دکتر غلامرضا اعوانی
استاد فلسفه دانشگاه شهید بهشتی
معتقدم كه ايمان داراي منطقي دروني و ذاتي است، زيرا عده اي از جمله شيخ بهايي معتقدند كه منطق يونانيان در برابر منطق ايمانيان قرار گرفته است و معتقدند اين دو قابل جمع نيستند. اما عده اي نيز معتقدند كه میان عقل و ايمان تناقضي وجود ندارد. بنابراين، به نظر مي رسد كه مؤلف (شيخ بهايي) نيز نظريه دوم را پذيرفته است. اما در تاملي دوباره در اين موضوع به اين نتيجه مي رسيم كه وضع به گونه ديگري است. يعني اساسا شيخ بهايي اين دو را در مقابل يكديگر قرار داده است. زيرا در مصرع اول شعر گفته است چند خواني منطق يونانيان اما در مصرع دوم اشاره مي كند كه منطق ايمانيان را نيز بخوان و بنابراين، ما در اين شعر با نوعي ايهام مواجه هستيم.
مسئله اي كه در اينجا قابل طرح است، مسئله تقابل فرهنگ يوناني با اديان ابراهيمي است. هر چند اين موضوع گاهی محور بحث بوده است، اما اين نكته كه چرا اين تقابل در يك حوزه مديترانه اي – كه هم خاستگاه اديان ابراهيمي و هم خاستگاه فرهنگ يوناني است – واقع شده، كمتر مورد بحث قرار گرفته است. همين تقابل ميان اديان ابراهيمي و فرهنگ يوناني، منجر به پيدايش علم كلام شد. يعني، كلام به اين معنا كه ما در اديان ابراهيمي داريم و حاصل تقابل آرای يوناني و مبادي فكري ادیان ابراهیمی است، در چين و يا هند اتفاق نيفتاده است و آنها سخن از تقابل وحي و عقل نمي رانند. يعني در آن ادیان، دين عين خردورزي است. بنابراين، اینکه چرا اين تقابل در اين منطقه و در ميان اديان ابراهيمي به وجود آمد، موضوع مهمي خواهد بود، زيرا به نظر من اين موضوع ناشي از اين مسئله است كه اساساً فرهنگ يوناني از طريق تمدنهاي یهود،مسيحي و اسلام ادامه رشد پیدا کرده است.
لذا، در تقابل ميان عقل و ايمان راه هاي مختلفي وجود دارد. راه اول، ايماني است كه در مقابل عقل قرار مي گيرد و راه دوم نيز ايماني است كه عقلاني نيز است، ولو اينكه وراي عقل باشد. زيرا، وجهي كه داراي عقل نيز باشد، مانع از توجيه و تفسير عقلاني نيست. در اسلام بيشتر اهل سنت، به جزء عرفا و معتزله ايمان را در مقابل عقل قرار دادند.
ژيلسون در پاسخ كساني كه معتقدند، دين و ايمان در برابر عقل قرار دارند و اساساً نظر در ايمان جايگاهي ندارد، مي گويد: «آيا دين محض عمل است، يا اينكه نظر هم مي تواند در آن دخالت داشته باشد؟» ژيلسون با اينكه دين محض عمل باشد و منافي با نظر دانسته شود، مخالف است. ژيلسون معتقد است، كساني كه مي گويند، دين مسيح در اوايل تاريخ خود هرگز جنبه نظري نداشته است، قصد خاصي از بيان اين مطلب دارند. مسيحيت را به صورتي كه اينان ادعا مي كنند و آن را آيين محض عمل مي دانند، اساساً در هيچ جا نمي توان سراغ گرفت» بنابراين، طبق اين ديدگاه نظر كردن اساساً در ذات دين قرار دارد و ما نمي توانيم دين را از نوعي فكر و نظر خالي كنيم. البته اين گرايش چه در اسلام و چه در مسيحيت وجود داشته و عده اي دين و ايمان را در برابر عقل و توجيه هرگونه نظري در اين قرار داده اند. بنابراين، اين گرايش نزد تمام اديان ابراهيمي وجود داشته است، در حاليكه اديان غيرابراهيمي كمتر با موضوع تقابل ميان عقل مواجه شده اند.
به عنوان نمونه ترتوليان، يكي از متفكران و متكلمان مسيحي گفته است: «من ايمان دارم، براي اينكه ايمان داشتن بي معني و محال است» زيرا از ديدگاه او لازم نيست كه فرد به مقوله ايمان معرفت داشته باشد و اساساً «آتن را با اورشليم كاري نيست» و «چه نسبت ميان آكادمي افلاتون و كليسا وجود دارد؟» و يا اينكه «مدرسه حقيقي مسيحيان، سفره سليمان، كه حواريون مسيح در آنجا تدريس مي كرده اند، است».
در مقابل نظر ترتوليان، متفكر قرن دهم ميلادي، «قديس آنسلم» معتقد است كه ايمان با فهم ارتباط مستقيمي دارد. يعني ايمان وقتي ايمان است كه داراي فهم باشد و آغاز و پايان ايمان بايد منجر به فهم دين شود. بنابراين، ايمان مجموعه حقايقي است كه بايد آن را مورد فهم قرار داد، اما از نظر آنسلم در قالب جهان بيني مسيحي، ما نخست بايد ايمان بياوريم و بعد به فهم دست يابيم. بنابراين، ايمان از نظر آنسلم بر فهم تقدم دارد، زيرا ايمان مجموعه حقايقي را در دسترس قرار مي دهد كه بدون ايمان آوردن، اين حقايق قابل فهم نيست. آنسلم مي گويد: «من در جست وجوي فهم براي ايمان آوردن نيستم، بلكه ابتدا ايمان مي آورم تا بعد از ايمان، به فهم برسم». در توجيه فلسفي اين موضوع مي توان گفت: وقتي انسان قصد دستيابي به حقيقت مطلق را دارد، چاره اي جز چرخش تمام روح و عقل خود ندارد. بنابراين، بايد «اپيستوروفه» و نوعي ايمان و برگشتن به سوي حقيقت و توجه تام پيدا كردن براي حصول به آن نزد انسان ايجاد شود. به هر تقدير منطق ايمان با فهم دين سر و كار دارد، زيرا اساساً از حكمت الهي به دور است كه خداوند بخواهد چيزي را بر ما تحميل کند زيرا فهم و عقل انسان كه يكي از مهمترين قواي تشخيصي اوست، نبايد در فهم دين معطل بماند. بنابراين، دين اساساً فهم است و اين مطلب در قرآن كريم نيز بصراحت آمده است. به ادعاي قرآن، دين از اين حيث نازل شده است كه قابل تعقل است. اما با وجود این، همچنان اين سئوال مطرح است كه اين فهم چگونه حاصل مي شود و اساساً چه كسي و يا چه علتي مي تواند ادعا كند كه به فهم كامل تري از دين رسيده است و چه روشي براي فهم دين مي تواند وجود داشته باشد. بنابراين بحث ما در منطق ايمان، ما را بناچار به فهم دين رهنمون مي شود.
به هر ترتيب، مسئله فهم دين، مسئله مهمي است كه نياز به بحثهاي فراوان دارد. اما در اينجا به عنوان نمونه به كسي كه دغدغه دين را داشته است و اين سئوال براي او مطرح بوده است، اشاره خواهم كرد. غزالي يكي از متكلمان و عرفا و شايد به نوعي فيلسوف است ،هر چند ضدفلسفه بود، اما ناخواسته مؤسس مكتب ديگري در فلسفه بود كه به نظر من منجر به پيدايش حكمت اشراق شد. يعني، هر چند غزالي فلسفه بحثي و استدلالي را نفي كرد، اما با نوشتن كتاب های ديگري باعث شدد كه نوع ديگري از مصلحت توسط كتاب «شكاةالانوار» پايگذاري شود. زيرا اساساً اين كتاب نوعي از حكمت اشراق است و مهمتر اينكه راه ديگري براي معرفت دين، غير از آنچه كه متعارف بوده، ايجاد كرده است.
متاسفانه ما آرای غزالي را با آنكه ايراني نيز بوده است، چندان جدي نگرفته ايم. غزالي در كتاب «المنقض من الظلال» به طرح اين سئوال می پردازد كه چه كساني در جست وجوي فهم دين و حقيقت آن هستند و راه رسيدن به حقيقت دين، كدام است. غزالي در اين كتاب اشاره مي كند كه از آغاز جواني تاكنون به دنبال فهم دين و حقيقت بوده است، لذا در هر طايفه اي كه گمان مي كرده به فهم دين پرداخته اند، جست وجو كرده است.
غزالي جويندگان حقيقت را به چهار گروه تقسيم كرده است. البته امروز نيز همين وضعيت حاكم است. و ما نيز مي توانيم همان سئوالي را كه غزالي در قرن پنجم مطرح كرد، مطرح كنيم و بپرسيم كه آيا طايفه اي را كه مورد اشاره غزالي بوده است، امروز مي توانيم حقيقت دين را نزد اين طوايف بيابيم يا خير؟
غزالي در اين جست وجو ابتدا به سراغ طايفه متكلمان و كساني كه خود را صاحب نظر در دين مي دانند، مي رود. در مرحله دوم طايفه «باطنيه» را كه در زمان او بسط و گسترش بسياري داشته مورد بررسي قرار مي دهد. سومين طايفه فيلسوفان بوده اند، زيرا فيلسوفان نيز عقيده دارند كه از راه و روش عقلي و منطقي قادر به رسيدن به حقيقت دين هستند، اما گروه چهارم نيز عرفا و صوفيان بودند كه خود را از خاصان حضرت حق مي دانند و مدعي مشاهده و مكاشفه حقايق هستند. بنابراين، اين سئوال مطرح مي شود كه حقيقت را در ميان كدام گروه مي توان يافت.
غزالي درباره اهل كلام مي گويد: بواقع وجود متكلمان براي دين واجب است، زيرا هر ديني دچار بدعت و آشفتگي خواهد شد. بنابراين، در هر ديني براي آنكه از بدعت ها و شبهات دور بماند، عده اي بايد حضور داشته باشند كه به دفاع از دين بپردازند. در عين حال، غزالي در پاسخ اين سئوال كه آيا معرفت ديني و منطق ايمان در نزد اين طايفه امكان دارد، معتقد است كه خير. زيرا معتقد است با آنكه وجود متکلمان براي دفاع از دين لازم است، نمي توان حقيقت را نزد آنها يافت. البته اين نكته زماني جالب توجه مي شود كه بدانیم زماني خود غزالي يكي از متكلمان بزرگ اسلام بوده است. اساساً غزالي اولين كسي بود كه براي تدريس اصول عقايد و كلام اهل سنت و جماعت در دانشگاه نظاميه بغداد انتخاب شد. بنابراين، چنين فردي كه فرد صاحب نظر در علم كلام است، علم كلام را در اين رابطه كافي نمي داند، زيرا آنان از يقينيات استفاده نمي كنند، بلكه از مشهودات و مسلمات بهره می گیرند و لذا طالب حقيقت در دين نيستند. بلكه تمام قياسهاي آنها براي الزام واسقاط خصم است. بنابراين، غزالي معتقد است علم متكلمان يقينی است.
در خصوص مواجه او با فلاسفه نيز بايد گفت كه غزالي در مواجه با اين طايفه قدري بي احترامي كرده است. غزالي درباره فلاسفه معتقد است كه آنها را مي توان از طايفه «دهريه» كه قائل به صانع نيستند و معتقدند كه عالم از ازل بوده و تا ابد نيز ادامه خواهد يافت، دانست. غزالي معتقد بود كه اين گروه اساساً كافر هستند. اما دسته دوم طبايعه و يا طبيعيون هستند. اين گروه وجود صانع را قبول دارند اما با اينكه معتقد به خالق هستند، نفس را مزاج و تركيب بدن مي دانند. بنابراين قائل به خلود نفس و معاد نيستند. گروه بعدي فلاسفه به نظر غزالي «الهيون» هستند مانند سقراط، افلاتون و ارسطو. به نظر غزالي هر چند كه اين گروه تا حدي به حقيقت رسيده اند، اما بقاياي كفر و زندق در آرای آنها وجود دارد. بنابراين، غزالي این گروه را مورد تكفير قرار مي دهد و معتقد است برخي از عقايد اين گروه كفرآميز و بعضي نيز بدعت و برخي نيز قابل قبول است.
غزالي در مواجه با عرفا و گروه صوفيه معتقد است كه از ميان طوايفي كه در مورد آنها به بحث و تحقيق پرداخته است، عرفا تنها طايفه اهل حقيقت هستند. يعني حقيقت را در دين مي توان از طريق عرفان به دست آورد. غزالي در توجيه اين مطلب معتقد است كه از طريق عرفان مي توان به معرفتي دست يافت كه از طريق فلسفه ، عقل و كلام و يا از طرق ديگر امكان ندارد.
ويليام جيمز در كتاب «انواع تجربه ديني» از اين مثال غزالي استفاده كرده است. غزالي معتقد است در زمينه حصول معرفت، آنچه مهمتر از ساير جنبه هاست، تجربه است. يعني، در علومي مثل كلام و فلسفه از بيرون به دين نگاه مي شود. بنابراين، هرگز به تجربه دست نمي يابند، اما عرفان در برابر كلام و فلسفه دين و گرايش هاي ديگر تنها مكتبي است كه اهل تحقق است و معرفتي كه به يك عارف دست مي دهد، معرفت تصوري و با تصديقي و مفهومي نيست. بنابراين، غزالي معتقد است براي رسيدن به حقيقت عرفان سير و سلوك لازم است و صرف شنيدن و يادگيري كافي نيست. عرفان، حاصل ايمان يقيني به خداوند و امر نبوت و روز آخرت است. براي رسيدن به سعادت حقيقي، راهي جز راه تقوا و بازداشتن نفس از هوي و قطع علاقه از دنياو گذشت و بازگشت به آخرت و توجه به حضرت حق و با کنه همت خود روي آوردن به حضرت او وجود ندارد. غزالي در حالي كه به شرح اين مسئله مي پردازد، چگونگي وقوع اين مسئله را نيز براي خود، توضيح مي دهد و مي گويد: «من با آنكه مدتها مشغول تدريس بودم، اما ناگهان فهميدم كه از جريان حقيقت به دور هستم و از همين روي به بهانه حج، ساكن كوه و بيابان شدم و در مدت 15 سال در ميان خلوتهايم اموري بر من مكشوف شد كه برشماردن آن و يا رسيدن به ژرفاي آن ممكن نيست، اما آن اندازه اي كه ذكر آن در اينجا سودمند است، اين است كه من به يقين دانستم كه طايفه عرفا، سالك طريق حق هستند و سیرت آنها، بهترين سیرتها و راه آنها بهترين راه ها و خوي آنان پاكيزه ترين خويهاست. اگر عقل عقلا و حكمت حكما و دانش عالماني كه واقف به اسرار شريعت هستند، با يكديگر جمع شود تا چيزي از سیرت و اخلاق آنان را تغيير دهد و آن را به چيز بهتري دگرگون سازد، هرگز بر آن كار قادر نباشند. زيرا همه حركات و سكنات ايشان – چه در آشكار و چه در پنهان – برگرفته از مشكات نبوت است و وراي نور نبوت، بر روي زمين نوري نيست كه به آن بتوان راه يافت».
غزالي در پايان مي پرسد: «درباره طريقتي كه آغاز آن تطهير كلي قلب از ماسوي حق و ميانه آن، استقرار كلي قلب در ذكر خداوند و پايان آن فناي كلي در خداوند است، چه مي توان گفت؟» بنابراين، راه عرفان را بهترين روش براي رسيدن به حقيقت دين معرفي مي كند. اين راه مهمي است كه از درون دين ناشي مي شود. يعني، اين راه روش شناسي دين از بيرون نيست و از بيرون نمي توان به شناسايي دين پرداخت. بنابراين، چه كلام قديم و چه كلام جديد توانايي چنين كاري را ندارند. البته كلام قديم به دليل آنكه حداقل با حكمت هايي كه برخي نيز الهي بوده اند سر و كار داشته است. ارسطو حكيم بود و غايت حكيم نيز جستجوي حقيقت است و بنابراين، كلام قديم مي تواند با دين همسو باشد. لذا، اگر حكمت، حكمت الهي باشد، اين همسويي بيشتر نيز خواهدشد، زيرا اساساً در تقسيم حكمت ما با دو حوزه از حكمت مواجه هستيم، حكمت بحثي و استدلالي و حكمت ذوقي و الهي يعني، حكمت تنها مختص به حوزه حكمت مفهومي و تصوري و يا استدلالي نيست، بلكه حكمتي نيز وجود دارد كه در راس و وراي اين حكمت قرار دارد. غزالي نيز به اين مطلب اشاره دارد كه گونه و طور ديگري از حكمت وراي عقل نيز وجود دارد. معرفت از نگاه غزالي داراي مراتبي است كه در سطر و ذيل هم واقع هستند و متمم و مكمل يكديگرند. بنابراين، در حكمت قديم بر خلاف حكمت جديد مراتب معرفت متمم و مكمل يكديگر هستند، اما در معرفت جديد اين مراتب در مقابل يكديگرند، يعني پيروان اصالت حس منكر اصالت عقل هستند و همچنين برخي نيز معتقد به اصالت تجربه هستند. اما غزالي معتقد بود آن چه كه وراي عقل است، اساساُ نمي تواند ضدعقل دانسته شود، زيرا آنچه ضدعقل باشد، پذيرفتني نخواهد بود. يعني، ما چيزي را كه ضدعقل باشد، نخواهيم پذيرفت. بنابراين، از ديدگاه غزالي ما داراي نوعي معرفت ديني هستيم كه از بيرون ناشي مي شود و ارتباطي با منطق درون دين ندارد. يعني، دين ذاتاً بر نوعي حقايق وجودي و حقايقي در درون وجود انسان مبتني است.
عرفان داراي ويژگي ها و خصوصياتي است كه كمتر مورد بحث و بررسي قرار گرفته است؛ علم عرفان، علم احوال است؛ عرفان، علمي است كه عرفا از آن به علم تحقيقي تعبير مي كنند. البته اين تقسيم بندي ها در حال حاضر وجود ندارد. بنابراين ، ما باید اين موضوع را نيز مورد توجه قرار دهيم، زيرا در معرفت شناسي دين نياز به اين ابزارها، انكارناپذير است. به هر حال، عرفان، علم تحقق است. البته منظور از تحقيق در عرفان، پژوهش نيست. يعني، عرفا خود را محقق مي دانند و علم خود را نيز تحققي مي دانند و معتقدند علمي كه تحققي نباشد، تقليدي است. بنابراين، از اين ديدگاه هر چند فردي مدارج بالاي علمي را طي كرده باشد، اما به تحقيق نرسيده باشد، همچنان مقلد است.
بايزيد در اين زمينه و خطاب به اهل تحقيق اشاره دارد كه اهل تقليد علم خود را از مرده ها مي گيرند، اما اهل تحقيق و عرفا، علم خود را بي واسطه و با اشراق الهي از حضرت حق مي گيرند. البته در قرآن نيز براي يقين مراتبي عنوان شده است. ما ممكن است از طريق استدلال صحيح در مرحله اي به علم دست يابيم، اما علم استدلالي از علم اليقين، تجاوز نخواهد كرد. اما قرآن از نوع ديگري از يقين كه «عين اليقين» است نيز بحث مي كند و حتي در مرحله اي بالاتر به «حق اليقين» كه همان يقين همراه با تحقق است، اشاره مي كند.
بنابراين، به عنوان نمونه كسي كه سوخته باشد، از كسي كه آتش را ديده و يا خصوصيات آن را شنيده است، نسبت به آتش معرفت بیشتری دارد. در دين نيز همين مراتب وجود دارد. سقراط در تعريف مراتب گفته است كه فضيلت، عين معرفت است و خطا در علم راه ندارد و خطا نشانه فقدان علم است، زيرا علم فضيلت در واقع به اين معناست كه ما نسبت به فضيلت محقق باشيم. بنابراين ، علم حقيقي، علمي است كه متحقق به فضيلت باشيم.
بنابراين، علم حقيقي، علمي است كه متحقق به فضيلت باشد و چون از راه تحقق حاصل مي شود، از خطا به دور خواهد ماند، زيرا اگر بدون تحقق حاصل شود، به مثابه تصوري در ذهن خواهد بود كه احتمال خلاف آن عمل كردن نيز وجود خواهد داشت. بنابراين، از نظر بقراط علم اينگونه است. در عرفان نيز، وضع به همين گونه است . ايمان نيز داراي مراتبي است، كما اينكه در قرآن نيز ميان اسلام و ايمان تفاوت قائل شده است . يعني كسي كه در مرتبه اسلام قرار دارد، داراي يك درجه از معرفت است و كسي كه در درجه ايمان قرار دارد، در مرتيه ديگري قرار دارد. قرآن نيز فردي را كه در درجه اسلام قرار دارد و ادعاي ايمان نيز دارد، نكوهش مي كند، زيرا ايمان مرتبه بالاتري دارد و جايگاه آن در قلب انسان است. در اين ميان آنچه در مرتبه بالاتري از اسلام و ايمان قرار مي گيرد، احسان است. در حديث احسان آمده است: «احسان ديدن خداوند و عبادت اوست، زيرا احسان تنها انجام كار نيك نيست، بلكه درجه اي از ايمان است، همان طور كه حضرت علي(ع) نيز مي فرمايند: «من خدايي را كه هرگز نديده ام،عبادت نمي كنم». بنابراين، احسان عبادت و ديدن خداوند با چشم قلب است، زيرا اين راه، راه قرب است و منطق آن نيز ، منطق ولايت و درجات ايمان و تقرب است. راه دين، راه تقرب است و راه ولايت همان راه قرب است، زيرا معناي ولايت، نزديك شدن است و ولي به كسي اطلاق مي شود كه به نهايت تقرب رسيده است. راه دين،راهي جز راه قرب نيست و كسي كه ايمان ندارد، خود را از راه قرب جدا كرده است. بنابراين، دين داراي درجاتي است كه از اسلام آغاز می شود و به ايمان و احسان مي انجامد و در اين ميان، ولايت نيز راه تقرب است و منطق ايمان نيز در اين مسير خود را نشان مي دهد. بنابراين، در اين حديث كه ما هم داراي حديث قرب نوافل و هم حديث قرب فرائض هستیم، آمده است كه , بنده مي بيند و مي شنود اما به واسطه خداوند، يعنی صفات وجود، همگي تجلي حضور صفات الهي در ممکنات است.
بنابراين، خواه ناخواه اين صفات از خداوند به ما داده شده است. آگاه شدن از طريق ایمان كه صفات انسان از صفات الهي تبديل شود، تنها با منطق ايمان، امكان پذير است.
حال اين سئوال مطرح است كه آيا اين منطق كه منطق ولايت است (و عارف نمي تواند عارف باشد، جز اينكه ذره اي از ولايت در خود داشته باشد، زيرا عرفان معرفتي است كه از طريق ولايت حاصل مي شود و هر اندازه ولايت بالاتر باشد، به همان اندازه معرفت نيز بيشتر خواهد بود، يعني تحقق معرفت و عرفان بدون ولايت محال خواهد بود، زيرا بدون سيروسلوك نمي توان به اين مهم رسيد) فقط مختص اسلام است و يا اينكه اساس دين بر ولايت استوار است؟ آيا دين تقرب به مبدا و بدون راه قرب امكان پذير است؟ من با توجه به مطالعاتي كه انجام داده ام، معتقدم اگر چنين صفتي موجود نباشد، اطلاق لفظ دين بر آن بي معني است. باطن دين نوعي ولايت الهي است بنابراين، دين فقط ظواهر نيست، بلكه باطني دارد كه انسان را به مبدا نزديك مي كند. اين مطلب در مسيحيت، يهوديت و اديان ديگر نيز وجود دارد. زيرا اين موضوع از طريق وراثت حاصل مي شود، كما اينكه حضرت رسول(ص) نيز فرموده اند: «عالمان وارثان انبيا هستند». بنابراين، عالم بايد داراي يك نسبت معنويي با دارنده اصلي باشد، يعني بايد روح عالم به نسبتی با آورنده دين برقرار كند تا اين نسبت معنوي برگزار شود.
عرفا بين علم «دراست» و علم «وراثت» فرق قائل هستند: ولايت از اقسام علوم مكتبي نيست، بلكه نسبتي است که ميان انسان و آورنده برقرار مي شود. اين وراثت در همه اديان وجود دارد، كمااينكه ما داراي وراثت عيسوي و يهودي نيز هستيم. بنابراين، در جواب اين پرسش كه آيا فهم دين با مباني مدرنيته سازگار است، بايد بگويم كه هيچ منافاتي در اين ميان وجودندارد. مدرنيته عصري است كه ما در آن زندگي مي كنيم و اما اين سئوال مطرح است كه آيا دين با عقل مدرنيته و عقل هيوم و كانت كه منكر عقل نظري است، سازگار است؟ خلاصه اينكه ما در دين داراي راهي هستيم كه از طريق آن خدا را از طريق خدا خواهيم شناخت، زيرا خداوند شاهد بر همه چيز و دليل همه چيز است. يعني اوليا به جايي خواهند رسيد كه علم دين و حتي وحي و وجود را از حضور شامخ الهي مشاهده مي كنند
