امام علي(ع) از منظر دکتر علی شريعتي در گفت و گو با دكتر احسان شريعتي

 منوچهر دين پرست

آکادمی مطالعات ایرانی لندن(LAIS)

امام علي(ع) نخستين مردي كه دعوت اسلام را پذيرفت بيش از آن در ميان نه فقط مسلمانان كه پيروان ساير اديان شناخته شده است كه نيازي به معرفي داشته باشد. براي شيعيان به طور عام و نزد ايرانيان يه شكل خاص اما امام علي(ع) جايگاه وي‍ژه اي دارد. براي شيعيان امام علي(ع) بنيانگذار مكتب شيعه و پدر ائمه(ع) نيز هست،‌ از اين رو همواره در طول تاريخ اسلام نگاه و توجه به ايشان از اهميت والايي بر خوردار بوده است.  دكتر علي شريعتي،‌ روشنفكر مسلمان ايراني نيز در مجموعه گفتارها و نوشتارهايش همواره به اين شخصيت برجسته نظري خاص داشته است و در خوانش هاي مرسوم تاريخي اش،‌ بسيار از او و نقش مهمش در تاريخ صدر اسلام ياد كرده است. همين امر را دست مايه گفت و گويي با فرزندش احسان شريعتي استاد فلسفه قرار داديم. البته احسان شريعتي در ابتداي بحث تاكيد دارد كه فرزند خونی یا حتی معنوی علي شريعتي بودن متضمن ٫دفاع٬ مطلق از ديدگاه‌هاي پدر نيست و احتمال دارد گاه نظرش با نظر دكتر شريعتي متفاوت باشد. او در گفت و گوي حاضر مي گويد كه شريعتي پدر نمي خواست زندگي را در خدمت تاريخ بگيرد، بلكه برعكس اسلام را حركتي پويا و آینده‌گرا با الگوهاي اجتماعي و سياسي مختلف و متنوع مي‌ديد:

***

در طول تاريخ جهان اسلام شخصيت امام علي(ع) به عنوان امام اول نزد شيعيان و يكي از خلفاي راشدين در ميان اهل سنت شناخته شده و بي نياز از معرفي است. دكتر علي شريعتي در آثارش نگاه جديدي به اين شخصيت بزرگ داشتند و كوشيدند كه از آن گفتمان هاي سنتي فاصله بگيرند. البته برخي گويند كه اين نگاه تازه ايدئولو‍ژيك و برگرفته از فضاي انقلابي اواخر دهه 1340 و اوايل دهه 1350 بوده است. نظر شما چيست؟ آيا نگاه شريعتي به امام علي(ع) ايدئولوژيك و متاثر از فضاي زمانه بود يا توانست نگاه نويي را به يك شخصيت بزرگ تاريخي ممكن سازد؟

در دوره اي هستيم كه نيازمند نگاهي انتقادي به تاريخ اسلام هستيم. در زمان شريعتي اين احساس كمتر نياز مي شده است. زيرا در آن زمان جهان اسلام در رخوت فرو رفته بود،‌ اما الان در دوره اي هستيم كه گونه اي بيداري در جهان اسلام ايجاد شده است. اين بيداري هم مي تواند به معناي مثبت باشد و هم به معناي منفي. اصلا در زمان شريعتي بازگشت به ٫سنت سلف صالح٬ معناي ديگري داشت كه همان سخن سيدجمال الدين بود كه بازگرديم به سيره پيامبر(ص)برای قرائت انتقادی تاریخ و منابع معرفتی اسلامی. در هر صورت امروز با تفاوت گفتمان و دوران به شريعتي باز مي گرديم تا ببينيم كه او چه كرده است. ايدئولوژي در نگاه شريعتي ادامه دیدگاه مهندس بازرگان در «بعثت و ايدئولوژي» بود، يعني تداوم همان كار مصلحين و نوانديشان ديني مانند اقبال و سيد جمال كه مي گفتند ما بايد فرهنگ ديني را از حالت موروثي و خرافي و سنتی نجات دهيم و به يك خط راهنماي مبارزاتي و عملياتي تبديل كنيم. ايشان اين كار را خوانش ايدئولوژيك يا انتقادي از دين مي خواند. اين معنا از ايدئولوژي با معنايي كه ماركس در «ايدئولوژي آلماني» به كار مي برد،‌ متفاوت است. حمله ماركس به ايده‌آليزم بود و معتقد بود كه ايدئولوگ كسي است كه واقعيت را معكوس مي‌بيند، يعني فكر مي كند ايده‌ها هستند که واقعيت را مي‌سازند، در حالي كه حقيقت عكس اين است. امروزه، در نگاه لیبرال، نظام‌هايي چون فاشيسم و نازيسم ٫ايدئولوژيك٬ هستند، زيرا واقعيت ها را يكسونگرانه تفسير مي‌كنند. وقتي مي‌گوييم شريعتي نگاهي ايدئولوژيك به دين دارد،‌ مراداين معناي منفي دوم نيست،‌ بلكه عمدتا به همان معناي نخست، يعني معناي بازسازی انتقادي منظور است. او مي‌خواهد الگويي متعهدانه و عملي از دين استخراج كند.

 

با قبول اين چارچوب نگاه شريعتي به امام علي(ع) چگونه است؟

امام علي(ع) در نگاه همه مسلمين نخستين محصول نظام اعتقادي دين و دعوت جديد اسلام است. اين امر به دليل رابطه نزديك ايشان با پيامبر(ص) بود. بنابراين طبيعي است كه پيامبر(ص) توصيه كرده باشد كه پس از او از نظر عقيدتي(كاري به امارت و حكومت نداریم)، مردم از ايشان پيروي عقیدتی كنند. ضمن آن كه امامت و ولايت به تعبير هانري كربن باطن اسلام است. امام علي(ع) روح و معناي دعوت اسلام را پذيرفته و پرورده و مظهر باطن اسلام است. به همين دليل دعوت امام علي(ع) به معناي تداوم ايدئولوژي اسلامي به معناي مثبت مفهوم است. وقتي امام علي(ع) در جريان سقيفه رويه و مشي نظام حاكم را نمي پذيرد،‌ در واقع جهت گيري تازه‌ای را طرح مي‌كند. يعني در دوره ٫فتنه كبری٬ كه بحث خلافت پيامبر(ص) مطرح مي‌شود،‌ مشي ها و رويه هاي متعددي شكل مي گيرد كه يكي از آن‌ها مشي امام علي(ع) و رويه علوي است كه بعدا نامش ٫تشيع٬ شد. نزديكان و صحابه‌ی پيامبر(ص) يعني سلمان و ابوذر و ..، نيز گرد امام علي(ع) هستند. شريعتي معتقد بود كه بايد جهت گيري اجتماعي اين گرایشات و گروه‌ها را بررسي كرد و دريافت كه چه جناح هايي تشكيل می‌داده‌اند.

 

آيا مي توان براي دنياي امروز نیز از اين جهت گيري استفاده كرد؟‌ به عبارت ديگر روزآمدكردن اين جهت‌گيري آيا براي بهره‌گیری در روزگار ما نيز ممكن است؟

وقتي به تاريخ مي‌نگريم،‌ بايد روش خود را مشخص كنيم. برای نمونه، نيچه سه گونه مواجهه با تاريخ را تميیز مي‌داد: تاريخ عتيقه‌جاتي(سنت‌گرا)، تاريخ يادمانيِ عظمت گرا(بنيادگرا) و در نهايت تاريخ انتقادي (نوگرا) كه نقد گذشته است. او مي گويد در همه اين موارد ممكن است دچار بيماري گذشته‌گرايي شويم،‌ يعني زندگي را در خدمت تاريخ قرار دهيم. نگاه شريعتي به تاريخ بيمارگون نيست و تفاوت ديد او با قرائت بنيادگرا در اين است كه از منظر او گذشته در خدمت امروز استو نه به‌عکس. يعني جهت‌گيري‌ای که ما  امروز داريم به نظر شريعتي از گذشته در تاريخ ايران و اسلام سابقه داشته است اما مي بایست آن را بروز ساخت. البته بشر در دوران جديد، به تعبير فوكو، نوعی گسست‌ معرفتي را از سر گذرانده و مقوله‌هاي جديدي چون دموكراسي در مديريت سياسي و سوسیال-دموکراسی در اقتصاد کیفیتی نو پیدا کرده است. برخي به اشتباه و توهم حداکثری فكر مي‌كنند كه نظام سياسي و اقتصادي اسلام نظامي است بلحاظ فنی متفاوت با تمامی نظامات علمی و عملی موجود وممکن؛ و در عرض مونارشس-تيراني، اريستوكراسي-اليگارشي، دموكراسي-آنارشی، و یا تئوكراسي و … قرار مي‌گيرد. در حالي که در آموزه‌هاي قرآنی ما از يك نظام فنی سياسي و اقتصادي خاص بحث نمي‌شود. بل‌كه از آرمان ها و گرايش‌هاي كلي سخن مي‌رود. مثلا مي‌گويد كه مستضعفان وارثين زمين خواهند شد. و يا این که همه پيامبران براي ايجاد عدالت و قسط آمده‌اند. در اين جا، به يك نظام اقتصادي و سياسي مشخص . خاص اشاره نمي‌شود. اسلام روح و جهت گيري كلي را نشان می‌دهد كه در هر دوراني مي توان مابه‌ازاي آن را تشخیص داد.

 

شما معتقديد كه شريعتي نمي خواست زندگي را به خدمت گذشته آورد و به همين خاطر خوانش ايشان از تاريخ به نفع امروز صورت مي گيرد. علي رهنما در كتاب «مسلماني در جستجوي ناكجاآباد» روش‌شناسي تاريخي دكتر شريعتي را به همين شكل كه شما توضيح داديد،‌ مشخص مي كند. اما مشكلي كه پيش مي‌آيد اين است كه آيا مي توان از يك شخصيت تاريخي مثل امام علي(ع) هر تفسيري ارائه داد؟

پيامبر و ائمه در سيره و زندگي خود روش و تاكتيك‌هاي متفاوتي داشته‌اند. يعني اسلام به عنوان يك جنبش زنده در مقاطع مختلف روش هاي مختلفي را اتخاذ مي‌كرده است. درس آموزي از اين نكته به اين معنا نيست كه امروز بخواهيم بر اساس يكي از اين تاكتيك‌ها زندگي و عمل كنيم،‌ بلكه برعكس هر وقت به تاكتيكي نياز داشتيم، به تاريخ نیز رجوع مي‌كنيم و از آن تجارب بهره مي گيريم.

 

آيا اين به معناي تحريف يا گزينشي برخورد كردن با تاريخ نيست؟

 خير. همه اين كار را مي‌كنند. اجتهاد همين کار است. اما چه كسي و چه‌گونه اجتهاد مي‌كند. از پايه‌هاي اجتهاد دو پايه(كتاب و سنت) مربوط به گذشته و دو پايه(عقل و اجماع یا به باور شریعتی علم و زمان) مربوط به حال حاضر است. بدون اين دو پايه اخیر اصولا نمي توان اجتهاد كرد. من، از پی متفكران جديدی چون فوكو، معتقدم كه شرايط و موقعیت‌های تاريخي منحصر به فرد و غيرقابل تكرار هستند. پس هر پديده تاريخي يگانه است.

 

اما دكتر شريعتي معتقد بود كه ما بايد تاريخ را تكرار كنيم و مي‌گفت بعد از امام حسين(ع) همه بايد زينبي باشند وگرنه يزيدي اند. يعني الگوهايي را بر مي‌شمرد كه در طول تاريخ تكرار می‌شوند.

اين‌ها الگوهای كلي است. مثلا در مورد مثال شما معتقد بود كه هر انقلابي دو چهره دارد:‌ خون و پيام. اين يك قالب كلي است و نظر ايشان اين بود كه اگر بخواهيم میراث گذشته را پاس بداريم،‌ بايد از اين اسوه‌ها و اسطوره‌ها الهام بگيريم و در زندگي مان حسين زمانه يا زينب گونه عمل کنيم. اين بدان معنا نيست كه موقعیت طابق النعل بالنعل با گذشته یکی است، پس به سياق گذشته مانند گذشتگان عمل كنيم،‌ چون هم دشمنان و دوستان ما عوض شده‌اند و هم كنش‌هاي مامتناسب با وضعیت جدید است.

 

آيا از الگوي شخصيت امام علي(ع) در معناي اسطوره و قهرماني كه شريعتي در «علي حقيقتي بر گونه اساطير» بر آن تاكيد مي كرد، در دنياي امروز مي توان بهره گرفت؟

وقتي مباز سوسياليستي مثل خسرو گلسرخي مي‌گويد كه امام علي(ع) نخستين سوسياليست تاريخ بوده است،‌ منظورش اين نيست كه ايشان اولين سوسياليست به معنای مدرن است و پس از او مثلا پرودون و .. بقيه‌ی رفقا مي‌آيند و همه‌ی اين شخصیت‌های تاریخ در يك خط بوده‌اند. بل‌كه همچنان كه در سنت چپ بر یادمان اسپارتاكوس يا مزدك تاكيد مي‌شود، در جنبش اسلامي نيز سه گانه‌ی «وحدت،‌ مكتب و عدالت» كه در سه دوره‌ی زندگي امام علي تجلي يافته است. و می‌‌بايد با مشي علوي آشنا شد و سه گروه دشمنان ايشان يعني قاسطين(ستمگرانی چون معاويه وعمرو بن عاص)، مارقين(خوارج) و ناكثين (پيمان شكناني چون طلحه و زبير) را شناخت،‌ ايشان به ترتيب سه جبهه‌ی استبداد و اقتدارگرا، جزم‌اندیشان مذهبي و خائنين اپورتونيست‌ را تشكيل مي دادند. اين نوعي گونه‌شناسي است كه با معرفي سمبل‌ها مجموعه‌اي معنايي را مي‌سازد. اين بدان معنا نيست كه ما الان در آن دوره تاريخي بسر می‌بريم؛ بل‌که جهان-زيست ما دگرگون شده است. اتفاقا از آن جا كه در جهان تشيع ظرفيت‌هاي تاويلي در نظر گرفته مي‌شود،‌ مي توان از آن دوره‌هاي تاريخي نیز تفاسیر و تاويل‌هايي متناسب با دنياي امروز ارائه داد. از مجموعه‌ی سخنان و اقوال امام علي(ع) نيز مي توان براي فكر و انديشه امروز بهره گرفت. در تاريخ اسلام و اصحاب دو تيپ داشتيم: ‌يكي سلمان و ديگری ابوذر. مشهور است از پيامبر(ص) كه آن چه را كه سلمان مي‌دانست،‌ اگر ابوذر مي‌دانست كافر مي‌شد. اين نشانگر پذیرش دو ظرفيت قابل تاويل متفاوت است. سلمان روشنفكری ايراني‌الاصل است كه همه مكاتب را ديده و مسائل را از ديدي وسيع تر مي‌فهمد،‌ در حالي كه ابوذر از قبيله‌ای بيابان‌گرد آمد و نماينده عدالت‌خواهي و شورش عليه بي عدالتي است. امام علی سنتزي از اين دو شخصيت را ارائه می‌کند. به همين دليل شريعتي ايشان را نه يك «فوقِ انسان» بل‌كه يك انسان «مافوق» معرفي مي‌كند؛ انساني كه از حدود خود فرامي‌گذرد. امام علي انساني نيست كه نتواند خطا كند، بلكه ٫عصمت٬ او به اين معناست كه مي تواند، اما خطا نمي كند.

 

چهار دهه از زمان درگذشت دكتر شريعتي گذشته است و خود شما در ابتداي بحث نيز اشاره به تحولاتي كه در اين چهار دهه صورت گرفته كرديد. امروز اگر بخواهيد از الگويي كه شريعتي براي معرفي امام علي(ع) بهره گرفت،‌ استفاده كنيد،‌ بركدام جنبه از شخصيت علي(ع) تاكيد مي كنيد؟

وجهه اي از شخصيت امام علي كه به نظر من امروز بايد بیشتر بر آن تاكيد شود، روش ايشان در مواجهه با دوست و دشمن است. شريعتي نشان مي‌دهد كه امام علي،‌ آزادي را «آزادي مخالف» مي‌دانست. برخورد ايشان با طلحه و زبير يا خوارج مثال بارز اين نوع رفتار حقوقی آزادمنشانه است. و اما چه چيز بايد بر آموزه‌ی شريعتي افزود؟ شريعتي طرح و پروژه‌اي داشت و مي خواست به هدف آگاهي و بيداري تاریخی-اجتماعی برسد، لذا، به جزييات تاريخي و تخصصی موضوع وارد نمي‌شد و خوانش انتقادي خود از تاريخ اسلام رااز منظر بیطرفی علمی مطرح نمي‌کرد. البته در كتاب «اسلام شناسي تاريخي» مشهد منابع پژوهش تاريخي مستقل بيشتر و پیشتر طرح شده است. اما در «اسلام شناسي» ارشاد چون مي خواهد به ترسیم «جهان بيني و ايدئولوژي» (فلسفه تاريخ و انسان و جامعه‌شناسي)بپردازد،‌ جنبه‌ی پژوهش تاريخي ضعيف مي‌شود. به همين دليل ما امروز بیش از پیش به مطاله‌ی علمی-انتقادي تاريخ نيازمنديم. تاريخي كه گسست ها و ابهامات را نشان بدهد. اهميت اين كار از اين جهت است كه در تاريخ واقعي از غلوها و قالب سازي‌هاي ذهنی یا اعتقادی پرهيز مي‌شود. و ما به نوعی خوانش انتقادي علمی از تاريخ نیز نياز داريم تا بتوانيم معناي وقايع اسلامي را در بستر اجتماعي و سياسي خاص خودشان درك كنيم. همچنين در زمينه‌ی زبان‌شناسي و درک معاني واژگان نيازمند تحقيقات وسيعی در منابع و متون اسلامي هستيم. شريعتي خود دیگر وقت بررسي فارغ‌بالانه و سختگیرانه‌ و فرسختِ همه‌ی اسناد و حوادث را نداشت. و امروز طبعا بايد چنین پژوهش‌های علمي وانتقادي پیرامون تاريخ اسلام و تشیع به صورت منظم گسترش یابد.

 

***