مثال معبد در مجمع ‏البحرين

هانری کربن

ترجمه: انشاء الله رحمتی

آکادمی مطالعات ایرانی لندن – LAIS

يك نويسنده بزرگ يهودى در روزگار ما، الى ويزل، براى سرلوحه يكى ازغم‏انگيزترين كتاب‏هايش، با عنوان ميثاق نقل قول زير از تَلمود را برگزيده است: «اگر امت‏ها و اقوام علم داشتند به شرورى كه با ويرانى معبد اورشليم بر خود واردآورده بودند، بيش از بنى اسرائيل [بر اين فاجعه] اشك مى‏ريختند.» هنوز در لوازم دامنه‏دار اين سطور غور مى‏كردم كه در كتابى جديد[2]، به سرلوحه‏ديگرى برخوردم كه اين بار از ايگناتس فون دولينگرِ1 مورخ انتخاب شده بود: «اگر از من بخواهند كه dies nefastus [روز هولناك] در تاريخ عالم را نام ببرم، روزى كه به ذهنم مى‏آيد، جز 13 اكتبر سال 1307، نيست» (يعنى روزى كه‏فيليپ عادل2 به توقيف دسته‏جمعى معبديان فرانسوى فرمان داد). چندصفحه بعد، همان اثر ياد مى‏كند از «افسانه‏اى كه صحنه وقوع آن، تالار گاوارنى3 در پيرنه4 است؛ در آنجا شش شهسوار معبد در حالت سكون در نمازخانه‏اى‏افتاده‏اند. هر سال، در 18 مى زادروز آخرين استاد اعظم طريقه – يك‏شهسوار معبد نمايان مى‏شود، كه به جاى كفن، شنل سفيد مشهور با صليب‏سرخ چهار مثلثى به تن دارد. لباس رزم پوشيده و نيزه‏اش را در حالت سكون به‏دست گرفته است. به آهستگى به طرف مركز نمازخانه قدم مى‏زند و با صداى ‏نافذى مى‏گويد: «چه كسى از معبد مقدس دفاع خواهد كرد؟ چه كسى مقبره‏مسيح را نجات خواهد داد؟» با نداى او شش معبدى مدفون شده، جان مى‏گيرندو بر پاى مى‏ايستند و سه بار پاسخ مى‏دهند:  «هيچكس! هيچكس! هيچكس!معبد ويران شده است.»[3]

 سوگوارى‏هاى حكيمان تلمودى و آن فرياد حزن‏انگيز كه در تالارى در پيرنه‏مى‏پيچد، هردو پژواك هم‏اند، به اين جهت كه هريك از آنها فاجعه واحدى را درمركز تاريخ عالم قرار مى‏دهند و اين فاجعه تخريب معبد، تخريبِ معبد واحدى است. با اين همه در طى قرون، يك تشبيه پيروزمندانه ايجاد و تكرار مى‏شود ودر مقابل اين نوميدى، با سماجتِ اعتراض هميشگى، ايستادگى مى‏كند؛ و اين‏تشبيه همان تشبيه نوسازى معبد، ظهور معبد جديد است كه ابعاد [وسيعى درحد] يك نوع احياء كيهانى پيدا مى‏كند. اين دو تشبيه، يعنى تشبيه ويرانى معبد و تشبيه بازسازى آن، از هم جدايى‏ناپذيرند. هردو از منبع واحدى گرفته شده‏اند و تصوير شهود واحدى درباره عالم‏اند؛ و اين شهود هم در بعد عرضى و هم در بعد طولى‏اش تحت‏الشعاع مثال معبد (ImagoTempli) قرار دارد و تقدير شهر-معبد5 و تقدير جامعه- معبد6 را در شخص7 معبديانِ شهسوار به هم مى‏پيوندد.

 اصطلاحِ Imago Templi را به كار بردم تا بدين وسيله مفاد مخصوصى را كه ‏در يك شكل لاتينى ثابت موجود است، نشان دهم و تثبيت كنم، و بدين‏وسيله‏از تغييرات ناشى از ترجمه جلوگيرى شود. بنابراين بايد توضيح دهم كه چگونه‏اين اصطلاح Imago Templi در پايان خودش را بر من در مقام محقق عرفان ‏اسلامى تحميل كرد. اما نه بدين صورت كه مرا از اين عرفان دور كند، بلكه به‏عكس به من امكان داد تا به قلبِ چيزى كه طالب آنم راه پيدا كنم. در مقام تبيين‏اين معنا، مراحل متوالى تحقيق حاضر را نيز تعريف خواهم كرد.

 حكيمانِ عارف ما، برخلاف فيلسوفان تاريخ دوران مدرن، هميشه كسى -يك رسول شخصى – دارند كه آنها را تعليم مى‏دهد و راهنماى‏شان مى‏شود. اين‏شخص از كجا مى‏آيد؟ در تمثيل معروف حى ابن يقظان كه به قلم ابن‏سينا تأليف‏شده است، رسول – فرشته وقتى عارف از او مى‏پرسد از كجا مى‏آيى، پاسخ‏مى‏دهد كه «از TEMPLEمى‏آيم» يا به عبارت دقيق از بيت‏المقدس مى‏آيم. اين‏اصطلاح اخير كه معادلِ عربى لفظ به لفظ براى اصطلاح عبرى بِثْ‏هِمَقْدَش است يقيناً به معناى «خانه مقدس» است. ولى همانطور كه مى‏دانيم رمزاقامت‏گاه عموماً در مورد معبد به كار مى‏رود.[4] اصطلاح عربى مورد بحث نامِ‏اورشليم است. ولى در پاسخى كه به ابن‏سينا داده شده است آن واژه نامِ اورشليمِ‏اين عالم نيست، بلكه نامِ معبد آسمانى است كه اورشليم زمينى صورت آن است.در تمثيل‏هاى عرفانى سهروردى نيز همين پاسخ را مى‏شنويم.[5] در حقيقت،اغلب، به خاطر دقت، تعبير ناكجاآباد يا روح‏آباد را مى‏يابيم.[6] بدين‏سان اين‏پرسش مطرح مى‏شود كه: اين ملاقات ميان عارف و فرشته كه «از بيت‏المقدس‏است»، در كدام مرز يا حد، واقع مى‏شود؟ بنابراين، همچنين در كدام حد يا مرزاست كه اين صورت بيت‏المقدس [يا معبد] بر عارف عيان مى‏شود، به طورى كه‏او وحى فرشته متعلق به بيت را دريافت مى‏دارد؟

 حكيمانِ عارف ما در اينجا، موضع خويش را با وضوح تمام، توضيح داده‏اند وبه موجب همين معلوم مى‏شود كه با همه عارفانِ قائل به «معبد نوين» وفاق‏عميق دارند. آنچه مورد بحث است، عالمى است كه شرط لازم براى يك تجربه‏مبنايى است و در بادى امر راز آن از چشم ما غربيان پنهان مى‏ماند زيرا چند قرن‏است كه اين عالم براى ما در حكم يك قاره گمشده است. اين عالم در ميانه عالم‏حقايق عقلى محض و عالم ادراك حسى قرار دارد. عالمى است كه من آن را عالمimaginal (عالم‌المثال، mundus imaginalis) ناميده‏ام تا به هيچ وجه با چيزى‏كه عموماً به imaginary (خيالى، موهوم) موسوم است، خلط نشود.[7]

 حال بايد اين موضوع را به وضوح تمام توضيح دهم. حكيمان عارف ما – اشراقيّون مورد نظر سهروردى – به اندازه ما به مخاطراتِ امور خيالى توجه دارند. به اختصار مابعدالطبيعه خيال را، مثلاً، در سهروردى يادآور مى‏شوم.خيال وضعيت دوگانه‏اى دارد و نقش دوگانه‏اى ايفا مى‏كند.[8] از سويى خيال‏منفعل را داريم، يعنى خيالى كه «باز – مى‏نمايد» يا «باز – مى‏آفريند» (خَيال). به‏اين اعتبار، خيال، صرفاً خزانه‏اى است كه همه صورت‏هاى [علمى] ادراك شده ازطريق حس‏مشترك8 را ذخيره مى‏كند؛ حس مشترك آينه‏اى است كه همه‏ادراكات حواس ظاهرى در آن تلاقى مى‏يابند. از سوى ديگر خيال فعال (مُتَخيَّله9) را نيز داريم. اين خيال فعال ميان دو آتش گرفتار است. مى‏تواند به‏آرامى تسليم فرامين قوه وهم (واهمه)10 شود و در آن حالت حيوان ناطق است كه ‏امور را به شيوه‏اى مرتبط با شيوه حيوانات، ارزيابى مى‏كند. حيوان ناطق ممكن‏است دستخوش انواع و اقسام آشفتگى‏ها و بافته‏هاى بى‏مبناى خيال قرار بگيردو سرسختانه حكم عقل را منكر شود و در واقع چنين هم مى‏كند. در عين حال‏ متخيله [يا خيال فعال]، به عكس، مى‏تواند خويش را منحصراً در خدمت عقل – يعنى در خدمت عقل قدسى11 از اين حيث كه هم در فيلسوفان فعال است و هم‏در پيامبران – قرار دهد. در اين حالت، خيال را، مفكّره12 ناميده‏اند (بايد توجه‏داشت كه اين اصطلاح نام ديگرى براى خيال فعال، خيال مولِّد، است).

 كل وظيفه‏اش تهذيب و آزادسازى وجود باطنى آدمى است تا حقايقِ عقلى‏ادراك شده در مرتبه خيال بتوانند در آينه حس‏مشترك منعكس و به ادراك‏شهودى تبديل شوند. تصور مى‏كنم، كه پيشاپيش، از حد و حريمى كه‏روان‏شناسى تعيين كرده است، بسيار فراتر رفته‏ايم. در حقيقت همين فراتررفتن از آن حد و حريم، براى ما كمال اهميت را دارد زيرا شهودِ فرشته و درنتيجه شهود مثال ‏معبد، از دلِ ساحتِ سلبى [يا سلبيّت] يك ناخودآگاه13 پديدار نمى‏شود، بلكه از مرتبه يك فوق‏آگاهىِ14 متشخص فرود مى‏آيد. اين مرتبه ادراك‏خيالى را، سيد حيدر آملى، شارح شيعى بزرگ ابن‌عربى، مرتبه امثله الهى (مثال‏هاى عقلى، خيال‏هاى مابعدالطبيعى) توصيف كرده است. اين مرتبه‏كليدى است كه مى‏تواند باب مابعدالطبيعه مثال معبد را به روى ما بگشايد.

 ابن‏عربى، درباره مابعدالطبيعه خيال به تفصيل بحث كرده است.[9] ابن‏عربى در مورد واقعيت عالمِ برزخ، عالمى در ميانه عوالم، به منزله عالمى قائم‏بالذات، كاملاً با سهروردى هم‏عقيده است. نامى كه براى اين عالم برمى‏گزيندتعبير قرآنى مجمع‏البحرين (محل تلاقى دو دريا15) است.[10] اين را محلِّ برخورد [يا تلاقى] معقولات محض، با گوهر عقلى‏شان، و محسوسات، مى‏داند. در اين‏عالم هر چيزى كه در عالم حس بى‏جان مى‏نُمايد، جان مى‏گيرد؛ اين همان‏عالمى است كه موسى(ع) پيش از رسيدن به شرف ديدار مرشدش (خِزْرِ، خَضِرَ) قدم در آن نهاد. خلاصه، در «مجمع‏البحرين» است كه مثال‏معبد بر عارف تجلى‏مى‏كند.

 حال با عنايت به اين مطالب، بهتر مى‏توانيم موضوع‏مان را تعريف كنيم، يعنى بگوئيم چه هست و چه نيست. در بحث از مثال‏معبد كه در مرتبه عالم مثال، عالم برزخ، در «مجمع‏البحرين» موجود است، قصدم اين است، كه در مرتبه نوعى «پديدارشناسى»، نوعى “temenology”، «شناخت حريم قدسى» باقى بمانم؛ گواينكه ممكن است خطر كرده باشم كه اين واژه را (كه از temenos يونانى به معناى‏يك ناحيه مقدس است) در اين مورد به كار مى‏برم. در جاى ديگرى، در ارتباط با تصوير مزدايى از زمين از طريق ادراك خيالى «نور جلال» (خُوَرنه)، در خصوصIamago Terre [مثالِ ارض] به منزله آينه‏اى كه Imago Anima [مثال نفس] درآن جلوه‏گر است، سخن گفته‏ام.[11] همچنين مورد مثال‏معبد در «مجمع‏البحرين» مستلزم موقعيتى است كه بالاتر از همه speculativeبه معناى‏ريشه‏اى كلمه است؛ يعنى به معناى دو آينه‏اى (specula) است كه روبروى هم‏نهاده شده‏اند و هريك تصويرى را كه در آن است در ديگرى منعكس مى‏سازد.اين صورت معلولِ منابع تجربى نيست. [بلكه] مقدم براين قبيل منابع و مسلط برآنها است و بنابراين معيارى است كه آن منابع برحسب آن وارسى و معناى‏شان‏آزموده مى‏شود.

 برطبق مبادى فيلسوفان ما در زمينه مابعدالطبيعه خيال، مثال‏معبد صورتى‏است كه يك حقيقت متعالى بدان مصوَّر مى‏شود تا آن حقيقت در نفس، در «مجمع البحرين» منعكس گردد. بدون چنين صورتى آن حقيقت، قابل درك‏نيست. امّا مثال ‏معبد نه allegorical (بيانگر معنايى غير از منطوق لفظ) بلكه”tautegorical” (بيانگر معنايى عين منطوقِ لفظ)16 است. يعنى نبايد تصور كردكه اين مثال «غيرى» را كه صورت آن است، مخفى مى‏سازد. بلكه بايد آن را به‏اعتبار وحدت‏اش با آن غير، به اين معنا كه خودش عين چيزى است كه مظهر آن‏است، در نظر گرفت. بدين سان معلوم مى‏شود كه قصد ما اين نيست كه راه‏روان‏شناسان را در پيش بگيريم، چه رسد به اينكه بخواهيم معبدهيكل را تحت و تابع مقولات نقد تاريخى تحصلى قرار دهيم.

 در «مجمع‏البحرين» آدمى بيرون از جريان صيرورت، بيرون از عليّت تاريخى‏و معيارهاى گاه‏شمارى وقايع، معيارهاى خويشاوندى كه توجيه‏شان منوط به‏سوابق و اسناد حقوقى است، قرار مى‏گيرد. زيرا در «مجمع‏البحرين»، ما در «اقليم‏هشتم17»، يعنى در اقليمى قرار داريم كه حوادث و حكاياتش در ملكوت، در عالم‏نفس و عالم بيدارى شهودى روى مى‏دهند. در ملكوت تنها اسناد ما،گواهى‏نامه‏هاى نفس است. از شهودهايى كه عالم ملكوت بر آينه حس مشترك ‏افاضه مى‏كند نه تاريخ به معناى معمول كلمه شكل مى‏گيرد و نه فلسفه تاريخ.همچنين بدونِ مقوله مثال، آدمى از اين شهودها و از حقيقت گوياى‏شان محروم‏مى‏ماند. تنها تاريخى كه در اينجا موضوع بحث ما است – يعنى تاريخ قدسى ياتاريخ مقدس18 يا قداستْ شناخت19. – در زمان متصل عليّت تقويمى كه زمانِ‏تاريخ دنيوى است جريان ندارد. هر تجلىِ مثال، يك وحدتِ فى ذاته است، بدون‏آنكه به «انتقال نيرو» نيازمند باشد20 اين تجلى، زمانِ خاص خويش است.زمان‏هاى متوالى اين تجليات، به تعبير دقيق‏تر، بخشى از زمان منفصل21 فرشته ‏شناخت، نوعى زمان گسسته است. به همين دليل پيوندى كه بايد ميان‏آنها تشخيص داد، نه تابع نقد تاريخى است و نه تابع عليّت تاريخى. در هرموقعيت، آنچه واقع مى‏شود يك تصاحب دوباره22 از سوى نفس، يك تصميم، يك تصرف ‏دوباره است: يعنى اين وَحَدات [يا قطعات] زمانِ منفصل، زمان‏هاى ‏مثال ‏معبداند. اينها زمان ما را از هم مى‏گسلند و به گسل‏هايى كه ايجاد مى‏كنند، يك بُعد ازلى مى‏بخشند. از طريق همين گسستنِ زمان است كه حقيقتِ همه ‏تاريخ مى‏تواند در نهايت متجلى شود. زيرا از اين طريق، تاريخ آزاد و مبدل به‏تمثيل مى‏شود.

 روايت زير جالب توجه‏تر از همه است. وقتى بخت‏النصر23 معبد سليمان را به‏آتش كشيد، كاهنان، كه كليدهاى معبد را در دست داشتند، به بام معبد رفتند. ازآنجا رو به آسمان فرياد زدند «پروردگار جهان، چون از حالا به بعد ديگر نمى‏توانيم به وظيفه خويش در اين معبد عمل كنيم، پس كليدها را به دست خودت بازگردان».[12] تصور مى‏كنم كه نظير بارزى براى اين روايت را، درمجموعه روايات جام مقدس24 خود [مسيحيان] مى‏توان ديد. اين حماسه مربوط است به گلاهد25 كه با يك صحنه عرفانى در قصر روحانى ساراس پايان مى‏پذيرد.دستى در آسمان ظاهر مى‏شود و جام مقدس را مى‏گيرد كه از آن زمان به بعدبراى اين عالم، در زمان اين عالم، نامرئى است.

 با اين حال، معبد باقى است. وقتى انسان وجود باطنى‏اش را به گونه‏اى شكل‏داده باشد كه مثال معبد برايش متجلى شود، به حكم همين واقعيت در «مجمع‏البحرين» قرار دارد. در اينجا، و نه در هيچ‏جاى ديگرى است كه امكانِ اعاده‏كليدهاى معبد به شخص او وجود دارد. [13]به همين طريق بود كه آن كليدها به‏سهروردى كه در ايران اسلامى، مى‏خواست حكمت اشراقى حكماء ايران باستان‏را از غربت به در آورد، اعاده شدند. بر طبق شهود دوانى26، يكى از پيروان او، حتى ‏فارس (ايران)، «ملك سليمان» و تخت جمشيد، مركزِ اشراق معنوى در سنت‏سليمان معرفى مى‏شود.[14] به همين دليل جوينده عرفان ايرانى – اسلامى درمسير جستجوى خويش به تجلّى اوليه «معبد آينده» مى‏رسد. اين همان معبد است به صورتى كه بر شهودِ حزقيال نبى عيان شده بود و جامعه اسينيان27 درقمران كل الهيات معبد و معبد نوين خويش را بر الگوى آن پى ريخته بود.

 بنابراين، هر چند هميشه بقاياى تاريخ در زير حجاب چيزى كه «اساطير» ناميده مى‏شود، مخفى مى‏ماند ولى بايد توجه داشت كه با صرف پيگيرى اين‏بقاياى غيرقطعى به شهسواران معبد كه در آغاز اين تحقيق اشارتى بدان رفت، ملحق نخواهيم شد. ليكن خواهيم ديد كه مثال‏معبد كه فوق هر ادراك تجربى‏است، در حد ذات خود قادر است اسلاف و اخلاف شهسوارى معبد را در قالب‏پيوندى ناگزير به هم مرتبط سازد.28 در هر دو جهت، اين رابطه فرزندى از طريق‏پيوند مفهوم سلوكى با مفهوم نوعى جوانمردى معنوى [يا فتوّت]، برقرار شده ‏است. در هر دو جهت اين را بايد آگاه ساختن معبدهيكل به خودش دانست و درآن صورت معلوم خواهد شد كه چگونه پيوندهاى اجداد و تبار كه برخى مدعى‏وجودشان شده‏اند، به گونه‏اى نيست كه بتوان آنها را در اسناد تاريخى موجودنشان داد. در سويه اسلاف، مثال‏معبد، به اعتبار آنكه مستلزم نوعى آگاهى به‏خودش از طريق شهسوارى [= فتوت] معبديان است، مدعى است كه نسبت‏اش‏به جامعه يهودى – مسيحى اوليه در اورشليم و از طريق اين به جامعه اسنيان،مى‏رسد. در سويه اخلاف، اين مثال‏معبد احياء فكرت معبدى در قرن هيجدهم راموجب مى‏شود كه نمونه‏اش را در اثر عظيم ويلرموز، در حماسه نمايشى طراحى‏شده از سوى تساخارياس ورنر و بالاتر از همه در مكاشفه اسودنبورى در خصوص ‏اورشليم نوين مى‏بينيم. اينها همه مظاهر همان مثال معبداند كه تبيين‏ها، وهمچنين انكارهاى مبتنى بر نقد تاريخى تحصلى را نقش برآب مى‏كنند، زيرا اين مثال مقدم بر همه قضاوت‏هاى تاريخى و حاكم بر آنها است. بدين سان نقدتاريخى در مقامى نيست كه از عهده تبيين اين تداومِ مثال‏معبد برآيد. اين نقد براى آنكه از عهده اين كار برآيد، بايد خودش در «مجمع البحرين» يعنى درمكانى قرار بگيرد كه در آن پاسبانان شب بر ديوارهاى معبد كشيك مى‏دهند،منتظر سپرى شدن شب و سرزدن سپيده مى‏مانند. همچنين فقط در صورت‏احراز شرايط يك نوع تأويل [يا هرمنوتيك] كاملاً متفاوت با نقد تاريخى، مى‏توان ‏تجليات مثال‏معبد را كه سنتِ معبد متشكل از آنها است، ارزيابى كرد.

 به علاوه، به اين طريق، شايد بتوان دريافت كه چگونه آن معيار سرّى كه‏تكرار و تداوم اين مثال را ايجاب مى‏كند، دقيقاً همان معيارى است كه قادر به‏مقابله با معيارهاى ناسوتى روزگار ما است. زيرا اين همان شهود است كه با قداست‏زدايى از عالم، به مقابله برمى‏خيزد.

پي‌نوشت:

1- Ignaz von Dollinger

2-  Philip the Fair

3- Gavarnie

4- Pyrenees

5- city – temple

6- city – temple

7ـ در متن فرانسه “Personne” )شخص) آمده، ولى در ترجمه انگليسى معادل body «جسم» به كار رفته است.

8- sensorium

9- active imagination

10- estimatory faculty

11- intellectus sanctus

12- cogitative / meditative

13- unconscious

14- supra – corciousness

15ـ meeting- place of the two sees

16ـ allegory” از واژه يونانى “allos” به معناى «ديگر، غير» و “agoreuein” به معناى «سخن گفتن در ملأعام» ساخته شده است و اغلب در فارسى به «مجاز» ترجمه مى‏شود و منظور لفظى است كه معنايى غير از معناى حقيقى را افاده مى‏كند. در اينجا نويسنده به معناى ‏لغوى اين واژه نظر دارد و آن را در مقابل “tautegory” به كار مى‏برد كه برخلاف واژه‏ نخست كه افاده «غيريّت» مى‏كرد، اين افاده «عينيّت» و «اين همانى يا همانگويى» مى‏كند.

17- eighth clime

18-  sacred history or hierohistory

19-  hierology

20ـ لازم نيست چيزى از مثال كم و به اين تجلى منتقل شود.

21- tempos discretum

22- re-assumption

23ـ Nabuchodonosor (Nebuchad Nezzar). (نبوكد نصر) (562-605 ق.م) ،شاه بابل.

24ـ Holy Grail. برطبق اساطير مسيحيت، جام مقدس ظرفى بود كه عيسى(ع) در شام‏آخر از آن استفاده كرد و گفته‏اند اين جام نيرويى اعجازآميز دارد. در اساطير و قصه‏هاى‏پهلوانى قرون وسطى، آمده است كه اين جام بر نيروهاى معنوى مسلط شده، آنها را انتقال‏مى‏دهد. گمان مى‏رود كه خاستگاه‏هاى اين داستان در اسطوره‏هاى ايرلندى قبل از مسيحيت‏و احتمالاً مرتبط با  آئين‏هاى باستانى بارورى باشد كه شامل پادشاه مقدس و شمشير و جام‏مى‏شود. نويسندگان قرون وسطى زمينه و معنايى مسيحى به آن دادند و در ادبيات اروپاچندين‏روايت از آن موجود است. اين داستان بخش جالب توجهى از افسانه بسط يافته‏آرتورشاه قهرمان بريتانيايى است كه شهسوارانش به جستجوى جام پرداختند. اپراى‏ پارسفيال، اثر ريچارد واگنر براساس افسانه جام شكل گرفته است.

25- geste of Galahad

26ـ جلال‏الدين دوانى (830-908).

27ـ Community of Essenes. يك جامعه يهودى كه در بخش اخير دوران معبد ثانى‏فعال بود. فيلون، اين لفظ “Essenes” را «مقدسان» معنا كرده است، ولى ديگران معادل‏هاى «متقيان»، «صامتان» و «شفابخشان» را نيز برايش ذكر كرده‏اند. عقايد و اعمال اين جامعه به‏عقايد و اعمالى كه در اسنادِ فرقه‏اى يافت شده در قمران به چشم مى‏خورد، شباهت‏هايى‏دارد ولى نمى‏توان آنها را عين هم دانست. و اين شباهت‏ها در نهايت نشانگر ارتباطاتى ميان‏آن دو است.

28ـ نويسنده در اينجا از دو واژه “a parte ante” و “a parte post” استفاده مى‏كند كه باتوجه به سياق عبارت آنها را به ترتيب «اسلاف» و «اخلاف» ترجمه كرده‏ايم ولى اين ترجمه‏چندان دقيق نيست. در ادامه بحث كه نويسنده با تفصيل و دقت بيشترى به اين واژه‏ها برگشته‏است، در كنار توضيحات خود متن، توضيحاتى نيز در پانوشت آورده‏ايم. ر.ك.: ص 320.