سيد مسعود رضوي
آکادمی مطالعات ایرانی لندن (LAIS)
گفتگوي حاضر با نويسنده و محقق نام آشناي عرفان و فرهنگ ايران، دكتر نصرالله پورجوادي است. در اين گفتوگو، پرسشهايي را دربارة نظام اخلاقي جوانمردي و ريشههاي كهن آن در خراسان قرون دوم و سوم هجري با ايشان در ميان گذاشتهايم و البته گاهي فراتر از آن نيز مسائلي مطرح شده كه پاسخهاي نغز و نكته سنجيهاي وي، وسوسة حذف آنها را زايل كرد. اين گفتوگو، يكي از شگفتانگيزترين جلوههاي فرهنگ و تمدن و معنويت اين سرزمين را مورد توجه قرار داده و خوانندگان عالي مقام، مسلماً از خواندن آن بهرهمند خواهند شد.
آقاي دكتر پورجوادي، شما يكي از محققان و صاحب نظران تصوف كهن ايراني هستيد و تحقيقاتي هم در باب قديمترين ريشههاي عرفان و فتوّت داشتهايد. در حقيقت آنچه من در چند مقالة شما كه در فصلنامة معارف ـيادش به خير بادـ ديدم، تحقيقاتي بود كه به قديمترين صور و حيطههاي فتوّت و جوانمردي ايراني ميپرداخت و بر انحصارات يا ويژگيهاي متمايز آن متمركز بود. البته برخي از محققان تصوّف و تاريخ، دربارة گروه «آزادان» در عصر ساسانيان و عيّاران شعوبي و سلحشوراني با خصائل جوانمردي، مطالبي نوشته و گفتهاند. معهذا استنادات شما در اين زمينه، دقيقتر و متکي به منابع و مآخذ مشخص و موثقتري است. از جمله دربارة ابن يزدانيار و نوح عيّار كه هر دو در خراسان بوده اند. شما در اين تحقيقات و نوشته ها، تأكيدي داريد برزبان فارسي و اقليم خراسان و به خصوص نيشابور و قرون اوليه اسلامي كه بسيار قديمتر از آن چيزهايي است كه ما قبلاً خوانده و ديده بوديم. حالا به عنوان اولين پرسش، بفرماييد چرا اقليم خراسان مستعد ظهور اين پديده بوده و چه ويژگيهايي در اين جوانمردي كهن وجود داشته است؟
شما در ابتدا بايد تمايزهايي ميان مفاهيم و اصطلاحات بگذاريد. جوانمردي براساس مجموعهاي از اصول اخلاقي بنيان نهاده شده، همان چيزي كه به آنEthical ideals يعني آرمان هاي اخلاقي ميگويند، اما عيّاران گروه اجتماعي ديگري بودند. اين گروه البته تحت تأثير آيينها و اصول جوانمردي بودهاند، همانطور كه بسياري از گروههاي اجتماعي و اصناف تحت تأثير آموزشها و نظام اخلاقي جوانمردي بودهاند. پس اينها يكي نيستند. جوانمردي يك نظام اخلاقي بوده و عياران، قلندران و حتي صوفيه از آن تأثير ميپذيرفتهاند اما بايد دقت کرد که اينها، عيناً يكي نيستند. جوانمردان هم يك گروه اجتماعي با ويژگيهاي خاص و روابط خاص ميان خود بودهاند. اما نفوذ و جاذبه اي داشته اند. به همين دليل ميبينيم كه صوفيه هم در كتابهاي خودشان فصلي را به فتوت اختصاص دادهاند. اين مسأله منحصر به جوانمردي و جوانمردان نيست. تصوف هم در آغاز يك نظام اخلاقي بوده كه در اصناف و گروههاي مختلف اجتماعي تأثير ميگذاشته است و مورد توجه بوده، به نحوي كه در اغلب متون و كتب قديم، يك فصلي هم به تصوف و معناي آن اختصاص ميدادند و در اصول اخلاقي و آداب و شرايط آن بحث ميكردند. حالا يك مسألهاي مطرح است كه شما هم اشاره كرديد، اينكه جوانمردي چه زماني پيدا شده و مربوط به بعد از اسلام بوده يا ريشههاي آن به قبل از اسلام برميگردد؟ اين مسائل دقيقاً روشن نيست و پژوهشگران براساس قرائن يا گمانهايي كه دارند، حدسهايي ميزنند كه گاهي خيلي با هم متفاوت است. اما آنچه ما توانستهايم از كهنترين نشانههاي جوانمردي بيابيم و مستندات قابل اعتمادي به دست بياوريم، مربوط به قرن سوم هجري است.
منظورتان رسالة تهذيب الاسرار خرگوشي است يا به منبع ديگري اشاره ميكنيد؟
خرگوشي در تهذيب الاسرار، باب جوانمردي ندارد اما خود خرگوشي يك رسالة مستقلي در باب جوانمردي دارد كه پيدا نشده و به دست ما نرسيده است گرچه ميدانيم كه چنين رساله اي بوده و وجود داشته است. قديمترين منابعي كه ميشناسيم، يکي از نوشته هاي “ابوعبدالرحمن سلمي نيشابوري” است به نام “كتاب الفتوه”. به جز سلمي، يك دستينه[نسخة خطي] اي هم هست كه من قبلاً بابي از آن را در نشريه معارف چاپ كردم و کل كتاب هم به زودي منتشر خواهد شد. كتابي است در تصوف كه فصلي هم در باب جوانمردي دارد. اين هم منبع بسيار كهني است. بنابراين، قديمترين منابعي كه تا اين زمان به دست ما رسيده، آثاري است كه نويسندگان صوفي نوشتهاند و كتاب “الفتوة” سلمي تاكنون قديميترين اثر مستقلي است كه در اين موضوع تأليف شده است. در آثار ديگر سلمي هم اشاراتي به موضوع فتوت و جوانمردي هست. مثلاً در كتاب “طبقات الصوفيه” و رسالة “المقدمه في التصوف و حقيقته”، نكاتي در اين زمينه وجود دارد. در منابع ديگري كه از قرون اوليه، از صوفيان بر جاي مانده، تاكنون فقط رسالة قشيريه را ميشناسيم كه در آن، بابي در مورد فتوت درج شده، حال آن كه مثلاً در “اللمع” سراج يا “التعرف” كلابادي يا “كشفالمحجوب” هجويري و يا همان رسالة “تهذيب الاسرار” خرگوشي، چنين بابي ديده نميشود. اما نبايد فقط به منابع صوفيه بسنده كنيم. درست است كه رابطة خيلي نزديكي ميان تصوف و فتوت بوده و اينها روي هم تأثير ميگذاشتهاند، ما كتابهاي ديگري را هم ميشناسيم كه دربارة جوانمردي مطالب جالب و مهمي نوشتهاند. از جمله، “قابوسنامه” كه عنصرالمعالي كيكاووس در آخرين باب از كتاب خود، تحت عنوان “در آيين جوانمردپيشگي”، از چند اثري كه در باب ادب مردمي يا جوانمردي نوشته بودهاند ياد كرده است. يك منبع ديگر هم تفسير سورة يوسف اثر احمدبن محمدبن زيد طوسي است.تا اينجا
با اين توضيحاتي كه شما داديد، ريشهها يا بهتر است بگويم منابعي را كه ما ميشناسيم به حدود قرن سوم هجري رسانديد، آيا از قرن دوم منبعي در اختيار داريم؟
اينها همه برميگردد به قرن سوم. اما بايد ببينيم منظور از منبع چيست؟
منظور من منابع مكتوب و مخطوط است.
منابع مكتوب تا قرن سوم در دست است اما بزرگان جوانمردي در خراسان قديم، در قرن دوم هم بودهاند و مثلاً احمدبن خضرويه كه فكر ميكنم در نيمه دوم قرن دوم و نيمه اول قرن سوم ميزيسته است. بنابراين ريشههاي فرهنگي اين قضيه خيلي جلوتر از اينها است؛ ميتوان اينها را از منابع قرن سوم و بعد از آن، در ضمن اشارات و توضيحات بزرگاني كه دربارة جوانمردي مطالبي نوشتهاند استخراج و اثبات كرد. منتها اين يك موضوع و يك كار مستقل و دشوار و دقيق است كه حتماً بايد انجام شود.
خود جنابعالي، بخش جالب و ارزشمندي از اين نوع كارها را در باب منابع كهن و ريشههاي قديم تصوف انجام دادهايد. حالا قبل از اينكه دنبالة بحث را پي بگيريم، ميخواستم از شما دربارة ارتباط تصوف و جوانمردي بپرسم. بخش مهمي از شناخت ما نسبت به فتوت، مديون آثار صوفيان است، چرا تا اين حد اينها بر هم اثر گذاشته و به هم نزديك شدهاند؟
پرسش خوبي مطرح كرديد. آثار و نوشتههاي صوفيه دربارة جوانمردي و فتوت، نشاندهندة ارتباط و تأثيري است كه ميان اين آيين و تصوف در دورة كلاسيك و اوليه وجود داشته است. در بسياري از منابع اوليه، ما مطالبي دربارة جوانمردي ميبينيم. نقلقولهايي منسوب به جنيد و شبلي و مشايخ بزرگ بغداد كه دربارة فتوت و خصوصيات آن، نكاتي را بيان كردهاند. از ملامتيان نيشابور و مشايخ شهرهاي ديگر خراسان هم روايات و مطالبي دربارة جوانمردي نقل شده و به جاي مانده است. مجموعة اين اقوال و سخنان نشان ميدهد كه آيين فتوت و جوانمردي، يكي از آرمانهاي اخلاقي صوفيه بوده و حتي بعضي از مشايخ را نيز به عنوان “فتي” يا جوانمرد معرفي كردهاند. با همة اين احوال، هميشه بايد متوجه اين نكته باشيم كه جوانمردان و صوفيان دو گروه متفاوت بودهاند. جوانمرداني بودند كه صوفي نبودند.
ميتوانيد بعضي از اين جوانمردان يا نمونههايي از مشايخ جوانمرد يا فتي را نام ببريد؟
بله. يكي از اين جوانمردان كه در شهر نيشاپور ميزيسته و در قرن سوم شهرت بسياري داشته و در نسخة خطياي كه بنده منتشر كردم نام او آمده، شخصي به نام «نوحِ جوانمرد» بوده است. يك نفر ديگر احمدبن خضرويه از مشايخ بلخ بود که بايزيد بسطامي در حق او گفته بود كه «لولا احمدبن خضرويه ما نعلمالفتوه» يعني اگر احمد خضرويه نبود، ما نميدانستيم كه فتوت چيست. به جز او، ابراهيم بن نازويه است كه از مشايخ نيشابور و معاصر ابوحفص حدّاد بوده و خواجه عبدالله انصاري در حق او گفته است كه: «او را در فتوت شأني است عظيم». مجموعة اينها به ما نشان ميدهد كه در قرن سوم چنين سنت مستحكم و فراگير و اثرگذاري با نام جوانمردي در خراسان و شهرهاي مهم آن، به خصوص نيشابور، وجود داشت و مورد توجه مشايخ و بزرگان و گروههاي مختلف اجتماعي و حتي اقتصادي بوده است.
در همين دوران كهن در تمدن اسلامي، يعني حدود قرن سوم، گروههاي نزديك به جوانمردان، نظير عيّاران و ملامتيان را داريم و آنها هم اصول اخلاقي و آرماني خاصي را ترويج و تبليغ ميكردند و آموزش ميدادند كه گاهي دقيقاً شبيه اخلاقيات و اصول جوانمردان است. در اين مورد، و بهخصوص در رابطه ميان ملامتياني همچون حمدون قصار و امثالهم با فتوت چه ميفرماييد؟ آيا نميتوان آنها را شعبهاي از فتوت دانست؟
خير، اينها متفاوتاند و ملامتيان هم يك گروه خاصي بودهاند كه خصائص و سرگذشت و حكايات آنها نقل شده اما رابطة نزديك و برخي شباهتها ميان ملامتيان و فتوتيان وجود داشته است. آنچه از اقوال و منابع قديم درمييابيم اين است كه ملامتيه نيز مانند صوفيه، فتوت يا جوانمردي را به منزلة آرماني اخلاقي در نظر داشتند. سلمي در “حقائقالتفسير” و “طبقاتالصوفيه” مسائلي در اين باب مطرح كرده است و من در اين باب توضيح دادهام و بخشي از آن را براي شما ميخوانم: «در حقائق التفسير، ذيل آية 13 از سورة كهف، سلمي دو قول از ملامتيان نيشابور نقل ميكند، يكي از ابوحفص حداد و ديگري از ابوعثمان حيري. او مينويسد: «از ابوحفص پرسيدند جوانمردي چيست؟ گفت: اين كه به همة خلق خدا به چشم اولياء خدا بنگري و هيچ يك از اعمال ايشان را زشت نداني مگر آنكه مخالف شرع باشد و آنان را براي هيچ گناهي ملامت نكني بلكه سعي كني براي آن عذري بيابي.» سخن ابوعثمان اين است كه «جوانمردي پيروي كردن از شرع است و اقتدا كردن به سنتها و داشتن سعةصدر و خوي نيكو.» سلمي سخنان ديگري از ابوحفص در باب جوانمردي در طبقات الصوفيه نقل كرده است… كه وقتي ابوحفص ميخواست از بغداد بيرون بيايد، برخي از مشايخ و جوانمردان(فتيان) او را مشايعت كردند و چون اين عده ميخواستند برگردند، بعضي از ايشان از ابوحفص پرسيدند كه فتوت چيست؟ شيخ گفت: «فتوت را بايد در عمل و رفتار و كردار خود با ديگران به كار برد، نه اينكه فقط حرف آن را زد.» از اين حكايت پيدا است كه ابوحفص مورد قبول و احترام صوفيان و فتيان عراق بوده است و ايشان حتي براي اينكه حقيقتاً بدانند كه جوانمردي چيست، از او راهنمايي ميخواستند. نكتة ديگري كه در اينجا به آن اشاره شده اين است كه ابوحفص معتقد بوده كه جوانمردي چيزي است كه بايد در عمل رعايت شود و نه در حرف. و البته خود او نيز عملاً به اصول جوانمردي پايبند بوده است. ولي در عين حال نميتوان گفت كه او يكي از «فتيان» بوده است. اين معني در حق ديگر مشايخ ملامتي هم صدق ميكند. اشخاصي چون ابوعثمان حيري و حمدون قصار و عبدالله منازل هرچند كه اصول جوانمردي را رعايت ميكردند و فتوت براي ايشان يك آرمان اخلاقي بود وليكن خود در زمرة كساني كه به ايشان فتيان يا جوانمردان ميگفتند به شمار نميآمدند. توجه به جوانمردي، به عنوان يك آرمان اخلاقي نيز چيزي نبوده است كه ملامتيان را در اجتماع به عنوان جوانمردان معرفي كند. عنوان جوانمردي، ظاهراً بيشتر به بعضي از عياران نيز داده ميشد. در زمان حمدون قصار، كسي كه به فتوت و جوانمردي معروف بود نوح عيّار بود كه يك بار حمدون قصار خود دربارة چيستي جوانمردي از او سؤال كرد.»1
سنتي با اين گستردگي، قطعاً ريشههاي كهنتري داشته كه در قرن سوم اينطور مورد توجه بوده و به عنوان اصول و آرمان اخلاقي مطرح و تحسين ميشده است. شما فكر ميكنيد ريشههاي اين مكتب جوانمردي را ميتوان به يك نحوي باز هم در ادوار قديمتر، جستجو و تبيين كرد؟
ما منابع خوبي از قرن سوم داريم ولي از قرن دوم هنوز چيز مكتوبي به دست ما نرسيده است. اما مسلم است كه اين آيين اخلاقي كه اين همه ستبر و پرمايه بوده، ريشههاي كهن و گستردهاي داشته است. خصوصاً در اقليم خراسان كه مهد و مركز اين نوع آيينها و اخلاقيات بوده است. لذا نميتوان مثلاً منشأ اينها را به مراكزي در كشورهاي عربي نسبت داد يا فقط به برخي اخبار بسنده كرد، زيرا جوانمردي اساساً يك سنت ايراني بوده و مهد آن نيز در خراسان بزرگ بوده است.
شما روي اقليم خراسان تكيه كرديد. ميشود دربارة اين تأكيد جغرافيايي بيشتر توضيح بدهيد؟
سرزمين خراسان، خصوصاً نيشابور و بلخ، مركز رويش و گسترش اين پديده، يعني جوانمردي و اصول و آداب آن بوده است. مسلماً زمينههاي خاصي وجود داشته كه در اين منطقة خاص شاهد جوانهزدن جوانمردي هستيم و منابع آن را يافتهايم. اغلب منابع بعدي هم اين موضوع را تأييد ميكند. پس قطعاً اين مسائل در آن منطقه سابقة طولاني داشته است و اين اصول كه در قرن سوّم چنين مرسوم بوده و يكي از آرمانهاي اخلاقي مردم و مشايخ هم بوده، در شهرهاي مختلف خراسان رواج داشته و مراعات ميشده است. اصول جوانمردي، سابقة ديرينهاي در اين سرزمين داشته و قطعاً اين سابقه مربوط به چند نفر يا چند دهه و چند سال نبوده، بلكه ريشههايي در قرون متمادي در اين سرزمين و اين مردم داشته است. اصلاً هيچ پديدة مهم تاريخي و فكري و اخلاقي، يكباره ظهور نميكند و تا زمينه و سابقة طولاني نداشته باشد پايدار و ماندگار نخواهد بود. جوانمردي نزد مردم خراسان، يك آيين اخلاقي متعالي بوده و با آنچه بعدها در فتوت ناصري و عراق و سرزمينهاي ديگر ميبينيم تفاوت زيادي دارد. منتها مورخين بعدي، براي اينكه محمل و ريشهاي در اين زمينهها پيدا كنند، همانطور كه براي هر چيزي يك روايت و خبري پيدا ميكردهاند، جوانمردي را هم به اين نوع مسائل ارتباط ميدادند و با ذكر اقوالي از ائمه و پيامبر(ص)، اين را به پيامبران پيشين و حتي حضرت آدم هم ميرسانند. اين مسائل در عرصة مناسبات ديني هست ولي از نظر تاريخ اجتماعي، اين اصول اخلاقي در خراسان رواج داشته و حاكم بوده است. بعداً در مجاورت خراسان، در سيستان هم همين چيزها را در عيّاران و جوانمردان ميبينيم.
دربارة واژة جوانمردي و معادل عربي آن، يعني فتوت و ريشة اين كلمات به لحاظ واژه پژوهي و ريشهشناسي چه نظري داريد؟
اين هم بحث مهمي است. آيا ابتدا واژة جوانمردي بوده و بعد ترجمه شده به فتوت در عربي، يا ابتدا فتوت بوده و بعد به فارسي برگردانده شده است. ما امروزه ميدانيم كه بسياري از اقوال و روايات و حكايات مربوط به مشايخ و بزرگان طريقت و تصوف، اينها در آغاز به فارسي بوده و بعداً توسط نويسندگان به عربي ترجمه و نقل شده است. بايزيدبسطامي فارسي سخن ميگفته و ابوسعيدابوالخير هم همين طور. ابوحض حدّاد اصلاً عربي نميدانسته و اينها به فارسي حرف ميزدند و بنابراين هر آنچه دربارة فتوت هم ميگفتهاند، فارسي بوده است، حتي به احتمال قريب به يقين مكالمه ابوحفص و جنيد هم دربارة فتوت فارسي بوده و بعد به عربي ترجمه شده2 و گفتهاند اين ابوحفص حدّاد اصلاً عربي نميدانسته و البته نوعي از افسانهها و قصص متداول كه مورد توجه عوام بوده با اين روايات در هم آميخته و مثلاً گفته اند كه ابوحفص كه اصلاً عربي بلد نبوده، يك باره در ديدار با جنيد و مشايخ بغداد، شروع ميكند با فصاحت به زبان عربي سخن گفتن. اين نوع كرامات و معجزات را معمولاً عامة مردم براي بزرگان ميساخته و نقل ميكرده اند، در حالي كه ابوحفص، يك فرد عادي و آهنگري در نيشابور بوده و اتفاقاً جنيد فارسي ميدانسته و نخستين مترجم بايزيدبسطامي بوده و اصلا ايراني و نهاوندي بوده است. احتمال دارد اين اصطلاح جوانمردي در قديم متداول بوده و به دليل اعتبار و قوّتي كه در اين آيين بوده، موردتوجه قرار گرفته و معادل فتوت بعدا در عربي براي آن جعل شده باشد. در قرن سوم و حتي قرن دوم، بسياري از اين نوع مفاهيم، به عربي ترجمه شده و به تدريج آن اصطلاح عربي متداول شده و به كار ميرفته است.
آيا شما با قول برخي محققان دربارة ريشههاي قبل از اسلام جوانمردي در گروههايي نظير آزادان در عصر ساسانيان و امثالهم موافقيد؟
بعيد نيست و البته اين مسائل نياز به تحقيقاتي دارد كه من خيلي به آنها نپرداختهام ولي متون مهم و مستندات كهن و باارزش قرن سوّم نشان ميدهد كه جوانمردي سنتي مهم و شگفتانگيز در خراسان بوده و اخلاقيات و آرمانها و آداب متعالي و زيبايي داشته است.
در مورد منابع موردنظر شما، آيا كتاب سلمي به زبان عربي را بايد منسجمترين و قديمترين منبع دربارة جوانمردي بدانيم؟ آيا اينها منابعي كهنتر را ذكر نكردهاند؟
اينها همه ايراني بودند، ولي به عربي كه زبان رايج نوشتاري بود مينوشتند.كار نويسندگان صوفي، عمدتاً جمعآوري بوده است. البته بعضي منابع را هم ذكر ميكنند كه به دست ما نرسيده و آنها هم مربوط به اواخر قرن دوم و عمدتاً قرن سوم است. كاري كه صوفيه از قرن پنجم به بعد انجام دادند عبارت از اين بود كه اقوال و داستان هاي مختلف را در هر موضوعي نقل ميكنند و همين اقوال و داستانها هم، غالباً، از قرن سوم كهنتر نيست و عجالتاً بايد مستندترين دوره را همين قرن بدانيم كه مسلماً اين سنّت، يعني جوانمردي، در اين قرن در خراسان تثبيت شده و موردتوجه بوده است. شخصيتها هم مشخص هستند. ابوحفص است، احمد خضرويه، جنيد و بغداديها، عثمان حيري و حمدون قصار و امثالهم كه اقوال و داستانهاي آنها نقل ميشود و مكرراً در تذكرهها و متون بعدي بازتاب مييافته و همگي مربوط به قرن سوم هستند.
آياخراسان از نظر اجتماعي وضع و استعداد خاصي داشته كه پديدة جوانمردي در آن سرزمين آشكار و شكوفا شده است؟
جوانمردي اساساً يك مسألة اجتماعي است. شما در جوانمردي يا فتوت نسبت انسان با خدا را در مركز اصول و عقايدتان نميبينيد. جوانمردي اساسا يك نظام اخلاقي است مبتني بر اينكه شما با انسانهاي ديگر چگونه بايد رفتار بكنيد. معرفتشناسي صوفيه يا متكلّمان، اصلاً متوجه مابعدالطبيعه و خدا است كه به آن حقيقت و خالق ميگويند. در تصوف سالک ميخواهد طي طريق كند تا به خدا برسد امّا جوانمرد كسي است كه در نسبت با همسايه يا انسانهاي ديگر بايد يك اصولي را مراعات كند و جوانب اخلاقي خاصي را نگاه دارد. پس مسألة ٍEthics يا همان اخلاق مطرح است.
آيا به همين دليل است كه پيشهوران، اصناف و طبقات گوناگون، هر كدام يك فتوتنامه خاص خود را تدارك ديده و نوشتهاند؟
اينها مربوط به دورههاي بعد است و نه اين دورهاي كه ما دربارهاش سخن ميگوييم. در واقع مقداري از آن اصول اخلاقي، با آداب و شرايع و ترتيبات خاصي وارد فتوتنامهها ميشود. امّا اصولاً بحث جوانمردي، يك بحث اخلاقي است.
نقلِ شايع است كه ملامتيان گاهي رفتارهاي ضداخلاقي داشتهاند تا نزد خلق خوار شوند. آيا اينها در نسبت با آن موضع اخلاقي مستحكمي كه جوانمردان داشتهاند، تزاحم و تصادم نداشتهاند؟
ملامتيه اصلاً ضداخلاق نبودهاند و من اصلاً اين اتهام را در مورد ملامتيان قديم خراسان قبول ندارم.
آيا كنشها و رفتارهاي نامقيّد نسبت به اخلاق رايج نداشتهاند؟
خير، ابداً. اتفاقاً ملامتيه خيلي رعايت اخلاق و اصول اخلاقي را ميكردهاند و برايشان بسيار مهم بوده است. اين طور نيست كه كارهاي ضدعرف و ضداخلاق را تعمداً انجام بدهند تا مثلاً موردملامت قرار گيرند. اين تفسير به كلي نادرست است. منتها ملامتيان سرزنش و ملامت را ميپذيرفتند و فكر ميكردند كه ملامت و سرزنش يكي از شيوهها و وسايل، يا به اصطلاح تكنيكهايي است كه براي شكستن و ضعيفكردن نفس، و مبارزه با خودخواهي و خودپرستي انسان ضروري است. پس لزوماً كاري نميكردند كه سرزنش بار و ضدعقايد و اخلاقيات عموم باشد. ملامتيان ميكوشيدند ظاهري داشته باشند كه بهتر از باطنشان نباشد. سعي ميكردند باطن و نفس سالم و به دور از آلودگي داشته باشند. ولي به خلاف شرع و كارهاي ضداخلاقي به صورت تعمدي نميپرداختهاند. حداقل آنچه ما دربارة بزرگان ملامتيه نظير حمدون قصّار و عبدالله منازل و عبدالله خياط و امثالهم ميدانيم به هيچ وجه چنين چيزي نيست. آنها مردماني بافضيلت و مروج اصول اخلاقي متعالي بودهاند و به همين دليل هم نزد مردم مكرم و بزرگ بودهاند.
در دورههاي بعد چطور؟
در دورههاي بعد، وضع فرق ميكند، از قرن پنجم و ششم به بعد، هم جوانمردان و هم ملامتيان وضع ديگري دارند. آن موقع يك چيزها و كارها و بدعتهايي وارد اركان و اصول آنها ميشود كه با اصول و آرمانهاي اوليه متفاوت است. ما الآن دربارة قرن دوم و سوم صحبت ميكنيم. ملامتيه هم در قرن سوّم يك پديدة اخلاقي و اجتماعي است و خودش زمينهاي ميشود براي سير و سلوك و روانشناسي و تكامل نفس و اينها. يعني در دورههاي بعد ديگر نميتوان آن نوع ملامت راكه در قرن سوّم بوده را دوباره در صحنة اجتماع ديد. ميدانيم كه حافظ هم در قرن هشتم زياد از ملامت ياد ميكند اما اين معني در حافظ بيشتر جنبه ادبي و روانشناسي دارد تا اجتماعي. اين جنبه را هم قرن ها پيش از حافظ احمد غزالي به مفهوم ملامت داده است.
آقاي دكتر، جوانمردي به يك پديدة تاريخي اطلاق ميشود كه بيش از هزار سال تداوم و جاذبه داشته است. در دورههايي مثل قرن ششم با حكومت عباسي، اين جريان با سياست و کانون هاي قدرت پيوند خورده و با آدابي مثل شلوارپوشيدن و آب و نمكنوشيدن و امثالهم شناخته مي شود. حتي گروههاي منفور اجتماعي مثل لاتها و قدّارهبندها، با ورود به دسته جات و محافل فتوتي، براي خود آبرو و نَسَبي دست و پا ميكردند. بعدها در دورة ايلخانان و دوران حكمرانان مغول هم شكل ديگري از آن را مشاهده ميكنيم و در عصر صفوي و قاجار هم تداوم دارند. در سوريه و شمال آفريقا و به خصوص تركيه و آسياي صغير هم خيلي گسترش يافته است. اغلب مطالعات و تحقيقات، روي همين وجوه متمرکز است. اما شما از يك پديدة كهن و متفاوت سخن ميگوييد كه تفاوتهاي اساسي با اينها دارد و شايد عمدتاً اشتراك اسم و لفظ ميان اينها هست و بس. عمدهترين اختصاصات اين جوانمردي كهن كدام است؟
نكته خوبي را بيان كرديد. چيزهايي كه اصول عمده و اصلي جوانمردي در قرن سوم در خراسان بوده، اصول اخلاقي بسيار مهمي است و درست ميگوييد كه تفاوت داشته. يكي از مهم ترين مباني و پايه هاي جوانمردي «ايثار» است. اينكه شخص خودش را نبيند و يا منافع خودش را به خاطر ديگري فدا كند. اين يكي از بزرگترين چيزهايي است كه در جوانمردي مطرح بوده. در كنار اين، هيچ توقعي هم نداشته و اظهار هم نميكرده اند. اساساً اصل بر پوشش اين قضايا بوده كه به صورت پنهاني خدمت و ايثار و كمكي انجام گيرد و مطرح نشود. توقع تشكر و قدرداني يا اين كه ديگران بدانند چنين خدمت و كاري را چه كسي انجام داده را هم نداشتهاند. خوب اين مقام و مرتبة بلندي است. پس مهمترين اصل در اين زمينه ايثار بوده است. در اخلاق هم مسأله مهم همين است، زيرا هركسي براساس منافع خودش عمل ميكند و ميخواهد همه چيز را به طرف خودش بكشد و به يک معنا، بحث برسرخودخواهي است. براي مهار اين خودخواهيها، يا بايد از ابزارهاي حقوقي و قوانين استفاده كرد يا از اخلاق و نظام اخلاقي. در گذشته، مهم ترين و متعالي ترين اصولي كه مباني اخلاقي را در جوامع و ميان مردم گسترش ميداده و ضامن رعايت اخلاق بوده، جوانمردي بوده است. براساس اصل ايثار(جمله ناقص است). چون آن جامعه دگرگون شده و امروزه ديگر آن اصول اخلاقي نميتواند حاكم باشد، اخلاق جاي خودش را به حقوق داده است. از قوانين بومي تا حقوق بشر. اين منشور و اصول حقوق بشر، به آن دليل تبيين و تدوين شده كه بتواند جامعة بشري را اداره كند. يكي از اصولي كه برهمين اساس مورد توجه قرار گرفته و خيلي مهم است اين كه شما مدارا و تساهل داشته باشيد و عقيدة ديگران را محترم بشماريد. بپذيريد كه كسان ديگري با عقايد متفاوت هستند و اينها هم مثل شما حق دارند عقايد خاص خود را داشته باشند. اين را بايد محترم بشماريد. اين يكي از لوازم جامعة جديد است، به دليل آن كه جامعه دگرگون شده و اشخاص مجبورند با هم زندگي كنند و نبايد به حريم هم تجاوز كنند. خوب، اين مسأله در گذشته هم بوده است. ولي نه تحت عنوان حقوق بشر. كساني كه امروزه از حقوق بشرهاي مسلكي صحبت ميكنند، اينها بيراهه ميروند و نميدانند كه اصلاً مسأله حقوق بشر به اين شكل، درگذشته نميتوانسته وجود داشته باشد. در جوامعي مثل جامعة اسلامي، آن نوع مسائل به وسيلة اصول اخلاقي كنترل و رعايت ميشده است. براي مثال شما اگر به تفت نزديک يزد برويد، ميبينيد كه يك مسلمان و يك زرتشتي در همسايگي هم زندگي ميكنند و با هم بسيار صميمي و مهربان اند و مراوده و همكاري و نشست و برخاست دارند. باطناً با هم صميمي هستند و اين مربوط به پنجاه يا صدسال اخير هم نيست. تاريخ آن به هزار و چند صد سال برميگردد و قدمت دارد. برچه اساسي اينها به عقايد هم احترام ميگذارند و با هم صميمي و دوست هستند و هر كدام حريم خود و ديگري را هم رعايت ميكند؟ آيا براساس حقوق و قانون يا دستورات حكومتي بوده است؟ خير. اين اصول اخلاقي و جوانمردي بوده كه جلوي تعدي و تجاوز و تنگ نظري و تعصب را ميگرفته و نميگذاشته است افراد به بهانههاي مختلف به ديگران سخت بگيرند. در گذشته، كنترل خودخواهيها و زيادهخواهيها به همين طريق صورت ميگرفته و مردم را آموزش ميدادند تا مدارا كنند و به عقايد متفاوت احترام بگذارند. جوانمردي حتي فراتر از اينها بوده و فقط به مردم نميآموخته كه خودخواه نباشيد يا به ديگران احترام بگذاريد و محبت كنيد. ميگفته ايثار كنيد و در همين زمينه هم به يك حد متعالي رسيده و ايثار را به نهايت درجه رسانده و به مردم ميآموخته است. دربارة ايثار، داستاني را نقل ميكنند. ميگويند ابوالحسين نوري که يکي از مشايخ بغداد بود و اين داستان را چندين نفر نقل كردهاند و يك نقل تاريخي و بسيار عالي و آموزنده دربارة جوانمردي است. ابوالحسن نوري و دو نفر ديگر محكوم به اعدام مي شوند. دستور داده بودند اينها را بكشند. وقتي كه جلاد ميآيد گردن اينها را بزند، اول ميرود سراغ آن دو نفر. نوري جلاد را صدا ميكند و يك چيزي در گوشش ميگويد. جلاد هم ميآيد و شمشيرش را ميكشد كه نوري را بكشد. خليفه ميبيند و ميگويد دست نگه داريد و پرس و جو ميكند. جلاد ميگويد كه نوري به من گفت آنها را اول نكش، مرا اول بكش. خليفه ميپرسد چرا اين كار را كردي؟ ميگويد: ميخواستم آنها بيشتر زندگي كنند و بيشترلذت حيات را درك كنند. خوب ببينيد اين ايثار است. فرد از جان خود هم مايه ميگذاشته و هميشه به ديگران بيش از خود اهميت ميداده است. همين اصول بوده كه به جامعه، قوام و شيرازه ميداده و پيوندهاي ميان مردم را حفظ ميكرده است. اگر ما بخواهيم دنبال ارزش هاي جديد در جامع? قديم باشيم. و مثلاً درپي نمونههايي براي حقوق بشر باشيم، بايد در همين مسائل و به خصوص در حيطه اخلاق آنها را جستجو كنيم. مشابهت ميان اينها با حقوق بشر بيشتر است تا برخي مسائل ديگر. از فقه و قوانين كه نميشود خيلي توقع اين نوع مسائل را داشت. جوانمردي است كه اين پديدهها و اين نوع مسائل را پرورش و آموزش ميدهد. ارزشهاي والاي جامعة گذشته ما در اخلاقيات است. حقوق و قوانين چيز ديگري است.
مهم ترين تفاوت حقوق و قوانين با اخلاقيات را درچه چيز ميدانيد؟
در اجبار آن و اختياري بودن اين. حقوق و قوانين ميگويد اين كارها را نبايد بكني. ولي در اخلاق انجام دادن كاري مهم است. در حقوق نميگويند ديگران را بر خودت مقدم بدار يا محبت و مهرباني كن و يا گذشت را سرلوحة كارت قرار بده و يا بر عيبهاي ديگران چشم بپوش. اينها مربوط به اخلاق است. در حقوق ميگويد دزدي مكن. خشن مباش. تجاوز مكن. از اينجا مرو و امثالهم. اما در اخلاق و در نظام اخلاقي جوانمردي ميگويد كه ايثار كن. از جان خودت مايه بگذار. بدون پاداش نيكي كن و توقعي هم نداشته باش. اينها جنبههاي مثبت و زيباي اخلاق است كه الزام و اجبار در آن نقشي ندارد. يك نوع انتخاب اخلاقي و فردي است كه انسان را والايي و اعتلا مي بخشد و به زندگيش معنا و زيبايي مي دهد. جوانمردي در جستجوي اين نوع مسائل و خصائل است. اينها بوده كه حكومت داشته و جامعة ما را حفظ ميكرده و ريشه و نياي حقوق بشر كنوني بوده است.
اين اصول و ارزشهاي اخلاقي كه شما از آن سخن ميگوييد و در منابع و متون كهن و حتي متأخر هم مذكور است، علاوه بر وجوه اخلاقي و اجتماعي، داراي بار استعلايي و زيباشناسانه هم هست، يعني نوعي لذت و سرخوشي هم به جوانمردان يا حتي كساني كه اين حكايتها و اقوال را مينوشته يا ميخواندهاند، ميدهد. پرسش من اين است كه آيا مكان احياي اين اصول در دوران جديد وجود دارد و اصلاً اين نوع تلقي از اخلاقيات چقدر ميتواند دوباره به كار ما آيد؟ آيا در جامعه اي با ايده هاي مدرن ميتوانيم به آن تكيه كنيم؟
اين نوع اخلاقيات، يعني اصول جوانمردي، به كلي از بين نرفته است. بخشي از آن در خلق و خو و حتي روابط اجتماعي ما هنوز باقي مانده است. مثلاً همين مهماننوازي ايرانيها كه زبانزد است و تفاوت زيادي دارد با پذيرفتن مهمان در خارج. من نميخواهم خيلي غلو كنم. ولي همين مسأله به هر حال يك جلوهاي از آن اصول و ارزشهاي جوانمردي است. اينكه وقتي يك نفر از در خانة شما وارد ميشود، ديگر محترم است و صاحب خانه هر چه دارد ميآورد و در طبق اخلاص ميگذارد تا از مهمانپذيرايي كند. اين مسأله در اغلب كشورهاي ديگر ديده نميشود و اصلاً معني هم ندارد. موارد ديگري هم هست. هنوز ته ذهن ما، عيّاريها و گذشتها و رفتارهاي نيك پدران و درگذشتگان ما هست. تكريم بزرگان و بزرگترها و كمك به بيماران و مستمندان و كهن سالان هست. در خاطرة قومي ما هنوز آن اصول و ارزشها باقي است. ولو اينكه ما، به دلايلي، ديگر نميتوانيم با تكيه بر آن قواعد زندگي كنيم، اما اثرات آن هنوز در بسياري از ما وجود دارد. بعضي اصول اخلاقي هم هست كه به دليل تحولات و تغييرات اجتماعي وارد قوانين ما شده است. بالاخره زندگي ما تغيير كرده و جامعة امروز يك جامعة صنعتي جديد است. بعضيها با لجاجت ميخواهند منكر اين تجدد بشوند. شما در بيرون، تمام لوازم اين زندگي جديد را ميبينيد و اين يك واقعيت است كه مقتضيات خاص خود را دارد. در چنين جامعهاي، براي جلوگيري از تجاوزها،بيرحميها، دستاندازي به ديگران، جلوگيري از شقاوتها و آن انگيزههاي حيواني و خودخواهيهايي كه در اشخاص هست و حتي گاهي بدتر از حيوانات ـ بل هم اضلّ ـ ، براي جلوگيري و كنترل اينها، يك مقدار از اخلاقيات جامعه به قوانين منتقل شده است. اين مسأله مختص به جامعه ما نيست و يك جنبه جهاني و بينالمللي يافته است. طبعا حقوق بشر هم منحصر به يك فرقه و گروه و جامعه خاص نيست. مربوط به همه آحاد و جوامع است. الآن يکي از خطرناكترين چيزها اين است كه آدم در يك جامعه جديد زندگي كند ولي حقوق بشر را رعايت نكند. اين ناجوانمردانهترين كاري است كه يك انسان ممكن است بخواهد انجام بدهد. براي اين كه لازمه كنترل اين خودخواهيها و افزونطلبيها و حماقتها و بي رحمي هاي بشر دو پا همين قوانين است. بنابراين بخشي از اخلاقيات و اصول انسانياي كه در گذشته، مكتب جوانمردي و امثال آن عهدهدار آن بوده است، امروزه در قوانين منظور شده و قانون متكفل آن است. اما كاري که ما در رابطه با اين حق ميراث ها و ارزش هاي فرهنگي خود ميتوانيم بكنيم، اين است كه اينها را يادآوري كنيم و نگذاريم اين ارزشهاي اخلاقي و اين زيباييهاي اجتماعي از ياد برود. زيبايي جوانمردي در همان وجه اخلاقي است كه گفتيم. در اعمال جوانمردانه است و در رفتار آن مسلماني كه در يزد با همسايه زرتشتياش مثل برادر رفتار ميكند و در سلام كردن پيشقدم ميشود يا وقتي آش نذري ميپزد، اول به خانه او پيشکش ميبرد. در اين ها ميتوان جلوههاي جوانمردي را ديد و احيا كرد. اينها را ميبايد گسترش داد و يادآوري كرد تا تقويت شود.
در عرصه پژوهشهاي آكادميك و تحقيق متون يا احياي منابع تاريخي چقدر كار شده و به نظر شما در اين موضوع چه كارهايي بر زمين مانده يا لازم است كه انجام شود؟
الآن اطلاعات ما درباره تاريخ جوانمردي و ارزشها و تعاريف و مسائل آن خيلي بيشتر شده است. در طي پنجاه شصت سال اخير، كارهاي زيادي انجام شده و براي مثال همين رساله سلمي كه يكي از قديميترين كارهايي بوده كه انجام گرفته است. اين رساله به صورت خيلي ناقصي ـگمانم توسط تشنر در اوايل قرن بيستمـ منتشر شده و در دسترس بود. اما هم اکنون اين اثر به صورت کامل تصحيح شده و مورد تحقيق قرار گرفته، البته رسائل ديگري هم هست و بايد همه متون كهن از قرن دوم و سوم و چهارم تا زمان صفويه حتي قاجاريه تصحيح انتقادي بشود و در دسترس قرار بگيرد. آثار خارجيها و فرنگيها هم بايد ترجمه شود چون آنها هم در اين زمينهها كار كردهاند. اما خود ما بايد اهميت اين موضوع را درك كنيم و به عنوان يك موضوع ريشهدار و ملي به اين مسائل بپردازيم و ميراث گذشته را زنده نگه داريم كنيم. هنوز هم چيزهاي زيادي در آثار صوفيه، اعم از دستينهها و كتب چاپ شده، درباره جوانمردي و فتوّت هست. کتاب هايي كه صراف و محمد جعفر محجوب و ديگران جمع كرده و چاپ كرده اند مهم است. اما همچنان رساله سلمي و قابوسنامه و فصلي از رساله قشيريه قديمترين منابع مستند درباره جوانمردي است.
فارسي بودن قابوسنامه و آوردن فصلي خاص درباره جوانمردي خيلي جالب توجه است….
بله، خيلي مهم است. و جالبتر اين كه عنصرالمعالي، بحث درباره تصوف را، ذيل عنوان و مبحث جوانمردي آورده است. در فصل مربوط به جوانمردي درباره تصوف و اصول آن بحث ميكند. به هر حال دربار? سدههاي نخستين كمتر كار شده و غربيها هم اگر كار كردهاند، عمدتاً به همان دورههاي مربوط به فتوت خليفه ناصر و آن مسائل ميپرداختهاند. اينها با آن دورهاي كه موضوع بحث ماست تفاوت دارد. همان طور كه گفتم، جوانمردي در قرن دوم تا چهارم، هنوز يك نظام و اصول اخلاقي است و نهادينه نشده و تشكيلات اجتماعي و رسمي و دولتي نيست. در آن دوره، مثلاً در رساله قشيريه، هنوز به جوانمردي به عنوان يك مجموعه اخلاقي مينگرد و توضيح ميدهد. اما بعداً كه رسائل اصناف و امثالهم را ميبينيم، اين جريانات و گروه ها سازماندهي شده و مسائل جوانمردي را با تشكيلات اقتصادي و سپس با قدرت سياسي يا برخي نهادهاي ديني پيوند ميدادهاند. جوانمردان با اصول خاص و زيباي اخلاقي خود در ميان گروههاي مختلف منتشر و پراكنده بودهاند. مثلاً ما عيّاراني داريم كه جوانمرد بودهاند، يا صوفيان جوانمرد داريم. ولي همه صوفيه اين گونه نبودهاند و به عنوان جوانمرد شناخته نميشدند.
يك مميزه ديگر در جوانمردان اوليه، نسبت به ادوار بعد، حضور زنان بوده كه اين را در ميان صوفيه متقدم و كهن هم ميبينيم، ولي بعداً محو و حذف ميشود و انگار يك صفت منفي است و به انكار آن برميخيزند تا جايي كه ديگر اثري از آن نيست و به ندرت در منابع كلاسيك ديده ميشود.
كاملاً درست است. يكي از خصوصيات جوانمردان، احترامي بوده كه به زنان مي گذاشتند. در آن قرون اوليه زنان را بزرگ ميداشتند و در مقابل آنها رعايت همه گونه حرمت را ميكردهاند. اين هم دستاورد ديگري است كه ما ميتوانيم در جهان و جامعه جديد يادآوري كنيم. جوانمردان فقط مردان نبودهاند. زنان جوانمرد هم داشتهايم و اينها هم در فتوت و رعايت اصول اخلاقي و ايثار، شاخص و زبانزد بودهاند.
مثالي در اين زمينه در خاطر داريد؟
بله. همسر احمد خضرويه؛ يك وقتي ابوحفص حدّاد يا يكي از بزرگان ملامتيه نيشابور وقتي ميخواهد بيايد به بلخ و مهمان خضرويه بشود، احمد به زنش ميگويد كه خوب ما چگونه پذيرايي كنيم. من گفتهام دو تا گاو و مثلاً چند تا گوسفند بكشند تا مهمانان و همه مردم را اطعام كنيم. زن احمد سخني به اين مضمون ميگويد كه نه، بايد دو تا خر هم بكشيم. ميپرسد خر ديگر چرا؟ ميگويد آخر سگهاي محله هم بايد در اين جشن شركت كنند. مهماني است. همه بايد اطعام شوند و سگها هم بايد نصيبي ببرند. اين داستان معروف است و نشان ميدهد كه هم خود زنان، جوانمرد و رعايتكننده اصول اخلاقي بودهاند و هم مردان خيلي رعايت احترام و نظر زنان را ميكردهاند.
چرا بعدها اين رويه و رفتار گسترش پيدا نكرده و بلكه به ضد خود بدل شد و اصلاً زنان حذف و بلكه تحقير و توهين شدند و به يک معنا، ما در متون صوفيه با يك فرهنگ گسترده مردسالار و ضد زن رو به رو ميشويم؟
به نظر من، يك مقداري از اين حالت زن ستيزي و رفتارهاي ضدزن كه متضمن تحقير و توهين نسبت به زنان است، بيشتر از قرن هفتم و همان حدود آغاز ميشود. اين مسأله و اين روحيه، عمدتاً در غرب ايران و آسياي صغير و شمال آفريقا بيشتر رواج دارد و به علت ضعيف شدن اصول اوليه جوانمردي و كاهش تأثير آن در اين دوره، رواج بيشتري پيدا ميكند. اين را شما در تصوف هم ميبينيد كه حذف و تحقير زن چه دامنهاي پيدا ميكند. حتي بزرگاني همچون مولوي و شمس تبريزي اين حالت تحقير زنان و ناديده گرفتن آنها را دارند. ولي سلمي اين طور نيست. هنوز آن اصول پايه جوانمردي وجود داشته و لذا در مكتوبات سلمي، شما وصف زنان عابد و صفات و سجاياي آنها را ميبينيد. عطار هم همين طور است چون آن اصول در خراسان همچنان تداوم داشته و زنده بوده است، لذا در عطار هم اين خصيصه را نميبينيد. ولي در آسياي صغير به دليل كمرنگ شدن آن اصول اوليه جوانمردي يا دلايل ديگر، تكريم زنان كم شده يا اصلاً نيست و يا برعكس، خيلي نوشتهها و رفتارهاي تحقيركننده و زن ستيزانه ديده ميشود. در قرن سوم در خراسان، زنان همپاي مردان بودند و حضور داشتند. بسيار با احترام از آنها ياد ميشد و همه جا حضور داشتند. اين يكي از خصوصيات جوانمردي كهن خراسان است.
آيا جوانمردي، ايدهاي بود كه بتواند از طريق آسياي صغير ـ مثلاً از قرن ششم و هفتم به بعد ـ در اروپا هم تأثير گذارد؟
چه نوع تأثيري منظور شما است؟
مثلاً شواليهگري كه بعضي معتقدند تحت تأثير فتوت شكل گرفته.
در اين زمينهها بايد ادله و اسناد قوي وجود داشته باشد تا اين نوع روابط و تأثيرها تأييد شود. در واقع، شواهد قابل اعتماد را بايد ديد. وقتي ما از تأثير ابنسينا در غرب سخن ميگوييم؛ ترجمه لاتين كتابهاي او را ميشناسيم و اين دليل وجود دارد. در مورد فتوت و مسائلي نظير آن، بايد ديد كه اين تأثير و تأثرها، اگر بوده، چه صورتي داشته و از كدام مسيرها امكان پذير بوده است. علاوه بر اين، در مورد قرون وسطا بايد توجه داشته باشيد كه جامعه به آن صورتي كه ما فكر ميكنيم منفك و مرزبندي شده نبوده است. ارتباط ميان جوامع خيلي نزديكتر بوده است. اين را وولفسون ميگويد. چنين نبوده كه مثلاً اروپا يك نوع علم و كلام براي خودش داشته و جهان اسلام يكي ديگر. يك كلام بوده است. نزد مسيحيها رنگ مسيحي داشته و نزد مسلمانها رنگ اسلامي. فلسفه قرون وسطا هم همينطور است. يك فلسفه بيشتر نبوده. در بين مسلمانان و مسيحيان و يهوديان، مسائل مشتركي مطرح بوده است. ادبيات هم همينوضع را داشته است و بالطبع بعضي از ارزشهاي اجتماعي هم همينطور بوده، البته بايد اين را هم گفت كه بعضي تمدنهاي بزرگ بودهاند كه بر روي بقيه بيشتر تأثير ميگذاشتند.
آيا خراسان در قرون اوليه، يكي از همين تمدنها بوده يا آن را جزئي از يك تمدن بزرگتر و زائده آن ميدانيد؟
خراسان، واقعاً به تنهايي دريايي بوده است. من بر اين باورم که خراسان تمدني مبتني بر يك فرهنگ عظيم و پويا بوده است. چنين نبايد پنداشت كه مثلا براساس چند خبر و قصه كه بعضي مورخان و نويسندگان قرون هفتم و ششم ساختهاند، اين فرهنگ و تمدن و نهضت اخلاقي، يك دفعه ظاهر شده است. نه اصلاً صحيح نيست و منطقي هم نيست. ايران به هر حال وقتي به اسلام ميگرايد، حامل تمدن و فرهنگ وسيع و بزرگي بوده كه بخش عظيمي از آن در خراسان مجدداً بازيابي ميشود. جوانمردي يكي از جلوههاي اين تمدن بوده و ميبينيم كه چطور از همين قرن سوّم شروع ميكند به اثرگذاري در جوانب مختلف تمدن اسلامي، تا جايي كه خلفاي عباسي هم براي اينكه وجاهت پيدا كنند خود را جوانمرد ميخواندند و استفاده سياسي ميكردند.
تحكيم جايگاه زبان فارسي را هم ميتوانيم به عنوان يكي ديگر از ويژگيهاي مهم جوانمردي خراسان و فرهنگ اين خطه در قرون اوليه و پس از آن قلمداد كنيم.
بله، اين مسأله در خراسان بزرگ، نشان ميدهد كه زبان فارسي چه استحكام و قدرتي داشته است. من همين جا به يك نكتهاي اشاره كنم و آن در مورد فردوسي و شاهنامه است. معمولاً ميگويند كه فردوسي باعث شد زبان فارسي حفظ و احيا بشود و اگر او و اثر عظيم شاهنامه نبود، اين زبان از بين ميرفت. كسي منكر عظمت شاهنامه و نبوغ و هنر و تأثير فردوسي نيست، ولي اين توهين به زبان فارسي است. برخي اين طور فكر ميكنند. اما اصلاً چنين نبوده و زبان فارسي يك ظرفيت عظيمي در خراسان داشته و در شهرها و بلاد ديگر هم همينطور است. زبان فارسي خودش را حفظ كرده بود كه فردوسي توانست از آن براي سرايش شاهنامه بهره بگيرد. فردوسي چشمهاي از اين رود خروشان و درياي پرآب بود. شما ببينيد چقدر كتابهاي مختلف قبل از فردوسي به زبان فارسي نوشته شد. چقدر شعر سروده شد. اتفاقاً زبان فارسي اول از راه دين وارد شد. از راه دين خودش را نشان داد و توجيه كرد كه يك زبان مقدس است. با اين دلايل، نبايد يك فرهنگ، زبان و تمدن بزرگ را به دو سه مورد يا مسأله يا روايت محدود كرد. فردوسي و شاهنامه، صد سال پس از مرگ فردوسي جاي خود را باز كرد و به تدريج شناخته شد. همه آثار بزرگ ما همين طور بوده است. مثنوي هم صد و اندي سال طول كشيد تا شناخته شود و در ميان اهل عرفان در شهرهاي مختلف خوانده شود. به همين دليل، پيوندها و فرهنگ و سرمايههاي بزرگي كه از نظر معنوي و اخلاقي در خراسان بوده، سبب شده تا ما با يك تمدن بزرگ و كمنظير روبرو باشيم. ما هنوز ظرفيتها و عظمت خراسان را كشف نكردهايم، چه در روي زمين و چه زيرزمين. اصول اخلاقي و فرهنگ و حتي موسيقي و هنر و شعر ايران نيز به به اين خطه برميگردد. تفكر فلسفي و كلامي ما هم به آنجا برميگردد و ريشه در خراسان دارد. اين اصول و دانشها و فرهنگ، ادامه يك فرهنگ و تمدن عظيم بوده است. ما به خيلي از منابع و مدارك اوليه دسترسي نداريم، ولي ميبينيم كه در قرون سوم و چهارم و پنجم، يك چيزهايي ظهور ميكند كه بيش از پيش نشانگر عظمت اين سرزمين است. در مورد ريشههاي آن در قرن اول و قبل از اسلام ممكن است كم بدانيم يا چيزي ندانيم، امّا هيچ يك از اينها از عظمت و شكوه آن كم نميكند. اين خراسان است و زبان فارسي و فرهنگ ايراني كه به صور مختلف جلوهگري ميكند و چيزهاي تازهاي براي ما خلق ميكند و در اختيارمان قرار ميدهد. من معتقدم ما هنوز ايران را به درستي نميشناسيم.
استاد، شما در ابتداي صحبتهايتان به برخي شخصيتهاي كمشناخته تصوف و جوانمردي اشاره كرديد. از جمله به نوح جوانمرد. در مورد او ميتوانيد توضيح بفرماييد.
من در مقالههايي در اين مورد توضيح دادهام كه ابتدا در مجله معارف و بعداً در كتابم منتشر شده و اين ماحصل آن است:«اين نوح نيشابوري نه صوفي بود و نه اهل ملامت و نه زاهد و عالم و به همين جهت جز نام نوح، چيزي از او براي ما نمانده است. نه پدر و جدّش شناخته شدهاند و نه تاريخ تولد و وفاتش. قشيري كه تاكنون قديمترين منبعي بوده كه از او ذكري كرده است او را نوح عيار خوانده».3 در كشف المحجوب هجويري و كشفالاسرار ميبدي و رساله قشيريه هم به اين نوح عيار اشاره شده است. اما اين نوح عيّار، يكي از همان جوانمردانِ راستين و برجسته خراسان بوده كه به زبان فارسي اين نظام اخلاقي، يعني جوانمردي را تبيين و توضيح ميكرده و در عمل، خودش نمونهاي از آن بوده است. نوح عيار، در يك جا واژه «جُوامردي»را كه همان گويش خراساني جوانمردي است براساس حروف آن توضيح داده كه در آثار عربي هم همان توضيح فارسي آمده است. زبان نوح و مشايخ صوفيه و بزرگان ملامتي خراسان فارسي بوده و لذا نوح نه براساس حروف فتوت، بلكه بر مبناي حروف کلمه جُوامردي به توضيح اين مفهوم پرداخته است. تداول واژه فتوّت، از طريق متون عربي، بعدها بيشتر صورت ميگيرد و به نظر ميرسد در ابتدا لفظ فارسي جوانمردي يا جوامردي بيشتر متداول بوده است. در برداشتي كه نوح از معاني يا اسرار حروف «جُوامردي» كرده است، او سرّ هريك از حروف را با يك واژه عربي بيان كرده ـ جود، وفا، امانت، مروت ، رحمت ـ امّا اصل كلمه فارسي است4 و اين نشانه قدمت و تداول اين واژه در قرون دوم و سوم است.
پاورقيها:
1ـ اين قسمت را دكتر پورجوادي از كتاب پژوهشهاي عرفاني ـ جستجوهاي كهن، نشر ني، چاپ اول 1385، صفحات 38 تا 40 نقل كردند. // 2ـ اشاره به ديدار ابوحفص حدّاد با مشايخ بغداد در آن شهر است كه سلمي در طبقات الصوفيه (تصحيح شربنيه، جلد3، چاپ قاهره 1406 هجريقمري) صفحات 117 و 118، و هجويري در كشفالمحجوب، تصحيح ژوكوفسكي، افست تهران 1370 خورشيدي، صفحات 75 و 76 نقل كرده است. // 3ـ پژوهشهاي عرفاني، ص 108. // 4ـ براي توضيح و تفصيل مطلب رجوع كنيد به همان مأخذ، ص 109 به بعد.
