتقد بود هر انساني در عميقترين لايه روح خود عاشق سه چيز است: حقيقت (يعني راستي)، خير(يعني خوبي) و جمال (يعني زيبايي). در واقع به نظر افلاطون انسانها دوستدار بسياري از چيزها در عالم هستند، اما همه را دوست دارند تا نردبان و وسيلهاي شوند و ما را به هدف ديگري برسانند اما اين سه را تنها بخاطر خود آنها ميخواهيم و نه به عنوان وسيلهاي براي رسيدن به ساير چيزها. يعني همه مطلوبات بشري مطلوبات بالغيرند و اين سه مطلوب بالذات. در شاخهاي از روانشناسي كه امروزه در قرن 21 از آن به روانشناسي ژرفا تعبير ميشود نظريات فراواني وجود دارد كه نظريه افلاطون يكي از آن نظريات و البته مشهورترين، مهمترين و پرطرفدارترين آنهاست. نظرياتي ديگري نيز وجود دارد. بودا معتقد بود ما در اعماق وجود خود طالب يك چيز هستيم و آن «آرامش» است. حتي اگر خواهان حقيقت، خير و جمال هستيم براي آن است كه از طريق رسيدن به اين سه به «آرامش» ميرسيم. اما آرامش را براي رسيدن به چيز ديگري نميخواهيم.حال با اخذ يكي از اين نظريههاي ژرفاي روح آدمي، مثلاً نظريه افلاطون ميتوان گفت كساني كه «حقيقت» در نزد ايشان بزرگ ميشود به دنبال علم(به وسيعترين معناي آن) ميروند. كساني كه «خير» و خوبي در نزدشان بزرگ شده در پي اخلاقي زيستن ميروند و مثلاً چندان اعتنايي هم به علم نداشته باشند. كساني نيز كه «زيبايي» برايشان بزرگتر جلوه ميكند به دنبال شاخههاي مختلف هنر(مكتوب يا غيرمكتوب) روان ميشوند. به نظر افلاطون ما هر سه را دوست مي داريم اما كساني تعادل اين سه را به سود يكي و زيان دوتاي ديگر بر هم ميزنند و عالم محض، اخلاقي محض يا هنرمند محض ميشوند. حال اگر كسي ادعا كند كه نظريه افلاطون يك مولفه كم دارد و ما در واقع عاشق چهار مولفه هستيم و اين چهارمي «پرستش» است، آنگاه لابد معلوم است كه چرا انسانها به دنبال بنيانگذاران اديان و مذاهب مي روند؛ ميروند تا اين نياز «چهارم» خود را برآورده سازند.
ملكيان در همين زمينه به كتابي كه سال ها پيش به زبان فارسي ترجمه شده بود اشاره كرد و گفت: اتفاقاً نزديك به پنجاه سال پيش يك نويسنده متوسطالحال فرانسوي به نام «تنه گايدو كِنِتِن» هم چنين ادعايي كرد تحت عنوان حس پرستش يا بُعد چهارم روح انساني. او كتابش را اينگونه آغاز كرد كه همينطور كه تا زمان اينشتين همه فكر ميكردند عالم ماده سه بعدي است و او بُعد چهارم عالم ماده و طبيعت را نشان داد، منِ «كِنِتِن» ميخواهم بگويم براي عالم روح ما هم كه تا زمان من سه بُعدي بود، بُعد چهارمي هم وجود دارد. مرحوم مهندس بازرگان خيلي از اين كتاب به شعف آمدند و ظاهراً به اشاره و راهنمايي ايشان، مرحوم مهندس عليقلي بياني كه از نوادر روزگار ما بود ترجمه اين اثر را به زبان فارسي تقبل كرد تحت عنوان: «حس مذهبي يا بُعد چهارم روح آدمي». مهندس بازرگان نيز در مقدمه مفصلي بر اين كتاب نوشتند كه بله!، اين بسيار نظريه مهمي است و خب آن زمان به درد ما بچه مذهبيها ميخورد كه يك «غربي» -حالا فرقي نميكند چه كسي و كجا و در كدام دايرهالمعارف گفتهاند آدم سرشناسي بوده! مهم نبود؛ بالاخره فرانسوي بود!- چنين كتابي نوشته است. به ياد دارم كه وقتي در نوجواني با شور و شعف اين كتاب را خواندم، ديدم حرفهايي است كه منطقي ندارد. به هر حال، اگر كسي اينگونه بگويد چنان كه اسپيلكا و همكارانش نيز گفته اند يكي از علتهاي گرايش انسانهاي عادي به بنيانگذاران اديان و مذاهب را اين دانسته و از آن به «تئوري غريزه ديني» تعبير كرده است. نظريهاي كه معتقد است غريزه ديني هم در ما وجود دارد همچون ساير غرايز.
وي سپس به نظريه هاي ديگر پيروي از اديان اشاره كرد و گفت: بر اساس نظريه محيط اين نظريه محيط ما در گِرَوِش ما به اديان و مذاهب تأثير دارد. نظريه ديگري كه طرح ميكند «نظريه توارث» يا ژنتيك است كه در دل آن سه نظريه بزرگ طرح ميشود. يكي اينكه ما نياز به «معنا» داريم. يعني نيازمنديم كه زندگي ما معنادار باشد و دينورزي و ايمانآوري زندگي را معنادار ميكند و در غير اينصورت زندگي فاقد معنا باقي ميماند. دوم نياز به «تسلط» است. يعني ما در زندگي نيازمنديم كه احساس كنيم بر زندگي خود مسلط هستيم. زمام امور در دست خودمان است. احساس نكنيم «رشتهاي در گردنم افكنده دوست، ميكشد آنجا كه خاطرخواه اوست». احساس نكنيم كه پر كاهي هستيم در مصاف تندباد. دين اين احساس را به انسان ميدهد كه مهار زندگي خود را به دست دارد و اين حسي نيكوست. سوم، نظريه «ارتباط اجتماعي» است. آدمي وقتي دين را پيدا ميكند، به ارتباطات متشابك و وثيق اجتماعي نيز وارد ميشود، نوعي ياريگري متقابل در ميان ميآيد و نوعي حس عضويت در يك امت و جماعت بزرگ براي انسان پديد ميآيد. انسان از فرد بودن مطلق و تنهايي گريزان است و در جمع بودن را ميپسندد. با عضويت در يك گروه آنها پشتيبان فرد ميشوند.
پس از اين نظريه سوم كه خود سه نظريه ديگر در دل داشت، اسپيلكا نظريه چهارمي را طرح ميكند و آن نظريه «سن» است كه در آن نويسنده در سه فصل به اين بحث ميپردازد كه چرا ما در كودكي و نوجواني، بزرگسالي و كهولت، هريك به جهاتي به دين گرايش مييابيم. يعني سن انسانها در گرايش به دين تعيين كننده است. اين مباحث به اعتقاد من ميبايست محتواي فصل دوم میبود يعني «ماهيت روانشناختي گرايش انسانها به دين» به طور كلي. اما چرا ما به يك دين خاص گرايش پيدا ميكنيم؟ پرسشي كه ديگر «ماهيت روانشناختي گِرَوشِ» پاسخگوي آن نيست. اين موضوع بايد فصل سوم كتاب را ميساخت. من در جاي ديگري به طور مفصل به اين بحث پرداختهام كه چرا برخي به يك دين و برخي به دين ديگر گرايش پيدا ميكنيم. جواب ساده وابتدايي به اين پرسش آن است كه بخاطر محيط ماست. به دنيا آمدن از والدين مسلمان، ما را به ايمان به حضرت محمد(ص) ميكشاند، از والدين مسيحي، ايمان به مسيح را موجب ميشود، در خانواده شيعي، ائمه شيعي را بر ميگزينيم و در خانواده سني، خلفاي راشدين را محترم می داريم. اما اين جواب روانشناسان دين را قانع نميكند. چرا كه مراد آنها دين شناسنامهاي نيست. بلكه ميگويد اگر براي انسان فرهيختة بالغ مدعيات همة بنيانگذران اديان و مذاهب را طرح كنيم در ضمير خود ميگويد مثلاً الف از همه بهتر است يا ب. بديهي است كه اگر غريزه ديني حقيقت داشت بايد تفاوتي ميان گرايش خاص هر يك فرد به يكي از اديان ديده نمي شد.
ملكيان سپس مختصر به بحث گروش از يك دين خاص اشاره كرد و گفت: در ميان روانشناسان دين، خانم «كاهو» از همه بيشتر در اين باب در كتاب روانشناسي دين كوشيده است و من پيشتر به اين نكته پرداختهام كه اين موضوع به «سنخ» رواني آدمي بستگي دارد. مثلاً درونگراها بيشتر به يكي از اين انبيا گرايش پيدا ميكنند. اينكه درونگرا باشيد يا برونگرا، كنشگر باشيد يا كنشپذير، احساسي باشيد يا متفكر، حسي باشيد يا شهودي، قضاوتگر باشيد يا دريافتگر، اهل خدمت باشيد يا اهل رياضت، اهل معرفت باشيد يا اهل عبادت(سنخشناسي اديان شرقي)، بسته به هريك، دل آدمي براي يكي از اين بنيانگذاران اديان ميتپد. اسپيلكا درباره اين موضوع بحث مختصري دارد اما اشاراتي در اين كتاب هم موجود است كه چرا عدهاي از ما محمدي ميشويم و عدهاي ديگر مسيحي و …
