Google+
   “دانشنامه معاصر قرآن کریم” به سرپرستی علمی و سرویراستار دکتر سید سلمان صفوی منتشر شد.
مهر ۲, ۱۳۹۶ – ۵:۳۷ ق.ظ | No Comment

 
“دانشنامه معاصر قرآن کریم” به سرپرستی علمی و سرویراستار دکتر سید سلمان صفوی توسط آکادمی مطالعات ایرانی لندن در قم و لندن همزمان با دهه …

ادامه مطلب »
Transcendent Philosophy Journal

Islamic Perspective Journal

انتشارات آکادمی

ماهنامه فرهنگ اسلامی

Home » گزارش

آیدین آغداشلو: هنر آموزش دادنی نیست

Submitted by on آبان ۱۵, ۱۳۹۵ – ۱۱:۳۱ ق.ظNo Comment
آیدین آغداشلو: هنر آموزش دادنی نیست

اشاره: صبح روز پنجشنبه، ششم آبان ماه سال یکهزار و سیصد و نود و پنج، شصت و هفتمین نشست کتابفروشی آینده با همراهی بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار و مجلۀ بخارا میزبان «آیدین آغداشلو» بود. در این نشست گفت و گویی با آغداشلو صورت گرفت که در ذیل ملاحظه می کنید.

علی دهباشی: شما یک سخنرانی دارید که در آن در مورد «در مذمت روزمرگی» سخن گفته اید و تعبیری را به کار برده اید که ما همه در ته یک چاه هستیم و حالا چه باید بکنیم و اینکه هیچگاه در زندگی به یاد ندارم که خوابیده  یا نشسته باشم و به سقف نگاه کنم و بگویم چه کنم؟ و این سفر شما هم حتما نوعی خلاف جریان روزمرگی بوده و چون مصاحبه  و گفتاری هم در این مورد نشده خوشحال می شویم که از زبان خودتان بشنویم. به یاد دارم در جلسه ای دیگری که در خدمتتان بودیم، در آغاز این سفر بودید؟

آیدین آغداشلو: وقتی که یک سفر طولانی پیش می آید و آدم بر می گردد، سئوال می کنند چه خبر؟ این جلسه به گمانم تنها به این خاطر تشکیل شده است. منتهی آقای دهباشی متنی را که برای این گفتار تهیه کرده و نوشته بودند و مستقیم برای پسر من فرستادند. پسرم هم همان متن را گذاشتند . متنی که ایشان از من به عنوان استاد یاد کردند، خب دچار مشکل شده بودم. چون به نظر می رسد که این را من نوشته ام و خود را استاد خطاب کرده ام. اعتراضات بسیاری شکل گرفت که به درستی هم بود! چه معنی دارد آدم خود را استاد خطاب کند! در نتیجه این اسباب سوء تفاهمی برای من که هیچگاه خود را استاد چیزی ندانسته ام، شد. معتقدم نسل اساتید بزرگ در همان قرن نوزدهم میلادی در ایران که در پیش از به دنیا آمدن  من کار کرده اند به اتمام رسیده است و دیگر عنوان استاد را نمی توان به نسل من اطلاق کرد. در مورد دیگران این جسارات را نمی کنم. استاد فراهم آمدۀ مجموعۀ معرفت و مهارتی است که عصرش گذشته است. همانگونه که عصر حکیم و عالم گذشته است. بنابراین من حتما از جمله کسانی هستم که مطلقا این عنوان را در مورد خودم نمی پذیرم و در مورد دیگران با احتیاط به کار می برم. یک دفعه عباس کیارستمی با شوخی به من گفت که روزی شخصی من را استاد خطاب کرد و من به او گفتم که من استاد نیستم و تنها دو استاد وجود دارد که یکی بهرام بیضایی است -که بد هم نگفته است- و دومی را دربارۀ من اطلاق کرد که فکر کردم دومی  را در پرانتز باز گذاشته که وقتی خاطره تعریف می کند این اسم را بگذارد. بنابراین شما این گرفتاری را برای من پدید آوردید که برای اولین بار به خودم وازۀ استاد را اطلاق کرده ام!

 دومین مورد اینکه عده ای با پرخاش اشاره کرده بودند که تو چرا رفته بودی؟ معمولا  به این سئوالات پاسخ نمی دهم اما این یکی را پاسخ دادم که الان هم عرض می کنم. رفتن که به اختیار من نبوده است. خودشیرینی هم نمی کنم. شاید پیشتر می توانستم بروم اگر جسمم اجازه می داد. راه طولانی و بار کشیدن در فرودگاه ها جسم را تحلیل می برد. یکی از دلایل سفرم عقد دخترم هم در تورنتو و لندن بود که باید حضور می داشتم و چقدر هم دلپذیر بود. اما در بخش دیگر بیشتر ایام من به آزمایشات مختلف گذشت. عارضه ای پیدا کرده بودم که تنها به عنوان اطلاع عرض می کنم که خیلی ناراحت کننده بود. نوعی بیماری که در دست راستم و دو انگشت وسطی دستم بوجود آمد که وقتی تا می کردم دیگر باز نمی شد و این سبب گشت که نمی توانستم خطی بر روی کاغذ بکشم. یکی دیگر از دلایل سفرم این بود که ببینم می توان فکری به حال این قصه کرد؟ مقاله ای نوشتم در همین دهۀ شصت دربارۀ خودکشی یکی از دوستانم که به علت سختی که به او وارد می شد طاقت نیاورد. مذمتش کرده بودم که خب چرا تحمل نکردی و عکس رنوآر نقاش که همراه همسرش بود را چاپ کردم. همانطور که می دانید او دچار بیماری رماتیسم بود و انگشتانش کاملا بسته شده و در عکسش نیز این موضوع  مشهود بود. قلم مو را به دستش می بستند و نقاشی می کرد. اشاره کردم که به این عکس نگاه کن که با این سن پیری و دست ها همچنان نقاشی می کشد و از رو نرفته است. برای من خیلی ناگوار بود که دچار این عارضه بشوم. البته این همان بیماری نیست ولی به هر حال آدم وقتی نتواند نقاشی بکشد فرقی نمی کند نام بیماری اش چیست؟!  امروز دستم بهتر است و  و روز گذشته یک کاشی قدیمی شکسته را مرمت کردم و وقتی این کار پایان یافت، خوشحال شدم! چون شد! بنابراین دیروز را به عنوان شروع مجدد و صفر کردن تاکسی متر زندگی خود می دانم. گاهی من به شوخی و جدی می گویم که در زندگی سه بار تاکسی مترم را صفر کرده ام.  دیروز هم برای من این اتفاق مبارکی بود که  خیلی خوشحالم. انگیزۀ سفر در حقیقت به جز حضور در آن مراسم دلپذیر نوعی تجدید قوا برایم بود.

من البته در ایران شکرگذار دوستان پزشکم هستم که خیلی از من مراقبت کردند و راهی هم برای تشکر ندارم. بخصوص در این مقطع پر هیجانی که همه در معرض بازخواست قرار گرفته اند و درگذشت یار قدیمی من تمام چیزی بود که این ماه ها را برای من تلخ کرد. ولی باید می رفتم و اطمینان پیدا می کردم که این دست خیلی مشکل ساز نخواهد بود. آن پرخاشی هم که آن شخص کرده و لحن تندی هم بود پاسخی می طلبید که در اینجا گفتم. به هر حال من همۀ سال ها اینجا بودم و آقای دهباشی هم گفتند و در سال های موشک باران تهران ماندم و خیلی هم با سرسختی ماندم! البته بعدها خود را ملامت کردم که چرا این سختی را به خانواده ام تحمیل کرده ام و آن ها را در اینجا نگه داشته ام. یک زمانی خانواده را به خارج می فرستادم اما در مجموع به من وابسته بودند. خاطرم هست که کلاس نقاشی من که خیلی پر و پیمان بود با شش شاگرد تشکیل می شد  و گاهی فکر می کردم که این ها با چه نیرویی به کلاس نقاشی می آیند. اما خوب بود آدم  استقامت خودش را امتحان می کرد. بودن یا نبودن چیزی تفاوتی نداشت. من برای این موضوع کلیت گسترده تری قائلم که اشاره کردم. این را بدون تواضع عرض می کنم. گمانم بر این است که امثال ما کار کردیم و می آییم و می رویم و فرهنگ ایران کوه عظیمی است که با نشستن و برخاستن ما گنجشک های کوچک اصلا تفاوتی نمی کند. ما هستیم که خیلی با داد و قال می گوییم که ما آمدیم و بعد با داد و قال می گوییم که ما رفتیم! اما واقعیت این است که کی آمدی و کی داری می روی؟ ولی خب چیزی در این میان وجود دارد. من به هیچ ترتیبی از روابط انسانی به جز دوستی اعتبار دیگری قائل نیستم. همۀ این ها عنوان هستند. تنها چیزی که وجود دارد دوستی است بین زن و شوهر، میان پدر و فرزند و در رابطۀ دو دوست. این دوستی یا عمل می کند یا نمی کند. اگر عمل می کند، می ماند و اگر نه هیچ چیزی نمی تواند این ها را به هم پیوند دهد. دوستی عمیق و اساسی و طولانی. اینطور نیست که بگوییم تو فرزند من هستی پس باید….! نه نباید! بنابراین تنها چیزی که باقی است و آدم باور می کند یک دوستی عمیق طولانی و اساسی است. این دوستی را همیشه داشتم و تا آن زمان خدمتگزار بوده ام و اگر تا به حال بوده از این به بعد هم خواهد بود. چرا نباشد! و هر چقدر هم جفا بشود این دوستی خدشه ای بر نمی دارد. با کمی دستکاری در شعر شاعر بزرگ:

جفا کنند و ملامت کشیم و خوش باشیم / که در طریقت ما کافری است رنجیدن

به جای اینکه وفا کنیم و ملامت کشیم؟ کجا ما وفا کردیم؟ جفا که خیلی بوده است. حتی بدون اینکه آدم خود بخواهد و یقۀ کسی را بگیرد. شاید به قصد جفا هم نیست که بهرام بیضایی رفته یا خیلی ها رفته اند و من در آمد و شد هستم! شاید اصلا  بحث جفا نیست و آن کوه این گنجشک را به درستی نمی بیند. شاید حتی احساس نزدیکی  هم هست که اینکه از خودمان است و حالا به کار دیگری برسیم! خاطرم هست وقتی ضیافتی در منزل خالۀ من بود برای ما بال مرغ را می گذاشتند. یکبار خیلی ناراحت شدم و با اعتراض گفتم که خاله جان! چرا بال مرغ را برای من می گذارید؟ پاسخ داد که آخر تو از خودمان هستی!

که بیا بیا عراقی که توام از آن مایی

 شاید من خوش هستم که دارم اینگونه به یک مجموعۀ فاجعه می نگرم. (می خندد) شاید تصور اصلی در یک جایگاه دیگری باید جستجو شود و آن این است که به این دوستی اشاره کردم و این عمل کرد گرچه کم و بیش و گاهی یک طرفه بوده است. خود عباس کیارستمی کم جفا ندید. یک کتاب در مذمتش منتشر کردند و نامش را نقد گذاشتند. اما نقد نبود بیشتر بر علیه او بود و جالب  اینکه این کتاب را کسانی منتشر کرده بودند که من فکر می کردم که اشخاص با استعدادی و آگاه در امر سینما و نقد هستند. شخصی از من می پرسید که چرا مدت هاست نقد نمی نویسم؟ واقعا هم اینطور است و شاید بیست سالی است که نقدی ننوشته ام. پیش خودم فکر کردم و نتیجه ای هم گرفتم و گفتم که من آرام آرام در این سال ها هر چیزی به جز مهربانی را کنار گذاشته ام. خشم، کینه، تمسخر و نفرت و … و سعی کرده ام از اینها عبور کنم. یکبار در مراسمی که لطف داشته و برای من برگزار کرده بودند،  وقتی نوبت صحبت من شد گفتم هنگامی که انسان از دنیا می رود صفات بسیاری را در موردش ذکر می کنند. حتی در مورد من هم چون تمام عمرم به کارهای پراکنده گذشته، ممکن است ده ها عنوان نام ببرند. واقعا برایم اهمیتی ندارد. مسابقه ای میان نقاشان وجود ندارد که شما دومی یا اولی باشی! مسخره است! هر کس وظیفه دارد معنای خود را بازگو کند. ولی گفتم که اگر همین جا بعدها بگویند فلانی آدم مهربانی بود این را می پذیرم. بعد متوجه شدم علت اصلی اینکه در این سال ها نقدی ننوشته ام چه بوده است! مهربانی مانع شده است! تصور اینکه شخصی صفحه ای از نقد مرا باز کند و ببیند که این چیست و بعد فکر کند بخشی درست نیست و دلش بشکند، تحملش را ندارم و در نتیجه نقد نمی نویسم!  این است که من فکر کردم  اگر در جایی مبحثی باشد که در حوزۀ دانش و معرفت من است پاسخ خواهم گفت. واقعیت این است که یک تجربه ای دارم که این تجربه گاهی جوابگو است. وقتی که به عنوان مثال بهرام بیضایی را مذمت می کنند که چرا نیست و رفته است؟ نمی شود خیلی این را عنوان کرد که چرا نیستی و رفتی! از کجا می دانیم که چه بر او گذشته است و یا اینکه بخواهم از جفای دولت و ملت ها شکایت کنم که یک امر انفعالی است! نگذاشتند و نمی گذارند! نه اینگونه نیست!  چه زور و قدرتی وجود دارد که مانع خلق یک اثر هنری شود؟ این کوه اصلا به این گنجشک ها اعتنایی ندارد! بنابراین به این نتیجه رسیدم که بهرام بیضایی باید می رفت و من نباید می رفتم و نرفتم. آربی آوانسیان باید می رفت و …. این باید و نباید را چه کسی تعیین می کند؟ من که باشم که بخواهم این را بگویم! ولی خودم این نتیجه گیری کلی را کردم بدون اینکه جایی برای مذمت داشته باشم. این جمله را می گویم که بخش مهمی از تعریف وطن مکانی است که شما در آن مجال تولید پیدا می کنید. اگر در خاک خودتان باشید و فرصتی برای تولید پیدا نکنید، عمرتان هدر رفته است. البته اگر  تولید و خلاقیت و ایجاد برای شما اهمیت داشته باشد.

من یک نقاش مرگ اندیش بودم  و همیشه فکر کردم قطعی ترین چیزی که در جهان وجود دارد، مرگ است. حتی ولادت قطعی نیست. حال یک کوه بعد از پنجاه میلیون سال تبدیل به تپه می شود و یک آدم بعد از شصت سال تبدیل به خاک. وقتی هر کسی به هر دلیلی مجال تولید نداشته باشد همانند کیارستمی در ایران، هیچ کس نمی گوید که نساز اما می گویند که نشان هم ندادی، ندادی! من همۀ فیلم های کیارستمی را در خانۀ خودش دیدم. این دایرۀ محدودی است و از این دایره معنای گسترده ای تراوش نمی کند و مفهوم خانگی دارد. مثلا  می روم و فیلم کیمیایی را در خانه اش می بینم. ولی خب وقتی به خانۀ عباس کیارستمی دعوت می شدم برایم دلپذیرتر بود، به دلایل مختلف که مهم ترینش این بود که سر کوچه اشان یک نان داغ، کباب داغ وجود داشت که وقتی فیلم را می دیدیم، زنگ می زد برایمان نان داغ و کباب داغ می آوردند! عجیب است آدم از تمام آدم های حاضر در زندگی  اش به عنوان گذشته یاد می کند! پیری هزینۀ چیز مزخرفی است. من عمر طولانی از خداوند گرفتم اما جریمه اش را هم دادم و اینکه در یک لحظه گفته اند پ:”عزیز ترین آدم های زندگی ات را دیگر روی صحنه نمی بینی! “

بنابراین مسألۀ تولید برای من یک شرط بوده است.  در مورد کارهای خودم در بخش تولید، شخصی مانعی نتراشیده و حتی برای نمایش آن هم مانعی وجود نداشته است ولی این دلیل نمی شود که من اصل مطلب را نفهمم. در این سفر خاطراتم را می نوشتم، ولی لحظاتی می شد که صبح بیدار می شدم ، با خود فکر می کردم که خب اگر از رختخواب بیرون نیایم چه اتفاقی می افتد؟ دو ساعت دیرتر بیرون بیا! اصلا بیرون نیا! خب این برای آدم هایی که عادت به تولید دارند سخت است! بنابریان وطن آدم، جایی است که حتما این زمین را صاف و آماده کند تا بتوان تولید کرد و خود نیز از آن بهره مند گردد. این ها چیزهای بسیار پیچیده ای هستند  و اینقدر گسترده که به چشم نمی آیند. شاید در بخش هایی که مسئولین هستند به این صراحت و وضوح قابل رویت نیست. شاید خیلی در بند جزئیات می باشند که این باشد یا نباشد و این به صلاح هست و نیست ولی گاهی این مصلحت های کوچک چشم انداز اساسی را مخدوش می کند و می پوشاند و دیده نمی شود.  به طوریکه وقتی  عباس کیارستمی در وطن فیلمی نمی سازد، برای من خیلی سخت است. در مورد خودم باید بگویم که به هر معنایی که بتوانم فکر کنم، اینجا وطن من است و جایی است که در آن تولید می کنم و معنایی را که در آن انباشته شده است را به آن منبع بازمی گردانم. مثل بازی والیبال می ماند که شما توپ را به سمت دیگر تور بفرستید و طرف مقابل آن را برای شما باز بفرستد اگر قرار باشد که او  واکنشی نشان ندهد و توپ روی زمین بیفتد که دیگر بازی در کار نیست! برای خیلی ها بازی وجود ندارد اما برای من وجود داشته است. من بیش از حدی که لایقش بودم از طرف مردم عزت و احترام داشتم. خب دولت ها آمده اند و رفته اند. مهم ترین لطفی که کردند این بود که من را نادیده گرفتند و لطف بزرگی هم بود! بنابراین گله ای از هیچ جا ندارم و در صفا و صلح زندگی می کنم.”

علی دهباشی:در مورد آخرین کتابتان برایمان بگویید. چرا «حرف آخر»؟

آیدین آغداشلو: بله! این کتاب کتاب آخر من بود. در مقدمه اش نوشته ام که منظور آخرین حرف است ولی ایهامی که دارد به نظر می رسد آخرین است و برای شخصی که مرگ اندیش می باشد، همیشه این گمان وجود دارد که این آخرین کار و آخرین بار است. برای شخص من همیشه یک حال خاصی وجود دارد، نمی خواهم بگویم که تنها حال مختص من است ولی در من خیلی تشدید شده.  با هر کسی که دوست قدیمی ام می باشد، مواجه می شوم بعد از خداحافظی با شدت خداحافظی می کنم. اگر کسی را در آغوش می کشم بیشتر او را در آغوش می فشارم چون فکر می کنم که این بار آخری است که او را می بینم. در مورد مکان ها نیز اینگونه هستم. همانند  بهرام بیضایی  که به حدی مانع سر راهش بوده است که همیشه فکر می کند که آخرین کارش پایان کارنامۀ کاری اش است و اگر می خواهد نمایشی را روی صحنه ببرد یا فیلمی بسازد این آخرین باری است که این امکان را دارد. تمام حرف هایش را در کار آخرش انباشته می کند.  گاهی به شوخی می گفتم که این نمایشی که مرا دعوت کردی چند ساعت است؟ می گفت که سه ساعت و نیم. می پرسیدم که بهرام آنتراکت ندارد؟ پاسخ می داد  که نه! می گفتم خب شاید اگر وقفه ای میان برنامه باشد بتوانم بیایم! این است که آدم تمام معنای خود را از ترس اینکه دیگر نتواند مجالی برای بیانش بیابد در کار آخرش می گذارد. خب این آزار دهنده است و مانع آرمش کار می شود. این کتاب شامل همین موضوع است.

علی دهباشی: اشاره ای کردید به تعبیری از آل احمد که ما آدم هایی هستیم که در ته چاه زندگی می کنیم.  آیا این موضوع در همان دورانی است که در مجلۀ «اندیشه هنر» با دکتر وثوقی تشریف داشتید و مصاحبه ای با آل احمد صورت گرفت؟

آیدین آغداشلو: بله این برای همان دوره است که من و مرحوم دکتر ناصر وثوقی و علی گلستانه برای مصاحبه با آل احمد رفته بودیم که تن به مصاحبه هم نمی داد و با وجودی که از او حساب می بردیم  و خب ما ۲۲ سال داشتیم و گمان می کردیم که او پیرمردی است و حالا من وقتی به ۷۵ سالگی خودم نگاه می کنم، می بینم که او در ۴۵ سالگی مرده، پسربچه ای بوده است. البته از نظر طراوتش نه به معنای درک و بیانش!  وقتی مصاحبه تمام شد اشارۀ زیبایی داشت که نمی دانم چرا در مصاحبه درج نشد. شاید چون جلسۀ رسمی تمام شده بود و  این را با لحنی دوستانه تعریف کرد. گفت که آدم ها همگی در ته چاه گودی افتاده ایم که نمی توانیم از آن بیرون بیاییم. هر کدام در این چاه به نوعی متفاوت رفتار می کنیم. یکی همانند مورچۀ امیر تیمور مدام از این دیواره بالا می آید و بعد می افتد، یکی دیگر در ته چاه شروع به فحاشی و گریه و زاری می کند، نمونۀ شاید معقولش از نظر آل احمد و همینطور از نظر من آدم هایی هستند که این داد را رها می کنند و بر دیوار چاه منظره ای می کشند و عشق می کنند. هنرمند از این مقوله است. همه در یک چاه هستیم و در و دیوارش را نقاشی می کنیم و لذت می بریم.

علی دهباشی: صحبت از این موضوع در مصاحبه ای کرده اید که یک «آنی» می رسد و این آن در طول یک چند ماه اتفاق می افتد و حجم زیادی از کار انجام می شود. این تجربۀ درونی که برای شما پیش می آید و دست شما نیست، برای خودتان شناخته شده است؟

آیدین آغداشلو: بله این شناخته شده است به این معنا که هر کسی یک شیوه ای دارد و این اتفاق در من با نقاشان دیگر متفاوت است. من و علی اکبر صادقی و عباس کیارستمی هم مدرسه ای بودیم. مهم ترین هنرمند و مشهورترین قرون ایران عباس کیارستمی شد. ولی خب دوستی هایش را نگاه می داشت. یک بار اشاره کرد و گفت که این اکبر خیلی نقاش عجیبی است! گفتم که چطور؟ گفت میهمانش بودیم و او مشغول نقاشی با آبرنگ بود. روی فرش و زمین خم شده بود و کار می کرد و  تعداد  زیادی هم میهمان در خانه بودند. زمان که نقاشی می کرد، بچه های میهمان سوار پشتش می شدند و از روی او می پریدند و  لیوان آب را  روی زمین می ریختند و او بی توجه به این موضوع به کارش ادامه می داد! من هیچگاه اینطور نبودم، در نتیجه در طبیعتم این مداومت و اینکه یکی سوار گردن من بشود و بخواهم نقاشی کنم، نیست و با خوب و بدش کاری ندارم!  همانند نقاش های دورۀ رنسانس که اگر سنگ هم از آسمان می بارید باز این ها قرنیز را با دقت نقاشی می کردند و واقعا استاد بودند! برای من اینطور نیست و به صورت دوره ای است که ایده ها شکل می گیرد. اوایل از اینکه سوژه های نقاشی در ذهنم نمی آید و یا هنگامی نمی توانستم بنویسم، می ترسیدم و فکر می کردم که آخر الزمان و همه چیز رو به اتمام است اما بعدها دچار عارضۀ چشمی شدم که برایم آموزنده بود. یک میگرن چشمی که وقتی می آید زیگزاگی نورانی در مقابل چشمانم می بینم. بار اول که آن را دیدم و تقریبا نمی توانستم چیز دیگری را ببینم داشتم سکته می کردم. ولی خب پس از بیست دقیقه بر طرف شد و از اطراف چشم من بعد از یک سردرد شدید کم رنگ شد و رفت. در یک حالت دیگر ترسم ریخت و دیدم که آن می آید و می رود و نمی ماند. در این دوره های خلق آثار هنری، شدن و نشدن ها هم به این نتیجه رسیدم که من در دوره ای ایده ای در نقاشی و نویسندگی در ذهنم ایجاد نمی شود  خب کاری انجام نمی دهم. خیلی ترسناک نیست چون می دانم که باز خواهد گشت. البته تا به امروز که بازگشته است.

علی دهباشی: می دانیم که شما کتاب زیاد می خوانید. این روزها چه کتاب هایی را مطالعه می کنید؟

آیدین آغداشلو:یکبار در مصاحبه ای گفتم که متأسفانه رابطۀ من با ادبیات معاصر ایران خیلی کم شده است. من خورۀ هر نوشته ای بودم. امروز عکس گلی ترقی را در پوستر میهمان های جلسات گذشتۀ کتابفروشی آینده دیدم و به یاد آوردم که آن زمان برایم مهم بود که وقتی گلی ترقی متنی را می نویسد زود بخوانم! امروز اینگونه نیستم و خیلی با احتیاط و با ترس و لرز متن چاپ شده را  مطالعه می کنم، چون مطمئن نیستم که چقدر از آن باقی مانده است. اینقدر مسألۀ حذف و ممیزی و تصحیح سلیقه ای است که این را نمی توانم به یک مصلحت  خیلی اساسی خط قرمز خدشه ناپذیری نسبت دهم.  درست است که سلیقه است اما  اینکه جوان نازنینی برای من تصمیم بگیرد که چه چیر را بخوانم یا نخوانم برایم ناگوار است. این موضوع باعث شده که اصلا نمی خوانم. بیشترین مطالبی که مطالعه می کنم ادامۀ پژوهش هایم در زمینۀ هنر اسلامی است. هنر اسلامی که خوشنویسی است و هنرهای جهان اسلام تفاوت هایی دارند. سعی دارم که این چاله ها را پر کنم.  در نتیجه به نحو دیوانه واری تلاش می کنم که هر چیزی که ساخته شده دیده باشم. من فکر می کنم هر چیزی که از رضا عباسی در طول حیاتش باقی مانده است را دیده ام. این را برای فخر نمی گویم ولی این شوق است و جنون و خواستم هر کاری را که او کرده است دیده باشم. آسان نیست. چون کارهایش در موزه های مختلف پراکنده اند. این ادامه دارد. هنوز هم  یک بیماری مزمن در من است. می گویند که یک ساعت سازی بود و مغازه ای در سوئیس داشت که مقدار زیادی ساعت بر روی در و دیوارش آویخته بود. با خود فکر می کرد که اگر بتواند این ساعت ها را به نوعی کوک کند که همه سر زمان معینی زنگ بزنند(چون به هر حال این کوک ها کمی با هم متفاوت بودند و عقب و جلو داشتند) اسرار عالم را می تواند کشف نماید. تمام عمر طولانی اش را برای تنظیم کوک ساعت ها گذاشته بود. معروف است که در یک لحظه وقتی همۀ ساعت ها با هم شروع به زنگ زدن می کند از شوق می میرد! احتمالا مرگ است که برملا کنندۀ همۀ اسرار عالم است و من یک چنین جنون غیر قابل تحملی دارم.

علی دهباشی: خواب میرزا رضا عباسی را دیده اید؟

آیدین آغداشلو: (می خندد)خب حتما در خواب ترکی سخن گفته است دیگر. تبریزی بوده.

علی دهباشی:بهترین فیلم هایی که مورد توجه شما بوده است چه آثاری هستند؟

آیدین آغداشلو:آن بخش نا امید کننده اش همین است. اینجا به یمن کسی که فیلم در خانه ام می آورد، هر شب یکی می بینم. به ایشان گفتم که خدا تو را حفظ کند. برای اینکه اگر تو نباشی بسیاری می روند و نمی مانند چون کسانی که سینما را دوست دارند، می روند ولی تو این فیلم ها را می آوری و این ها می مانند. در نتیجه سهم ایشان را نباید فراموش کنیم. ولی مدت هاست که من به این نتیجه رسیدم ،سینما دارد تمام می شود و جای آن را چیزهای دیگری گرفته است و خب من از دور و بدون تعصب و شیفتگی زیاد نگاه می کنم و به این نتیجه می رسم که مدت زیادی است که فیلم خوب ندیده ام. شاید بعد از فیلمی که در فستیوال لندن  دوسال پیش که یک فیلم روسی دیدم و فیلم دیگری مرا شگفت زده نکرده است. متوجه یک نکته شدم که سینما به جز در ساختارهای خصوصی تر که فیلم های خوبی می سازند اما جزو جریان اصلی نیست، مطرح نمی باشد و بیشتر سریال های تلویزیونی که بعضی واقعا شگفت انگیز هستند مورد توجه می باشند و بدنۀ اصلی سینما در حقیقت به تلویزیون منتقل شده است. گفتن این آسان نیست چرا که برای ما همیشه سینما تقدسی داشته است. این موضع توهین آمیز نیست و در واقع سینماست که میراث خود را به سریال ها داده است. یکی از سریال های بسیار زیبای مورد علاقۀ من، سریال آمریکایی هشت قسمتی با نام «شبِ» بود و پیمان معادی هم در آن بازی می کرد و همۀ قسمت ها را در یک روز دیدم. البته شاید این حرف ها  فاضلانه  به نظر نیاید.”

علی دهباشی:اشاره کردید در صحبت ها که خاطراتتان را می نوشتید. این کار به کجا رسید و طرحش چگونه است؟

آیدین آغداشلو: فکر کردم که آدم باید تا یک سنی خاطراتش را بنویسد. اگر کار کرده و یا شاهد کار دیگران  و حرکت زنده و فعال درخشان فرهنگی مثل فرهنگ ایران بوده و خود هم جزئی از زندگی و فرهنگ بوده است. باید با نوشتن خاطرات سهم خود را بگوید که من هم بودم. وقتش هم گذشته چون خاطرات را باید زمانی نوشت که از یاد نرفته باشند و واقعیت در ذهنش راه پیدا کرده باشد؛ گرچه نباید آنقدر هم  جوان بود که در اصل در این دوران خاطراتی شکل نگرفته است. به یاد دارم «کنت برانا» بازیگر معروف انگلیسی خاطرات خودش را با عنوان کتاب «زندگی من» نوشت که در آن زمان تنها سی سال داشت! که انگار نوعی زود است در زمان ما. بنابراین فکر کردم اگر این را بنویسم. با مراد خودم این موضع را مطرح کردم و او گفت که ننویس در فلان تاریخ به دنیا آمدم و پدر و مادرت که بودند. به دیگران چه مربوط که در مدرسه معلم جبر تو چه کسی بوده است. گفت صبح به صبح پشت میز بنشین و اولین خاطره ای که در ذهن داری بنویس. ممکن است این اولین خاطره برای شصت سال قبل یا ممکن است برای سه سال قبل باشد و این ها را بدون تقدم و تأخر دنبال هم بیاور. شاید نشانۀ ذهنی باشد همانند کسی که در قطار نشسته و از پنجره بیرون نگاه می کند و چیزهای واضحی هستند و آرام آرام دور می شوند و تصاویر جدید جای یکدیگر قرار می گیرند. فکر می کنم یکی دو سالی برای پایان این کتاب زمان لازم است.

در ادامه آیدین آغداشلو به سئوالات حاضرین پاسخ گفت:

-آیا جامعۀ ما به دلیل زیاده خواستن ثروت و حرکت معمولی که دور از هر گونه مفهومی است، نیاز ندارد که هنرمندهای خوب قدیم و جاندار ما انقلابی در خود هنر بوجود بیاورند؟ خوبانی که دلشان برای این کشور می سوزد، مخصوصا در جایی که این گربه می زاید، نسل جدید هنر خیلی بد هستند. من فکر کنم اشخاصی مثل شما به زیبایی می توانند این کار را بکنند و هنر جامعه را نجات دهند.

آیدین آغداشلو: این نظر لطف شماست. من دغدغۀ شما را درک می کنم. درست است. منتهی راه حل آن به این سادگی نیست. نه اینکه بنده بخواهم  از زیر بارش شانه خالی کنم اما یک تقسیم بندی وجود دارد . رابطۀ هنرمند و جامعه رابطۀ پیچیده ای است. به قول شاملو، آیینه ای در مقابل آیینه است. تکثیر در تکثیر.. بنابراین برای یک هنرمند در اصل هیچ تکلیفی قائل نیستم. یک هنرمند تنها وظیفه ای که دارد در برابر خلق یک اثر هنری است. حال اگر سودی از آن برای کل جامعه داشته باشد، خب چه زیبا و خوب است ولی فکر می کنم وظیفۀ یک هنرمند در تعالی کار و در حواس جمع و پر کاری اوست. در جایی که ببیند معنایی که شکل می دهد ارزش شکل دادن دارد یا خیر و در کجا ایستاده است و این کمی درونی می باشد. در درونش این تکلیف عمل می کند. تأثیرش را هم می گذارد. این داغ دل من است که مدام از کیارستمی یاد می کنم. کیارستمی میان کل جامعه که جایگاهی نداشت وی هنرمند خواص بود و فیلم هایش نشان داده نمی شد اما کار خودش را می کرد. کارگاه می گذاشت و تعلیم می داد و می پروراند و سعی داشت که کارش اگر در مملکت خودش مجال نمایش ندارد، آن را در جای دیگری نمایش دهد. در اصل حرف  شما تردیدی نیست اما نمی توانید این تکلیف را به عهدۀ هنرمند بگذارید. این وظیفۀ کارگزاران فرهنگی است. این ها کسانی هستند که می توانند جامعه را هدایت کنند و هنرمند را بدون اینکه ملزم بکنند مورد استفاده قرار دهند و این می تواند همان خونی باشد که در درون رگ جامعه تزریق شود. رئیس موزه و وزیر ارشاد و هر کسی که به نوعی به فرهنگ متصل است اما به نوعی تولید کنند نیست. هنرمند هیچ وظیفه ای ندارد.

-بحث رضا عباسی شد. شناسایی درستی از نسخه های آثار رضا عباسی انجام نداده ایم. اینکه واقعا کدامیک از آثار ایشان برای خودشان  و کدامیک برای شاگردانشان هست؟ چقدر بدل داشته؟ آیا در ایران چیزی به عنوان نسخۀ اصلی وجود دارد؟آیا در موزۀ رضا عباسی این نمونه های اصل موجود است؟

آیدین آغداشلو:رضا عباسی شاگردهای متعددی تربیت کرد که این شاگردان به شیوۀ استادشان کار می کردند. خب اگر تابلویی امضا نداشته باشد تشخیص این موضوع مشکل است. بعضی شاگردانش مثل معین مصور خیلی شخصی تر کار می کنند. بنابراین جدا کردن اینکه کدام کار اوست یا خیر نظر ساده ای نیست چرا که برخی از شاگردانش شگفت انگیز کار می کردند. ضمنا یک سنتی در نقاشی قدیم ایرانی بوده که آن الگوی کار استاد است. استاد طراحی می کرده  وبسیاری از اوقات این را با سوزن، سوزن سوزن می کردند و بعد طی مراحلی آن طرح روی کاغذ می افتاد و روی آن را قلمی می کردند. مثلا شما یک موضوع معینی از رضا عباسی را می بینید که در پنج موزۀ مختلف عینا هست. مثل چوپان و گوسفند. تقریبا من ده تا از این نمونه دیده ام. نباید آدم ر ا سرگشته کند، ببینید قضیه چیست.”

-آن مجموعه ای که شیلا کنبای برای رضا عباسی جمع آوری کرده است معتبر است و آن آقا رضا که می گوید آیا همان مقصود همین هنرمند است؟

آیدین آغداشلو: کتاب خوبی است. برخی نمونه های دیده نشدنی هستند و آن هایی که در خارج از ایران هستند امکان دسترسی به منابع خیلی زیاد دارند که محقق ایرانی ندارد. بسیاری اشتباه می کنند و تعابیر غلطی دارند ولی کارشان قابل توجه است چون این ها به هر چیزی دسترسی دارند. نکته ای که در همان کتاب هست این است که یک نقاشی از رضا عباسی وجود دارد که  صحنه ای بزرگ است و تعدای آدم در این صحنه حضور دارند  و  کتیبه ای وجود دارد که در آن رضا عباسی خود را آقا رضا خطاب کرده است. این تا حدودی شاید اختلاف همیشگی است که کدام آقا رضا بوده و کدام رضا عباسی و این ها دو نفر یا یک نفر هستند و این تقریبا برای من مشخص بوده که آقا رضا همان رضا عباسی است.

-از نمونه های اصل نقاشی های رضا عباسی در کجا موجود است؟

آیدین آغداشلو:موزۀ رضا عباسی یک مبل فروشی بود. وقتی من پیشنهاد کردم که اینجا تبدیل به موزه شود خب شد. گفتند چه نامی بگذاریم و پیشنهاد دادم نام خود رضا عباسی را بگذارند. نکتۀ جالب اینجاست که از بدو تأسیس تا به امروز حتی یک  اثر هم از این هنرمند در  موزه نیست! دوره ای با کاخ گلستان نامه نگاری کردم که کارهای اصیل این هنرمند را که در این مکان وجود دارد به موزۀ خودش انتقال یابد ولی بعد از انقلاب چون هر مؤسسه ای می خواست اموال خود را در تملک داشته باشد، آن ها را پس گرفتند. در نتیجه آنجا نیست چند تایی در کتابخانۀ کاخ گلستان هست و در جاهای دیگر خیلی کم و هنوز هم در حراج های بزرگ کارهایش خرید و فروش می شود. ولی به جز کتابخانۀ کاخ گلستان در برخی موزه هایی همچون موزۀ ملی  و همینطور در مجموعه های شخصی که البته هیچ کدام در ایران نگهداری نمی شوند، وجود دارند. اما بیشترین کارهای او در مجموعه ها و موزه های خارج است. شاید اگر زمانی شخصی همت کند بتواند این ها را جمع آوری نماید! چون یک کسی که می گویم مایۀ طنز درش دارد، چرا که عبید زاکانی در قصه ای کوتاه می گوید:

” مخنثی می‌گذشت ماری خفته دید گفت دریغا مردی و سنگی.”

-هنر را می توان آموزش داد؟

آیدین آغداشلو:هنر را خیر اما بخش فنی آن را می توان اموزش داد. در طول تاریخ هم همین گونه بوده است. کارگاه هر هنرمندی مدرسۀ او هم بوده است. می آمدند و می آموختند و خب اتفاق ها در این میان متفاوت هستند. یک زمانی یک هنرمندی تعلیم می دهد اما روش شخصی خود را اساس قرار داده است، در نتیجه تکثیر می کند. زمانی دیگر سعی دارد معنا و مبنای هنرجو را کشف کند و او را در مسیر خود قرار دهد. اما هنر و خلاقیت قابل تعلیم نیست؛ ولی قابل مراقبت هست  و مدرس می تواند استعدادهای هنرجو را  در مسیر درستش قرار دهد. تجربۀ معلمی من در طول این سال ها جز این نیست و من در جاهایی شاید به عنوان یک معلم بتوانم در میان شاگردان خودم که شاید پنجاه نفر آن را در میان چهره های برجسته هستند جستجو کنم. وقتی به این ها فکر می کنم می بینم که به جز  هر آنچه که در فن نقاشی هست به شاگردانم انتقال دادم که هر چقدر که نیاز داشتند بردارند؛ در عین حال کار مهمی که صورت گرفته این است که تقدس هنر  و جدی بودن آن را بتوانم منتقل کنم. همان برنامۀ تلویزیونی که در آن زمان سی سال داشتم و هدفم این نبود که اعتقاد و علایق خودم را تبلیغ کنم. مهم این است که هنر و هنرمند جا بیفتد و رسمیت بیابد و شناخته شود. در چنین محیطی است که شما می توانید آغاز این پروزاها را ببینید و این ها کارهای مهمی است که شخص سعی کند از طریق رسانه ها و تدریس در کلاس شخصی و دانشگاه دائما از اهمیت هنر و از آن مهم تر نقش مهم فرهنگ سخن بگوید. یک جامعه با فرهنگ ناهنجار نمی تواند محصول خوبی بدهد و اگر هم بدهد استثنایی است و یک جریان هنری به حساب نمی آید. بنابراین باید جریان سازی شود. شاید این مهم ترین وظیفه در تعلیم هنر است.

-نظرتان نسبت به هنر گرافیک در آینده و نسبت به دنیای معاصر و رویکرد آن را در مقایسه با سینما چیست و در آینده چگونه خواهد بود؟

آیدینآغداشلو:هنر گرافیک هنر است منتهی با تعاریف خاص خود. هنر مردمی و  مستقیم است و هدف برقرار کردن ارتباط با مخاطبش را دارد. این هدف جزو رشته های دیگر نیست. من نقاشی نمی کشم که با شما ارتباط برقرار کنم این ارتباط برقرار می شود اما تکوینش در این لحظۀ آزادی و فراقت است که صورت می گیرد.  برای خود من دلپذیر است که اثر هنری ارتباط برقرار کند و لایه به لایه باشد و هر کسی بر اساس سعی خود پوسته ای را جدا کند و به پوستۀ زیرین برسد. خب این ها در کل است شاید گرافیک از این نظر مستقیم ترین نوع هنر باشد. چون هدفش مشخص است و چیزی را تبلیغ می کند و حالا اینقدر شاخه پیدا می کند که این بنیان گم می شود. هنر در حال تغییر و تبدیل است و از تکنولوژی بهره می برد و دائما در حال پوست انداختن است. آن را به صورت هنر مطرح گریز ناپذیر در می آورد. موجود هست و  در یک وسعت قابل توجهی عمل می کند. بنابراین اگر این ها را کنار هم بگذاریم و به امکانات جدید آن فکر کنیم همچون بخش دیجیتالی و … در شکل جدیدش بسیار گسترده است و ماندگار، چرا که بر اساس نیازهای جامعه عمل می کند. یک سمت اصلی دارد و آن هدفمندی کار گرافیک است ولی به این شکل نمانده و شکل های شخصی تر است چون موکول به سفارش نیست. حتی موکول به نمایش گسترده هم نیست. زیرا هر دوی این ها جزو کار گرافیک است. سال هاست که به صورت یک حالت شخصی در آمده به طوریکه یک هنرمند گرافیک می تواند پوستر شخصی خود را طراحی کند و نمایش ندهد و سفارش هم نداشته باشد.خب! هیچ اشکالی ندارد. هر دو بخش در جوار هم، عمل خواهند کرد. اما اگر فکر کنیم آن بخش شخصی جایگزین آن یکی می شود خیر!

-خاطره ای از استاد آغداشلو دارم. من بر اثر اتفاق و شانس است که در جوار ایشان نشسته ام. بعد گفتم برای اولین بار در جوار ایشان هستم و  یادم افتاد که با واسطه بارها در خدمتشان بوده ام. یک تلویزیون سیاه و سفید در اوایل دهۀ پنجاه داشتیم و استاد برنامۀ تلویزیونی در مورد نقاشی از کانال دو اجرا می کردند  با نام «شیوه های دیدن» و بعد می گفتند که ترتیب و ترکیب رنگ ها چه زیباست و توضیح می دادند اما من این برنامه را سیاه سفید می دیدیم. می رفتم جلو نگاهی می کردم و رنگی وجود نداشت. تنها چیز  رنگی، چشمان ایشان بود.

در واپسین لحظات این نشست، آیدین آغداشلو با اشاره ای به اتفاقات اخیر از جمله بحث بر سر موضوع خارج کردن تابلوهای نقاشی موزه ها جهت امانت دادن به بخش های دیگر و حتی خارج از کشور اظهار داشت:

“نظر من این است که این سئوال نشان دهندۀ ابتدایی بودن مسائل است و نشانۀ بلاتکلیفی و معضلی است که برای اهل فرهنگ و جوان های ما ایجاد شده است. اما جوابش را نمی توانند بدهند. این سئوال که آیا یک موزه می تواند آثارش را از محل نگهداری خارج کند و به یک نمایشگاه موقت ببرد یا آثاری را از یک کشور دیگر به عنوان نمایشگاه موقت دریافت کند و نمایش بدهد؟ دوم اینکه مخاطرات این کار چیست و سوم محاسن این کار چه می تواند باش؟. به نظر من از وقتی که موزه ها تأسیس شدند در حدود قرن هجدهم میلادی به بعد، آثاری را در خود جمع کردند و بعد این آثار را امانت دادند و این یک سنت سیصد ساله است و چیز جدیدی نیست. چرا باید این کار را بکنند چون یک موزه وظیفه دارد فرهنگ را گسترش دهد. در جاهایی این گنجینه ازخانۀ خود خارج می شود و وظیفه اش گسترش فرهنگ است. در اینکه شکی نیست و واضح است. اما اینکه در این ارسال چه مخاطراتی وجود دارد خب هست. یکی از مخاطراتی که اغلب اعلام می کنند و جزو مسائل اصلی نیست. این است که اثری از موزه ای امانت داده شود و بعد آن با یک اثر جدید کپی تعویض گردد و بدل به مکان اصلی بازگردد! این اینقدر بعید است که درنگ در موردش، وقت تلف کردن است. به این علت که هر موزه ای نامۀ اعمالی دارد و دفتری از آثاری در آن ثبت شده و کاتالوگی که تک تک نقاشی ها در آن وجود دارد. اگر اثری از این موزه که تصویرش در کاتالوگ هست خارج شود و بازگردد. در این فاصله این اثر جعل شود، در واقع دیگر آن اثر اصلی جعلی نخواهد بود. چرا که آن  اصل اثری است که در موزه و در دفتر موزه ثبت شده است و حتی اگر کسی بخواهد آن اثر دزدیده شدۀ اصلی را بفروشد خریداری نخواهد داشت. به علت اینکه این در دفتر موزه ثبت و نگهداری می گردد. کسی نمی آید یک نقاشی را که در باطن اصلی است اما در ظاهر بدین گونه نیست را خریداری کند. اما این مسأله که چه کسی این کار را انجام می دهد بسیار مهم است. آیا آن ها کارشان را بلدند؟ زمانی صحبتی بود که این نمونه ها برود یا نرود؟ من پیشنهادی کردم که اگر جوان های هنردوست ما دغدغۀ این را دارند راه های وجود دارد. یکی اینکه از انجمن هنرمندان نقاش بخواهید که ناظر بفرستند و کسانی باشند که وقتی اثر می رود و بازمی گردد به عنوان تشریفات بررسی نماید. یکی گفت که این انجمن چنین کارشناسی ندارد. گفتم خب اگر بدین گونه است پس درش را ببندید به همین سادگی! باید یک گروه نظارتی را طراحی کرد که این کار را انجام دهند. چون برخی اوقات مدیریت یک موزه فقط یک شغل اداری دارد. اصلا متوجه این ترتیب نیست. بیمه، دسته بندی نمایش کاتالوگ، تحویل گرفتن اثر و … این ها مدیران اداری هستند که منصوب به این کار شده اند و اساس را می گذاریم که همگی حسن نیت دارند اما با حسن نیت که امور نمی گذرد! باید کارها به خارج  برود در دنیا دیده شود. کتاب و مقاله در موردش نوشته و سپس به جایگاه خود بازگردد. طبیعتا این پیشنهاد اجرا بشود یا نشود مسأله است یا اینکه اصلا اثری نباید از موزه خارج شود؟ زیباترین نمونه هایی که از هنر ایران وجود دارد، دائما در موزه های مختلف در حال گردش است. هفت هزار سال هنر ایران برگزیده ای از آثاری بود که در موزۀ هنر ایران باستان است.

وی در ادامه تصریح کرد:

“اما این تصور که جدیدا رایج شده است من را یاد تصور حرم سرایی می اندازد ! برای اینکه ما نمی دانیم اگر این آدم از این خانه بیرون نرود چه کار می کند پس باید در خانه بماند! تو نمی توانی چیزهایی را در انبار بگذاری و هیچکس نبیند و بعد بگویی جایش امن تر است! من این را در مورد موزه های مختلف  ایران گفتم. موزه های ما اغلب انبار هستند و رئیس آن در حقیقت انبار داری می کند و حتی این انبارداری هم خیلی خوب انجام نمی شود. همین موزۀ هنرهای معاصر تهران، شاید یکی از بحرانی ترین لحظات خود را می گذراند چرا که سیستم تهویه اش برای سی سال قبل است! مهم این است که این مجموعه که  چندین میلیارد دلار ارزش معنوی و مادی دارد، چگونه با سیستم قدیم نگه داری می شود! گناهی هم ندارند. یک زمانی رئیس قبلی موزه می گفت ما آنقدر بودجه نداریم که حتی یک لامپ سوخته را تعویض کنیم. این وضع ناشایستی است که مخاطره انگیز  است وگرنه در جریان سیال فرهنگ معاصر، کار قرض می دهید و قرض می گیرید و ناظر و مراقب دارید. بیمه اش می کنید. البته که مثل مؤسسۀ شیکاگو نباید باشد که مجموعه های گلی دورۀ هخامنشی را سال ها سال نداد تا دولت ایران به زور متوسل شد. بنابراین کاری که باید درست انجام شود، باید درست انجام شود. معروف است ناصرالدین شاه برای اینکه همسرانش از کاخ سلطنتی بیرون نروند راه حلی پیدا کرده بود. این بود که همسرانش به عنوان زیارت بیرون کاخ می رفتند  و او نمی توانست بگویدکه زیارت نروید. در پی راه حل، خوابنما می شود و درختی را در کاخ گلستان نشانه می کند و می گوید من در خواب دیدم که اینجا یک امامزاده است. دیگرزنان نمی توانستند بیرون بروند. زیارت می خواستند خب همین  امامزادۀ موجود در این حیاط!”

 

Leave a comment!

Add your comment below, or trackback from your own site. You can also subscribe to these comments via RSS.

Be nice. Keep it clean. Stay on topic. No spam.

You can use these tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>

This is a Gravatar-enabled weblog. To get your own globally-recognized-avatar, please register at Gravatar.

Time limit is exhausted. Please reload CAPTCHA.