در بیان عشق و زیبایی از نظر سهروردی(بخش دوم)

 هانري كربن

ترجمه دکتر انشاء الله رحمتي

به اعتقاد كربن براي فهم حكمت  اسلامي و به خصوص آن بخش از آثار حكيمان مسلمان كه از آن به تمثيل هاي عرفاني تعبير مي كند، نمي توان رمزهاي آنها را به مفاهيم انتزاعي تقليل داد،‌ بلكه بايد آنها را حاكي از حقايقي دانست كه در مرتبه اي از واقعيت كاملا واقعي اند هر چند آن واقعيت از جنس واقعيت محسوس نيست. در اين نوشتار كه تاويلي از رساله « في حقيقه العشق يا مونس العشاق» سهروردي است، بحث را برهمين مبنا برگزار كرده است. در قسمت قبلي،‌ابتدا تمهيدي عميق و فني با اين هدف عرضه داشت و دراين قسمت به طور مشخص به خود رساله مي پردازد.

***

«مونس العشاق» سه شخصيت را به روي صحنه مي‌آورد كه معمولاً از آنها به «انتزاعيات تشخص يافته» تعبير مي‌شود، حال آنكه به هيچ وجه اينگونه نيستند. ظهور اين شخصيت‌ها بار ديگر ما را به مابعدالطبيعه ابن‌سينا ارجاع مي‌دهد. ظهور و فعاليت شان به گونه‌اي نيست كه بتوان انتزاعيات مفهومي تلقي‌شان كرد و بديهي است كه افراد انضمامي عالم محسوس هم نيستند. فردانيّت انضمامي‌شان به وضوح نمايان است. اين شخصيت‌ها ظهور انضمامي يك ماهيت ناب اند كه در تنها مرتبة ظهور سازگار با حقيقت آن، يعني در عالم مثال، اينگونه متجلي مي‌شوند. اين رسالة كوتاه با ذكر حديث معروفي، كه قبلاً در اين اثر بدان استناد كردم، آغاز مي‌شود:

«اَوَّلُ ما خَلَقَ الله تعالي العقلَ»، «اول چيزي كه حقّ سبحانه و تعالي بيافريد گوهري بود تابناك، او را عقل نام كرد». اين عقل همان نوس به عنوان اقنوم [يا جوهر قائم بالذات] است. فيلسوفان مسلمان خيلي راحت [و بي‌هيچ تكلّفي] تأملات و افكار نوافلاطوني‌شان را در مقام تفسير اين حديث نبوي به كار مي‌گيرند. قبلاً ديديم كه چگونه در جهان پيدايي سينايي، اين عقل اوّل ـ كه سهروردي از او با نام بهمن، نخستين مهين فرشته در دين زردشت، ياد مي‌كند ـ يك تعقل سه‌وجهي، دارد كه هر سه وجه آن به ترتيب معطوف است به مبدأ وي به وجود خودش از اين حيث كه از مبدأش وجوب [يا ضرورت] يافته و بدين سان ساحت نوراني وي است، بالاخره به ماهيت خودش كه در صورت جدايي از مبدأش در كتم عدم باقي خواهد ماند و بدين سان ساحت ظلماني اوست. از اين سه تعقل به ترتيب يك عقل دوم ، نفس اول (Anima mundi) و فلك اول، صادر مي‌شود. نفس مشتاق است تا به سائقه شور عشق، با عقل كه مبدأ صدور وي است، متحد گردد. فلك (كه به كلي از مادة لطيف است) و از ساحت ظلماني صادر مي‌شود، نشانگر همان فاصلة ذاتي1 است كه موجب جدايي عقل و نفس است و همين فلك در اثر شور عشق نفس به عقل خويش به حركت درمي‌آيد. تبدّل اولية عشق [ارس] در مرتبه كيهاني را در اين نظريه جهان پيدايي مبتني بر فرشته شناخت شاهديم.

در همين موضع است كه مونس العشاق يك عنصر نمايشي، در مرتبة انسان‌شناسانه به معناي دقيق كلمه، را به ميان مي‌آورد. سه وجودِ صادر شده از تعقلِ عقل كه به صورت سه شخص ظاهر مي‌شوند ديگر به نام اصلي‌شان در ساحت جهان پيدايي موسوم نيستند، بلكه به نام پديداري (نامِ «پديدار»شان) در عالم باطني انسان، و در نتيجه در مرتبه‌اي كه دين عشق تبدل يافته در آن بنا شده است، موسوم‌اند. اين سه به ترتيب عبارتند از: حسن، عشق و حزن.

بنابراين هويت‌هاي تشكيل‌دهندة اين سه به ترتيب با عقل، نفس و فلك آن، دقيقاً منطبق است. اسامي آنها (كه ديگر نه اسامي عام بلكه اسامي خاص‌اند) بر ماهيت‌هاي ناب دلالت دارند. آنها نه كليات منطقي‌اند و نه جزئيات عالم محسوس. ماهياتي ذاتاً فعال‌اند كه خاصيت‌شان «چيستيدن/ذاتيدن»، محقق كردن حقيقت خويش است. اثر (energeia) شان در سه شخصيت نوين كه اسامي‌شان يعني يوسف (حسن)، زليخا (عشق) و يعقوب (حزن) برگرفته از قرآن كريم و كتاب مقدس است، عينيت مي‌يابد. البته اين سه شخص نه در مرتبه تاريخ روايي، بلكه در مرتبه صور فعال تخيل خلاق «مجسم مي‌شوند». مي‌توان گفت نسبت وجودي اين سه شخص با سه وجودي كه اين سه به ترتيب تجسم اثر آنها هستند همانند نسبت ميان «خواجگان عشق» و «بانوان عشق» نزد رايموند لول است.

ذوات سه‌گانه عقل، نفس و فلك، به لحاظ واقعيت مثالي [يا خيالي] انضمامي‌شان براي شيخ اشراق به صورت سه برادر پديدار مي‌شوند (در دستور زبان فارسي، كلمات، جنس مذكور و مؤنث ندارند و بنابراين در اينجا دغدغه مذكر و مؤنث بودن كلمات در زبان فرانسوي را رها مي‌كنيم [تا اشكال نشود كه چرا هر سه كلمه مورد بحث برادر تلقي شده‌اند]).

«حُسن كه برادر مهين (برادر بزرگ) است در خود نگريست، خود را عظيم خوب ديد، بشاشتي در وي پيدا شد، تبسمي بكرد، چندين هزار ملك مقرب از آن تبسم پديد آمدند. عشق كه برادر مياني است با حسن انسي داشت، نظر از او بر نمي‌توانست گرفت، ملازم خدمتش مي‌بود، چون تبسم حسن پديد آمد شوري در وي افتاد، مضطرب شد خواست كه حركتي كند، حزن كه برادر كهين است در وي آويخت، از اين آويزش آسمان و زمين پيدا شد». زيرا فراق، همان محروميت [ و ممنوعيت] كه در اثر آن دست عشق از دامان حسن كوتاه شد، فقط راز «تاريخ» عارف نيست، بلكه راز كل نوع بشر و حتي راز كل عالم است. اين همان مضموني است كه نزد روزبهان شيرازي تكرار خواهد شد.

در اينجا به اختصار اين تاريخ را به روايت شيخ اشراق، نقل مي‌كنم. پردة نخست مربوط است به يك «واقعه در آسمان» كه در قرآن كريم معروف است، و از يك متن آپوكريفايي عهد عتيق (تاريخ آدم و حوا) گرفته است.2 واقعه اين است كه فرشتگان مأمور به سجده بر آدم شدند. بر مبناي همين روايتِ حماسي بسيار شخصي [يعني مونس العشاق]، «چون خبر آدم… در ملكوت شايع گشت… سلطانِ حسن بر مركب كبريا سوار شد و روي به شهرستان وجود آدم نهاد» عشق و حزن نيز از پي او روان شدند. حسن همگي آدم (صورت بشري) را فرا گرفت چندان كه آدم مظهر آن شد. عشق به حسن پيوست و دوباره به «ديوار دهشت افتاد، از پاي درآمد. حزن حالي دستش بگرفت. عشق چون ديده باز كرد، اهل ملكوت را ديد كه تنگ درآمده بودند. روي بديشان نهاد، ايشان خود را بدو تسليم كردند و پادشاهي خود بدو دادند و جمله روي به درگاه حسن نهادند. چون نزديك رسيدند عشق كه سپهسالار بود نيابت به حزن داد و بفرمود تا همه از دور زمين بوسي كنند زيرا كه طاقت نزديكي نداشتند. چون اهل ملكوت را ديده بر حسن افتاد جمله به سجود درآمدند و زمين را بوسه دادند كه «فَسَجَد الملائِكَةٌ كُلُّهُمْ اجمعون» (حجر، 15).3

پردة دوم با «حكايت» يوسف كه در منابع عرفان اسلامي، بنا به سنت معمول مظهر تامّ حُسن است، آغاز مي‌شود. عشق و حزن نيز در اين پرده حضور دارند، ولي در اثر بي‌اعتنايي سلطان عشق، عقب رانده مي‌شوند. بدين سان «قصه» فراق آغاز مي‌گردد. دو «برادر» كِهتر هر يك روي به سويي مي‌نهند. اينك هر يك راز خويش را به شخص ممتازي كه برگزيده شده است تا تجسّم كاملش نزد آدميان باشد، خواهد آموخت. حزن به سرزمين كنعان رفت. «يعقوب كنعاني بشنيد، ناگاه از در صومعة او در شد، چشم يعقوب بر او افتاد، مسافري ديد آشنا، روي و اثر مهر در او پيدا». يعقوب «گفت مرحباً! به هزار شادي آمدي، بالاخره از كدام طرف ما را تشريف داده‌اي. حزن گفت از «اقليم ناكجاآباد» (دياري كه مكاني قابل رؤيت از طريق ادراك حسي نيست، «اقليم هشتم»)، از شهر پاكان.» يعقوب يار جدايي‌ناپذير او شد: يعني يعقوب، حزن است.4 عشق، قصد مصر كرد و در اين پرده،‌ خاستگاه جفت يوسف و زليخا، جفت مثالي حماسه‌هاي عرفان اسلامي را مرور مي‌كند. عشق «نشان سراي عزيز مصر باز پرسيد و از در حجرة زليخا سر در كرد. زليخا چون اين حادثه ديد بر پاي خاست و روي به عشق آورد و گفت: اي صد هزار جان گرامي فداي تو،‌از كجا آمده‌اي و به كجا خواهي رفتن و تو را چه خوانند؟ عشق جوابش داد كه من از بيت‌المقدس‌ام از محلة روح‌آباد از درب حسن. خانه‌اي در همسايگي حزن دارم. پيشة من سياحت است، صوفي مجردم، هر وقتي روي به طرفي آورم،‌هر روز به منزلي باشم و هر شب جايي مقام سازم. چون در عرب باشم عشقم خوانند و چون در عجم آيم مهرم خوانند.5 (مهر شكل فارسي نام ميترا است كه در آن واحد هم به معناي «خورشيد» است و هم به معناي «محبت»). در آسمان به محرك مشهورم و در زمين به مُسَكَّن معروفم. اگر چه ديرينه‌ام هنوز جوانم و اگرچه بي‌برگم از خاندان بزرگم. قصة من دراز است…»

بدين سان عشق زليخا را با راز خويش آشنا مي‌سازد. اول از همه مي‌گويد كه ولايت او كجاست؟ با پيمودن نه منزل (همان نه فلك) مي‌توان به آن رسيد. بالاي اين كوشك نه اشكوب [طبقه]، برج جان (شهرستان جان) قرار دارد(البته مي‌دانيم كه براي رسيدن به اقليم هشتم، به ناكجاآباد، «جايگاه» شهرستان جان كه بيرون از مختصات مكان محسوس است، بايد دخمة كيهاني را ترك گفت). اينك نوبت به توصيف اين برج مي‌رسد كه كاملاً منطبق است با توصيفي كه در «رساله الابراج» آمده است. در اينجا مكان‌ها و صورت‌ها خيالي مطابق با نوعي معماري تنظيم شده‌اند كه سبك تماشاگه جهان نماي6 سهروردي يعني ادراك خيال ما بعدالطبيعي را كه منابع و ملازمات آن قبلاً يادآوري شد، به تصوير مي‌كشد. در مركز يا در رأس اين برج، «چشمه زندگاني» جاري است و در بالاي اين برج، برج‌هاي ديگر بر روي هم قرار دارد، كما اين كه در «قصه غربت غربي» بالاي هر سينا، سيناي ديگري است.

با پاسخ به اين پرسش زليخا كه «سبب آمدن تو (عشق) از ولايت خود چه بود؟»، به بخش دوم رازآموزي مي‌رسيم. در پاسخ عشق به اين پرسش، «سرگذشت آن سه برادر»كه در بالا چكيده اش در چند سطر بيان شد، شرح و بسط يافته است. [زليخا چون حكايت عشق و برادرانش را از زبان خود عشق شنيد] «خانه به عشق پرداخت و عشق را گرامي‌تر از جان خود مي‌داشت» [و همچنان مي‌بود تا]‌ «يوسف به مصر افتاد… خبر به زليخا رسيد، زليخا اين ماجرا با عشق بگفت، عشق گريبان زليخا را بگرفت و به تماشاي يوسف رفتند». اين تماشا پايان هجران بود. زليخا عشق است. حسن و عشق به وصال هم رسيدند. از سوي ديگر «چون يوسف عزيز مصر شد، خبر به كنعان رسيد، شوق بر يعقوب غلبه كرد. يعقوب اين حالت با حزن بگفت، حزن مصلحت چنان ديد كه يعقوب به جانب مصر رود» تا يوسف و زليخا(حسن و عشق) را ببيند «برتخت پادشاهي نشسته». «حزن چون عشق را ديد در خدمت حسن، به زانو در آمد، حالي روي برخاك نهاد، يعقوب با فرزندان حالي موافقت حزن كردند و همه روي برزمين نهادند. و يوسف روي به يعقوب آورد و گفت:‌اي پدر اين تأويل آن خواب است كه با تو گفته بودم: «يا ابت اني رأيت احد عشر كوكباً والشمس والقمر رأيتهم لي ساجدين»، «اي پدر، من در خواب يازده ستاره را با خورشيد و ماه ديدم. ديدم آنها براي من سجده مي‌كنند(يوسف،4)».

در فصول پاياني مونس العشاق به جمع بندي مفاهيم مبنايي و قواعد اخلاقي‌اي كه مذهب عشق براي حسن مقرر مي‌دارد، پرداخته شده است. دراينجا، عبارت زير را از آن ميان بررسي مي‌كنم:

در خبر آورده‌اند كه «ان الله جميل و يحب الجمال». و هر چه موجودند از روحاني و جسماني طالب كمالند، و هيچ كس نبيني كه او را به جمال ميلي نباشد، پس چون نيك انديشه كني همه طالب حسن‌اند و در آن مي‌كوشند كه خودرا به حسن رسانند. و به حسن كه مطلوب همه است دشوار مي‌توان رسيدن، زيرا كه وصول به حسن ممكن نشود إلا به واسطة عشق، و عشق هر كسي را به خود راه ندهد و به همه جايي مأوا نكند و به هر ديده روي ننمايد و اگر وقتي نشان كسي يابد كه مستحق آن سعادت بود، حزن بفرستد كه وكيل در است تا خانه پاك كند و كسي را در خانه نگذارد و در آمدن سليمان عشق خبر كند….

مي‌توان چنين گفت: آن تقديس كه ارس را در قداس محبت تلطيف مي‌كند، اثر گذاري [وكارآيي]اش به ميزاني است  كه ارس به حسن عشق مي‌ورزد، زيرا خود حسن مبدأ المبادي انكشاف قدس الاقداس است7.آنجا كه حسن ديگر جلوه نمي‌كند، آنجا كه حسن مورد انكار قرار مي‌گيرد، خوار و بي‌حرمت مي‌شود، ديگر موضوع تلطيف عشق مجال طرح نمي‌تواند يافت، زيرا خودعشق [در آن صورت] امري هجوآميز، منحط و بي‌حرمت [ناسوتي] است.

پيوندي بسيار دقيق وجود دارد كه برخي پديده‌هاي روزگار ما بر آن گواهي مي‌دهند. همانطور كه از مقدمه مونس‌العشاق استفاده مي‌شود، عشق داتاً عشق به زيبايي (philokalia) است. اصطلاح فيلوكاليا philokalia را در مورد يك گزيدة متون مربوط به زهد [و ديانت] كه در مسيحيت شرقي مشهور است، به كار مي‌برند.8 به همين روي، براي پرهيز از هرگونه خَلط مبحث و نيز با توجه به مطالبي كه در آغاز اين اثر پيرامون حكمت و هنر [يا صنعت] «قدسي» گذشت، اصطلاح hierokalia) hiérocalie) حُسن قدسي، را براي تعبير از حُسن [يا نكوئي، جمال] به عنوان حقيقتي كه با فكرت قدس [يا امر قدسي] و قدسيّت پيوند ذاتي دارد، ترجيح مي‌دهم. بدون اين حُسن قدسي (hierocalie) [520]، هرگز نمي‌توان از مذهب عشق تحول‌يافته [و تلطيف شده]، سخن به ميان آورد. به اين اعتبار، اين مذهب، آخرت‌انديشانه است. همين است باطن [و تأويل] احساسِ ديانت زردشتي كه بر حسب آن ظهور جمال ملكوتي در شخصِ دئناي فرشته، زماني محقق مي‌شود كه آدمي از آخرين منزل زندگي اينجهاني،9 مرز زندگي پس از مرگ،10 عبور كرده باشد. ولي در همين دارِ دنيا نيز يورش [فيضان] جمال مطلق در وجود خاكي ـ به اين اعتبار كه حضور راز آن، براي مثال در جمال انسان، كاملاً مسلم است ـ امري اخروي است. اخروي است به اين معنا كه اين جمال در نهاد هر كس كه بر او رخ نمايد چنان شور عشقي به پا مي‌كند كه همه قيود و قواعد شرايط زميني را در هم مي‌شكند.11 يقيناً براي آنكه چنين دركي از جمال [يا حسن] حاصل شود، پيشاپيش بايد در آن كس كه از اين درك برخوردار مي‌گردد، ميلي [و گرايشي] به اين شهود مورد انتظار در زندگي پس از مرگ، وجود داشته باشد.

كل «سرگذشت» عارف، ماجراي جدايي وي از دگر خود آسماني، در اينجا وارد صحنه مي‌شود. به همين روي، ظهور جمال، به اين اعتبار [و تاحدي] كه در حكم پيش‌دستي بر واقعه‌اي است كه به راستي فقط در زندگي پس از مرگ انتظارش را مي‌توان داشت، يك موفقيت مرزي «مهيب» در عارف ايجاد مي‌كند. معنايي كه از آن به جمال قدسي (hiérocalia) تعبير مي‌كنم و هم در «مونس العشاق» سهروردي و هم در «عبهر العاشقين» روزبهان آمده است، بي‌نهايت برتر [و ژرف‌تر] از چيزي است كه به حق يا به ناحق از آن با عنوان  احساس«رمانتيك» ياد مي‌كنند.

پي نوشتهاي مترجم:

1 ـ distance idéale . در معناي تحت‌اللفظي «فاصله ذهني/ آرماني». ولي در اينجا منظور نوعي فاصله يا تأخر ذاتي است در مقابل «فاصله يا تأخر زماني و يا مكاني».

2 ـ به تعبير بهتر پيش از قرآن كريم در يك متن آپوكريفايي عهد عتيق آمده است.

 3 ـ در متن خلاصه‌اي از اين عبارت آمده بود ولي در اينجا اصل متن نقل شد.

 4ـ «يعقوب به دست تواضع سجادة صبر فرو كرد و حزن را در آنجا نشاند و خود بر پهلوش نشست. چون روزي چند برآمد يعقوب را با حزن انسي باديد آمد، چنانكه يك لحظه بي‌او نمي‌توانست بودن.»

 5 ـ نويسنده ترجمه‌اي تأويلي از اين عبارت ارائه كرده است: «در گمنامي غربت عشقم خوانند و در ديار خودم، مهرم گويند.»

 6Theatrum mundi.

 7. در اينجا نويسنده ميان اصطلاحات sacralisation (تقديس/قداست بخشي/ تطهير)، قداس يا شعيرة مذهبي محبت (sacrament d’Amour) و قدس الاقداس (saint des saints) نسبتي برقرار مي‌سازد. بار يافتن به آستان حسن مشروط به اداي مناسكي است كه عاشق و بل عشق را تطهير و تلطيف مي‌كند و به مرتبه بالاتري ارتقاء مي‌دهد، زيرا قدس الاقداس يا اصل همه قداست‌ها و پاكي‌ها در حسن متجلي مي‌شود. 

 8ـ اين متون در فاصله ميان سده‌هاي چهارم تا پانزدهم به قلم اساتيد اهل معنا در سنت هسيكاست، مسيحيت ارتوددوكس شرقي تأليف شده‌اند. گزينش و گردآوري آنها در قالب اين عنوان، مربوط به سدة هيجدهم است.

 9. eschaton .

10. limit du post mortem

11ـ به قول شيخ اجل سعدي:

تو را عشق همچون خودي زاب و گل           ور بايـد همـي صـبر و آرام دل

به بيداري‌اش فتنه بر خــدّ و خــال            به خواب انـدرش پاي‌بند خـيال