سیدحسین امامی
آکادمی مطالعات ایرانی لندن (LAIS)
در جریان جهان امروز، تحولی در معنای علم پدید آمد و كمكم علم مقید كه science بود به علم مطلق تبدیل شده است. علم مطلق كه علم مبدا و معاد و علم مبادی و نفس و آخرت و… را شامل میشد كمكم حذف شد و علوم دیگر علم مطلق شد.
***
نگرش جدایی دین از سایر حوزههای به اصطلاح دنیوی از چه زمانی و در كجا ایجاد شد؟ آیا این تفكر منحصر به غرب جدید است یا در دورههای پیشین چنین تلقیای وجود داشت؟
قبل از دوره رنسانس در غرب نوعی انقطاع و گسستگی از دنیا (رهبانیت) وجود داشت، اما ناگهان در دوره رنسانس تحولی ایجاد شد و مردم به یكباره این نگرش را رها كردند. منشا آن در چند عامل است كه یكی از مهمترین آنها جدا شدن دین از دنیاست. به طور كلی برای نخستین بار انقطاع دین از دنیا در غرب و در دوره رنسانس اتفاق افتاد و راه دین از دنیا جدا شد، همان چیزی كه ما از آن به سكولاریزم تعبیر میكنیم؛ سكولاریزم در واقع یعنی دنیوی شدن.در اواخر قرون وسطی گرایشهایی در مسیحیت به وجود آمد كه این فرآیند جدایی دین از دنیا را تسریع كرد. بعضیها پیدایش تفكر ابن رشدی لاتینی را در این امر موثر میدانند، چون ابن رشدیان لاتین قائل به نظریه حقیقت مضاعف بودند، یعنی معتقد بودند دو نوع حقیقت موازی هم وجود دارد كه هیچ ربطی به یكدیگر ندارند، یكی حقیقت دین و دیگری حقیقت فلسفه كه اینها موازی و مستقل از یكدیگر هستند پس این دو حقیقت میتواند مستقل از یكدیگر وجود داشته باشد، بنابراین ممكن است امری در دین حقیقت باشد و در حكمت وجود نداشته باشد یا برعكس.
این نظریه حقیقت مضاعف كه به وسیله ابن رشدیان لاتین مطرح شد انگیزهای برای جداسازی دین و دنیا شد، چون آنها حقیقت را دو چیز كاملا مستقل میدانستند كه هر یك میتواند بدون دیگری وجود داشته باشد، این عوامل باعث شد كه حقیقت فلسفی مستقل از حقیقت دینی در دوره جدید وجود پیدا كند. به هر حال به طور كلی علوم از حكمت و دین جدا شد و راه مستقلی پیمود و مادی و صرفا دنیوی شد و چون علوم صرفا جنبه مادی پیدا كرد نظریه توسعه كه مراد از آن همان توسعه مادی است مطرح شد، در نتیجه فلسفههای جدید هم راه را باز كردند و باعث ایجاد مفهوم توسعه و پیشرفت شدند.
مساله دوم پیدایش علوم جدید است، یعنی ما در دوره جدید آنچه را كه واقعا به وضوح میبینیم پیدایش علوم جدید است. آنچه كه ما به آن science میگوییم. با علوم طبیعی كه در قرون وسطی یا در دامن اسلام وجود داشت كاملا فرق دارد.
چه فرقی داشت، یعنی در واقع خصوصیات این علم چیست كه باعث میشود با علوم طبیعی كه در قرون وسطی یا در دامن اسلام وجود داشت كاملا تفاوت داشته باشد؟
اول اینكه علم جدید استقلال خود را از علم الهی اعلام كرد؛ در تاریخ تفكر و فلسفه همواره با علوم ارتباط داشتند، علم الهی با دانش ریاضی با دانش طبیعی و… مراتب یك علم بودند، همه درجات و مراتب و مراحل مختلف یك علم واحدی به شمار میرفتند. در دیدگاه ارسطو علوم انواعی دارد كه شامل علم الهی، علم طبیعی و علم ریاضی است كه اینها لازم و ملزوم یكدیگر هستند. در واقع اینجا علم مشترك لفظی نیست، بلكه مشترك معنوی است و مراتبی دارد و عالیترین علم، علمی است كه موضوعاش حقایق الهی باشد، الهیات بالاترین علم است البته علوم طبیعی هم علم هستند و با الهیات وحدتی را تشكیل میدهند. در دوره جدید وقتی كه علم به معنای جدید مطرح شد، بزرگانی ظهور كردند كه به آنها پدران علم جدید میگویند امثال كوپرنیك، گالیله، كپلر و مخصوصا دكارت كه میتوان این دانشمندان را به 2 دسته تقسیم كرد؛ یك گروه مانند گالیله. گالیله حكیم و فیلسوف نبود، اما عالم بود، كپلر هم عالم علم الهی مثل ابن سینا و ارسطو نبود، ارسطو و ابن سینا هم عالم علم الهی و هم عالم علوم زمان خود بودند، بنابراین پیوندی میان علوم در نزد آنها وجود داشت. این دانشمندان علم جدید، علوم جدید را تاسیس كردند، اما نتوانستند این علم را با علم الهی پیوند دهند، یعنی عالم علم الهی نبودند یا كسانی بودند مثل دكارت. دكارت هم پدر فلسفه جدید و هم پدر علم جدید است، اما نتوانست پیوندی میان این دو به وجود بیاورد برعكس فاصله میان این دو را زیاد كرد، دكارت قائل به دو جوهر مستقل بود، یكی جسمانی و مادی كه دارای صفت كمیت محض است و دیگری نفس كه دارای صفت آگاهی است و این دو جوهر تباین كامل دارند.
دكارت نتوانست پیوندی میان این دو جوهری كه با هم متباین هستند به وجود آورد، در نتیجه باعث شد كه این دو با هم فاصله بگیرند. از طرفی دكارت به نحوی استقلال كامل از این دو جوهر را اعلام كرد، یعنی به تباین این دو قائل شد و از طرفی دیگر نتوانست نسبتی بین این دو برقرار كند. بنابراین این دو جوهر مادی و غیرمادی در دو حوزه كاملا مستقل قرار گرفت كه استقلال خود را از هم اعلام كردند. علاوه بر این، دكارت قائل بود كه جوهر جسم فقط كمیت مطلق است و بنابراین عالم كمیت مادی محض است یعنی صفتی جز كمیت ندارد و در نتیجه علوم طبیعی به علوم مادی و كمی محض مبدل شد.
نگاه دكارتی چه اثرات و نتایجی را به همراه داشت؟
مستحضرید كه عالم، هزاران صفت دارد، اما دكارت برای عالم هیچ صفتی جز صفت كمیت مادی قائل نبود و صفات مادی هم در واقع تعینات كمیت (ماده) هستند، حتی دكارت برای حیوانات هم قائل به نفس نبود و معتقد بود آنها مانند ماشین، یعنی مادی محض هستند. او معتقد بود كه هیچ موجودی غیر از انسان دارای نفس نیست و مادی محض و خودكار است، بنابراین تصویری كه از این عالم ارائه كرد تصویر مادی محض است از طرفی دیگر ارتباط عالم با خداوند مبهم است، مثل اینكه خداوند عالم را مانند یك ساعتی كوك كرده كه كار میكند؛ نه غایتی دارد و نه حقیقتی غیرمادی وجود دارد، اما وقتی در نظریات دیگر دانشمندان و فلاسفهای كه دید الهی كه درباره عالم داشتند، مثلا در نظرات افلاطون، ارسطو، ابنسینا و ملاصدرا و حكمای گذشته تامل میكنیم، میبینیم وقتی عالم را توجیه میكنند، عالم سراسر الهی است یعنی در تبیین آنها برای شما مثل روز روشن میشود كه عالم یك اصل الهی دارد. شما همین كه قائل به یكی از این نظریات شوید و مثلا بگویید عالم مخلوق است، یعنی اینكه عالم خالق و فاعلی دارد یا این كه عالم ممكنالوجود است و هر كمالی كه دارد از واجب دارد؛ این در فلسفه به معنای اعتقاد نیست بلكه اصل فلسفی و حكمی است، اینكه عالم در اصل الهی است، وقتی كه شما آثار هر یك از این حكما را میخوانید الهی بودن عالم روشن میشود.
فلسفه جدید چگونه به جدایی حكمت و دین از علم كمك كرد؟
به طور كلی اگر تاریخ فلسفه جدید را نگاه كنید سیر آن به طرف استقلال عالم و آدم است، اما فلسفه قدیم چنین نیست، مثلا آثار ابنسینا را ببینید كه درباره عالم چه میگوید؟ او میگوید عالم واجبالوجود نیست، بلكه ممكنالوجود است یعنی فرقی است میان اصل و فرع. این مساله خیلی مهم است یعنی فرقی میان حق و عالم وجود دارد، ممكن بودن عالم یعنی اینكه عالم هیچ اقتضایی ندارد، اقتضای وجود، عدم و كمال ندارد، یعنی قابل صرف است و هر چه دارد از خداوند دارد، بنابراین با یك كلمه ابنسینا جایگاه عالم یعنی غیر حق را مشخص میكند، عالم واجب نیست یا به زبان وحیانی سخن بگوییم خداوند خالق است و عالم مخلوق. وقتی كه عالم را مخلوق در نظر بگیریم، خالق و مخلوق اینجا خیلی معنا دارد. همه ادیان عالم را قائم به ذات نمیبینند، بلكه آن را مخلوق میدانند، عالم هر كمالی كه دارد از غیر است.
امروز بیشتر متفكران جدید عالم را قائم به ذات میبینند و نزدیك است انسان هم ادعای الوهیت كند و مانند فرعون كوس اناالحق بزند. چون روح انسان الهی است به مصداق «نَفَخْتُ فِیهِ مِن رُّوحِی» در انسان یك جنبه الوهیت وجود دارد، اما گاهی انسان مبدا خود را فراموش میكند و ادعای الوهیت میكند. این امر در انسان خیلی قوی است چون اصل او الهی است و روحی الهی دارد. روح ما همه صفات الهی را دارد. انسانی كه مومن و حكیم است میداند اینها از خودش نیست، بلكه از غیر به او داده شده است این اصل در همه ادیان و حكمتها وجود دارد، در این جهانبینی، انسان میداند كه همه چیز از حق است و این دید در دنیای جدید تا حد زیادی از بین رفته است.
برای پیدایش چنین دیدی بالاخره افراد باید به آگاهی برسند، بدون آگاهی و با زور و جبر نمیتوان این تحول را ایجاد كرد. با قوه قهریه اصلا چنین كاری امكان ندارد و این وضعیت بدتر میشود، مگر اینكه تحول یا تغییری درونی یا یك نوع آگاهی حقیقی در انسان ایجاد شود، همان كاری كه پیامبران میكردند. بنابراین اگر كاری باید انجام شود ما باید مطمئن باشیم و چیزی عنوان كنیم كه خودش حق است كه اگر حق نباشد و باطل باشد اصلا كاربرد ندارد یا گذراست، باید مطابق نفسالامر و حقایق باشد مثل كاری كه پیامبران انجام دادند. ببینید كه حضرت مسیح(ع) و پیامبر اسلام(ص) چه كار كردند. پیامبر(ص) به مردم یك بینش الهی داد كه مبتنی بر حقایق وجود از شناخت نفس و شناخت مبدا هستی و شناخت عالم بود. مردم به حضور خداوند در همه جا و مقدس بودن همه چیز معتقد شدند و توحید و علم حقیقی پیدا كردند. آگاهی مبتنی بر یك حكمت بسیار عمیق الهی به وجود آمد و دیگر كار خود را انجام داد، اگر این كار انجام شود دیگر نیازی به چیزهای دیگر نیست.
آگاهی الهی چگونه آگاهیای است؟
انسان همان آگاهی اوست. آگاهی الهی شناختن هر چیز با توجه به اصل الهی آن است، انسان باید به حقایق توجه داشته باشد و سود و نفع در درجه دوم اهمیت باشد. حقایق یعنی اینكه عالم چیست؟ اصل عالم چیست؟ از كجا آمده است؟ به كجا میرود؟ نسبت او با مبدا هستی چیست؟ چرا هست؟ و به پرسشهای حقیقی عالم پاسخ داده شود نه اینكه این سوالات اساسی را نادیده بگیرد. امروزه چون این مباحث جزو مسائل متافیزیكی است و متافیزیك را عبث میدانند اصلا وارد این مباحث نمیشوند، غالب فلاسفه غربی قضایای متافیزیكی را بیمعنا میدانند.
نكته دیگری كه باید به آن توجه داشت این است كه Science یك معنای بسیار محدود از علم است كه بعدا مطلق شده است. چیزی كه نمیپذیرم این است كه Science علم مطلق است، در حالی كه نوعی علم زمینی است و جریان Scientism كه به وجود آمده، علمی غیر از خود را قبول ندارد. علوم فیزیكی به علم مطلق تبدیل شده است، در حالیكه علوم دیگری هم وجود دارد. اگر علم به معنای واقعی خود برسد، مانند آن چیزی كه قدما داشتند مساله حل میشود. این علوم ما را از یك جهل نسبی نجات میدهد نه از جهل مطلق.ما علم مقید و علم مطلق داریم این علم، علم مقید است یعنی درباره وجود مقید است، یعنی علمی كه درباره وجود مقید و دنیوی است، جهل به آن هم جهل مقید است، بیشتر قدما جهل مطلق نداشتند یعنی جهل به وجود مطلق یعنی حضرت حق و مبادی وجود نداشتند، یعنی در واقع از آن بیگانه نبودند، اما امروزه برعكس شده است.
در جریان جهان امروز، تحولی در معنای علم پدید آمد و كمكم علم مقید كه science بود به علم مطلق تبدیل شده است. علم مطلق كه علم مبدا و معاد و علم مبادی و نفس و آخرت و… را شامل میشد كمكم حذف شد و علوم دیگر علم مطلق شد.
ایدئولوژیهای غربی كه بشر برای سعادت ساخته بخصوص بعد از دوره روشنگری، اینها همه تعبیر شما از علم مقید استخراج میشود؟
بله! اینها مبتنی بر علم مقید است، علم مقید یعنی تاكید بر وجود مقید. علم و وجود همانند دو طرف یك سكه هستند، ادراك، مدرِك و مدرَك با هم ربط دارند، علم و وجود به هم تنیده شده است. مثل دو روی یك سكه.
مُدرَك و مُدرِك با هم یك چیز هستند، بنابراین اگر وجود با علم مرتبط باشد و موجود مقید باشد فقط به علم مقید مرتبط میشود، وجود مقید همین عالم است و علم جدید از این حد فراتر نمیرود و در نتیجه آن علم مطلق كه در حكمت الهی و در ادیان مطرح است نمیتواند موضوع علوم جدید قرار گیرد.
در قدیم این علوم جدید را نداشتند، ولی از آن علم الهی هم بیبهره نبودند. حتی انسان عادی هم از این علم بیگانه نبود و لااقل به آن اعتقاد داشت و عالم را طوری تفسیر میكردند كه هماكنون حضور الهی دارد.
آن اتفاقی كه در دوره جدید افتاده این است كه همه چیز دگرگون شده است، این دگرگونی در جهانبینی انسان تغییر ایجاد كرده است. علم مقید جای علم مطلق را گرفته و علم مطلق مورد انكار واقع شده است از سوی دیگر در نزد قدما علم موجب كمال نفس و علم مطلق موجب فلاح و رستگاری انسان است. از نظر اهل دیانت و حكمت علم نجاتبخش است، اما علم امروز به معنای تصرف و تسخیر طبیعت است، تصرف عالم است ولی نه برای نجات انسان بلكه صرفا برای تدبیر امور معاش او به كار میآید، اما علم در تصور قدما برای بشر نجات میآورد و انسان را به رستگاری میرساند و علم در نظر آنان چون نور الهی بود كه اشراق آن قلب را منور میساخت و علم غذای روح تلقی میشد. همان طور كه بدن ما با غذا هستی پیدا میكند، نفس هم به علم وجود پیدا میكند .این یك تمثیل نیست و یك واقعیت است. وقتی كه علم بالقوه بالفعل میشود، وجود انسان فعلیت مییابد و به كمال میرسد. این یك اصل پذیرفته شده در نزد قدماست كه امروزه فراموش شده است. علم امروز برای تصرف در عالم است نه برای تكمیل نفس.
انسان مساوی با تمامی حقایق وجود است، به اندازهای كه علم پیدا میكند به كمال میرسد، بنابراین كسی مانند ارسطو در اول كتاب مابعدالطبیعه گفته است كه «انسان فقط همان است كه میداند و دیگر هیچ»، انسان به همان اندازه كه علم دارد وجود او فعلیت پیدا كرده، موجب كمال نفس و بینش الهی میشود.
انسان موجودی است كه به تعبیر قرآنی میان اعلاء علیین و اسفلالسافلین سرگردان است، یعنی از بالاترین مرتبه تا پایینترین مرتبه حضور دارد، اما انسانی كه خود را از درجات بالا محروم میكند حتی اگر تمام دنیا را كسب كرده باشد، چیزی را به دست نیاورده است. اگر به این آگاهی دست پیدا نكردیم و مراتب وجود را به درستی نشناختیم و ندانستیم كه عالم از خداوند است یا ارتباط ما با خداوند چیست راه به جایی نبردهایم. عرفان و حكمت الهی میتواند ما را در این امر كمك كند، اما اگر انسان علم را فقط به Science محدود كند راهی جز نابودی او ندارد.
اگر تاكید شود این علم مقید باید جای خود را به علم مطلق بدهد و فراگیر شود، منتقدان میگویند كه در طول تاریخ همه جوامع همواره اینگونه بودند، یعنی اكثریت مردم، علم مطلق نداشتند، مثلا از نظریه غفلت غزالی استفاده میكنند یا تمثیل حمام مولوی. این نگاه شما چه جوابی به آنها دارد؟
خیر! عموم مردم اجمالا علم مطلق داشتند یا حداقل از آن دور نبودند و لااقل منكر نبودند، ایمان یعنی به اینها اعتقاد داشتن. معجزه وحی این است كه دید همه مومنان به وحی را متحول میكند و به درجات ایمان به آنها شعور الهی میبخشد. وحی غیر از فلسفه است، فلسفه برای خواص است همه نمیتوانند فیلسوف شوند، اما وحی یك خوان گسترده است كه برای همه گسترده شده و هر كسی به اندازه و ظرفیت خود (عوام عوام تا خواص خواص) از آن بهرهمند میشود و باز تاكید میكنم این معجزه، وحی الهی است كه این شعور الهی را تا بیشترین و عالیترین سطح برای انسان ممكن میسازد، مدرنیته این امكان را نابود كرده و حتی جوامع اسلامی هم قدری مخدوش شده است. به هر تقدیر راه خواص حكمت است و راه عوام اعتقاد و ایمان وحی است. اسلام سفارش كرده همه حكمت بیاموزند و راه حكمت را مسدود نمیداند، اما ایمان هم یك نوع معرفت شهودی است. ایمان خودش نور است، معرفت به مبدا و معاد خیلی اساسی است و امكان ندارد در هیچ دینی این راه باز نباشد. بنابراین به نظرم این گفته منتقدان درست نیست و جهانبینی وحیانی عمومیت دارد. خداآگاهی در ضمیر همه انسانها وجود دارد، عوام باایمان و بااعتقاد حتی به صورت اجمالی علم به مبدا دارند، البته ممكن است این اعتقاد به شكل تفصیلی نباشد، اما اعتقاد دارند و این اعتقاد شعبه بالقوه علم مطلق است.
