حکما به صلح می اندیشند

آيت‌الله دکتر سيدمصطفي محقق داماد

رئیس گروه مطالعات اسلامی فرهنگستان علوم

 

 

حقوقدانان مبناي اوليه طرح‌ انديشه حقوق بشر به معناي امروزي را به اسنادي مستند مي‌سازند که به موجب آنها بايد بگوئيم که از عمر اين انديشه بيش از دو قرن است که مي‌گذرد و نقطه عطف و يا اوج آن اعلاميه جهاني حقوق بشر در 1948ميلادي است. بايد تصديق کنيم که انصافاً در طي اين مدت پيشرفتهايي بسيار خوب، واقعي، انساني و چشمگيري در قلمرو تدوين حقوق بشردر ُبعد نظري انجام گرفته است. اعلاميه جهاني حقوق بشر شصت سال است که تدوين شده و به دنبال آن ميثاق «حقوق مدني سياسي» و نيز «حقوق اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي» اندکي بيش از سي سال است لازم‌الاجرا شده است. بيش از شصت معاهده آزاديهاي پيش‌بيني شده در اعلاميه حقوق بشر را توسعه داده‌اند، معاهده‌هايي که در موضوع منع تبعيض نژادي، منع تبعيض عليه زنان، منع شکنجه، منع بکارگيري سلاح‌هاي کشتار جمعي و نيز حقوق کودکان است. علاوه برآنها تعداد زيادي اعلاميه به‌خصوص در مورد حقوق مردمان بومي، اقليتهاي قومي، مذهبي و زباني وممنوعيت تجاوز به زنان صادر شده است. درکنار تلاشهاي فراوان در توسعه انديشه حقوق بشرانکار اين نکته ناسپاسي است که با تشکيل سازمان ملل تلاشهاي فراواني درخصوص صلح جهاني نه تنها در ُبعد نظري که البته درجنبه عمل هم صورت گرفته است. درهمين حال بايد در نظر داشته باشيم که:صلح اين مفهوم زيبايي که در بسياري زبانها و فرهنگها به آن اشاره مي‌شودآرماني است که به آساني نمي‌توان بدان دست يافت. امروز متأسفانه ما شاهد تجاوزهاي گوناگون به حريم صلح در بسياري از بخشهاي مختلف جهان هستيم: به وسيله چکمه‌هاي نيروهاي نظامي و کشتار و خونريزي، با به هلاکت رساندن مردان، زنان و کودکان در کليساها، مساجد و حتي در بيمارستانها، با تهديد و محروم ساختن کودکان از رفتن به مدارس، جلوگيري از کمک‌رساني پزشکي و انساني به نيازمندان، با نسل‌کشي تحت پوشش «اصلاح نژاد» با دعوت به سوزاندن کتب مقدس آسماني، با تبليغات صرفاً نژادپرستانه و اعمال وحشيگرانه و متعصبانه و امثال آن.  حال براي نگارنده چند سئوال مطرح است. آيا مي‌توان گفت که جامعه بشري به آرمان انديشه‌وران حقوق بشري وصلح جهاني در عمل رسيده است؟ آيا با توجه به تجربيات گذشته چشم‌اندازآينده بشر نويدبخش است؟و بالاخره حتي در جنبه نظري، همه‌ي جوامع و گروههاي مختلف بشري به آرمان والاي زيبايي صلح و آشتي و متقابلاً به زشتي جنگ، خونريزي و عوامل تفرقه‌هاي انساني مانند نژادپرستي و خوارپنداري انساني بوسيله انساني ديگر رسيده‌اند وآيا متفکران در اين درک اتفاق نظر دارندتا بدنبال راه‌هاي تحقق و عملي‌شدن آن اهداف گام بردارند؟ و اگر پاسخ منفي است حکيمان راز اصلي عدم موفقيت را در چه مي دانند و چه پيشنهادي براي موفقيت دارند؟ آيا مکتب‌هاي فلسفي در پاسخ به اين سئوالات ناتوان و يا بي‌تفاوتند؟ اين مقاله در مقام پاسخ‌گويي به سئوالات فوق است.

 

کلمات کليدي: صلح ـ صلح جهاني ـ جنگ ـ ميثاق‌هاي بين‌المللي ـ اعلاميه جهاني حقوق بشر ـ حکمت عملي ـ اخلاق ـ تربيت ـ تزکيه

 

بي‌شک چهار نسل گذشته بشر شاهد پيشرفتهاي بسيار چشمگيري در حوزه نظر نسبت به موضوع صلح و تحقق آرمانهاي حقوق بشري بوده‌اند و انصافاً انکار اقدامات عملي در اين خصوص نيز ناسپاسي است… ولي سئوال اين است که اولاً متناسب با اقدامات نظري از يکسو و از سوي ديگر آرمانها و اهداف بلند انديشه‌وران اين حوزه، آيا مي‌توان گفت که گامهاي عملي متناسب با نظر صورت گرفته است؟ و ثانياً آيا مي‌توان اهداف بلند و مقدس مزبور را تحقق يافته تلقي کرد و با تجربيات گذشته چشم‌انداز اميدوارکننده‌اي براي آينده بشريت پيش‌بيني نمود؟

 

فاجعه دو جنگ جهاني چنان بشر را از خواب غفلت بيدار کرد که با تشکيل سازمان ملل متحد و صدور منشور گويي بشر دوران کودکي و نابخردي خودرا پايان يافته تلقي مي‌کرد و دوران جديد را آغاز مقطع بلوغ خويش مي‌ديد و کاملاً باورش آمده بود که جنگ گرم يعني بکارگيري سلاح‌هاي کشنده و مخرب ميان انسانها ديگر براي هميشه خاتمه يافته است. مفهوم و معناي زندگي توام باآرامش رؤياي خوشي را براي ملتها به ارمغان آورده بود که در ادبياتشان جنگ گرم را امري تاريخي و دوران تازه را زمان جنگ سرد ناميد. ملتها در اين آرزو بودند که دولتهاي بزرگ به جاي هدفگيري مادي و فيزيکي خانمان مردم و ويران‌سازي کاشانه آنان، با ابزار سياسي با يکديگر رقابت کنند.چنان بشر از ديو جنگ در هراس بود که رقابتهاي سياسي در قالب جنگ سردهم گاه و بيگاه وقتي به تلخ‌گوئي‌هاي بسيار شديد منجر مي‌شد خردمندان ملتها را نگران مي‌ساخت.گويي دوباره صداي ناله مرگبار جغد جنگ به گوششان مي‌رسيد. دوباره صداي غرش بمبها و مسلسل‌ها خواب را از چشمانشان مي‌گرفت.

تا آنکه سرانجام در سال 1985 با فروپاشي شوروي جنگ سرد پايان يافت که نقطه عطفي براي زندگي بشريت را رقم زد رؤياي شيرين آرامش کامل براي آينده انسانها پيش‌بيني مي‌شد. چنين‌ انديشه مي‌شد که براي هميشه برخورد قدرتها خاتمه يافته است.

اما به زودي اميد‌ها تبديل به ياس گرديد و معلوم شد که بر خلاف انتظار پديده مزبورهم چندان منفعتي براي تحقق صلح جهاني نداشته است.جنگهاي داخلي جايگزين مخاصمات بين‌المللي شدند. تنها در طي دهه نود دوازده جنگ داخلي درگرفته است. انسانهاي صلح‌طلب که فکر مي‌کردند نسل‌کشي‌ها کابوسي متعلق به تاريخ گذشته بوده و براي هميشه پايان يافته و هرگز تکرار نخواهد شد، با حوادث تلخ و چندش‌آور کامبوج، بوسني ،و کوزوو به نحو شنيع‌تري تجديد گرديد.

اينجانب به هيچ‌وجه نگاه بدبينانه ندارم و کاملاً با نظري خوشبينانه به تاريخ مي‌نگرم و معتقدم که بشر عليرغم اين همه کشتارها و خونريزي‌هايي که روزمره شاهد آن هستيم روز به‌روز بشر‌تر شده و از درندگي فاصله گرفته است. زيرا با خود مي‌گويم که چنگيز مغول با داشتن يک شمشير ساده آن فاجعه وحشتناک را در سرزمين من آفريد، ده‌ها شهر و روستاي ايران را ويران ساخت وحمام خون جاري کرد. حال اگر با همان روحيه و با همان درجه تربيتي سلاحهاي پيشرفته امروز را در دست داشت چه مي‌کرد؟ بي‌گمان نمي‌توان حتي در ذهن تخمين زد که او در اين‌صورت چه فجايعي به وجود مي‌آورد.

چه کسي مي‌تواند منکر پيشرفت مراتب تربيتي بشر شود وقتي به اين هنگامه بزرگ بنگردکه انسانها پس از جنگهاي جهاني خانمانسوز به انتخاب و اختيار خود بدون هرگونه زور و جبر با همنشيني و رايزني‌هاي با همنوعان خويش منشور سازمان ملل را تنظيم کند و بر تحريم ابدي جنگ متعهد شود. اعلاميه حقوق بشر را تدوين کند و براي بشر ازآن جهت که بشر است و فارغ از هرگونه تعلقات حقوقي قائل گردد.

در همين قرن معاصر ما قراردادهاي چهارگانه ژنو درخصوص حقوق بشردوستانه، ميثاق مدني و سياسي، و نيز «حقوق اقتصادي، اجتماعي و فرهنگي» تدوين يافته و بيش از شصت معاهده در قلمرو حقوق بشر وجود دارند که حقوق بنيادين پيش‌بيني شده در اعلاميه جهاني حقوق بشر را توسعه داده‌اند.

در زمينه منع تبعيض نژادي، منع شکنجه، منع تبعيض عليه زنان و نيز در مورد حقوق کودکان، تدوين و به امضاي ملتها رسيده است. به علاوه چندين اعلاميه در مورد حقوق اقليتهاي قومي، مذهبي و زباني و ممنوعيت تجاوز به زنان صادر شده است.

هيچکدام از موارد فوق جاي انکار ندارد و حقايقي مسلّم است. ولي سخن اين است که آيا در عمل چنان اقداماتي صورت گرفته است که با دلي آسوده و قلبي مطمئن بگوئيم که آنچه در رواندا، کامبوج، بوسني و کوزوو، سبرا و شتيلا شاهد بوديم به گذشته تعلق داشته و هرگزتکرار نخواهد شد؟

 

حسب شواهد پاسخ منفي است. شکاف اقتصادي بين کشورهاي کمتر توسعه‌يافته و کشورهاي ثروتمند رو به فزوني است شاخص‌هاي اقتصادي نشان مي‌دهند که از سي سال پيش به اين‌سو درآمد کشورهاي منطقه زير صحرا به شدت کاهش يافته است.

 

ميان فرهنگ اغنيا و فقرا ورطه‌اي هولناک‌تر از شرايط کنوني پيش‌بيني مي‌شود. ما به چشم خويش مي‌بينيم که ثروتمندان روزانه قدرتمند‌تر مي‌شوند، و به‌راحتي در سايه قدرت مبتني بر سلطه بر تکنولوژي‌هاي پيچيده بازارها و ثروتهاي خود را تأمين مي‌کنند و در نتيجه براي مردم فقير جز زندگاني و معيشت زير حداقل چيزي قابل پيش‌بيني نخواهد بود.

 

جالب است که ترکيب «دهکده جهاني» همواره در نطقها و بيانيه‌ها به کرّات مورد استفاده قرار مي‌گيرد ولي سئوال اين است که کدام دهکده‌اي چنين نابرابري را تحمل مي‌کند؟ اين شکاف که همه روز رو به فزوني است حامل پيامي شوم و نکبت‌بار است، پيامي که به صراحت براي هزاره سوم، جهاني توأم با خشونت و وحشيگري پيش‌بيني مي‌کند.

 

شتاب تحولات علمي در عرصه‌هاي مختلف تکنولوژي و بيوتکنولوژي حيرت‌آور است تا آنجا که حسب نظر شوراي ملي علوم و تکنولوژي آمريکا «بيوتکنولوژي نقش اساسي را در ده يا بيست سال آينده ايفا خواهد کرد، همان نقشي را که فيزيک و شيمي در دوران پس از جنگ جهاني ايفا نمودند» ولي جاي انکار نيست که پا به پا و به موازات پيشرفت‌هاي محيرالعقول علمي نگراني‌هاي جدي اخلاقي و زيست‌محيطي براي زيست انساني بر کره خاکي شدت يافته است.

 

عليرغم همه نشانه‌هاي تلخي که در فوق اشاره شد، نگاه خوشبينانه به تکامل بشريت چشم‌اندازي رؤيايي تصوير مي‌کند و مي‌گويد آيا ممکن نيست جهاني داشته باشيم که حکومتها وجود يکديگر را تحمل کنند و به تعهدات خويش در قلمرو حقوق بشر نسبت به شهروندان و همسايگان خود عمل کنند؟ آيا بشريت هنوز به اين معرفت نرسيده و در سويداي دلش باور نکرده که منفعت همگان در يک نظم بين‌المللي باثبات و صلح‌آميز است؟ آيا تقسيم عادلانه منابع ثروت و به بهانه داشتن ابزار و وسائل سلطه، چنگ نيفکندن به حقوق ديگري و تضمين معيشت مرفه براي همه انسانها امري محال منطقي است؟

 

آيا منافع و مصالح بشر اقتضا مي‌کند که لايزال از جامعه‌ي يک فرهنگي دفاع کند؟ آيا همواره بايد از سيطره‌ي يک جانبه‌ي فرهنگ متعلق به يک گروه نژادي خاص دفاع کرد و ديگران را ناديده گرفت و با تقسيم جامعه به خودي و ناخودي ديگران را مورد تبعيض قرار داد؟

 

آيا هنوز بشريت از اين تجربه درس زندگي اجتماعي جهاني نياموخته که ثبات اجتماعي و سلامت اخلاقي در جوامعي که گروههاي مختلف نژادي و زباني و ديني را در درون خود جاي داده‌اند، اعم از آنکه بومي باشند و يا مهاجر. خواه مهاجران نسل اول باشند و يا نسل دوم و سوم، مرهون به رسميت شناختن حضور و حقوق آنها است. درهم آميختگي منافع و مصالح چه در سطح ملي و بين اجتماعي و چه در سطح منطقه‌اي و بين‌المللي به گونه‌اي است که نمي‌توان هيچ گروه، کشور و يا کشورهايي را ناديده گرفت؟

 

آيا بشر به اين حقيقت دست نيافته که در آينده خوشبختي و رفاه و امنيت فردي چندان تجربه‌پذير نخواهد بود. و همه در سرنوشت يکديگر سهيم خواهند بود و در اين ميان نمي‌توان هيچ کس را کنار گذاشت؟

 

پاسخ تمام سئوالات فوق کاملاً روشن است و استفهام‌ها کلاً جنبه انکاري دارد. ولي راه وصول چيست و کليد آن در دست کيست؟

 

به نظر من آينده بشر در دست حکيمان است!! هر چند که راه طولاني فراروي ماست ولي باز هم اين حکيمانند که مي‌توانند براي کوتاه شدن راه، چاره بينديشند.

 

البته نمي‌توان اين حقيقت را انکار کرد که چه بسا حکيماني بوده و هستند که درد زندگي روزمره انسانها دغدغه آنان را تشکيل نمي‌دهد و در بحبوحه سختي‌هاي مردم، فقر، ظلم، شکنجه، و حتي سفک دماء عامه در خلوت خود نشسته‌اند و به حل مشکل نظري مسله‌اي از مسائل مطروحه خويش انديشه ورزيده اند. و حتي بوده‌اند فيلسوفاني مانند «هگل» که نه تنها صلح دغدغه اصلي آنان را تشکيل نمي‌داده، که فلسفه خودرا بر محور توجيه و طرفداري از جنگ قرار داده‌اند. و البته تفاوت درجه احساس مسئوليت براي همگان برابر نبوده و نمي‌تواند باشد. اگر هگل يک فيلسوف است فيلسوفي صلح‌گرا مانند «کانت» هم بوده است. يک فيلسوف ژان ژاک روسو2 است که گويي همه وجودش احساس است و وقتي با واقعيت‌هاي تلخ زمان خويش مواجه مي‌شود با دلي خونين و شايد چشمي گريان خطاب به فيلسوفان زمان خويش چنين مي‌نويسد:

 

«من شاهد آتش و شعله‌هاي آن، سرزمينهاي سوخته، شهرهاي ويران شده، آشوب و بلوا و اشکها هستم!! نزديک مي‌شوم، در مقابل خويش صحنه‌هاي آدم‌کشي، دهها هزار انسان قتل عام شده، تلّي از مردگان و…. مي بينم. اينها ثمره تفکرات صلح‌جويانه شما هستند. رقت و نفرت از عمق وجودم شعله مي‌کشد! آري فلاسفه بي‌احساس!! بيائيد کتابهاي خودرا براي ما در ميدان نبرد بخوانيد!»3

 

اما مگر نه اين است که به هرحال نهضت روشنگري و انديشه حقوق بشر را حکيماني چون همين روسو با همکاري افرادي همفکر و همسوي خويش نظير پين4 و ولتر5 در اروپا به وجودآوردند؟ در متن فوق روسو اعتراف مي‌کند که اين انديشه ثمره تفکرات صلح‌جويانه آنان است بنابراين باز هم بايد اصلاح آينده را نيز از ايشان خواست که کليد حل معما در دست آنان است. بايد ازآنان خواست که راه تحقق بخشيدن به هزاران گفتار، هزاران قول و تعهد رسمي دولتها که با امضاي خود تضمين نموده‌اند چيست؟

 

نگارنده از حوزه‌هاي فلسفي ديگر که در تخصص اصلي او نيست سخني نمي‌گويدو به ذکر موضع حکماي اسلامي مي‌پردازد.

 

به نظر مي‌رسد که حکيمان اسلامي مشکل ريشه‌اي زيست بشري و علل اساسي تلخي‌ها، جنگها و ويراني‌ها را يافته‌اند و نه‌تنها بي‌خيال نبوده و از کنارآن نگذشته بلکه شايد دغدغه اصلي حکيمان را تشکيل مي‌داده و اين دسته حکيمان با الهام از تعاليم آسماني اسلامي همواره در راه ارائه طريق براي وصول بشر به «صلح و سلام» وآرامش واقعي تلاش کرده‌اند.

 

به نظر حکيمان اسلامي ريشه اصلي ناآرامي‌ها و تلخي‌هاي اجتماعي در درون بشر نهفته است و مادام که خصائل آتشزايي که در درون بشر قرار دارد و به هر انگيزه‌اي شعله‌ور مي‌شود از طريق تربيت اصلاح نگردد هرگز به صلحي پايدار دست نخواهد يافت. به هيچ‌وجه اغراق‌آميز نيست که بگوئيم که کليه نابساماني‌هايي که زيست جمعي بشر را تلخ و ناروا ساخته به تعبير ديگر در اصل ناشي از خلأ اخلاقي بوده است.

 

يک نگاه سطحي به کليه جنگهاي بزرگ و خانمانسوز مدعاي فوق را به اثبات مي‌رساند. جنگهاي جهاني و نيز جنگهاي به اصطلاح ديني و قبيله‌اي در ظاهر حتي ممکن است در پوشش دفاع از مفاهيم به ظاهر منطقي توجيه شوند ولي اکثراً در باطن ريشه در بيماريهاي دروني فرد و يا افرادي داشته و براي يارگيري از مردم دست به توجيه زده‌اند. ابن خلدون جامعه‌شناس پيشگام عرب، جنگ را نمود اوليه و طبيعي هيجان و خشم براي انتقام و تلافي مي‌داند كه از قاعده قديمي «قدرت حق است»6 ناشي مي‌شود. اين قاعده قبل از تأسيس نهاد قضاوت به شكل جنگ خصوصي ميان افراد و پس از آن به شكل جنگهاي قبيله‌اي رخ مي‌داد.7 به‌تدريج كه مفهوم روابط بين‌الملل متحول شد و بر روابط ميان دولتها اطلاق شد، جنگ هم به عنوان رابطه‌اي ميان دو دولت مطرح شد و مدتها به عنوان جنبه‌اي ضروري از روابط بين‌الملل باقي ماند. تاريخ پر از جنگها و روابط خصمانه است، چون قاعده «قدرت حق است» همچنان روش حل و فصل دعاوي ميان دولتها بود.

 

هوگو گروسيوس در مقدمه كتاب مشهورش، «حقوق جنگ و صلح»، تشريح كرد كه چگونه ملتها به دلايل واهي يا بدون دليل متوسل به سلاح مي‌شوند و چطور هيچ احترامي براي حقوق الهي قائل نيستند. وي توصيه مي‌كند كه خود را ملزم به عدالت و حقوق طبيعي بدانند و اين حقوق را به عنوان نداي عقل سليم معرفي مي‌كند كه نشان مي‌دهد يك عمل بوسيله خداوند و خالق طبيعت ممنوع شده است.8

 

دغدغه حکيمان اسلامي شناختن هستي و جايگاه انسان در نظام هستي به عنوان مقدمه‌اي براي تربيت او بوده است. دو سئوال محور اصلي فلسفه اسلامي را تشکيل مي‌دهد، جهان چگونه هست؟ و انسان چگونه بايد باشد؟ فيلسوفان اسلامي جهان‌بيني را مقدمه‌اي براي تربيت انساني قرار داده‌اند.

 

با اعتراف به اين واقعيت تلخ که در بسياري از مقاطع تاريخي انگيزه‌هاي ديني وسيله‌اي براي شعله‌ورشدن جنگ ميان پيروان اديان شده است، ولي انصاف آنست که نهادهاي زيبايي در تعاليم اديان آسماني وجود دارد که نشان مي‌دهد دغدغه اديان صرفاً براي ايجاد آرامش و دفع و رفع کدورتهاي اجتماعي بوده است.

 

در قرآن مجيد نهادهايي آرماني مانند عفو، صفح، رحم، مغفرت، رحمت، برادري، صلح وجود دارد و مؤمنين به سوي تحقق آن آرمانها خوانده شده‌اند. در قرآن براي خدا نامهايي آمده و مؤمنين بايد سعي کنند که اخلاق و رفتارشان را با نامهاي خدا تطبيق کنند و صفاتي همانند خدا داشته باشند.

 

وليعفوا وليصفحوا الاتحبون ان يغفرالله لکم وَ اللَّهُ غَفُورٌ رَحيمٌ (نور/ 22)

 

«کار بد ديگران را ببخشيد و چشم بپوشيد، مگر دوست نداريد كه خدا بيامرزدتان كه خدا آمرزگار است و رحيم است.»

 

وَ إِنْ تَعْفُوا وَ تَصْفَحُوا وَ تَغْفِرُوا فَإِنَّ اللَّهَ غَفُورٌ رَحيمٌ (14/ تغابن)

 

و اگر بگذريد و چشم بپوشيد و ببخشيد، خدا آمرزگار است و رحيم است. و از همه زيباتر نهاد «سلام» است که شعار مسلمانان شناخته مي‌شود. يکي از نامهاي خداوند سلام است.

 

هُوَ اللَّهُ الَّذي لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْمَلِكُ الْقُدُّوسُ السَّلامُ الْمُؤْمِنُ الْمُهَيْمِنُ الْعَزيزُ الْجَبَّارُ الْمُتَكَبِّرُ سُبْحانَ اللَّهِ عَمَّا يُشْرِكُونَ (23/حشر)

 

اوست خدايى كه نيست، خدايى جز او، خداوند پاك بى‏خلل، خداوند صلح و آشتي، مراقب بندگان، نيرومند مقتدر والا شأن. منزه است خداى يكتا از آنچه [با او] انباز مي‌كنند.

 

از ميان اوصاف خداوند بيشترين وصفي که مؤمنين روزانه موظفند او را به آن وصف بخوانند دو وصف رحمان و رحيم است.

 

خلاصه آنکه تعليمات اديان بشر را به صلح‌دوستي راهنمايي کرده ولي با کمال تأسف نمي‌توان منکر شد که هميشه در طول تاريخ مواردي بوده است که نهادهاي ديني ابزار دست قدرت‌طلبان قرار گرفته و تحت لواي دين مردم را به جنگ کشيده‌اند.

 

به موجب آياتي در قرآن مجيد مسلمانان موظف شده‌اند که با هرکس به آنان سلام مي‌کند او را برادر بشناسند. سلام يعني آرامش،آشتي، و دوستي.

 

به آيه ذيل توجه کنيد:

 

وَ اعْبُدُوا اللَّهَ وَ لا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئاً وَ بِالْوالِدَيْنِ إِحْساناً وَ بِذِي الْقُرْبى‏ وَ الْيَتامى‏ وَ الْمَساكينِ وَ الْجارِ ذِي الْقُرْبى‏ وَ الْجارِ الْجُنُبِ وَ الصَّاحِبِ بِالْجَنْبِ وَ ابْنِ السَّبيلِ وَ ما مَلَكَتْ أَيْمانُكُمْ إِنَّ اللَّهَ لا يُحِبُّ مَنْ كانَ مُخْتالاً فَخُوراً (36/نساء)

 

«خداى يكتا را بپرستيد و چيزى را بر او شريك قرار مدهيد و نسبت به پدر و مادر و خويشان و يتيمان و فقيران و همسايگان نزديك و بيگانه و دوستان همجوار و رهگذران و بندگان و پرستاران كه زير دست شمايند نيكى و مهربانى كنيد كه خدا مردم خود پسند و متكبّر را دوست ندارد.»

درآيه فوق نيکي به بيگانگان يعني غيروابستگان فاميلي را به صراحت مورد تاکيد قرار داده است. اين سفارش در انجيل هم آمده است.

 

پي‌نوشت:

 

1. كنگره جهاني فلسفه ـ تهران ـ آخرآبان ماه ـ 2 ـ آذرماه 89 ـ نشست فلسفه و فرهنگ صلح ـ سالن شماره 6 کتابخانه ملي تهران ـ تشکيل شده بوسيله موسسه حکمت و فلسفه تهران.

 

2. ژان ـ ژاک روسو (-Jean-jacques Rousseau) (1712ـ1778) متفکر سوئيسي، در سدة هجدهم و اوج دورة روشنگري اروپا مي‌زيست. انديشه‌هاي او در زمينه‌هاي سياسي، ادبي و تربيتي، تأثير بزرگي بر معاصران گذاشت. نقش فکري او که سال‌ها در پاريس عمر سپري کرد، به‌عنوان يکي از راه‌گشايان آرمان‌هاي انقلاب کبير فرانسه قابل انکار نيست. روسو، از نخستين روشنگراني است که مفهوم حقوق بشر را بطور مشخص به کار گرفت. براي روسو، صرف‌نظر کردن انسان از آزادي، به معني صرف‌نظر کردن از خصلت انساني و «حق بشري» است. روسو تلاش مي‌کند، نوعي هماهنگي ميان آزادي فردي و جمعي ايجاد نمايد. وي اين کار را در اثر معروف خود قرارداد اجتماعي که در سال1762 ميلادي نوشته شد، انجام مي‌دهد. يکي ديگر از کتاب‌هاي مهم روسو به نام اميل در زمينه تربيت کودکان است.

 

3. نقل از مقاله خانم ماري رابينسون کميسر عالي حقوق بشر ملل متحد درکتاب «کليد‌هاي قرن بيستم»

 

(“Les cles du XXI Seecle” UNESCO, Paris edition seuil, 2000) ترجمه دکتر ابراهيم بيگزاده، مجله تحقيقات حقوقي دانشکده حقوق دانشگاه شهيد بهشتي شماره 33 ـ 34.

 

4. توماس پين: Thomas Paine :29 ژانويه 1737 ـ 8 ژوئن 1809 )روشنفکر، دانشور، انقلابي، خداگرا و ايده‌آل‌گراي انگليسي بود.( مهم‌ترين رساله وي عقل جمعي بود، يک رساله آتش‌افروز در حمايت از استقلال آمريکا از قلمرو بريتانياي کبير. وي فلسفه سياسي خود را در کتاب حقوق انسان عرضه کرد، اين کتاب در جواب ديدگاه ادموند برک درباره انقلاب فرانسه نوشته شده بود و در عين حال همانند عقل جمعي، در حمايت از آزادي شخصي و حکومت محدود نگاشته شده بود. پين جامعه را نمايش ايده‌آلهاي انسان و حکومت را شري ضروري مي‌دانست. همچنين وي معتقد به خداپرستي بود.

 

5. ولتر1694 ـ 1778 از نام‌دارترين فيلسوفان و نويسندگان فرانسوي عصر روشنگري است. (فرانسوا ـ ماري آروئه: François Marie Arouet) (که بعدها نام ولتر: Voltaire) را بر خود نهاد. در پاريس ديده به جهان گشودو تحصيلات خود را در مدرسه لويي کبير به اتمام رسانيد و بعد به انجمني به نام تمپل پيوست و سپس به شاگردي يکي از قضات دادگستري فرانسه درآمد. پس از چندي جايزه آکادمي فرانسه به وي تعلق گرفت.

 

در سال 1715 اشعاري بر ضد فيليپ دوم از خاندان اورلئان سرود که باعث زنداني شدن او در باستيل شد. در ايام زندان نام مستعار ولتر را براي خود برگزيد. پس از چندي مورد عفو قرار گرفت و آزاد شد ولي دوباره پس از مدت کوتاهي مورد اتهام قرار گرفت، اينبار قبل از دستگيري به انگلستان گريخت.

 

6. Might is right.

 

7. ابن خلدون، مقدمه ابن خلدون. ص235.

 

8. Brierly. The law of nations. Oxford, 1930, pp: 21,22.